یک سیب و دونیم
آه
آه
دیوانه شدم
کاش!
تنهای تنها رویای توبودم.
رویای دست نیافتنی
در آغوش تو می بودم
و در آغوش تو می ماندم
همیشه و برای ابد
یوسف من، یوسف من، یوسف من
کشتی مرا!
ای دل نادان
آرزو کیاهی
جستجوکیاهی
از وقتی که گمشدۀ خود را یافتم، یوسف خود را کسی که برای بار نخست و نخستین بار مرا با احساس عاشقانه آشنا کرد و کسی که از نگاه ها و دستانش، احساس خود را خواندم.
دیگر هیچگاه رهایم نکرد؛ درخواب و بیداری، در حضر و سفر، در بدترین لحظات زندگی همراه و همیار و یاورم بود؛ دستم را گرفته و دستگیری ام نموده است.
این داستان، روایتی است از دنیای واقعی من ودر واقع، دنیای واقعی ما که صد ها پرده بر آن سایه افگنده و از هزار و یک شب آن، حتا یک شب آنرا کس نمی داند.
این داستان، گشایش راز زندگی ماست که باید سر انجام گشوده می شد. هنوز ماه عسل وصلت دوبارۀ مان را درست نیاغازیده بودیم که آدم های دیگر وارد دنیای ما شدند؛ دنیایی که تجربه و حوادث آن واقعاً برای مان غافل گیر کننده بود؛ هم برای من و هم برای یوسف!
این شاید نخستین داستانی باشد که بیشتر از یک نویسنده دارد.
من با اضافۀ یوسف، یوسف به اضافۀ من، یک سیب و دو نیم!
از خود متنفرم، بیزارم، بیزار، بیزار!
همگی تصور می کنند، زنی بدکاره ام؛ نمی دانم در خوابم و یا بیدار!
جهانی که در آن تنها چراغ های سرخ چشمک می زند، پشت ویترین ها و مردان در پله های مختلف این جهان در جستجوی اطفای شهوت شان پرسه می زنند و همه چیز ما در جهان امروز حیثیت کالا را یافته است.
عشق، عاطفه و مهربانی روی دیگر این نمایش است که محتوایش را از دست داده است.
در نزد بسیاری ها، دامی گشته برای شکار آدم ها...
هنرمندان دیوار نویس می دانند که: ((ما دیگر نمی دانیم که هستیم.))
((من وجود دارم، اسمم فلانی است، در نیویارک زندگی می کنم.)) نشانه ها حاملان معنا هستند.
اما امروزه این گونه ((برچسب ها)) مشکلی را حل نمی کنند: ((من وجود دارم؛ اما نه اسمی دارم ونه حرفی برای گفتن.))
امر فرا سیاسی به محل مناقشه بدل می گردد و این گویای انحلال و درجۀ آمیزش همۀ مقولات فرهنگی است که اکنون خود را درعالمِ بی ساختار به نمایش می گذارند.
امر فرا جنسی مرز میان مرد و زن را از میان برمی دارد.
امر فرا زیبایی شناسانه، مرز هنر و هنرمند را از میان برمی دارد.
هنگامی که همه چیز به معنای چیز از دست رفته- سیاست، بدن، جنسیت باشد، امر فرا سیاسی دقیقاً به این خاطر به جا می ماند تا نا پدیدی آن همه را نشان دهد.))
حال به زنان آموخته می شود که خواهان همه چیز باشند تا میل و اشتیاق به هیچ چیز نداشته باشند تا جنس زن به عنوان جنسی دارای حقوق و لذات برابر و ((زن به عنوان ارزش)) را به وجود آوردند.
میدانی یوسف؟ بابر پسر کاکایم است، سکۀ سکه. آدمِ بدی نیست، زمانی خواستگارم بود، بیست سال پیش از آن روز می گذرد. سال های بدی نبود.
کسان زیادی می خواستند با من عروسی کنند.
یکش هم تو بودی یادت هست یوسف!
میان این همه خواستگار ها خود را گم کرده بودم، تنها به دنبال تو بودم، توهم فرار کردی، فراری!
بگو، بگو یوسف چه کنم؟ که دلم می ترکد، منفجر می شوم، دیوانه می شوم. لعنت بر مه، لعنت بر ایمیل، لعنت بر تلفون، لعنت بر کمپیوتر!
باید پاداشِ علاقمندی بیست سال، بیش از امروز، دیگران را، من جبیره کنم.
باید پاداش زن بودن، پاداش آدم بودن را تنها من بپردازم. چه گناهِ نه نبخشیدنی از من سر زده که جبران کردنی نیست! و بخشیدنی نیست!!
پس از دو سال باز هم به کابل آمدم. دیدن مادرم، برادرم، خواهرم، اصلن دیدن تو، تو! دلم می لرزد، هنوز دلم پشتت می لرزد!
می فامی یوسف! دگر همیش بهانه است. تنها می خواهم تو را ببینم و سرم را روی شانه هایت بگذارم و تو برایم شعر بخوانی و قصه بگویی! ومن صدای قلب ات را بشنوم!
لطفن مره رهنمایی کن! یوسف! اگر نی دیوانه می شم، باورکن! اگه ده امریکا این آدمه مهمان نمی کردی، شاید به این روز گرفتار نمی شدی.
چه بگویم! مه خو از اول گفتم، به هرکس و ناکس مهربان نباش!
ده غمشان می مانی!
مه خو گفتم ای آدم از همو آدم های شله است که می شناسی شان!
مشکلات ات زیاد می شود!
امروز کابل سالهای 1360 نیست. می دانی منظورم چه هست –چه کنم که تصورش را نداشتم، آدمی با این تحصیل و مقام!
می فامی چه میگه! صدقۀ سرا پایت شوم، حالا که تو را یافتم خود را یافتم و گم شدۀ خود را. ایله دادنی ات نیستم، سرم هم اگر بره!
اگر پشتم نگردی، خود کشی می کنم و می نویسم بخاطر رویایم خوده کشته ام که بد نام شوی. به زنم به فامیلم به همگی گفتم که توره دوست دارم و فدایت می شوم.
24 ساعت ایمیل پشت ایمیل، تلفون پشت تلفون...
پیام پشتِِ پیام دیوانه ام کرده، نمی دانم چه تصور کرده است و چه تصویری از مه داره!
یوسف گناهِ بزرگی کرده ام که به این مصیبت گرفتار شدم.
آیا! پاداش انسانیت همین اس!
وقتی که از امریکا به مه تلفون کرد که تنها هستی، گفتم بلی، گفت کار ات دارم و یک گپِ خاص برایت می گویم، گفتم بگو!
وقتی یک زن حرف کسی را بشنود، گناه کرده، گوش برای چیسست؟ زبان برای چیست؟ انسان برای چیست؟
اگه ده امریکا ای مردکه را مهمان نمی کردم و به حرف دلش گوش نمی دادم به چنین روزی شاید گرفتار نمی شدم.
باید چنین باشد؟
- مه خو گفتم رویا که این مردها به صدها نیرنگ آشنا هستند!
نیت شان را بعد ها می فهمی!
یوسف! می دانی- وقتی که ده امریکا به مه زنگ زد و پرسید کی هست؟ گفتم تنها هستم. گفت خوب هست که تنها هستی! گپ های زیادی دارم که باید برایت بگویم، از همان وقتی که مه خواستگارت بودم، عاشقت هم بودم، همیشه به فکرت بودم، غرور تو، زیبایی تو، چشمان تو، اندام تو مره بی خود کرده که هیچگاه به خود نیامدم.
- من هیچ چیز نگفته و تنها به حرف هایش گوش دادم.
می گریست به مانند طفلی که از درد بی مادری بگرید و یا واقعن عاشق باشد!
برایم تعجب آور بود که مردی به این پختگی مانند طفل یتیمی بگرید. او با گریۀ خود مرا بر انگیخت؛ اما احساس محبت و عشقم پیش تو بود و من در برابر او و احساسات اش خلع سلاح بودم و چیزی نداشتم در بدل آنهمه التماس و اظهار محبت!
از اینکه قلب انسانی را جریحه دار ساخته بودم، احساس نا راحتی می کردم و احساس گناهکاری و اما از سوی دیگر نمیشه یک دل و صد دلبر می داشتم و این احساس آخر برایم غیر قابل تحمل بود. ...
بیست سال پیش یادت رفته که طلبگارت بودم، تو قبول نکردی، به نظرت نیامدم، غریب بودم، ا زخانوادۀ سر شناس نبودم، دلت به حالم نسوخت.
حتا در این بیست 20سال مره یاد نکردی. حالا ایله دادنی ات نیستم.
20سال انتظار، 20سال درد، دوری و هجران، 20سال دَرُم دادی و دلت به حالم نسوخت. از رنج و درد فراقم، همگی خبرداره که چگونه 20 سال در آتش فراقت سوختم و خاکسترشدم.
جز هیکل نا توان، چیز دیگری از من نمانده و تقصیر از توست که مرا در آتش هجرانت نشاندی. به کی بگویم که چه برمن گذشت!
مه برش گفتم مانند تو مه ده ها طلبگار داشتم، خی باید همرای تمام شان ارتباط بگیرم، بخاطری که می خواستند همراه من عروسی کنند و از طرفی، مه حالا شوهر دارم و اولاد دارم، حالا وقت ای گپ ها نیست و دیگر تو مره دوست داشتی؛ اما مه خبر نداشتم و این تقصیر من نیست.
می فهمی برایم چه گفت!
نی ای گپ هاره نزن، اگه نی خوده می کشم.
تو هر عقده و عقیده اگر داشته باشی به مه مربوط نیست!
بابر را تو می شناسی، اندام بسیار ریز ریز، بایک بادِ هوا از جا بیجا می شود.
پدرش از خورد ظابطان صحیه بود. شاید عقدۀ حقارت مقام پدرش، ذهنش را منحرف کرده باشد و او با این حس تحقیر کلان شده و با بسیار زحمت تحصیلات خود را تمام کرد به فکر ازدواج افتاده بود؛ آنهم با من.
خدا کند که مریضی ات خوب شده باشد وآن سی دی را هم خریده باشی و بشنوی بیادم.این موسیقی است که ترا در من جاری می سازد. در شادی در اندوه و در تمام لحظاتی که نفس می کشم.و زنده هستم.نفش هایم ترا عبادت می کند وبه یاد تو می تپد.
رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 100
بعد از تلفون هایت زیاد به یادم می آیی، دلم تنگ شده و کمی نا را حتم امروز، نمی دانم چرا؟
رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 101
عزیزم سلام!
امید که خوب باشی، مصروف بودم، نمی شد تلفون هایت را بگیرم، عفوکن، جانم خدا حافظ، رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 102
عزیزم!
تلفون هایت را اکنون گرفته نمی توانم، صبا به کار می آیم، اگر توانستم تماس می گیرم.
رویایت، یوسف ایمیل شماره 103
عزیزم سلام!
امید، خوب باشی، امروز دوست اسپانیایی من آمد قصه کردم بسیار خوش شد، بغلم کرد، تمام قصۀ نامهربانی هایت را هم کردم، گفت: خی چرا همرایش گپ زدی
رویایت، یوس من ایمیل شماره 104
عزیزم!
خواهش کردم که تلفون نکن تا به چند وقت طاقت کن که عادت کنیم
بی از او می توانی طاقت کنی
ایمیل شماره 105
تمام قصه ات کردم دوستم دلش سوخت به من گفت که چرا پس گپ زدی؟ مزاحم!
ایمیل شماره 106
سلام، امید خوب باشیی، مصروف بودم، نامه یی فرستادم نشد تا سه بجۀ تان به کار بودم علی آمد
ایمیل شماره 107
دیگه از سیاست به مه نگو، عصابم خراب میشه.
هموتره از مه دور کرده از او نهایت نفرت دارم، خودت هم می دانی!
ایمیل شماره 108
عزیزم! همین لحظه فال حافظ را خواندم
که غزل راز نهان بر آمد. ص 125
اگر داشتی بخوان
ایمیل شماره 109
جانم!
حیف که نیستی می دیدی ام که یک لباس سبز جلا دار پوشیده ام و می خواستم به آغوشت بیایم.
شمارۀ ایمیل 110
اولین بار است که نازم دادی، کشتیم، فدایت شوم، مه هم جانم میرم مهمانی!
ایمیل شماره 111
عزیزم!
نا آرام بودم، از انتحاری یی که در کابل صورت گرفت، خواستم احوالت را داشته باشم.
ایمیل شماره 112
سلام عزیزم، امید خسته نباشی زشت گفتمش، با علی جنگ کردم همه چیز گفتمش هیچ نگفت
هیچ نمی فهمد، لچک اس، آدم بی آب و بی آبروست!بیایید شهری برای خود بنا نهیم. و برجی را که سرش به آسمان برسد
ایمیل شماره 113
من یوسف هستم.اگردبیرباشی،خط نیکو داری و بر سخن قادر باشی و تجاوزکردن در خط به عا دت کنی وبسیارنبشتن نیز عادت کنی.تا ماهرتر باشی بر نبشتن ... و در نامه باید که بسیار غرض ومعانی در اندک مایه سخن به کار بری.
سال 1352 خورشیدی کودتای داوود خان بود، با عجله از خیرخانه به پارک زرنگار رفتم، همرای بس های ملی بس.
اعلامیۀ تغییر نظام شاهی به جمهوری از طریق لودسپیکر پارک زرنگار پخش می شد.
آنسوتر تانک ها اطراف قلعۀ ارگ را در محاصره گرفته و صاحب منصبان و شماری از مردم، حلقه های گل را به گردن سر بازان می انداختند.
پایان حاکمیت های شاهی و خانوادگی را مردم جشن می گرفتند.
قلعۀ ارگ (جایی که کلکانی ها به شهادت رسیده بودند) در انتظار خون خانوادۀ داوود خان و ترکی بود.
به نزدیکی جادۀ پشتونستان رسیدیم، تبصره های مردم و خبرهای سرچوک، چاق بود. درمیان مردم مردِ مسن و آراسته و مؤدب، از آیندۀ کشور ابراز نگرانی می کرد.
جاده ها پر از مردم گروه گروه، سربازان، تانک ها به شهر ریخته بودند و مراکز قدرت نظامی را در محاصره گرفته بودند و من نوجوان بی تجربه خوش بودم که داوود خان رفیق پدرم است و از گفتن این جمله احساس غرور می کردم؛ اما پدرم ناراحت بود و می گفت کار خوبی نشد، پادشاه آدم خوبی بود.
بعد از این، جنجال پیدا شد، یادم آمد از توصیۀ چند روز پیش پدرم که برای برادرم می گفت: مظاهره نکن که اگر کدام گپ داری به مه بگو، من به پادشاه می گویم.
خانۀ ما در دامنۀ خیرخانه بود، اطرافش خالی، خالی و خانۀ ما از باغ بالا به مانند تخمی، سپید می زد.
امروز سالگرۀ پسر کاکایم است، دیگ شیر جای آنسوتر عده یی را مشغول داشته، برای تهیۀ کیک و ترتیب کیک و کلچۀ مهمانان شماری از خودی ها در درون اتاق نشسته اند و شمار جوانان و بزرگان در تراس خانه، بالای چوکی ها نشسته اند. پدرم، کاکایم.
همگی آمادگی نوشیدن شیرچای با کیک و کلچه را داشتند.
- من و یوسف دنیای دیگر داشتیم، در پی خلوتی بودیم، ایام نوجوانی بود و آغاز چشم بردک ها و دل سپاری ها. از منزلی به منزل دیگر رفتم.
پس از خنده و شوخی، دوباره برگشتیم.
یوسف بی هیچ ترسی اولین پیالۀ شیرچای و قاب کیک را پیش رویم گذاشت، دست و پایم می لرزید، از شرم سرخ شده بودم، قلبم می تپید به حدی که تصورش را نداشتم.
خاله، عمه، مادر و پدرم را و برادران و خواهرانم را ار یاد برده بودم.
غرق در چشمان یوسف بودم، تصور می کردم که تنها یوسف است و خانۀ خالی از همگان، چقدر دیگران فراموش کرده بودم، عملن دیگران را از یاد برده بودم و نمی دیدمشان.
وقتی از منزل برادرم به منزل خودمان رفتیم، یوسف آمد، دستم را به سوی خود کشید و با تماس دشتش، آتش به جانم افتاد، لرزه به جانم افتاد، تکان خوردم، سرخ شدم، ضربان قلبم تمام وجودم را به لرزه در آورده بود. دلم می خواست دستانش را بر دور گردنم بیاویزید.
من تازه نو جوان شده بودم و یوسف جوان بود. در چهره و سیما و چشمان یوسف آرزوهای خود را می دیدم و آرامش خود را. ...
مکتب مریم
بخش دوم
به یوسف تلفون کردم و گفتم کجاهستی؟
یوسف گفت: خانه.
گفتم: باش چند لحظه بعد تلفون می کنم و ساعت ده صبح، پیش روی رستورانت خوشه بیا!
دیدم در ساعت موعود، یوسف سوار تکسی آمد. پس از احوال پرسی، در یک تکسی کهنه در عقب چوکی راننده نشستیم.
راننده از آیینه، ما را نگاه می کرد. لباس سیاه پوشیده بودم و چادر سیاه نازک به دور گردنم آویخته بودم.
یوسف دستم را گرفت وسر خود را به رخسار چپم گذاشت.
با تماس سرش، سرا پا می سوختم، راننده از آیینه تماشا می کرد و می دید که چه می کنیم و ما هر دو حضور راننده را فراموش کرده بودیم.
من به یوسف گفتم: کاش در یکی از رستورانت ها در همین نزدیکی ها می نشستیم و قصه می کردیم، به یوسف گفتم کجا می ریم، یوسف گفت: می ریم، دور نیست، نزدیک است، به نزدیکی شهرنو.
یوسف احساس می کرد که تمام مردم شهر، ما را تعقیب می کنند و تمام دنیا همچنان!
نزدیک هوتلی که تازه ساخته شده بود، تکسی ایستاد. داخل هوتل شدیم، یکی به دنبال هم؛ از راه باریک که اطرافش با گل ها آراسته شده بود، عبور کردیم. راه زینه و پله های آنرا یکی به دنبال هم گذشتیم و به دفتر رهنمای هوتل رسیدیم. دو جوان شیک و بلند قامت ایستاده بودند. شناسنامه ی ما را خواستند. یوسف شناسنامه ی ما را به رهنمای هوتل داد و اتاقی را کرایه گرفتیم، برای یک شب، اصلن برای همان لحظات کوتاه هم آغوشی. هنوز در اتاق درست جابجا نشده بودیم که گارسون آمد. چیزی برای نوشیدن نمی خواهید! شربت لیمو خواستیم و پس از لحظه یی هر دوی مان لخت مادر زاد شدیم؛ برهنه، برهنه، مثل آدم های بهشتی، مثل آغاز زایمان ما، آغاز پیدایش و تولدی دیگر، همدیگر را به آغوش گرفتیم و بوسیدیم. تلفون های پی در پی، یوسف را مضطرب کرده بود، می گریستم و می گریستم.
فراموش کرده بودم که عروسی کرده ام. احساس کردم، شب عروسی ما است، انگشتری یی را به دست یوسف کردم، انگشتری به نشانه ی (ی) و (ر) و علامه ی سیمرغ، به یاد چنین روزی!
در همین لحظه بود که یادم آمد، خاطرات بیست سال پیش از امروز که در خانه ی خود مان بودیم و یوسف برایم شعر می خواند و ما همه زیر صندلی نشسته بودیم و اولین بار بود که کسی تنم را لمس می کرد و آن نخستین باری بود که احساس محبت کردم، سرا پایم لرزیده بود و وجودم را آتش گرفته بود. پس از آن روزی نبود که در رفت و آمد از مکتب، یکدیگر را نبینیم و چشم در چشم هم نداشته باشیم.
آهنگ معین (پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش) را می شنیدم که خبر رادیوی آزادی از انتحاری می گفت و شمار تلفات، تقلب در انتخابات و نا امنی های بیشتر ولایات افغانستان. ...
روز های آخر، پیش از آنکه یوسف کابل را ترک گوید، به خانه ی ما آمده بود، شعر همان آهنگ (شنیدم از اینجا سفر می کنی) برایم داد و آخرین باری بود که درکابل دیدمش، اشک بر چشمانم جاری شد. اولین و آخرین امید و آرزویم کابل را ترک می گفت، چند روز پیش هم شنیده بودم که یوسف کابل را ترک می گوید، آنقدر گریسته بودم که تاب گریستن را از دست داده بودم.
هیچ وقت آنروز تلخ و تار را از یاد نمی برم که زنگ خانه به صدا در آمد. زن کاکایم بود، همراه با قرآن مجید! هنوز سپیده ندمید بود، دنیا تاریکِ تاریک بود و پدرم مشغول تلاوت قرآن. زن کاکایم پدرم را غافلگیر کرده بود، پدرم یک مرتبه جواب شان داده بود؛ اما این بار به روی قرآن و سوگند به قرآن، پدرم را وا داشت که تصمیم جدی بگیرد.
مرا خواست، دست و پایم می لرزید، خون در جانم خشک شده بود. چنان برهِ بی گناهی بودم که بدست قصاب بی رحمی سپرده می شدم.
دانشگاه:
از میان سر و های درختان گذشتم، با ظواهری وعده گذاشته بودم، وقت و ناوقت برایم ایمیل می کرد. از وقتی که در یک محفل خودمانی که زنها و مرد ها باهم بودند سر خوردم و او مرا در رقص با یکی از نزیکانم دید که مست بود و شراب خورده بود، از آن به بعد، نشانی ایمیل و تلفونم را از کسی پرسیده بود.
در آن محفل دامن کوتاهی پوشیده بودم و سپیدی های اندامم معلوم می شد. همرای کسی که رقصیدم از پاکستان می شناختمش. با او بسیار صمیمی و خودمانی بودم. ظواهری از آن به بعد مرا آرام نگذاشت و هر روز ایمیل می کرد. فضای دانشگاه بسیار آرام بود. محصلان با شماری از اروراق و کتاب های در دست در رفت و آمد بودند و از کنار ما می گذشتند. وقتی که نزدیکش شدم، سلام ادیبانه یی کرد با ادای فرهنگی!
بعد از ادای احترام، خواهش کرد که به موترش بنشینم؛ اما من قبول نکردم. رفته بودم که بپرسم از مه چه می خواهد!
در درازچوکی های دانشگاه نشستیم، یکی در برابر هم. ناگهان عکسم را گرفت، تکان خوردم، مضطرب شدم که چرا عکسم را می گیرد؟ پرسیدم، او می خواست با این ترتیب به من نزدیک شود؛ اما برایش گفتم که عکسم را پاک کند و برایش گفتم تا عکس را پاک نکنی همرایت گپ نمی زنم.
صدای تلفون بود، تلفون یوسف! تکان خوردم، تعجب کردم که چرا در این وقت اساس برایم زنگ زده است. در تمامی اوقاتی که خطر مرا تهدید می کند زنگ یوسف می آید.
بعد از آن به ظواهری گفتم: مه می رم که نا وقت نشود.
می دانی ظواهری برایم چه گفت؟
می فهمی چرا دوستت دارم؟
از وقتی که در آن محفل دیدمت، همرای آن پاهای سفید و برهنه.
از همان روز در انتظار روزی بودم که ترا در آغوش بگیرم و شب را بامن بگذرانی.
پس از خدا حافظی-
- به خانه نا رسیده، به من نوشت: افسوس که از چنگم فرار کردی. به پای خودت آمده بودی. افسوس! افسوس!
حالا نمی دانم در آغوش که هستی! از پیشم مفت رفتی اگه دلت نمیشد چرا آمده بودی؟ به پای خودت! دلکت بود، می فامم!
ظواهری آدم معروف و با نام و نشان است. می شناسی یوسف او را!
که زمانی گوینده ی تلویزیون بود؛ اما نمی دانم که در درون این آدم موقر و آرام، چه تلاطمی از توطیه و رذالت موج می زند.
من با نام و نشانش بازی خورده بودم و تصور می کردم، آدمی اس که به گپ می فامه و اگر همرایش گپ بزنم... شاید از آن به بعد، مزاحمم نشود.
چه می فامیدیم! چه هیولایی در درون این آدم آرام نهفته است.
ظواهری یک شخصیتی دارد که ما می شناسیم و همه ی مردم ظاهرن او را می شناسند.
اما شخصیت پنهانی و واقعی نیز دارد... که بر خاسته از عقده ها و محرومیت های دوران کودکی و نوجوانی اش است و برخاسته از نگاهی است که نسبت به زن ها دارد.
به گفته ی فروید ضمیر پنهانش به گفته ی یونگ ضمیر قومی اش و به گفته ی ژان لکان پاره ها شخصیت اش و من پیدا و پنهانش را.
ساعت یازده ی پیش از چاشت، پیش فاکولته ی حقوق ایستاده بودم. آمد و گفت بریم! اینجه گپ زده نمی توانم. مه گفتم: مه جای دگه رفته نمی توانم و اصلن جای دیگر نمی رم. در همان نزدیکی ها دراز چوکی بود بنشینیم. هر قدر اصرار کرد قبول نکردم و برایش گفتم: اینجا برادر زاده هایم است و حال می آیند؛ فقط یک و نیم ساعت وقت داریم.
بعد گفت: همه چیز را گفت: و گفت که تِیپ ات خوشم می آید. مثل تمام مرد ها که همیشه برایم گفته اند، باز گفت: به من ارتباط داشته باشم. تو ره از دوران فاکولته دوست داشتم و از دوران فاکولته بسیار گپ های دیگر.
باز سرم پایین بود که با موبایل خود عکسم را گرفت. هرقدر گفتم پاک کن، گفت: نمی کنم. باز خوده نزدیک کرد و می خواستم تلفونش را از دستش بگیرم، بعد خوده دور کرد، باز یگان گپ دیگر گفت.
گفت این پای مقبولت را نمیشه... باز که گفتم می رم، خدا حافظی نکرد تا روز بعد گفت. همین طور ماند تا امروز تا امروز و این تاریخی که برایت نو می نویسم، جگر خون شدم. آرمان به دل رفت. ای کاش می رفتم همرایش! آن قدر عذر و زاری کرد قندولک. کاش نمی شناختمش! کاش نمی دیدمش! چه کار بدی کردم. آخر گفت: یکبار بگیرمت به آغوشم، هوتل هم بریم، غرضت نمی گیرم، صرف گپ بزن!
کاش یک حرف خو ب می گفتمش! از آن به بعد تا صبح نخوابیدیم، رویا نمی دانست که ظواهری در یک حادثه ی جنایی جانش را از دست داده است.
کسی را دوست داشته، برایش خانه گرفته. خانمش و فامیلش و شوهر همان زن خبر می شوند و با یک توطیه او را به قتل می رسانند.
و دردی را که خانم ظواهری داشته، درد دیگری است که مثنوی ده من کاغد می شود.
زندگی برای هر کس از دید خودش منطقی و معقول می نماید. از همین رو ما به تعداد آدم ها دنیا ها داریم. دنیای رویا، دنیای یوسف، دنیای ظواهری، دنیای خانم ظواهری، دنیای قاتل، دنیای مقتول!
دنیای عشق، دنیای نفرت، دنیای فریب، دنیای نیزنگ، دنیای دنیاها!
از کابل که بر گشتم، کمپیوتر را دیدم و ایمیل ها را باز کردم که باز برایم نوشته:
صدقه ی ات شوم او کاکه، پشتت دق شدم. من از او تشکری کردم به خاطری که در کابل برایم پنیر و بادام و خسته آورده بود از شمالی.
به من گفت: صدقه ی او مهربانی هایت شوم. مه گفتم تو مهربان هستی، برایم گفت: او مهربانی های من صدقه ی او مهربانی هایت شود.
به یاد همان لحظه یی افتادم که درمیدان هوایی تو برایم گفتی: پیشم باش! نرو! سرم بسیار تأثیر کرد. باز برایت گفتم، کاش می توانستم پیشت باشم! و تو برایم گفتی نام من از زبان تو شعری است که هرگز نسروده ام.
تازه از کابل برگشته بودم که علی با دوستش یکجا به خانه ما آمد. وقتی که در را باز کردم، غافلگیر شدم و دستم را کش کرد و مرا بوسید و چیزی نگفتم، خاموش ماندم، مانند سنگ بی هیچ حس، عاطفه و زبان. دوستش نگاهی مترددانه به من کرد و از کنارم گذشت و به چوکی سالون نشست. یوسف از چهار سو ترا می دیدم که به من نگاه می کنی و قلبت می لرزد. رخسارت سرخ می شود و از شرمساری عرق سر و رویت را می پوشاند و سر افگنده می مانی و خجالت زده!
تصور می کنم که دنیا بر سرت قیامت شده و من شرمنده تر از آن می خواستم یک قطره آب شوم و به زمینی فرو روم تا هیچ کس را نبینم و شرمنده ی کرده ی خود نباشم.
از حادثه یی که برایم تحمل شده بود ، گریستم تا آب در جشمانم خشک شد. تو سویم نگاه می کردی ، چشمانم از درد برق می زد.
ظواهری در فرجام کشته شد.
سهراب در را بر خود می بندد. خسته است. از چهارسو پرسش هایی در باره ای کابل بانک او را گیح کرده است.
کابل بانک درسکوتِ بی پایان غوطه ور است، دیگر صدای خنده از طعام خانه کابل بانک بلند نمی شود. بیست وهفتم ماهِ روزه است که سرو صدای دولتی شدن کابل بانک را از سر چوک می شنوی.واشنگتن پست ونیویارک تایمز غوغا به راه انداخته که فساد اداری کابل بانک را می بلعد.کابل بانک ،بانکی که چندی بیش ریاست جهموری افغانستان راکمپاین می کرد ودر عین زمان رقیب او را . از کرزی تا داکتر عبدالله همه دست در دامن این بانک دراز کرده بودند.وگاوی شیری بود هم برای دولت وهم برای ملت. امروز در اثر دسایس ودست هایی پشت پرده از نفس افتاده است. قبیله سالاران بعد از برکناری امرالله صالح در فکر تهاجم دیگری بودند وحریفان مسلکی این بانک از شادی در لباس نمی گنجیدند. اژدهای خودی و تحریک گروهی استفاده جو بزرگان ِ این بانک را به جان هم انداخته است .فرهاد و آرش هردو به جان هم افتادند.هر دو قربانی توطیه وغرور شدند. می بینیم که تاریخ چه گونه تکرار می شود یک سو حبیب الله کلکانی در موقعیت وجایگاه ِ دیگر و از سوی عبدالخالق هزاره هردو قربانی یک توطیه ی مشترک می شوند.
به دنبال برکناری ریس امنیت پیشین ، توطیه ی از جای دیگر سر بلند می کند. خلع ید اقتصادی اقوام و تیره هایی که شهروند دست چندم این کشور شمرده می شود .
شاید تصور می کردم که بدون تو زندگی کنم ، اما نشد که نشد!کاش پیدایت نمی کردم . کاش بی خبر می ماندی. از خداوند یک آرزو دارم که صرف یک شب با تو تنها باشم وآن شب هم شب یلدا باشد! فهمیدی یوسف
پس از شاهی گداهی مصلحت نیست.
سهراب می گوید: روز اول عید آرش با لباس خامک دوزی سپید بسیار جوان می نماید. همه مهمانان ناراحت به نظر می آمدند. وقتی با ارش برابر شدم یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به سردارانی می ماندیم که پس از هزیمت سپاه در نخستین منزل اتراق کرده باشیم. پای پیاده از جاده ی شهرنو می گذشتم . جاده خلوت بود . در نزدیکی پل باغ عمومی موتر سیاهرنگی در کنارم توقف کرد.و به بسیار مهربانی مرا به موتر دعوت کرد. تشکر کردم و گفتم در همین نزدیکی ها کار دارم. درست نشاختمش از نگاهش تعحب او را نسبت به خود درک کردم.تعجبی توام با تاثر!
باز هم فرهاد و آرش را می بینیم . در کنفرانس مطبوعاتی ! یکی از خشم می لرزد ودیگری با سکوتِ تلخ اش تکرار شکست تبارش را باز گو می کند.باروایت ِ تکراری و همیشگی که تاریخ معاصر ما را در بر می گیرد.
یوسف یادم می آید. آن روز هایی که هنوز از کابل فرار نکرده بودی . در یکی از همان روز ها لیلا دختر کاکایم به مه گفت : مه یکی را به تو پیدا کرده ام. حتمن خوشت می آید . بچه بسیار خوب است ! هم نامت! تحصلکرده ! خوش برخورد ، خوش چهره ، اگر ببینی صد درصد خوشت می آید ! مه برش گفتم : نی ! عروسی نمی کنم . اصلن در فکرش هم نیستم! لیلا گفت : خی کسی را دوست داری؟ گفتم نی ! اصرار کرد باز گفتم نی ! بار دیگر اصرار کرد و دستش را به سرم گذاشت و به سرش سوگند خورد که به کسی نمی گویم . بگو ! از خویش ها اس. گفتم هان! ده نام را گرفت از الف تا ی . یک دفعه گفت : یوسف نیست ؟ گفتم نی! باز گفت یوسف نیست؟ گفتم هان! گفت :او می فهمد؟ گفتم نی ! گفت ؛ خی چرا دوستش داری ! گفتم دلم می خواهد!
سال هایی سال از آن روز ها گذشت . در همین روز ها وقتی به کابل آمده بودم. تصادفن لیلا هم به کابل آمده بود. برایم گفت : دیدی اش ؟ گفتم نی ! برایم گفت : با یکی از نزدیکان ما عروسی کرده است .بغلم کرد و دستش را به دستم زد وبا طعنه گفت: دیدی که ایلایت کرد! نفسم قید شد، سرم چرخید ، تمام وجودم را آتش گرفت ، رنگم پرید، آب دهانم خشک شد ،چشمانم سیاهی کرد. یک کلمه نتوانستم بگویم . خشک و مات ماندم مثل ِ یک سنگ بی صدا شدم. در همان لحظه هم چنان قلبم به یاد تو می تپد اما لیلا نمی دانست. دلم بود . چیغ بزنم و برش بگویم که او از مه است.
یادت است ! روز عاشقان ! برای اولین بار برایت نوشتم: سلام ! یوسف جان ! امید با فامیل خوب باشی. و بعدن نوشتم یوسف جان یک خواهش دارم . دیگر از طرف تو هیچ جواب نیامد. مه بسیار منتظر ماندم . دیدم که جواب نیامد. باز نوشتم که سلام ! باز گفتی :چه خواهش داری ؟ بگو ! یادت است . باز گفتم یک نوار را به دست بچه خاله ام روان کن .
یوسف در همین روز ها بابر برایم نوشته اگر نمی نویسی ، باز مه تلفون نمی کنم برایت ! شله که گپ بزن . باز مه نوشتم که مصروف می باشم. و برایش گفتم که هر دقیقه که دلت بخواهد نمی توانم همرایت تماس بگیرم .
یک دفعه می دانی چه گفت : مه از ادم هایی عادی نیستم که تو فکر می کنی . گفت مه فلان بهمان هستم . ریس هستم . مه فقط بی کار هستم که بیست وچهار ساعت برایت پیام می فرستم.
باز برش گفتم که مه وقت ندارم . از مقام و چوکی اش بسیار گفت و بسیارسرم فخر فروخت.
مه جوابش دادم
وگفتم پس مزاحمم نشو ! چه آدمی ! چه مزاحمی ! گفتم به مه چه . حس حقارت شخصیت اش چنین شگل داده است . مه برش گفتم ، به مریضی ات به صحت ات فکر کن! بسیار عصبانی شد . گفت : مسلمان نیستی؟ مه برش گفتم او رقم که تو مسلمان هستی مه نیستم. این خانه وکار بارت به خودت وزنت و اولادهایت مبارک باشه! آدم بی ظرفیت. خوده گم می کنه . در کابل هم که بود شله که مه برت تحفه می خرم . بگو ! چه باشد .
ساعت پنج دیگر بود که جیسیکا زنگ زد، برایم گفت:به مهمانان ترجمان پیدا نکردیم. از من خواهش کرد که بیایم. قبول کردم و گفتم تا یک ساعت بعد می رسم.یک ساعت تا آن شهر فاصله بود.ساعت هفت شب رسیدم.سه زن بود و دو مرد.مرد کابلی اندکی انگلیسی می دانست.به زن ها کدام مشکل پیدا شده بود. به کدام شهر دیگر رفته بودند. نیم ساعت بعد آمدند.نام یکی شان ملحیه بود،دیگرش سیمین نام داشت وآن سومی مرجان بود.سیمین اصرار داشت که شب همرایش بمانم.بعد علی مره معرفی کردو گفت از دوستان بسیار خوب مه است. سیمین به علی گفت:زن بسیار خوب و مهربان است. علی گفت: تا صبح همراه شماست. بعد با سیمین تا دیر شب قصه کردم. علی منتظر فرصت بود. و هر لحظه تلفون می کرد.بلاخره به مه زنگ زدو گفت سلیمان اس و تره کار دارد.مه برآمدم در دهلیز. ناگهان چون هیولایی به جانم افتاد وبغلم کرد.بوسید. مثلی گرگی که به جان ِ بره ی بیافتد. نفسم قید شد. می خواستم ، چیغ بزنم. نتوانستم. گلویم خفه شده بود.و تنها بوسید مره و ایلایم کرد.نفرت عجیبی در دلم خانه کرد، نفرتی که مرا منفجر می کرد.هنوز روشنی روز دامنش را نگسترده بودو هنوز برگ هایی در ختان در روشنی شمار نمیشد.به یاد تو افتادم و شرمنده شدم.تصور می کردم تو ناظر حال من هستی.و هر لحظه مرا می بینی در واقع هم چنان بود . در همان لحظه که علی می خواست مرا ببوسد . زنگت می آمد . مثلی که مره می دیدی وتمام احساسات مرا لمس می کردی.و بار بار از این حالت متعجب می شدم.تره نزدیک تر از خود می یافتم . می دانی یوسف ! شاید هیج کس باور نکنه.چیزی را که احساس کرده ام و به چشم خود دیدم. برای هیچ کس باور کردنی نیست . حالاتی که من ناظر بوده وعملن احساس کرده ام .
می دانی هیولایی ست که سایه وار در پی گردم است. هر لحظه تصور می کنم که به مه تجاوز می کند. روزی از روز هاکه به کار می رفتم. دیدم در دکان باز است و هر وقت یک کار گر امریکایی تبار اول می رفت و پاک کاری می کرد. این بار به همان تصور به دکان داخل شدم به تصور همو گارگر امریکایی . فکر کردم به تشناب است. رفتم که لباس کارم را بپوشم.در را قفل کردم ولباس کارم راپوشیدم. علی خود را آن جا پنهان کرده بود. می خواست برمن تجاوز کند. تکان خوردم . ترسیدم. چیغ زدم . سرا پایم می لرزد. دستم را به دست خود گرفت. سر میزبرد.یک گیلاس آب سرد آوردو به من گفت : به تو غرض ندارم و تو نا حق ترسیدی. آب را که نوشیدیم. مره گریه گرفت. گفت گریه نکن! نه خوده بی آب کن ونه مره! عاجل از پهلویم برخاست. کافی آورد.می لرزدم. گریه می کردم. باز گفت مه غرضت ندارم. چرا این قدر گریه می کنی.باز موزیک گذاشت. فقط طرفم نگاه می کرد. و اوف می کرد. باز دستم را شستم از پلیدی او !
از بیمارستان برآمدم. گریه ام گرفت. علی نوار احمد ظاهر را گذاشت. گریه ام بیشتر شد. تو به یادم می آمدی .علی دفتعن بیرک کرد .به سیت عقبی آمد .به پهلویم نشت. دستم را به سوی خود کش کرد. نه ماندمش ! دستم را پس کشیدم.یک دفعه گفت:دلم می کفد. بگو! چه شده.گفتم از این کرده چه شود. از مه چه می خواهی .چرا پشتم را ایلا نمی کنی.همه جا یک کس در وجودم ، قلبم ، رگ و پوستم به همراهم اس و مرامی بیند. چرا نمی فهمی؟ گفتم: مه نمی گذارمت.به مه دست مزن.پلید نا پاک! می دانی چه گفت: مه تره می خواهم و بس.می تانی هر که را که دوست داری داشته باش. به مه ارتباط ندارد .باز به مه گفت : کار بیهوده نکن. که خبرت کردم.سگرت اش را روشن کرد به آن سرعت رفت که تصورش را نداشتم.وقتی که پیاده شدم گفت:
به امید دیدار دوباره!
می دانی یوسف! مه بیش این ها بازیچه ی بیش نیستم.این ها نه قلب دارند.نه احساس ونه عاطفه.این همه وحشی ، جانی و متجاوز را خداوند سر راهم پیدا کرده اس. به مه نو نیست این چیز ها ! بیست سال اس که رنج این زندگی را می کشم، با چنین رسم و ایین آن .این دو سال اس که تو آمدی واز حالم باخبر شدی.می دانی ! علی چه می گوید: فقط وفقط مه تره می خواهم.هر قسم که شوه از خودم می سازمت.میگه دلت را جمع بگیر.نا حق کاری نکن که به ضزرت باشد. باز از مریضی ام می گوید .می خواهد خود را به مه دل سوز نشان بدهد. یا ازمه شو یا زندگی ات را خراب می کنم. یوسف ! دیروز باز همان گپ های لیلا به یادم آمد.که از من پرسیده بود .یوسف را دوست داری . یوسف هم دوستت دارد؟ گفتم نمی فامم! خی چرا دلت را خوش می کنی و خود را می فریبی.بیگیر اوکسی را که هم نامت اس . به فاکولته انجینری اس. وقتی که به پاکستان رفتی. مه گریه کردم.باز مره بغل کرد.گفت: احمق هستی.چه طور رفت از پیشت؟ رهایت کرد.این گپ هایش هیچ یادم نمی رود.
مره به زور قران گرفتند.پیش پای پدرم افتادند.در هندوستان یک هفته همراه سلیمان نخوابیدم. تا بعد از یک هفته مره در یک هوتل برد و خودرا نشه کرد.در عالم بهوشی برمن تجاوز کرد.و به زور مره از خود ساخت .سلیمان همیشه به مه می گوید: مه خواهر خوانده تره دوست داشتم و دارم.از همو خاطر به مه شراب می دهدو قصه های دوستی و عشق بازی اش را می کند.کاری در حق مه کرده اند که در حق هیچ بشری نکرده اند. درهندوستان یک پیراهن سبزی جلادار پوشیده بودم به محفل که رفتم.کلگی از فامیل شوهرم پرسیدند که این دختر را از کجا کردید به این زیبایی و مقبولی.فردا آن روز یک هندی به خواستگاریم آمده بود . همگی از روزی که به سر مه آمده انگشت حیرت به دندان می گزیدند. در همان روز ها بود که مه می خواستم به هر شگلی شود به پاکستان پیش تو بیایم .اما نشد که نشد.می خواستم با تو فرار کنم. یوسف ! می دانی.شاید باور نکنی عزیزم!
یوسف هستم. نویسنده وبرای رویا می نویسم.جز رویا هیچ چیز نیستم.با رویا نفس می کشم.لباس می پوشم .غذا می خورم.شعر می سرایم .داستان می نویسم. می اندیشم. نگران می شوم.تلاش می کنم. دوست می دارم. عشق می ورزم.رنج می برم .همبستر می شوم.روز وشب را می شناسم.خدا نکند روزی بیاید که رویا نباشد.آن وقت این جهان بدون رویا چه می تواند باشد!
رویا ملکه یی آفرینش ها و سرایش هاست.ملکه یی عشقی که این جهان را معنی و مفهوم می بخشد.ملکه یی بیست وپنج سال عشق و وفاداری بیست و پنج سال محبت و از خود گذری ها ست. و این تنها متن اس که می ماند.هنوز که هنوز اس این آهنگ ها در رگ و پوستم جاری اس. با این آهنگ ها ست که من نفس می کشم.پرواز می کنم و...
باز آمدی ای جان من جان ها فدای جان تو
جان من و صد هم چون من قربان تو قربان تو
من کز سر آزاده گی از چرخ سر پیچیده ام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو
گفتی که جانان که ام ؟جانان من ،جانان من
گفتی که حیران که ای؟حیران تو حیران تو
امشب اگر مرغ سحر خواند دورد می خوانمش
چون بار ها بر بست ،لب او درشب هجران تو
هر جا که سفر کردم تو هم سفر م بودی
و زهر طرفی رفتم تو راهبرم بودی
نشد یک لحظه زیادت جدا دل
زهی دل ،آفرین دل ،مرحبا دل
زدستش یکدم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت،دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدا را
زدستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر وعاجز وبی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
در فرجام نخستین آهنگی که رویا برایم گفته بود. هیچ گاه از یادم نمی رود:
این چه عشق ست که بردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن در طلب ات
بازهم کوشش باطل دارم
امشب سالگره دخترم اس. سلیمان غرق شراب دست از پا نمی شناسد. گریه ام می گرید به یاد یوسف ، یوسفی که در سفر است. به یاد پیام هایش به یاد گپ هایش. این که هر لحظه یی که می خواستم در اختیارم بود . شب ، روز درخوب وبیداری.هر صبح با زنگ تلفونش بیدار می شدم ودر سپهر کلماتش خود را گم می کردم.در این شب آنقدر نوشیدم که تعجب همگان را برانگیختم.علی با استفاده از فرصت برایم شراب می داد.تامرا بی خود سازد. واز تغافل من سو استفاده کرده باشد.
مهمانان بیش از بیست تن بودند.علی درجمع بامن شاد می رقصید .من بی حضور خود بی حضور قلب و روان خود بی حضور عاطفه و احساس خود بر دور خویش می چرخیدم .دست در دست علی مست وسرشار از هر چه بود و نبود ،بدور خود می چرخیدم.تا بدین سان انتقام از عشق گرفته باشم. انتقام از تقدیر بی روزن، انتقام از زمانه یی که روح و روان ندارد. انتقام از روزنه های بی حاصل ، انتقام از هر چه که عشق اس و وفاداری، انتقام از خود، انتقام از قلبی که مرا تنها گذاشته بود.
همان شب بود که به دخترم گفتم که به سلیمان بگوید :شبانه می ترسم از تو و از هماغوشی با تو . از تو واز هر که شوهر اس.از رسم و رواج ، اخلاق ، قانون، حتا از خود می ترسم ! یوسف شاید باورت نشود. ازهمه چیز متنفرم.از عشق، از فرزند .می خواهم در لذت و مستی آن قدر غرق شوم که حتا زبانم لال ترا فراموش کنم.
و در بازار مکاره یی دلالان جسم و جان خود را به فروش بگذارم. و در دست شهوات مهار نشدنی علی ها و بابر ها خود را رها سازم .
باد ها از کدام سو می وزند. زنگ ها برای که به صدا در می آید .عاطفه ام را یخ بسته است .شمعی که درجانم شعله ور بود .آخرین نفس هایش را می رندو به باد می رود .ترا می سوزد ،مرامی سوزدو هر چه که در هستی هست می سوزد.ومی سوزد تا فردایی که نیست .
یاد آن سفر شمالی به خیر! در چشمه دوغ پیاده شدیم . تو گلی سرخ بدستم دادی. دخترم وسیمین در کنارم بودند . یادت اس ؟ من بی هیچ نگرانی وترسی آن گل سرخ را به سینه ام زدم.نشانی از تو .نشانی از زمانه یی که عشق را می بلعد .در جنون آبادی که هر کس از سایه اش می ترسد . هنوز آن گل سرخ در سینه ام اس.و آن دستمال گردنت به سرم . که رنگ رادار سیاه وسپید داشت. همان دستمال سیاه وسپید پناهم اس. ونشانی از حرمت چیست ؟ می دانی!
پس از valentin.
امروز برابر به روز عاشقان است .روز لیلی ،روز مجنون، روز هملت، روز ژولی، روز شیرین، روز فرهاد،روز ورقه، روز گلشاه، روز ویس، روز رامین، روزبیژن، روزمنیژه، روز رویا، روز یوسف و..................
در امریکا و اروپا قلب های نقاشی شده را سبد، سبد به بازار می برند. روی کتاب ها ، روی تابلو ها روی دست ها ولباس ها به لیلام می کشند. چرا ما در این روز جش نمی گیریم. در حالی که عارفان و عاشقان داریم. قلب داریم احساس داریم .
از وقتی که یوسف از کابل به کانادا برگشته بیش اولاد هایش و خانمش من دیگر آن رویا نیستم.هنوز داغ هایی آن روزدر سینه ام اس.از روزی که من در کابل با او وداع کردم.وعده کرد در کانادا که رسید زنگ می زند. از آن روز یک هفته می گذرد. احوالش را ندارم.خود را گم کرده ام نمی دانم زنده هستم ویا نی!انگشان ِ دستم افگار شده شب و روز در آتش هجران و بی وفایی اش می سوزم.هر لحظه و ثانیه به ثانیه گوشم به آواز و جشمم به انتظار اوست ! خواب از جشمانم پریده و از خشم وناامیدی به شراب پناه برده ام. می خواهم از این به بعد عشق را و انسانیت را همه وهمه را فراموش کنم. یک روز بیش برایش گفتم که مه از زندگی ات می برایم.ضرب الااجل اش هم تعین کردم.دیگر فکر کن که مرده ام .تو فریبم دادی .تو دروغ گو بودی.و فریب کار هستی
هز جند نمی خواستم این حرف ها سخت و زشت را برایش بگویم . بازهم گفتم. اما در دلم توفانی از اندوه وغم فریاد می کرد.نمی خواستم این حرف ها را برایش بگویم . جرا که او مه ره فریب نداده او به مه خیانت نکرده است. جرا مرا فریب بدهد جرا با قلبم بازی کند.تمام وجودم از او بوده واز او می باشد ضرورت به دروغ و فریب نداشته است .در واقع هم به من دروغ نمی گوید. اما از خشم و امید زیاد کاسه صبرم لبریزشد واین حرف هارا برایش گفتم.اما می دانم او نمی رنجد . و در هر حال از مه اس .
هر چه از دهانم بزآمد ،برایش گفتم.دردم دوچندان وصد چندان شد.همان لحظه دیگر آن رویا نبودم که تنها از یوسف باشم وبا یوسف باشم. می خواستم توهین اش کنم.خردش بسازم.بر زمین اش بزنم.تحقیرش کنم .آبرو اش را وآبروی عشق مانرا بریزم. از پا در آورمش .صدایش را نشنوم. صورتش را نبینم. از خواب و رویاش برایم.آن قدر توهین اش کنم که از من و حتا عشق من دست بردار شود.ناامید شود .دیگرآرزوی مرا نکند .حتا خاطرات مرا فراموش کند .حتا علاقه یک ثانیه حرف زدن را با من نداشته باشد .
اما چه کنم که من در وجودم منفجر شده ام .به رویا و رویا هایی دیگر.رویاهای دیگر در برابرم ایستاده هستند و در وجودم جاری .از یوسف می گویندو عشق او. از صداقت او می گویند و عشق او . از حضور او می گویند و وفاداری او .از این که مرا هیچگاه تنها نگذاشته درهر حالتم بامن بوده ومی باشد .در خواب در بیداری در همه جا در من جاری اس .
چرا رویا توهین ام کرد. مرا فریبکار خواند. حتا در خواب نمی دیدم که رویا برایم جنین گپ هایی بزند.از درد برخود می لرزدم. رویا را مقصر نمی دانم.پس از بیست وپنج سال مرا یافته بود.باید کاملن در اختیارش می بودم.یوسف تو رویای یک زن را درک نمی کنی.پاکی ،صداقت و وفاداری زنی را که در بیست وپنج سال زندگی خانواده گی اش تنها وتنها با تو بوده وبه یا تو زنده گی کرده است.شب وروز در سفر درخطر ودر بهترین وبدترین حالات زندگی اش باتو بوده وبه یاد تو بوده است .آن عشق به آن صمیمیت و وفاداری جنین امید وآرزوی را می پروراند. می دانی یوسف! چه گونه سهل انگاری هایم را جبیره کنم.در برابر انسانی که دستم را گرفت. مرا غرور داد.غزت داد. سرفرازی داد. عشق دوباره داد. به دنیای غیر از دنیای فریب ، ودروغ آشنا ساخت . در برابر بزرگی و عشق اش احساس بسیار کوچکی می کنم. به یاد روز valentin
افتادم .یکبار دیگر قلبم را به رویا دادم. به کسی که دوستش می دارد و ارزش عشق و دوستی را می داند!
.
امروز می خواهم بدانم که عشق چیست؟عشق شیرین به فرهاد.عشق زن آزاده یی که حتا آزاد تر از زنان امروز می نماید! نوع شورش می نماید در برابر اخلاق و هنجار هایی اجتماعی مسلط زمانش !فرهاد در این عشق، عشق ناسوتی را به عشق لاهوتی ترجع می دهدو بی پناهی وبی کسی خود را در عشق ورزیدن با شیرین از یاد می برد. از همان روست که عشق تنها احترام داشتن نیست .باهم بودن نیست.خلوت و خلوص نیست. عشق یا مجموعه این هاست به اضافه این که خود را از برکت وجود دیگری به یاد آوردن وخویشتن خودرا درآیینه ی دیگزی شناختن است .که در این شناخت حریم هایی شخصی متلاشی می شود.و جهان عاشق جز جهان معشوق چیزی دیگری نیست.
این هم درست می نماید که ما به تعداد عاشقان و عشق ورزان ،جهان های متعدد و متکثر داریم. جهان لیلی ، جهان مجنون، جهان ویس ،جهان رامین. ویس در واقع قربانی مادرش می شود. ویس قاعدتن باید معشوق ناکام می بود.به خاطری که از سوی مادرش جفا می بیند وهم از سوی دایه اش. قاعدتن ویس بایستی زنی می بود. رابطه نا پذیر. اما این عقده وکمبودش را از طریق ایجاد اعتماد دو باره با رامین جبران می کند. چرا که توانایی نزاع و بخشش را می یابد ومی آزماید .و از این آزمون در عشق اش موفق بدر می آید. از همین رو خوش فرجام ترین منظومه عاشقانه می نماید. هر جند رامین در آغاز به خاطری انتقام گرفتن از برادرش با ویس هم خوابه می شود.بعد ها ست که عاشق ویس می شود. هر چند درآغاز مردی بسیار شرابخواره و زن باره می باشد.
فرهاد نماد ونمودی از منتهای شیفته گی انسان در عشق است .حتا در برابر قدرت زمانش می ایستدو
از عشق اش برنمی گردد.از یک سو در برابر معشوقی ایستاده است که دست ودل باز است و از سوی دیگر در برابر خسرو پرویز که شهنشاه زمانش است .
در عصر گولبال که خشونت ، سکس و ایروتیسم یکی از برجسته ترین شاخصه هایش رامی سازد. عشق را برخی هامعادل سکس و سکس را برخی ها معادل عشق می دانند.اما در واقع عشق همان نیروی است که انسان را از طریق معشوقش به جهان پیوند می زند.و این پیوند است که آرامش اش را ضمانت می کند. از یاد داشت هایی یوسف بعد از valentin
تله پاتی!
یوسف خوب گوش! مه به خاطری نمی گویم که تره از خود بسازم. مه تا صبح به بیرون ماندم.نوشیده بودم زیاد.گوش کن،خوب به دقت. مه تا جهار صبح رفتم خانه ی خواهر خوانده ام.آنجا خوابیدم و دم صبح بود. در زندگی تا به حال این گونه خواب ندیده ام. خواب دیدم که در یک اتاق هستیم باهم .مانند زن وشوهر.نه
اولاد داریم ونه کسی و کویی .تو می گی میرم پیش دوستانم.مه اصرار دارم که نی نمیشه.تو می گی آنجا مرد هاست. مه باز هم اصرار می کنم و یک لباس بسیار نازک هم پوشیده ام.باز که مه اصرار می کنم . تو مره می زنی.دستم افگار میشود .باز هم می گویم مره هم با خود ببر .تو از اتاق می برایی.و می گویی تو این گپ ها را نمی فامی.گریه ام می گرید. دلت می سوزد. باز می گی خی بیا ! از دستت جه کنم! مره می گی بغلم کن.و آغوشت را باز می کنی .مره بغل که می کنی.مه کاملن ارواح واری داخل وجودت می شوم. و صدا می زنی کجا هستی . می گویم با تو هستم و در روان تو جاری هستم.
بعد هر دوتکان می خوریم مه از وجودت می برایم. باز می گم خی حالا کجا بیریم.مه کاملن گم میشوم. باز می ریم یک جا . باهم هستیم. تو با چند نفر ،گپ می زنی.باز مره می گی رویا هستی ؟ مه می گویم هان.باز برمی گردیم به اتاق.آنجا دو باره در
پهلویت هستم.یک زنجیر به گردنم است .تو می گی رویا این زنجیر را از گردنت بکش . مه می گویم چرا ؟می گی این زنجیربخت مارا بسته کرده است.هردو مصروف زنجیر هستیم.مه برت می گویم تنبل هستی. اگر دست مه جور می بود.دفعتن این زنجیر را می کشیدم.باز تو تلاش می کنی که زنجیر را بکشی.مه بیش پایت می نشینم.تو به گردنم مصروف هستی.پایین میشم زنجیر پطلونت را باز می کنم.آن قدر با هم غرق می شویم و عشق می کنیم که خودرا فراموش می کنیم .می دانی یوسف بسیار زیاد ترسیدم.چیزی را که در خواب برایم گفتی .آن را در ایمیل نوشته بودی.تصور کردم شب در همان لحظه ،آن را نوشتی.به خدا برایم بسیار تعجب آور بود.از تعجب و حیرت انگشتم را به دندان گرفتم. و این خواب را به فال نیک گرفتم.برای جاویدانگی عشق ما !
چه قدر تهی است این زندگی اگر رویا نباشد، اگر عشق نباشد، اگر خدا نباشد.آنگاه تنها و تنها این شفیته گی انسان می ماند و این گردونه گردان!آن جاست که انسان تنها می تواند با سایه خود راز و نیاز کند .آن جاست که عشق از در می رود و خشونت از پنجره وارد می شود. از همین رو جای که عشق نیست .اکراه و زور است، توطیه است،خیانت است،دروغ است، ریا است.خود کامگی است.اعتراف نیست .خود شناسی نیست.فداکاری نیست.تحمل نیست .گذشت نیست .تو نیستی من نیستم.خلوت عاشقانه نیست. واین که گفته اند چشم عاشق کور است. این رخ دیگر این سکه می باشد.
نمی دانم در خواب بودم ویا بیداری!در را باز می کنی. پیراهن سرخ بادامن سیاه پوشیده ای.با قامت بلند تر ازقامت ات می نمایی. با آن لب ها گوشتی آبدار، چشمانی به رنگ باده ،سرخ ، سرخ، پیشانی بلند و براق بالای سرم می آیی وبه من نگاه می کنی.و در کنار تخت خوابم می نیشنی.از عشق ات می گویی و از رنجی که کشیده ای.اشک در جشمانت جاری میشود.و یک بار می گویی که هیچ کس مرا درک نکرد حتا تو ،تو ،تو ،تو که جون سایه به دمبالت بودم.مرا درک نکردی ونشناختی.قلبم هنوز هم تنها ونتها برای تو می تپد.می دانی یوسف من هیج گاه باخود نبوده ام.بخاطرتو زندگی کرده ام و برای تو.اما تو قدرم را نمی دانی.تو ظالم هستی. ظالم و خدا نترس ! یکبار می روی به سوی آشپزخانه. به من می گویی من امروز یک نانی برایت بپزم که در زندگی نخورده باشی.من برایت می گویم خی باش که من کمک ات کنم. تو می گویی. نی . هیچ شور نخور! من تمام کار ها را می کنم.به سوی آشپزخانه می روی. همه چیزی را پیدا می کنی. من برایت می گویم . که چه گونه همه چیز را یافتی. مثلی که در همین خانه سال ها زندگی کرده باشی. تو برایم می گویی. خی باور نداری. که من همیشه همین جا هستم .برایت نان میپزم. لباست را می شویم.کتاب هایت مرتب می کنم.و بالا سرت میآیم و برایت قصه می گویم .هر چیزی که تو می نویسی. همان قصه های شبانه من است ودیگر هیچ!
تنها نه ازاین مردم صد رو وریا دیده
از مردمک خود هم بد دیده که می گرید.
این روز ها می دانی یوسف!با هیچ کس تماس نگرفتم. خانه خواهر خوانده ام هستم.با شوهرم قهر هستم. با دختر و فرزندانم هیج تماس ندارم . حتا از تو هم خبر ندارم.یوسف می دانی با وجودی که از همه بریده ام. اما با تو هستم. و هیچ نمی توانم لحظه ی بی تو باشم . نی تصورش را نمی توانم.اما نفرت از سرا پایم می بارد از همه . حتا از خودم. نمی دانم که این چه سر نوشتی است که بر پیشانی من نوشته شده است .
از بس که شراب خوردم و اشک ریختم.توازن وجودم را از دست داده ام.تمام وجودم از درد سیخ می کشد.آتشفانی از رنج و اندوه مرا متلاطم می کند.وجودم کشتی بی لنگر را می ماند که در میان اوجی ازتوفان شکسته و بی بادبان می نماید.یگانه امیدم هنوز هم عشق تو هست می دانم یوسف هر لحظه و هر ثانیه در فکرم هستی. مرا از یاد نمی بری .هنور این باور در قلبم می تپد واشک را در جشمانم خشک می سازد.
یوسف می دانی ! دیروز مرده بودم .چه دنیای زیبایی!نه رسمی ونه عادتی و نه قاعده ونه قانونی!مرا به زور قران به کسی نمی دادند.آن جا ما مجبور نبودیم که دروغ بگویم.به کسی خیانت کنم.آن جا کسی به نام دوست شوهرم نبود .که جشم بر پستان هایم داشته باشد. و برآلت های جنسی ام. اما به دورغ برایم ابراز عشق و محبت کند.در آن جا هیج کس مجبور نبود .دروغ بگوید . نه بابر شاه ونه ظواهری ونه علی. حتا تو هم ضرورت نداشتی. دروغ بگویی.با وجودی که دراین دنیا هم مجبور نیستی که دروغ بگویی. جرا که مه از تو بوده و می باشم . در آن جا ، تنها و نتها تو با من بودی. بی هیج تظاهری! وهیچ کس مزاحم ما نبودند حتا این کس هایی که امروزهر روزه دل و جان را فدایم می کنند.به هزاران فریب و دروغ می خواهند شبی را با من ،هم خوابه شوند .
این دنیا چه قدر کثیف است.با این آدم ها. کاش کسی را نمی شناختم.هیج کس را.حتا ترا با این سنگ دلی.می دانی چه بر من می گذرد.شاید تصورش را هم نتوانی!شاید بتوانی!به خاطر کتابت نه به خاطر مه.تو روان شناس هستی .جامعه شناس هستی .ادیب هستی وفلسفه دان هستی به مه چه ؟که چه هستی ؟در ک یک زن فراتر از این هاست.فراتر از تصور تو. می دانی عزیزم!شاید برای تو .قبول این گپ ها سخت باشد و غیر قابل تحمل . چرا که غرور تو مهار ناشدنی هست.گرچه از آغاز این غرورات مرادلبسته خود سا خت.عاشق و بی قرار خود.من در این دنیا مثل تو ادم مغرور ندیده ام.برای من گاه گاه این غرور ات درد سر می آفریندو مه رابیشتر به تو وابسته می سازد.
یوسف مره ببخش . می دانم ، نمی بخشی. لطفن مره ببخش! لطفن.می دانی دیروز برایت دروغ گفتم.بیش خواهر خوانده ام نمی رفتم. به تو دروغ گفتم.نمی دانم چرا دروغ گفتم .مه به خانه خواهر خوانده ام نرفتم.به خانه ماندم.دوا خوردم. زهر خوردم که بمیرم..اگر دخترم سر وقتم نمی رسید.مرده بودم .ای کاش می مردم. تا ترا حداقل در او دنیا از خود می کردم.بیش از این که دیگران به تو برسند ترا از خود می ساختم.در این دنیا خو از مه نشدی .حداقل در او دنیا از مه می شدی.
بوسف چرا ندانستی که مه بیش خواهر خوانده ام نیستم .اگر می بودم برایت ایمیل می کردم و یا تلفون می کردم .همو فال بین راست گفته بود که یک خطر شمارا تهدید می کند. راست گفته بود.می دانی یوسف آن روز که تراتوهین کردم. دیگر خوابم نمی برد. دیگربرخود خشمگین بودم .و از خود متنفرم . از آن روز ازدرد از خشم در لباس خود جای نداشتم .در لباسم نمی گنجیدم .اما نمی دانستم توهر لحظه با من هستی.پیشا پیش در ایمیل نوشته بودی. از مرگم وخودکشی ام گفته بودی.نمی دانم این چه رابطه یی است میان من وتو.به خدا از تعجب شاخ در آورده ام.از این رابطه وپیوند.از این که چه گونه باهم هستیم و یک دیگر را درک می کنیم.حتا تو آگاه تر از خودم بودی.پیشا پیش ذهنم را خوانده بودی.ومن نمی دانستم .
رویا تو شهر زاد قصه گو تمام داستان های من هستی. تمام داستان ها که به قلم آمده ویا هنوز به قلم نیامده است .می دانی رویا!در این دنیای با این همه رنگ این همه اختلاف این همه تفاوت چه گونه باهم پیوسته و همبسته ایم .ببین به طبیعت، به رنگین کمانش! ببین به انسان ها واختلاف و تمایزات آن ها.ببین به پراکندگی انسان .زمانی شده که به تلویزون نگاه می کنی و همزمان با آن موسیقی می شنوی در همین حالت با فرزندت گپ می زنی ، روح و روانت در جای دیگر می باشد. می دانم رویا تو همه این ها را می دانی.
از زمانی که تقدس زدایی شد از کلام.و بازار سرریشته ی وجدان انسانی را حتا ادبیات و عشق را در دست گرفت .می رود که انسان خلع سلاح شود؟ در تمامیت جغرافیای انسانی اش، در خلوت هایی عاشقانه و حتا درضمیر پنهانش! در چنین یک شرایط می شود یکبار دیگر "مار هایی زیردرخت سنجد "،"خاکستر و خاک" ، "پنجره" ،"گدی پران باز"، "مرد ها ره قول اس" ، "در گریز گم می شویم"، "پهلون مراد و اسپی که اصیل نبود" را نوشت و بر گردانی کرد ؟
این ها که گفتم بخشی از هویت ما را می سازند.و به حق .اما در زمانی که هستی ما در تمامیت جغرافیای انسانی ماتهدید می شود با کدام زبان و با کدام فرم و تکنیک ومحتواباید به سراغ رومان نویسی رفت ؟که چراغ هستی را در هزار و یک شب دیگرمان به ساحل مراد و طلوع صبح هدایت کند ! از روایت های کبیر نوشت و یا از روایت های صغیر.از دیکتاتوران بزرگ نوشت ویا از دیکتاتوران کوچک.از عشق های لاهوتی نوشت و یا از عشق های لاسوتی.از دیروز نوشت ویا از فردا های که نیامده و هر گز نخواهد آمد! ازپدران نوشت ویا از فرزندان و نسلی که در راه است.با روایت هایی که هنوز در تقدیر مان نقش نبسته است و یا هر گز نقش نخواهد بست ؟ پلک های رویا نمی خوابید ومن می گریستم.
همگی قبول می کردند. حال هر کس هر چیز اس ، هیچ چیز هم نیست .چه دنیایی شده اس.مسلمانی گم شده، دل هیچ کس پاک نیست.خدا زده گی خو همین را می گویند . خدا زده گی خو شاخ ودم نداره .ما هم عاشق می شدیم . دل ما پاک می بود حرمت عشق را می دانستیم و می شناختیم.همه چیز حرمت داشت .تو . مه .کلان . خورد. اگر یک کلان غالمغال می کرد. نفس کل ما می برآمد.از ترس، از شرم، از حیا.پت از همه عشق می ورزیدیم با نفس های مان . هیچ کس نمی فهمید.تا جان می دادیم .مردم بسیار راز دار بود. حال گپ ناگفته در فیسبوک می رسه. تمام عالم خبر میشه . کافر ، مسلمان ، یهود و انصار. چه دنیای شده ما هیچ خاطره نداریم که با خود در گور ببریم.تا آخرین نفس های مان.میگن فرزندان ما در امریکا،جرمنی و...دوستان امریکایی و خارجی دارند. عجب دنیای شده اس.یک زمان اگر کسی نام خارجی را می گرفت .دنیای را آتش می گرفت.میگن دنیای تغیر کردهاس . دنیا تغیر نکرده ما تغیر کرده ایم.اولاد های مان خودمان، نواسه های مان، همه وهمه. چه شد او رسم و رواج های قدیم. یکی قصه می کرد.صد تا می شنید. حال صد تا قصه می کند . یکی نمی شنود. همگی با کمپیوتر اس. با تلفون دستی اس.با تلویزون اس.با فیسبوک اس.هیچ کس با انسان زنده طرف نیست.هیچ کس در هیچ جای این دنیا .ای شده زندگی!زندگی! زندگی ....!همی رقم محبت گم میشه.تا انسان را به چشم ات نبینی. به دست ات لمس نکنی.با روانت احساس نکنی.نمی دانم انسان و انسانیت چه شد؟واه که چه قدر پراکنده ام یکی در این بر دنیا و یکی در آن بر دنیا. این تنها ماشین اس که مارا یک جا می سازد . باز هم خیر ببینه این ماشین.نشود که همین ماشین خردجال باشه.می گن در آخر زمان که شد. خردجال می آید.
میگن در جاپان زلزله شده اس . زلزله چه اس؟ این قهر خدا اس. اگر قهر خدا نیست ؟پس زمین به دست که اس؟