متن تنظیم شده «پس از باختریvon Salar Azizpour, Montag, 1. August 2011 um 10:36
پس از باختری / بخش نخستvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:36پس از باخترینخست این گفتمان را با دیدگاه ِدیگران می آغاریماخوان ثالث تأثیر ژرفی بالای یک عده از شاعران ما به خصوص واصف باختری داشته است...می توانیم شعر معروف کتیبه رابه عنوان مثال ،نمونه بیاوریم که چه گونه ،شعری« در آن بیشه نیلی پار وپیر»با شعر «کتیبه »هم خوانی دارد. همان طوری که متوجه می شویم...تنها به این تفاوت که صور خیال در کتیبه فقط در یکی دو جا توانسته است خودش را نشان بدهد ،مانند«و شب شط جلیلی بود در مهتاب»در حالی که شعر«در آن بیشه نیلی پار و پیر »مالامال از تصویر های گزین است که به حق نشان می دهد واصف باختری در فاخرساختن بیشتر شیوه اخوانی و گیرایی آن سهم بارزی داشته است برگرفته از کتاب «چند مقاله » صفحه ی هشتاد ودو.بشیر سخاورز   به برداشتِ محمد کاظم کاظمی،واصف باختری بیشتر یک شاعر حرفه ای شعر نیمایی است، به دومعنی، یکی این که بهترین شعر هایش را در این قالب سروده و دیگر این که در میان شاعران ما بیش از همه ،بر ریزه کاری های فنی این قالب وقوف دارد   واصف باختری در شعر امروز دری در پله های بلند توانمندی قرار دارد د .البته سروده های او ممیزات اسلوبی خاصی دارد . و دنیایی که از عظمت و علو بیان و تصویر سازی های و یژه، زبان و تعبیر های به خصوص در آن دیده می شود شعر او توام با نوعی پیچیده گی ا ست و مضامین عمیق زندگی واجتماعی را به طرز و دیده یی ویژه بیان می کند که می توان درآن نوعی مقاومت را نیزبه جستجو گرفت ورد پای تعبیر های فلسفه گرایانه را پیدا کرد...ادبیات معاصر افغانستان ، ص ،نود وسه.نوشته ی دوکتور عبدالقیوم قویم   از شعرایی که نخست در سرایش شعر مقاومت در خشیدند، می توان از واصف باختری ، حیدر لهیب، ، لطیف ناظمی،پر تو نادری وقهار عاصی نام برد، به ویژه از واصف باختری،زیرا وی از جمله نخستین شعرایی است که پشنهاد های نیما و اخوان را درباره ی وزن، درست و دقیق به کار بست.صفحه 582/دانشنامه ی ادب فارسی/حسن انوشه   واصف باختری از برجسته ترین چهره های ادبیات معاصر افغانستان است.آگاهی کامل از وزن های شعر کلاسیک، بدعت های عروضی نیماو شناختی ژرف از فضای اجتماعی و تاریخ میهنش،همراه با بر خور داری از تکنیکی قوی که قالب های شعری کلاسیک وامرورش را هم سنگ می سازد، بیانگر جایگاه والای وی درادبیات امروز افغانستان است. گرچه ویرا متأثر از شاعرانی مانند:نادر نادرپور،مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد می دانند، مسلم است که سروده هایش روایت، زبان و سبکی مشخص دارد ومهرونشان ویژه ی خود را دارد وهر گز درآستانه ِ تقلید متوقف نشده است. خود ِواصف در این باره می گوید:ـ«من این را برای خود یک خلای نمی دانم که در مرحله از زندگی شاعرانه ام تحت تاثیر اخوان باشم. حتا به این می بالم. اخوان شاعر بزرگی است ، اما وقتی سر تاثیر پذیری صحبت می شود. باید مظاهر آن به صورت مشخص، چون نقد ادبی مشخص است، نشان داده شود.ـ»وی از نخستین شاعرانی افغانستان است که به شعر نیمایی و سپید رو آورد وبه سبب آشنایی با زبان های انکلیسی و عربی، به آگاهی جامعه ی ادبی کشورش با ترجمه ی سروده های دیگر شاعران جهان مدد رساند. صفحه ی1073. دانشنامه ِ ادب فارسی متن زیبایی تهیه کرده اید . سالار صاحب . باختری از قله های بلند ادبیات ما است . خدا سایه اش را از سر ما کم نکندبهروز خاوری   ادبیات معاصر ما در درازنای قرن بیستم شگل گرفته است وآزمون های گونا گونی را از سر گذرانده است.با محمود طرزی، لودین ،و داوی به پیشواز فکر تازه ی روشنگری رفته است،با بسمل، خسته، وبیتاب اندیشه های تازه را در قالب های کهن عرصه کرده است؛ با سرور جویا، غبار،شعاع وبلخی به زندان رفته است؛ و با آزاد مردان ِ بسیاری بر چوبه ی دار بوسه زده است. کسانی هم بوده اند که از تالار های دربار سر برآورده اند، ودیگرانی چون خلیلی که هجرت کرده وبه کاروان ادبیات مقاومت در برابر استعمار پیوسته اند.و در فرجام با واصف باختری ،دین خود را در برابرشعر و ادبیات نوین از یاد نبرده استسالار عزیزپور.     هنگامیکه شعروادبیات امروز مطرح می شود ، رسالتی که بردوش نویسنده و شاعرسنگینی میکند ، ازهمه بیشترمسالهیی میگردد که بایست برآن اندیشید وآنرا بصورت تاریخی ، مق ایسی وتشریحی مطرح کرد . درغیرآن ، بسیاراتفاق افتاده است که " بی شعوری" را " شعور" نام نهند و" بی مسوولیتی " را " مسوولیت " عنوان کنند. بزرگواران ونسل گمراه هنگامیکه " کاجستان شعروشعور واصف باختری " نوشتهً استاد لطیف ناظمی را خواندم ، بیشترازهرچیز مرا ؛ نه خود این بزرگواران ! بل نسلی که آنها ؛ به گمراهی شان پرداخته اند ، وا داشت که به تحلیل گذرا از آن نوشته بپردازم وسفسطه یی را که دراین نوشته موجود است ؛ برملا کنم . سفسطه دربرابرفلسفه سفسطه اینست که اندیشه را از زنده گی جدا کنیم و شعر را ازسرنوشت مردم سوا . استاد محترم لطیف ناظمی خواسته اند با این نوشتهً شان نوعی از" بی اندیشه گی " را اندیشه نام نهند ، خفت وخواری را آزاده گی ، گمراهی نسل امروز را گشاینده گی " رازبودن" بخوانند ! مشکل سردمداران ادبیات ( کودتا ) اینست که هیچگاه با اندیشه ؛ صمیمیت نداشته ، هیچگاه اندیشه را یاد نداشته اند ، آنها مردمانی بوده اند که " گندم " را نشان میدادند اما " جو " را می فروختند . مشکل اساسی همین است که نویسنده مقاله وموضوع مقاله هردو ، برخلاف آنچه تاریخ می طلبد ؛ قدم برداشته اند ، آنها هیچگاه به تاریخ ؛ به اندیشه وبه مردم اعتقاد نداشته اند ، به این جهت تصورمیکنند که کسی اگرنام مردم را گرفت ؛ مردم گراست واگر ازجامعه یاد کرد جامعه شناس است ! اندیشه ودانش آقای باختری که به عنوان بررسی موضوع و محتوای شعر وانمود شده است ، طوریکه آقای ناظمی تشریح نموده است یک سلسله شعارهای تقلیدی است که هیچگاه با گوشت وپوست وخون شاعرعجین نگردیده است ، بلکه صرف درسطح کلمات باقی مانده وتنی چند را که هیچگاه موقع فکرکردن نیافته اند متقاعد ساخته اند که همانند آنها فکرکنند . آرمان گرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش برخلاف آنچه آقای ناظمی گفته اند آقای باختری هیچگاه آرمانگرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش نداشته اند ، زیرا آرمانگرایی چیزی نیست که صرف درشعرانعکاس پیدا کند ، بلکه حتماً درزنده گی نیز تجلی میکند وانسان را وا میدارد تا قدمی درراه آرمان خود بگذارد ، آنچه واصف باختری داشته است ؟ چه بوده ؟ درکدام بخش زنده گی شعوری وی انعکاس پیدا کرده است ؟ آزادی خواهی یعنی چه ؟ آیا درکدام عمل ادبی شان تجلی کرده است ؟ اعتراض وپرخاش کدام بوده است ؟ آیا اتحادیه نویسنده گان جای اعتراض وپرخاش به کسی می مانده است ؟ آیا برای آزادی خواهی محلی بوده است ؟ دربارهً نومیدی ، تنهایی وغربت وحسرت گذشته چی میتوان گفت ؟ واصف باختری شاعرنومید است اما نه نومید فلسفی که اورا بیشتربه حرکت وا دارد بلکه نومیدی است که نمی خواهد مردم با داشتن امید به فردا به حرکت وادارشوند ؟ " تنهایی " را نیزآقای باختری هیچگاه تجربه نکرده اند که به انعکاس فلسفی یا هنری آن بپردازند ؟ زیرا از پگاه تا بیگاه دراتحادیه نویسنده گان به سربردن و با چهره هایی چون ( نایبی ) و ( پدرام ) قافله سالاران به گفته باختری شعر نیمایی درافغانستان به سرکردن وازآنها چهره های ادبی ساختن با تنهایی ازگونهً (کافکا) یا آنچه ( سارتر ) و ( کامو) یا شاعران وبزرگان عرفان واندیشه همانند غزالی ومولینا وعین القضاه همدانی و شیخ الاشراق داشته اند وآنرا درآثار خود انعکاس داده اند وشعروادب را عمق بخشیده اند ؛ فرق بسیاراست . غربت به مفهومی که مثلاً دراشعارعرفانی کلاسیک ما انعکاس دارد و درآثار چون مثنوی منعکس است ویا هم درشعرحافظ انعکاس دارد : دو تنها ودوسرگردان ، دو بی کس دد و دامت کمین ازپیش وازپس درشعرباختری وجود ندارد ، صرف زبانش است که برای کسی که طبیعی زبان را یاد گرفته یا به اساس تفکر، غریب می نماید زیرا باختری ازروی کلمه وتعریفات می نویسد نه ازروی تفکر بالای زنده گی و گزینش کلمه وکمک گرفتن از تعریفات .برگرفته از مقاله ی گل احمد یما زیر عنوان:نسل ِامروز وریشه ی سر در گمی در ادبیات، کابل پرس  ادبیات سیاست زده از«رسالت»و مسو ولیت بسیار حرف می زند، ولی به عمق این مقوله توجه ندارد. تماس با این مقولات کاری یک دست و یک رویه نیست تا نقشه ی راه نشانی منزل آخر را به خواننده ی تنگ حوصله نشان بدهد ومشکل او را بگشاید. ادبیات و به ویژه شعر، در طلب محال وبه همین سبب در کامیابی های بزرگ خود ناکام ودر کمال خودناکمال است.خیال حوصله ی بحر می پزد هیهات/چه هاست در سر این قطره ی محال اندیشسالار عزیزپور   در این گفتمان سخن از درستی و نادرستی نیست .سخن ازکژی و راستی نیست.سخن از باز تاب تکثر نگاه ها ست تکثر داوری هاست. بر پایی پلی ست میان این نگاه ها ،داوری ها ،نقد ها ،ونظرهاسالار عزیزپور  به باوری سمیع حامد:استاد باختری یگانه اندیشوری است که بر یافت ها و بافت های زبان وادبیات ما محیط ومسلط بود ودرک درستی را از قلب و قالب شعر نو معرفی کرد. ص 93 . کتاب ، ادبیات معاصردری .نوشته ی دوکتور قیوم قویمسالار عزیزپور  زیبا و واقع بینانهمنوچهر جهش  عرفان گرامی و جهش عزیز سپاس بی پایان از حضور تانسالار عزیزپور شاعر همیشه شاعر ،دوست گرامی وثوق عزیز سپاس از حضور تانسالار عزیزپور   بزرگداشت واصف باختری در سویدن   لطیف ناظمی و واصف باختری کلوب قلم افغانان مقیم استکهولم روز چهارم جون سال روان، بزمی را برای نکوداشت از کارنامۀ واصف باختری ، سخنور نام بُردار ، مترجم شعر و پژوهشگر چیره دست، به راه انداخته بود.  در این محفل جمعی از خامه زنان و اصحاب سخن و فرهنگ و خوانندگان و خواهندگان شعر واصف باختری، در آن گرد آمده بودند. جز استکهولم نشینان، جمعی از دیگر شهرهای سویدن نیز حضور داشتند و تنی چند هم از کشورهای آلمان، بریتانیا، دنمارک و ناروی آمده بودند.پردۀ تالار که یک سو رفت تصویر واصف باختری بر دیوار نمودار گشت و آنگاه صدای ضبط شدۀ گردانندۀ برنامه در تالار پیچید که زندگینامۀ وی را در زمینۀ تصویرهای شاعر، ورق گردانی می کرد.نخست داکتر اکرم عثمان داستان نویس و پژوهشگر نام آشنا به نمایندگی از کلوب قلم حاضران را خوشامد گفت و سپس سخنانی کوتاه در باب شعر و شخصیت واصف بر زبان راند و آنگاه شعر «و آفتاب نمی میرد» شاعر را دکلمه کرد.نخستین سخنران بزم، صاحب این قلم بود که گردانندگان با عنایت فروان، فرصت بیشتری در اختیار وی گذاشته بودند تا مجال بیشتری به باز شناسی جایگاه شعر واصف داشته باشد.نگارنده دوران شاعری واصف باختری را به سه دورۀ متمایز بخشبندی کرد:1. دوران تغرلسرایی و طبیعت گراییاین دوران از سال 1340خورشیدی با غزل «سایه» آغاز می یابد و تا نیمۀ دهۀ پنجاه ادامه دارد. در این برهۀ زمانی، شاعر در چکامه سرایی شیفتۀ پیروان مکتب خراسانی و در غزل از رهسپاران مکتب عراقی است ولی بیشتر گوشۀ چشمی به حافظ دارد. او از معاصران به رهی معیری، نوروزی و امیری فیروز کوهی مهر می ورزد تا جایی که او را شاهنشاه شعر فارسی آن سالها می شمارد:پرسیدم از خرد که درین خشک سال شعرشهر سخن چه گونه بدین فرهی بودگفتا خبر نه ای که مر آن را شهنشهی استوین طرفه بین که نام شهنشه رهی بودارادت شاعر به حافط تا سالهای پسین هم همواره برجاست تا جایی که خود را شاگرد وی می شمارد:شاگرد حافظیم و لیکن به رغم ویهرگز نمی کشیم از ین ورطه رخت خویش 2. دوران آرمان گراییتغییرات اجتماعی و سیاسی در کشور واصف را در راه دیگری می کشاند ـ وجود احزاب سیاسی، تظاهرات خیابانی، آزادی بیان و گونه گون تحولات دیگر ـ شاعر را به کوچه سرخ سیاست می برد و آنگاه فریاد بر می دارد که:ای پتکها، ای داسها، گیرید از ین کناسهازین خیره دل خناسها، داد دل اهل خردشعر های «حماسۀ شعله»، «اشک برزگر»، «عبور از برزخ» و«گامهای سبز اساطیری» را در همان سالها می آفریند. آفریده های سالهای نخست وی شعار گونه اند و صریح و برهنه ولی پس از دهۀ پنجاه شعرهایش جامۀ شعر را بر تن می کنند و از گوهر شعری لبالب می گردند.    3. دوران عرفان گرایی، عشق و آزادیشاعر در این دوران پشت به بت های سرخ می کند و فریاد برمی دارد تا که رخ بر تافتیم از درگۀ بتهای سرخمرغ جان درآشیان سبز عرفان یافتیم  او در اندیشۀ مولانا پژوهش می کند ، در باب شیخ اشراق می نویسد و گزارش عقل سرخ را تهیه می کند. در شعر نیز با آزاد اندیشی فروان اندیشه و تفکر را با زیبایی در هم می آمیزد که تا هم اکنون این روش ادامه دارد.نگارنده در خصوص بوطیقای شعر وی گفت و از ساختار و بافت درونی شعرش نمونه ها آورد.او ازبسامد بالای رنگ سبز و سرخ در شعرش یاد کرد که با بهره گیری از این رنگها در ترکیب های خویش، توانسته است حس آمیزی های دلنشین بسازد. از هنجاری گریزی و آشنایی زدایی، از باستان گرایی؛ اسطوره گرایی و شیوۀ واژه گزینی شعرش یاد کرد و از اهمیت ابهام ذاتی و عرضی گفت که این دومین گاهی حجاب تعقید را بر رخسار شعرش می اندازد.در پایان سخن از توانایی شاعر در ترجمۀ شعر گفت و با ذکری از «بیان نامۀ وارثان زمین» بیان داشت که این (آیرونی) با زبان تلخ و گزنده اش و با زیبایی های ساختاریش در تاریخ ادبیات ما و در حوزۀ ادبیات طنز ما بی نظیر است.دومین سخنران داکتر مجاور احمد زیار زبانشناس و ادبیات شناس نام آور بود که شرح گسترده یی در باب زبان، پیوند زبان و اندیشه و ویژگی زایشی زبان بیان داشت و آنگاه به واکاوی شعر باختری از دیگاه زبان شناسی و پژوهش های زبان شناختی پرداخت. او شعر باختری را سرشار از از ترکیبات دانست و گفت: «باختری از مسجد و مدرسه گرفته تا دانشگاه به کمیت و کیفیت زبان مادری خویش پرداخته است.» داکتر زیار به واژه گزینی در شعر باختری پرداخت و از کاربرد چهار گونه واژه در شعرش یادآوری کرد ـ واژه های گویشی، واژه های باستانی، وام واژه ها، و واژه های باز ساخته. او سپس به ویژگی های دستوری شعر باختری پرداخت و از ویژگی ساختارجمله در شعر واصف سخن زد. پژوهش داکتر زیار به گونۀ علمی تهیه شده بود و با آن که پژوهش ممتع و مفصلی بود؛ او فرازهایی از آن را فشرده و به گونۀ شفاهی عرضه داشت.جلیل شبگیر پولادیان شاعر و پژوهشگر نستوه به اسطوره های شعر باختری پرداخت. او نوشتۀ مشبوعی تهیه دیده بود که به گونۀ گسترده در جست و جوی اسطوره های سامی و فارسی در شعر باختری برآمده بود . باختری از شیوه های گوناگون صور خیال بیشترینه از تشبیه های بلیغ بهره برده است؛ افزون برآنان کاربرد استعاره، نماد، حس آمیزی هنجارگریزی، باستان گرایی و اسطوره گرایی در شعرش پر شمار است. پولادیان از بیشترینه دفترهای شعر وی نمونه هایی برداشته بود تا نقش اسطوره را در شعر باختری برجسته سازد.به دنبال پولادیان نوبت به حمزۀ واعظی رسید. او جامعه شناسی است ورزیده و آگاه که نخست بحث جامه شناسی ادبیات را پیش کشید و پس ازآن شعر باختری را در بوتۀ جامعه شناسی ادبیات انداخت و دید گاه هایش را بیان داشت.داکتر حمیرا نکهت که تن بیمارش را تا استکهولم کشیده بود، نثری زیبا نوشته بود که در آغاز نثر لطیف و عاطفی نگاشته بود که چگونه با باختری آشنا شده است. آنگاه به برخی از شگردهای ساختاری و زیباشناختی شعرش اشاره کرد. او باختری را صاحب سبک خواند و چنین برخواند:«استاد باختری شاعر صاحب سبک است. او در شعر نه تنها در شعر کلاسیک که در تمامی انواعی که به کار گرفته است، مهر خود را می زند. ترجمه های استاد نیز شعرند و در ترجمه او از شعریتشان کاسته نمی شود و در زبان دیگری نیز حایز هویت شعری می شوند؛ در عین حالی که برای ترجمه ها قالب های شعر فارسی را بر می گزیند به محتوای اثر وفادار می ماند و آن را به زیبایی به زبان خویش می کوچاند. مثل شعر واژه ها خوابتان خوش باد از رژینو پد رو سو و شعر پرسش برشت»او دو دفتر تازۀ چاپ شدۀ شعرش را نیز با خود آورده بود که به دوستان و یاران خویش پیوسته هدیه می داد.دستگیر نایل شاعر و ناقد کوشا، در نبشتۀ کوتاه و سودمندش جلوه های بدیعی را در آفریده های باختری باز شناساند و فرازهایی از شعرباختری را باز خواند.بخش دوم به شعر خوانی اختصاص داده شده بود که شریف سعیدی، حمیرا نکهت، هادی میران، شهباز ایرج، شبگیر پولادیان، جبار توکل، فضل االله زرکوب و فرید اروند شعرهای خویش را برخواندند.بخش سوم را به خوانش پیامها وا نهاده بود که برخی از آنها خوانده شد و شماری از پیامها و برخی از نبشته های رسیده، ناخوانده ماند.در پایان بزم واصف باختری در صحبت کوتاهش از یکایک کسانی که در برگزاری این نیکو داشت، قلمی و قدمی زده بودند، سپاسگزاری کرد و از این که در یکی از پیامها پیشنهاد گردیده بود که او را شاعر ملی کشور اعلام بدارند با رنجش خاطر و فروتنانه گفت که او هر گز سزاوار چنین لقبی نیست و از گرداننگان خواست که هنگام چاپ این بخش را از پیام بردارند.گردانندگی برنامه به دوش رحیم غفوری دبیر صفحۀ انترنیتی "فردا" بود که با آرامشی آمیخته با طنز خوش آیندی، بزم را تا پایان گویندگی می کرد هر از گاه لبخندی بر لب می کاشت.درنگی و گپی:1. آن گونه که گفته آمد از کار فرهنگی واصف باختری پنجاه سال می گذرد؛ چه او به گونۀ جدی کار شاعری را از سال 1340 خورشیدی آغازیده است و اینک که در سال 1390 قرار داریم. پنجاه سال تمام از کارنامۀ فرهنگی او می گذرد و سزا بود که مناسبت این بزرگداشت را «پنجاه سال کار فرهنگی واصف باختری» اعلام می کردند یا این که چند ماه دیگر انتظار می بردند و دست به تبجیل هفتادسالگی استاد می زدند.2. شایسته بود که پیشا پیش، موضوعات گوناگون را در باب آفریده های واصف باختری بر می گیزیدند و انتشار می دادند تا خواهندگان آنچه را که می پسندیدند و در حوزۀ کارشان بود به آن بپردازند. چون باختری مردی است چند بعدی، یعنی شاعر، مترجم شعر و پژوهشگر و ای کاش چند عنوان را بر می گزیدند تا هرکسی مایل بود در یکی از این زمینه ها می پرداخت.3. پیام ها را بایست باز می نگریستند چرا که بسا از پیامها طولانی تر از جستار ها بود و طرفه این که گاهی خوانندۀ پیامی به باز خوانی پیام انجمن خویش بسنده نمی کرد و خود به سخنرانی غرایی نیز می پرداخت.4. این روزها در هر گردهمآیی بخشی را هم نذر بازخوانی شعر می کنند که گاهی با روحیۀ بزم مناسبتی ندارد و در این شب نیز چنین بود و جز شعری که در وصفی از اوصاف واصف بود و شعر دیگری که به واصف پیشکش شده بود خوانش شعرهای دیگر؛ بی مناسبت می نمود. سزا بود که شعرهای واصف را با صدای خودش می شنیدیم و یا دیگران سروده هایش را باز خوانی می کردند.5. هیچ یک از آثار باختری را برای فروش نگذاشته بودند؛ نه دفترهای شعرش را، نه کتابهای پژوهشی وی را و نه هم کلیاتش را که در سال 1388 انتشار یافته است که بسا کسان از آن آگهی نداشتند. این کوتاهی هرگز به گردانندگان محفل برنمی گردد که حقا در سامان دهی این بزم، به جان کوشیده بودند. لطیف ناظمی ویراستار: شکرالله شیون یادداشتی بر"خطابه" ی واصف باختری خطابه ی شاعر؛ خطبه نیست.خطابه ی شاعرازجنس خطبه های نیست که دلقکان بارگاه زوروزر وتزویر؛ هرازگاهی برای خواباندن خلایق می دمند.خطابه ی شاعر؛ تازیانه ی بیداری است؛ صوراسرافیل است.خطابه ی شاعر فریاد روح دردمندی است که به سراغ شعوروشرف ما برامده است.شاعرخطابه پیش ازآن که لاشه ی گندیده ی مارا پیش روی مابگذارد ومارا به ما نشان دهد؛ ازحسرت خود سخن می گوید وازرنج آگاهی می نالد:"های مردم! کاش امشب مست می بودمبی خبرازهرچه بود وهست می بودم..."ولی؛ مستی سهم شاعرنیست. سهم شاعررنج آگاهی ودرد حس کردن است. آن که مستی پیشه کند وتن به تخدیربسپارد؛ شاعرنیست .شاعر"خطابه" چنان هست وچنین نی .اگراومستی رابرمیگزید؛ درحسرت مستی نمی سرود. او بیدار تر از همه هشیاران است .او چیزهای را دیده که " بی کم وبی کاست" می گوید.او از ناکجا آباد نمی گوید؛ از شهری سخن میراند که روزگاری درآن ؛ عطشناکان تاریخ یکسره" وامدارجوش نوشانوش بی فرجام" شاعر بوده اند.اینجا "من" شاعر"ما" ی همه ی ما است؛ مایی که تهی شده ازحقیقت خویشتنیم ولب ها مان را باتارهای عنکبوتی دروغ دوخته اند.مایی که ماه نخشب فرهنگ مان تنهادرخاطره ها می درخشد و پالهنگ تاریخ مان را به پاردم ستوران گره زده اند.شاعر- که خسته و آزرده؛ از گردنه های تاریخ فرود آمده است – چشمی به امروز دارد و چشمی به فردا.او می بیند که وارثان آتش خاکستر می خورند و پاسداران چشمه های زلال در لجنزارها گم و گور شده اند.او می بیند که خفاشان شب "بر رخساره ی خورشید پنجه می کشند" ؛ و هیولای ظلمتی را می بیند که از دل کشتزارهای کوکنار بیرون می جهد تا چراغ سرخ هفت هزارساله ی ما را خاموش کند.شاعر به ما نهیب می زند تا دست روی دست نگذاریم و ننشینیم. یا به فرمان بیگانه در کنار رود های خروشان تشنه گی پیشه کنیم یا بر"جگر گاه دشمن دشنه شویم."خطابه ی شاعر؛ سرود گمگشتگی های تاریخی ما و عقده های گره خورده در رگ های ناخود آگاه ما است. این نهیب تلخ و تکان دهنده باید ما را از جا برکند و بجنباند؛ مایی که به قول اخوان ثا لث:" فاتحان گوژ پشت و پیر را مانیمبربه کشتی های موج بادبان برکفدل به دریا برده های فرهی، دردشت ایام تهی، بستهتیغ هامان زنگ خورده، کهنه وخستهگوش ها مان جاودان خاموشتیرهامان بال بشکسته..."  26 فبروری- 2011 تورنتوربانی بغلانی       باختری، شاعری لبریز ازآگاهی وتخیل   واصف باختری را در نخستین روزهای پس از آزادی از زندانِ خلقی‌ها دیدم. با نامش آشنا بودم و می دانستم مردی‌ست لبریز از آگاهی‌های پیشینه و تأریخی. از ادبیاتِ پارسی و جهان هرچه بپرسی پاسخت می‌دهد. بعدها با همشهری عیار و آزاده ام روانشاد استاد قاسم خان در شب‌نشینی‌ها و نشست‌های ویژه با استاد واصف باختری از نزدیک آشنا شدم و با بنیادگذاری انجمن دوستدارانِ مولانا جلال الدین بلخی باهم همکار شدیم.دانش گسترده و ژرفِ استاد واصف باختری در زمینه فلسفه شرق و نگاهِ موزاییک و همه‌گیرش در رابطه به ادبیات قدیم و جدید پارسی رشک‌آور است. او تک تکِ آدم‌های نامورِ یک سده اخیر را با نام و نشان می‌شناسد.آن‌گاهی که واصف باختری در یک نشستِ ویژه با فرهنگیانِ شهرِ کابل که در آن دو هنرپیشه تاجک هم حضور داشتند، سخن از تأریخ می‌راند، همه را به اندایشه وامی‌داشت. او از تأریخ نانوشته‌یی سخن به زبان آورد که می‌توانست به نگارش آید و گوشه‌های تاریکِ تأریخِ پر از جعلِ ما را روشنایی بخشد.فلمبردار تاجکی همه گفتار را که بخشی از آن به آن سوی رودخانه هم نگاهی داشت با کمره سینمایی گرفت. دریغا استاد واصف باختری وقتی دانست که همه گفتارش در نوارِ سینمایی گرفته شده‌است، از فلمبردارِ تاجک خواست تا همه سخنانِ برداشته شده را پاک کند.پس از بلند شدنِ صداهای نوِ پارسی از سوی صدرالدین عینی و نیمایوشیج، واصف باختری را می‌توان ستاره درخشانِ شعر مدرنِ پارسی افغانستان دانست. مرگِ نابه‌هنگامِ حیدر لهیب، حضورِ جرقه‌وارِ محمود فارانی و گرایشِ کهن‌سرایانه خلیل الله خلیلی، واصف باختری را یکه‌تاز میدانِ شعرِ مدرنِ پارسی افغانستان کرده است.حضورِ مستقلِ واصف باختری در بنیادگذاری خانه قلم و ادبیات افغانستان می‌توانست بسیار زاینده باشد، زیرا یکی از انگیزه‌هایی که ادبیات ما نتوانست قله‌های بلندی را فتح کند، دولت‌زدگی آن بوده و است.ادبیات کارِ دولت‌ها نیست وبرخلافِ دید نویسنده نامدارِ ما- که گفته بود: اگر وزیرِ فرهنگِ بهتری داشته باشیم، کارِ فرهنگ و ادبیات سامان می‌یابد- به باورِ من ادبیات در نزدیکی با دولت‌هاست که از پویش و زایش می‌ماند.در مورد سروده‌های استاد گفتی‌ست که شعِرهای واصف باختری به بت‌های زیبا و فریبایی می‌مانند که دستِ استادِ ماهری آن را با دغدغه آن‌سان خوش تراشیده اند که دیگر زیبایی فراناسوتی یافته‌اند. عزیزالله ایما سویس-21 آذر(قوس) 1389 خورشیدی   استادباختری این پدر مسلکی شعر مدرن افغانستان ، میداند که سطر هایش گشودگی گشاینده است " پوشش برداری و پوشیده داری را درین وقوع سراییده " است . رابطه بین اشیای واقعی و ایده و تصویر ، در اتمسفیر شعراز ناممکنات حرف میزند ، ستارۀ قرمز در افق شبنامه ها نمیروید ، زخم باستانی وجود واقعی ندارد ، نوشداروی انتقام تا هنوز ساخته نشده است پس آن حقیقتی که شناخت مارا از این زخم و از این شبنامه و از این نوشدارو به بیان آورد ، شکل نمی گیرد در قلمرو حسی (موجود شدنی و ملموس شدنی ) داخل نمی گردد . سطر ها مانند نقاشی کوبیسم آبستره گی می کنند ، زخم و شبنامه و نوشدارو در ذات مستقلانۀ خود زیبایی ندارند . هر کدام حس رنج و بیزاری از خود و از وضعیت را در آدمی بیدار می سازد . اگر زخم و شبنامه و نوشدارو درتاق خانه گذاشته شود ، هرگز حس لذت یا واکنش خوشایند را بوجود نمی آورد. محمد شاه فرهود     ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱ - ۲۴ خرداد ۱۳۹۰رضا محمدی  واصف باختری چه‌ها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت / ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبردنشست عمری در استوای برگ و تگرک / شکیب صخرۀ نستوه را ز یاد نبردبه استواری آن سنگ آفرین بادا / که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد استاد واصف باختری، که از شهر بلخ (یا باختر) می آید، بدون شایبه شناسنامۀ ادبیات و فرهنگ افغانستان امروز است. مردی که استادی را با پیشغام و پسغام به اربابان جراید نیز گدایی نکرده‌است. استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است. مثلاً ما در شعر فارسی به حافظ با آن همه عظمت "استاد" نمی‌گوییم. حافظ خواجۀ شیراز است، چنانکه سعدی و بیدل و حتا فردوسی نیز شیخ و میرزا و حکیم لقب گرفته‌اند. در تاریخ زبان فارسی به آدم‌های معدودی استاد گفته‌اند. مثلاً عنصری یا منوچهری که در عین جوانی "استاد" خوانده می شده‌اند. جایی خود منوچهری دلیل استادی عنصری را سعی می‌کند این‌گونه بیان کند که "عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غشّ و دین اش بی‌فتن".* * * صدا صحبت های اکرم عثمان، نویسنده و پژوهشگرعنصر بی‌عیب باختری در شخصیت شگفتش نهفته‌است.در عصر کوتاهی جان‌ها باختری آخرین بازماندۀ تبار مردان بزرگ است. رند و عیار و جوانمرد و حکیم و این تنها بخشی از عنصر بی‌عیب اوست. استادی که پوستش را در همۀ عمر به هیچ امیرالمؤمنینی نفروخته‌است. در عین ستودگی "دندان زینت‌المجالس شدن" را از دهان بر کشیده‌است. نصیحتی از او که شاگردانش به‌ندرت توانستند پذیرا شوند: دلم نه بنده افلاک شد نه بردۀ خاکز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشتو انسان‌گرایی او "اومانیسم" وارداتی شاملو نیست. انسان‌گرایی او حتا مدینۀ فاضله باستان گرایانه مزدشتی اخوان نیست. و به این خاطر قیاس او با هر دوی این بزرگان نهایت بی‌انصافی است. انسان‌گرایی او از حکمت داستانی شاهنامه و یادگار زریران سرچشمه می‌گیرد. از وداهای حکیمانه که درآن "شاعران شاگردان خداوندند" و از حکمت روستایی که نسل به نسل به دست‌های مدرن روزگار ما رسیده‌است. حکمتی که در آن "برای هر چیز در زیر آسمان وقتی است" از جامعه ابن داوود. حکمتی که بر انصاف و همه‌بینی استوار است، چنانکه در مورد یافته‌های طلایی بگرام ، که اکنون در موزه بریتانیا به نمایش گذاشته شده، این روزها گفته می‌شود. همزیستی آرام چندین فرهنگ از شرق و غرب در یک وقت. حکمتی که مهربانی و مهرورزی سرفصلش است. دانستن این نکته در مرام و بالتبع شعر اوست که او را باز می‌شناساند. وقتی در زندان حتا زندان‌بانش را پاسبانی دیومنش شیطان‌صفت نمی‌داند، که حکیمانه او را چون خود، اسیر سرنوشتی محتوم می‌داند که دیگرانش رقم زده‌اند. و خطاب او نه به پاسبانی خاص که به نوع پاسبان که به کنش پاسبانی در جان نوع آدمی است:  صدا صحبت های لطیف ناظمی، شاعر... پاسبان منا، ای تو خود بند بر پا،زبان بسته،تنها،چیستی، هیچ دانی؟دشنه‌ای رفته در سینه‌ای روزگاریهمچنان مانده بر جایخفته در خون و زنگارهیچ آزرمی از من مبادت!ما ز یک تیره و یک تباریم شحنه می‌داند آیا که زنجیریانشـ همسرایان رگبارهای شبانه ـزیر این آسمانهنان زرین خورشید رابر سر خوان خوالیگر* خوابنیز هرگز نبینندشحنه می‌داند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان...این نوع نگاه در ادبیات ما بی‌نظیر است. انسانیتی که محصول لیبرالیسم مدرن نیست؛ انسانیتی در حیطۀ امر نمادین لاکانی است، که در آن پرسوناژها همه بازتاب یک چهره در آیینۀ نمادینند. شحنه و پاسبان و مرغ نوری و زندانی همه صورت‌هایی از یک شخصند. مثل رستم و اسفندیار، مثل سهراب و رستم که نمی‌توان آنها را درعین تقابل، جدا دانست.  صدا صحبت های شبگیر پولادیان، شاعرمنتها این همه این حکمت بی‌غش نیست. سنت بلخی این حکمت بر درفش کاویانی محور است که هرساله با بهار در بلخ بامی به نشانۀ دادگری و دادورزی افراشته می‌شود. باختری رنج این همه مشقت و حبس و حرج را بر خود می‌خرد تا سیلی گداخته از خشمش را بر صورت بیداد زمانه بکوبد: ای پتک‌ها، ای داس‌ها، گیرید ازین کناس‌هازین تیره‌دل خناس‌ها، دادِ دلِ اهلِ خرد(... ازشعر "خشم"، سال ۱۳۴۲) زندگی جلوه دگر گیرد / گر ستمدیده گان به پا خیزندبر ستم‌پیشگان نبخشایند / با فرومایگان درآویزند(... از شعر "زندگی چیست؟"، سال ۱۳۴۳) اندیشه ندارم اگر این دیوسرشتان / با رشتۀ بیداد بدوزند دهانمبا نالۀ خود شعله برافروزم، اگرچند / چون شمع بسوزند در این بزم زبانم(...از شعر "مرغ گفتار" سال ۱۳۴۳) و خطاب به "شعر" می‌گوید: پردۀ بیداد و زنجیر ستم را پاره کن / از هراس زورمندان پرده‌پوشی تا به کی؟موج شو، سیلاب شو، سیلاب پرجوش و خروش / لرزه در دل‌ها پدید آور، خموشی تا به کی؟(...از شعر "آهنگ رستاخیز"، سال ۱۳۴۳)آدم عافیت‌طلبی مثل من که گوشۀ راحت عالم را به بهانۀ "خلوت‌گزیدگی" محکم گرفته‌است، سخت غبطه می‌خورد، به حال مردی که در اوج روزگار عافیت، قبای سلطانی و وزارت و صدارت را به قیمت آرمانش نخرید. همان وقت طرفه آشکار است که چه بسیار صاحبان اندک ذوقی می‌توانستند از سترونی روزگار با تملق و پرده‌پوشی و حد اقل دم فرو بستن به چارسوی عالم به عنوان سفیر و وزیر مقرر شوند و رند آتش‌نفسی مثل باختری همۀ این مواجب و مواهب را فروهشت تا آدمی مثل من و همگنان من امروز به او عشق بورزند. چراغی را - مثل قهرمان فیلم نوستالژی تارکوفسکی - از سردابی ناممکن در کندترین ریتم تاریخ افغانستان به این سوی آورد، ولو خود به هزار رنج مبتلا شد: ای سیل، بر این مشت خس و خار چه خندیماییم که راه تو گشودیم و گذشتیمو تنها همین کافی بود که در هیئت اسطوره‌ای جاودان باقی بماند. بعدها در روزگار سخت عالم، به لشکر دوم جاهلیت قادسیه نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که برای سوزانندۀ کتابخانۀ جندی‌شاپور و سال‌ها بعد کتابخانۀ نطامیۀ بعداد و خلاصه همۀ این تاریخ پرمشقت بددینی خطاب می‌شد: سلام باد ز ما کاشفان آتش راکه روز اول جشن کتاب‌سوزان است!* * *شعر باختری جدا از این ویژگی‌های حکمی که اثر حال شخصی اویند، استادانه است. کسی که سستی و استواری زبان فارسی را بداند، می‌داند که چرا شعر باختری شناسنامۀ زبانی مردمی است. شعری که در ان حتا حرفی را نمی‌توان جابه‌جا کرد؛ شعری که با خواندنش آدم - البته اگر باسواد باشد - مست می‌شود، مثل همان مستی که خواندن شعر ناصر خسرو و منوچهری به آدم می‌دهد. شعری که کلمات در آن به‌تنهایی جزیره‌های مستقل به‌هم‌پیوسته‌اند. حروف بر مبنای ریتمی روستایی کنار هم چیده شده‌اند. شعر او از زبان‌بازی‌های مسخرۀ بی‌معنی که در آن کلمات تنها برای بازی با هم جناس شده‌اند، خالی‌ است. جناس او از سر فکری شعری است. شعر او معنی دارد. احساسات مهارناشده مردی گلوبریده در کوچه نیست. می‌توان در پی هر شعرش رساله‌ای نوشت، چنانکه می‌توان در پی شعر خاقانی چنین کرد. و اگر دوستان ما برمن بخندند، محقند. چرا که امروز به‌سختی می‌توان ده نفر را یافت که خاقانی را درست بخوانند.شعر باختری مثل شخصیت اوست که قابل مصادره شدن برای هیچ نهاد و حزب و سازمان مردم‌نهاد و مؤسسه‌ای نیست. شعری برای آوازخوانی و ایجاد صلح نیست. شعری برای صلح است. برای جایزه گرفتن در چلغوزآباد فرنگ نیست. مثل فیلم‌های هنری ما نیست که قبل از نمایش در سینماهای وطنی و خانه‌های افغانی به قصد جایزه در جشنواره‌ها در فرنگ به نمایش درآیند و اصلاً ککش هم نگزد که افغان‌ها دیده‌اند یا ندیده‌اند. خلاصه اینکه شعار نیست و این بزرگ‌ترین آموزه‌ای است که می شود از او آموخت. و برای این است که باختری با تیتر جراید نه بزرگ شده‌است و نه فراموش می‌شود. راستی تا نوشته‌ام تمام نشده، بگویم همۀ اینها اگر هم نبود، به خاطر تربیت دوتا از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شاعران معاصر ما، قهار عاصی و خالده فروغ، فرهنگ روزگار ما به باختری مدیون است.* * *خیلی از دوستان ما شاید بر من خرده بگیرند که فلانی پس از اینهمه داعیۀ تازگی به مریدی استادی کهنه‌کار درآمده است. و راستش من به این مریدی، چنانکه پذیرای آن استاد باشد، مفتخر خواهم بود. اندوه برای کسانی مثل استاد باختری فقط این تازه‌قلمان آوازۀ بازاری خیالی شنیده نیست. حد اقل این جمع می‌توانند شعر باختری را بخوانند، بی این که شخصیت و دانش و "دل بی‌غش و دین بی‌فتن اش" را دریابند. اندوه بزرگ‌تر برای روزگار تاریخی ما انبوه ستایشگران نفهم است. آنان که به "هویی" در آوازه‌اند و شیرازه‌شان با "هایی" از هم می‌پاشد.راستش از انبوه این دانایانی که مدح باختری می‌کنند، آدم می‌ترسد. وقتی می‌گویند "باختری و مثلاً ... شاعران بزرگ روزگارند. این است که به فغان می‌آید: من گوهرم ولیک به بازار روزگار / روشندلی نبود که داند بهای مندل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد / این واپسین سرود من است، ای خدای من این شعر را سالها سال پیش گفته بود مضمونی که بعدها دوباره به گفتنش مجبور شد. نسیم آن سوی دیوار نیز زخمی بود / چو از قبیلۀ اشباح خوابگرد گذشتز دوستان گرانجان کجا برم شِکوه / کنون که خصم سبک‌مایه هر چه کرد گذشت...قسم به غربت واصف که در جهان شما / یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت* * *و سرانجام اینکه این ایام به همت باشگاه قلم افغان‌ها در سوئد و اعضای فرهنگ‌پرور آنها بزرگداشتی برای استاد باختری در استکهلم گرفته شد. مجلسی که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من شرکت در آن بود و برآورده نشد. .     منیژه باختری مرد را دریابید...  در دورة اغتشاش فکری و زبان پریشی عده یی، رهیافت نقادانه و نقب زدن بر فکر و اندیشة نخبه گان جامعه و دریافت نمایه های فکری آنان دشوار کاری است و فقط ژرف نگران میتوانند هویت- بدون خدشه- این نخبه گان را از لا به لای درهم تنیده گیهـای سیاسی، برتری جویی و استعمار گرایی شناسایی کنند.پرنیان در این شماره به بزرگداشت شخصیت چند جانبة ادبی، فلسفی و فرهنگی واصف باختری میپردازد. پرنیان نه تلاش در بزرگنمایی باختری دارد و نه باختری نیازمند بازاریابی و ارزشیابی است. او مرد بی ادعای تاریخ ادبیات سرزمین مان است و این را همه گان نیک میدانند. از آنجایی که پرنیان در خط فرهنگی و ادبیات در پویه است و نمایه های ادبی و فرهنگی را میجوید و میخواهد که در شکل گیری هویت ادبی- فرهنگی سرزمینش سهم خود را بپردازد، به این مأمول دست یازیده است.منتقدان در بررسی آثار ویرجینیا ولف معتقدند که رمانهای او کاوش همزمان در زیبایی شناسی آگاهی و در زیبایی شناسی هنر است و سایه این دو بعد در بزرگنمایی آثارش بی تأثیر نیستند. دقیقاً میتوان در مورد آثار باختری نیز چنین گفت که در آنها زیبایی شناسی آگاهی و زیبایی شناسی هنر هر دو حضور به هم رسانیده اند.نبشته، شعر و شخصیت هیچ نویسنده یی در چند سدة پسین تا این حد مورد ارزیابی قرار نگرفته است- و چه داوریهایی هم که صورت نگرفته اند(!)آثار باختری واکنشهای گونه گونی را برانگیخته و هیچگاه به دور از شخصیتش بررسی نشده است. گروهی بر او سنگهای ملامت را پرتاب کرده اند که چرا روزگاری در شام کبود شعر سرخی گفته است؛ گروهی نفرینش میکنند؛ و گروهی هم به ستایشش میپردازند و ارزشنماهای نقد علمی را فراموش میکنند؛ گروهی هم برای به شهرت رسانیدن منِ خود به نقد منفی آثار و شخصیتش دست میزنند. او آماج ملامت و سنگهای نفرین سیاستبازان و دغلبازان و ((مکاران فرهنگی)) نیز شده است. باختری مجرم است و جرم نابخشودنی اش قلم و حافظة پربار و دگراندیشی اش است و جرم بزرگترش اینست که او راهجویان و راه گمکرده گان را بدون هیچ تبعیضی راهگشا بوده است. فقط همین دو جنس جرم کافیست که او را بر دار زنند. عصیانش شعر و جرمش عشق به زبان و سرزمینش است. او با این عصیان و جرم، بارها آونگ دار پندارهای سخیف شده است.در این میان باختری خاموش است و این ((سکوت کشنده)) اش پاسخی برای هر دو ((گروه دوست و یا دشمن)) است. باختری هیچگاهی نتوانسته است برای دل خود بزید، همه برای او تکلیف تعیین کرده و راه نشان داده اند. و چرخ بلند- گیسو سپید خاتون- دروازه های تقویم را به رویش بسته و آنچه را که بایسته بود، برایش به ارمغان نیاورده است.این سرنوشت دگر اندیش بی ادعای سرزمین ماست که در میان یاران و دیار خود بیگانه زیست و در غربت- همچنان- بیگانه تر میزید.در این ویژه نامه کوشیده شده است تا ابعاد گونه گون شخصیت چند بعدی او در لابلای اندیشه ها، پندارها و خاطرات ادبیات شناسان، منتقدان، دوستان و خواننده گان بازتاب داده شوند. هیچ گونه تبعیضی در گزینش نبشته ها نبوده است. مقالتها و نبشته های گرد آمده در پرنیان قبلاً در مطبوعات نشر شده بودند و یا هم به خواهش پرنیان به تازه گی پرداخته شده اند. پرنیان به این مناسبت فراخوانی را به همه نویسنده گان و مراکز فرهنگی فرستاد و چشم در راه ماند. دلیل تأخیر در چاپ هم بیشترینه انتظار نظریات دوستان و منتقدان بود- نه جیب خالی که سوی ما همواره دهن کجی دارد چون مقداری از هزینة چاپ این ویژه نامه ماهها قبل از سوی مرکز تعاون افغانستان و مؤسسة کابورا عنایت شده بود.ما شهروندان معمولی این سرزمین استیم. نه چیزی زیاد و نه چیزی کم. از هیچ نسبت دادنی نمیگذریم. ما مرد را درمییابیم قبل از آنکه بر سنگ گورش گل بگذاریم.پرنیان در نسیج هستی خود تارهای زرین ندارد؛ زبان ادعا بریده باد �   آرزو عرفانمحترم عزیزپور گرامی مواد های صفحه شما بسیار جنبه های اادبی وفرهنگی را دارست سپاس گذارم مستفید میگردم  رهی پارسیبدون شک استاد باختری از قلع های شامخ ادبیات معاصر افغانستان است که در عرصه های مختلف دانش و فرهنگ قلم و قدم زده است. من با آقای کاظمی هم نظرم که، استاد باختری بیشتر شاعر شاعران است تا شاعر مردمان. ننگ بر من باد !نفرین بر من باد !اگر از شما چیزی بخواهم...تنها خواهشی که دارم اینست که به روسپیان سیاسی نیز قرص ضد حامله گی بدهیدتا نسل بی شرفان فزونی نیابد. شعر از خلیل روادی شاعر کردیترجمه از استاد واصف باختری سالار عزیزپورپارسی عزیز! پس از باختری ، روایتی ست متکثر ، پارادوکس و چندصدایی، که شما می توانید روایت هایی حتا متضاد و پارادوکس را در این جا بیابید.یکی از ویژه گی ها این متن همین رنگینی روایت هاست. که بایستی به آن پرداخت وشاخصه ادبیات مدرن را دریافت.  دوست عزیز هوشنگ زکریا خوش آمدید rسپاس از عرفان عزیز و آریایی عزیز       جای نگاهِ امروزین و ژرف در راستای شناسنایی ومعرفی بزرگان ِفرهنگ ،هنر و اندیشه در دفتر زمانه ما خالی است ،و چه دردا و دریغا! فرهیخته گان و دانشوران را به این امر بنیادین و ستر گ فرا میخوانیمو.· ·  پس از باختری/ بخش دومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:22پس از باختری / بخش دوم/ عزیز الله ایما/محمد شاه فرهودvon Salar Azizpour, Sonntag, 19. Juni 2011 um 21:50واصف باختری به عنوانِ چهره شاخصِ فرهنگیِ دورانِ نوِ ادبیاتِ پارسی سرزمینِ ما سال‌ها موردِ توجه شخصیت‌های ناموری بود.مجید کلکانی با باختری برخورد ویژه‌یی داشت، واصف باختری با طاهربدخشی دوست و آشنا بود، استادخلیلی از او به نیکی یاد می‌کرد، احمدشاه مسعود او را در رأسِ شورای فرهنگی اداره‌کنندهِ وزارتِ فرهنگ می‌گماشت- که از سوی وزیرِ فرهنگِ وقت صدیق چکری رد شدحضو‌رِ واصف باختری در رنگ و رونق بخشیدن انجمن نویسنده‌گان نقش زیادی داشتتا رسیدنِ پای طالبان به کابل واصف باختری گرداننده‌گی بیش‌تر محافل و نشست‌های ادبی-فرهنگی را عهده‌دار بود. کم‌تر کتابِ شعری این دوران را می‌توان یافت که خالی از مقدمه واصف باختری باشدبا این همه از نقدِ سازنده‌یی که بتواند نفسِ تازه‌یی به تنِ نیم مرده شعروادبیات بدمد، کم‌تر نشانی بودبا وجودِ تشکیلِ نهادهای نیمه آزاد و دولتی در عرصه فرهنگ و ادبیات، شعرِ این سال‌های به اصطلاح کودتایی ادامه حضورِ شعرِ باختری گاه به گونه تقلیدی آن بود و گاه هم برگشت به گذشته.جرقه‌های "نبوغ" پس از " سلام بر نبوغِ شاعرانه" خاموش می‌گردددرهوای ادبیاتِ آن روزگار بوی نفسگیرِتعلقات حس‌می‌شودبه این ترتیب چراغِ شعرِ واصف باختری در شب‌های شعرِ نوِ مان درخشنده می‌ماند   سالار عزیزپورنکته پندار ها و روایت های آمده در«پس از باختری» به مفهوم تایید و تاکید این روایت ها و پندار ها نیست بل بازتابنده ی تکثر روایت و حضورچند صدایی در متن است که این خود نشاندهنده ی ابطال وسلطه متن می باشد    سالار عزیز! متن ساز دلیر! در دنیایی که افق انتظار و پهنای نوشتارش بسوی یکدست شدن پیش تازانده می شود ،تو در فکر قطعه قطعه کردن متن افتاده ای؟ ... پاره-متن ها و پاره -نوشته ها را کنار هم گرد می آوری ... سالار ،با کنار هم نشاندن توته های نوشتاری به کُلاژ نوشتاری دست یازیده است .من و تو و هرکسی ،هرچی مینویسیم در واقع تکرار نوشته های قبل از خود هستیم ،ما افکار و محتوا را آگاهانه یا غیر آگاهانه ،با نقل قول علنی و پنهان از مراکز بیشمار فرهنگی اقتباس میکنیم.از اینروست که هر متنی یک نوع بینا متنیت و تکرار مکالمه ها و گفتار هاست.است.بینا متنیت همان شگردی است که متن را از استبداد و سلطه و قطعیت بسوی تقلیل و تلفیق رها میسازد. در متن پاشانی که عزیزپور بنام پسا باختری تهیه کرده است، خواسته است بگوید که این هم یک نوع نوشتار است،نوشتاری از جنسGefällt mir · · Teilen · Löschenپس از باختری/ بخش دومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:28Bearbeitenپس از باختری/ خواننده گان گرامی !بخشِ ِ دوم این گفتمان را از یاد نبرید/دو نگاه از خویی،به استاد واصف باختری و نگاه های دگرvon Salar Azizpour, Dienstag, 21. Juni 2011 um 16:12ثریا بهاء   دونگاه از خویی، به استاد واصف باختریوشعری که از فردوسی نیستچوایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد .چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام.اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران ) به کلیفورنیا دعوت شده بود. اما آن شب چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان" باختری به اخوان ثالث پهلو می زند" به این بهانه شوونیسم ایرانی ها را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب به دنیا آمده است. با تأسف که درکشوری که جنگ همه ارزش های فرهنگی وادبی را واژگونه نموده است.واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.خویی، ازمن مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠" بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان. نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت." نگاه دوم: هنگام صرف غذا، بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد" باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد، چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مبادایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.ایران هست! اما دوملیون تن ایرانی از ایران به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور، جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد. اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟ چه نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟ وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان فریاد بر می دارند که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟ کدام وطن ؟ کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟پس از آن شب خواستم دونگاه خویی، بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم ٠lاحسان سلام ای عوام کالانعامسخن گفتن در باب شخصیت ادبی و مقام علمی استاد واصف باختری در توان من نیست ، اما به رسم ارادت و اشارت، چند نکته یی را در بارۀ طنزاندیشی و طنز پردازی استاد به این بحث اضافه می کنم.سخن از منظومۀ طنزی «بیان نامۀ وارثان زمین» است. این اثر، از ماندگار ترین آفرینش های استاد در حوزۀ ادبیات طنز افغانستان و به ویژه شعر طنز است. این سرودۀ بلند، تصویر طنزآمیز برهه یی از حکمروایی زشتی و پلشتی هاست که شاعر را به عصیان و اعتراض کشانده است. تازیانۀ طنز و تسخر در این اثر بر فرق کسانی فرود می آید که قهرمانان ضد ارزش استند. طنز استاد باختری در این مقام، به پاسداری ارزش ها برخاسته است و بی گمان به هدفش رسیده است. در بیان نامۀ وارثان زمین، عناصر طنز به گونۀ زنده و پویا در متن اثر نفس می کشند و درونمایه با قالب و شیوۀ پرداخت همخوانیی تنگاتنگ دارد. در این خامه، طنز موقعیت و طنز کلامی با هم آمیخته اند و لحن طنز در بستر افقی و عمودی شعر پایکوبی می کند. این طنز، تأمل برانگیز، گزنده، پرخاشگر و تلخ است. شعلۀ نیشخند در آن زبانه می کشد.خندۀ تلخ طنز آن گاه گوش عبرت را پاره می کند که زنگ شگرد های طنزی به صدا درمی آیند. بازی با واژه ها، پارادوکس های لفظی و معنایی، طعن و استهزاء و تهکم، بیان معکوس و وارونه گزینی، پارودی سازی، ناسازگاری و تناقض درونی، قیاس امور ناسازگارو ترکیب سازی های غریب و ... از شگرد هایی استند که در این منظومه جلوه نمایی می کنند.ویژه گی های که دربیشترینه سروده های استاد باختری وجود دارند، در این سرودۀ طنزی نیز جایگاه شان را حفظ کرده اند، از جمله: باستان گرایی، آشنا زدایی، تلمیحات، نماد و اسطوره، فلسفه گرایی و....در بیان نامۀ وارثان زمین، طنزیت و ادبیت چنان با هم تندیده اند، که یک تن شده اند. شناخت و نقد فراگیراین اثر ماندگار فرصت و توانایی بیشتر می طلبد تا بدان پرداخته شود. به باور من عصیان و اعتراض استاد طنز پردازمان در این اثر، آن گاه به اوجش می رسد که در روایتی می گوید:و نیز بدانید ای عوام کالانعامکه جماع جز با منکوحۀ مشروعهاز معاصی کبیره است.و اما، مانه با سرپوشیده ییبل با چند«چیز» جماع کرده ایم و می کنیم و خواهیم کرد:جغرافیاتاریخفرهنگزیرا اینها را از اموال لامالک می پنداریم              عزیزالله ایما   واصف باختری به عنوانِ چهره شاخصِ فرهنگیِ دورانِ نوِ ادبیاتِ پارسی سرزمینِ ما سال‌ها موردِ توجه شخصیت‌های ناموری بود .مجید کلکانی با باختری برخورد ویژه‌یی داشت، واصف باختری با طاهربدخشی دوست و آشنا بود، استادخلیلی از او به نیکی یاد می‌کرد، احمدشاه مسعود او را در رأسِ شورای فرهنگی اداره‌کنندهِ وزارتِ فرهنگ می‌گماشت- که از سوی وزیرِ فرهنگِ وقت صدیق چکری رد شدحضو‌رِ واصف باختری در رنگ و رونق بخشیدن انجمن نویسنده‌گان نقش زیادی داشتتا رسیدنِ پای طالبان به کابل واصف باختری گرداننده‌گی بیش‌تر محافل و نشست‌های ادبی-فرهنگی را عهده‌دار بود. کم‌تر کتابِ شعری این دوران را می‌توان یافت که خالی از مقدمه واصف باختری باشدبا این همه از نقدِ سازنده‌یی که بتواند نفسِ تازه‌یی به تنِ نیم مرده شعروادبیات بدمد، کم‌تر نشانی بودبا وجودِ تشکیلِ نهادهای نیمه آزاد و دولتی در عرصه فرهنگ و ادبیات، شعرِ این سال‌های به اصطلاح کودتایی ادامه حضورِ شعرِ باختری گاه به گونه تقلیدی آن بود و گاه هم برگشت به گذشته.جرقه‌های "نبوغ" پس از " سلام بر نبوغِ شاعرانه" خاموش می‌گردددرهوای ادبیاتِ آن روزگار بوی نفسگیرِتعلقات حس‌می‌شودبه این ترتیب چراغِ شعرِ واصف باختری در شب‌های شعرِ نوِ مان درخشنده می‌ماند   سالار عزیزپورنکته پندار ها و روایت های آمده در«پس از باختری» به مفهوم تایید و تاکید این روایت ها و پندار ها نیست بل بازتابنده ی تکثر روایت و حضورچند صدایی در متن است که این خود نشاندهنده ی ابطال وسلطه متن می باشد  محمد شاه فرهود سالار عزیز! متن ساز دلیر! در دنیایی که افق انتظار و پهنای نوشتارش بسوی یکدست شدن پیش تازانده می شود ،تو در فکر قطعه قطعه کردن متن افتاده ای؟ ... پاره-متن ها و پاره -نوشته ها را کنار هم گرد می آوری ... سالار ،با کنار هم نشاندن توته های نوشتاری به کُلاژ نوشتاری دست یازیده است .من و تو و هرکسی ،هرچی مینویسیم در واقع تکرار نوشته های قبل از خود هستیم ،ما افکار و محتوا را آگاهانه یا غیر آگاهانه ،با نقل قول علنی و پنهان از مراکز بیشمار فرهنگی اقتباس میکنیم.از اینروست که هر متنی یک نوع بینا متنیت و تکرار مکالمه ها و گفتار هاست.است.بینا متنیت همان شگردی است که متن را از استبداد و سلطه و قطعیت بسوی تقلیل و تلفیق رها میسازد. در متن پاشانی که عزیزپور بنام پسا باختری تهیه کرده است، خواسته است بگوید که این هم یک نوع نوشتار است،نوشتاری از جنس کنارهم نشینی.جانشینی بسوی سلطه آفرینی و قطعیت میرود و اما همنشینی جا را برای رها شدن و جذب بنمایه های متفاوت مهیا میسازد. متن زمانی به آزادگی میرسد که زمینۀ فرسایش نیت مؤلف و تولد تأویل های خواننده را فراهم سازد. کلاژ و تلفیقی که بنام پس ازبا ختری شکل گرفته است می تواند به حیث نمونه ای از یک متن موزائیک و رهاشده از چنگ مؤلف به خوانش درآید. کنار هم نشاندن پاره-متن ها در کلیت خود نوعی از تولید یک متن جدید است که بوسیلۀ خوانندۀ متون (عزیزپور) انجام یافته است.متونی که با صدا های متفاوت در زمانهای متفاوت بروی کاغذ آمده اند،اینک در زمان دگر با شگرد دگر بار دگر بروی کاغذ (شیشۀ دیجیتالی)می آیند.  بر گرفته از نگرشی بر گامِ بی توقفبانو فروغ می‌نگارد: «شعر واصف باختری، هم تاریخ است، ‌ هم مبارزه است و مقاومت است، هم گذشته است، ‌ هم امروز است، هم آمیزش گذشته و امروز است و هم فرداست که با زبان نمادین و زبان ابهام‌آمیز ارائه می‌شود.» زبان ابهام‌آمیز و نمادین، به کاربستن واژه‌هایی که از بارِ معنایی ژرفی بهره دارند، باستان‌گرایی، ترکیب‌های درخشان در شعر، بیان روایتی و داستانی و... از ویژه‌گی‌های شعر استاد باختری‌اند که به آن پرداخته شده است     .  برگرفته از نبشته ی:واصف باختری،در انزوای ترس و تردید/کابل پرس/افراسیاب  نفد ادبی در رسانه های ما، خصوصی است وقومی ومنطقه ای  باری که سردبير کابل پرس، کوشيد ، نقد ادبی را از زبونی و حقارت برهاند و آنرا به جايگاه اصلی اش ، يعنی نقدی متکی بر دانش بشری، آفاقيت و جامعيت برساند؛ دريغ که بهاری مستعجل بود ؛ ايکاش روزی نقد واقعی ، جای تعارف و تزوير را بگيرد !واما اين نوشته با يک سروده واصف باختری که گويا در ديار غربت انشاد شده و تبصره ای برآن پايان می گيرد ، سروده از وبسايت کابل ناتها برداشته شده :الااختران !شب دشنه در مشت /از نردبان افق پله در پله بالا و بالا کشانید /تن سرد و سربین خود را /و خورشید مصلوب را سرنگون/ ساخت / از اوج باروی خاور/الا اختران آخر از گوهر آفتابید/اگر شدز کو پال رویینهء شب/جگرگاه خورشید پاره/نگویم که کیفر ستائید/همین بس شما را/اگر نعش خونین او را ز چنگال شب وارهانید/الا اختران آخر از گوهر آفتابید. / شاعر گرامی ميگويد ، شب با دشنه اش ، سينه آفتاب را شکافته است ؛ ای ستارگان شمااز شب انتقام ستانيد و آفتاب را نجات دهيد! گمان ميبرم ، منوچهری دامغانی ، هزار سال قبل ، همين مضمون را آورده است !و شبيه اين مضمون هزاران بار، از سوی همدوره گان استاد باختری و متقدمان بازسازی شده !مگر« شعر آفتاب نمی ميرد» خود شاعر، مماثل اين مضمون را در خود ندارد؟و اين که شب ، نماد بدبختی و پتياره و آفتاب ، نماد آزادی و سپيد بختی است ؛ کودکان دبستانی هم اين مقوله را ميدانند!واما اين که اختران ، تعبيری برای جوانمردان، آزادگان و سلحشوران باشد ،بر شاعر ، خرده نتوان گرفت!پس از باختری/بخش سومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:07پس از باختری/ نبود حتا حضورجدی نقد سنتی/بخش سومvon Salar Azizpour, Donnerstag, 30. Juni 2011 um 15:00پس از باختری/نبود حتا حضور جدی نقد سنتی/بخش سومبه اجمال نکات آمده در دوبخش را به گونه ی فشرده به شکل زیر می توان خلاصه کردــ باختری، شاعر نیماییـــ باختری، شاعرنیمایی به مفهوم دقیق کلمهـــ باختری، شاعر متاثر از اخوان ثالثـــ باختری، شاعر سخنور وفلسفه دانـــ باختری،شاعرِ ِ شاعرانـــ باختری، در برزخِ ِ انزوا وترســـ باختری، بی بدیل ترین استاد زمانه یی که بیشترین شاعران معاصر در برابر ش زانو زده اندـــ باختری ، پدر معنوی شعر مدرن افغانستانـــ باختری،شاعر مشکل سراـــ باختری،شاعر اسطوره پردازـــ باختری ، از دنیای شاعرانه تا دنیای واقعیـــ باختری، شاعر طناز و ژرف اندیشـــ باختری ، شاعر نماد ها و نمود ها بیشرینه نگاه ها ی آمده میان تقریظ وتعریض، میان ستایش و نکوهش، میان برزخی از گفتن ونگفتن، میان ادای دین وخورده گیری در نوسان است.به استثنای موارد اندک،افزون ترین نگاه ها در داربست گفته های سنتی وتعارفی جا باز می کنندو یا به خاطری خالی نبودن عریضه به قلم آمده اند، از یاد داشت ها و برداشت هابر بنیاد رویکرد های جامعه شناسانه گرفته تاتذکرات بدیع محورانه، بیشترینه در سطح متن لغزیده اندو کمتر به ژرفنای و پهنای متن به مفهوم امروز ین آن راه یافته اند،بر بنیاد چنین نگرشی ،حتا از حضور جدی یک نقد سنتی ــ هنوز که هنوز است ــ بی نیاز نیستیم  نبود حتا حضور جدی نقد سنتی  یکی از ویژگی ها ی نقد سنتی،نقدمؤلف محور است ویا مؤلف خدا .نقدهایی که برمبنای زنده گی نویسنده تدارک دیده می شود ویا بر بنیاد ساختار های جامعه شناختی و روانشناختی و حتا تاریخی،آثار نویسنده گان ِرامورد نقد قرار می دهند،درگستره ی نقد شعر پارسی دری می توان از محمد بن قیس رازی نام برد، در جایگاهِ ِنخستین منتقدسنتی.قیس راری ازدانشمندان ونویسنده گان سده ششم وهفتم هجری است. زادگاهش بنابر گفته خودش شهر «ری»بوده است. کتاب المعجم فی معاییر الشعار یکی ازآثار اوست و در برگیرنده ی سه مباحث مختلف به ترتیب ذیل می باشد:عروض،قافیه،نقد شعر.در نگارش این اثر ازآثار پیشینیان از جمله:از حدایق السحر وطواط و غایت العروضین سود برده است. نام برده ،ویژگی های نقد سنتی را چنین بر می شمارد:بدان که شعررا ادواتی است وشاعری رامقدمانی که هیچ کس لقب شاعری را نزیبد، اما ادوات شعرکلمات صحیح و الفاظ عذب و عبارات بلیغ ومعانی لطیف است که چون در قالب اوزان مقبول ریزند و در سلک ادبیات مطبوع کشند، آن راشعر نیک خوانند و تمام صنعت جز باستکمال آلات وادوات آن دست ندهد وکمال شخص، بی سلامت اعضاء وابعاض آن دست نبند.به همین گونه اگر بر بنیاد وشاخصه های نقد سنتی رویکرد ِ ژرف داشته باشیم، نمی توان کمترین نمونه ی دقیق آن را در میان نبشته های اهالی قلم ،پس از باختری یافت،با وجودی که بیشترین این گفتاورد ها در داربست نقد سنتی باز تاب یافته است که شتابزده گی ونگاه ِگذارا عمد ه ترین شاخصه این نوشته ها ویاد داشت ها و داوری ها را می سازدپس از باختری/ بخش چهارمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:39چشم انداز ِ نگاه دگر، پس از باختری/بخش چهارمvon Salar Azizpour, Montag, 18. Juli 2011 um 09:38چشم اندازِ ِنگاه ِ دگر، پس از باختری/بخش چهارمvon Salar Azizpour, Samstag, 2. Juli 2011 um 00:50نگاهِ یک دست ، یک سو نگرو یک سان بین ، میان متن، کتابت و کتاب، و اثر ،کمترین تمایزی را در نظر داشته است. در حالی که کتاب در بهترین و در بدترین حالت اش نشانی از کاتب را بر می تابدو این در حالی ست که متن در چهار راهی پر از نشانه ها، خود را به کوچه حسن چپ می زند و در آیینه ی از تکثر و در رنگین کمانی از نگاه ها رها می شود. درچند صدایی ها وپرسش ها در تعبیر ها وبرداشت های متعدد به تعداد مخاطبان و خواننده گان. بر بنیاد چنان نگاهی ،طرح فراروی از باختری برایمان مطرح نبوده است و اگر بوده ،در میان داعیه های کلی بافانه واظهار نظر ها ی غیر مسؤولانه و فخر فروشانه ویا مرید و مراد پرورانه ،اعتبار و ارزش خود را از دست داده است. و این در زمانی ست که دیدگاه مدرن در زبان شناسی،نشانه شناسی ،فلسفه،نقد ادبی،سیاست،و جامعه شناسی نگاه و فضای دگری را پیشکش نسل نوین ساخته است.از همین رو فاصله گرفتن از سنت هاو درآمیختن با سنت ها ، به ویژه در دوره های گست، طبیعی ترین واکنش نسل هاست .«برای به پیش رفتن،ناگزیر از نگاهی دوباره وچند باره و دقیق به قله های شعر مدرن ویا به تعبیر برخی شعر امروز هستیم. شعری که دغدغه ی نماد گرایی چون:بودلر وسیاسی بودن همچون:آراگون وفلسفی بودن نظیر: هولدرین و میهن دوست بودن چون: شیموس هینی را باخود به گونه ی دگر تجربه کرده است «وظیفه نفدامروز، نشاندنِ نوعی داوری وقطعیت، به جای قطعیتی دیگر نیست. جوهره وماهیت این نقد در ارائه ی گفت وگویی خلاصه می شود که امکان داوری های گونا گون را مهیا می کتد  نکته ی دیگری را که می توان در نقد امروز و پسا مدرن به آن پرداخت ، افشای آن مضامین پنهانی است که از نظر نیت ِ نویسنده نیز پنهان می ماند. این به آن معنی است .زبان در عین حال که ابزار افهام و تفهیم است ، وسیله سؤ تفاهم و کتمان نیز است ــدر نقد سنتی ما در پی دریافت نیت مؤلف هستیم . در نقد امروز ،نیت مؤلف دگر برایمان مطرح نیست. در نقد دیروز ما در پی کشف ،آخرین منظور خدا وعقل کل بوده ایم.در نقد امروز چنین نیست. در نقد دیروز مؤلف یگانه خالق اثر و پخش اثر به شمار می رفت. در نقد امروز این خواننده و مخاطب است که در کنار مؤلف ،خواننده ومتن را تولید می کند . هر چند مؤلف و نویسنده در ایجاد متن جایگاه ِخود را دارد .در فرجام ، این خواننده است که اهمیت دارد. پس از نظریه ی «دریافت »که جایگاهِ خواننده را در تولید و دریافت متن برجسته می سازدنقد مدرن هم به مثابه ی یگانه معیار و ملاک نقد ادبی و دانشگاهی اعتبارش را از دست می دهد.و دگر نقد ادبی در ادبیت متن خلاصه نمی شود . . .  شعری پارسی پس از باختری جای خود را در بازی های زبانی و کلامی در کثرت نگاه ها، درکثرت زبان ها ، لحن ها، گویش ها،سپیدی های متن،بینامتنی ها،در طنز ها، ایروتیک ها ، متن های پارادوکسی ها خالی کرده است از همین رو ، کارنامه ی شاعرانه و ادبی باختری از یک نگاه به تاریخ پیوسته است و از سوی دگر در موزاییک ِاز فضای شعر هزار وچند صد ساله در یکی از قله هایی شعر پارسی دری صعود می کند.پارادوکس میرایی و نامیرایی شعر باختری در همین فضای پارا دوکسی آن نهفته و پنهان است. بر این بنیاد ،فراروی و عبور از باختری به شعر پسا باختری به معنی عبور از شعر مدرن ،ساختار گراو متمرکز و توقف در سمبول و استعاره می باشد،Gefällt mir · · Teilen · Löschen  Arash Khorasan Poor, هارون راعون, Saadat Panjshiri und 9 anderen gefällt das. آرش آذیش سالار نازنین به دور از اغراق وخوش آمد گویی های دوستانه ، نوشته ی تان با همه ی موجز بودن دفتری از توضیح آ گاهی های نوین ادبی است... دست مریزاد02. Juli um 11:30 · Gefällt mir Roya Afsonاستاد گرانمایه ام جناب عزیز پور.بحث جالبی را پیش کشیده اید شعر را که هم جنبهء تخنیکی و فنی دارد و هم جنبهء عاطفی ، احساسی و تخیل، کی میتواند نقد کند شعرا و ادبا یا مردم که پاسدار اصلی زبان و فرهنگ سر زمین خویش اند و هر شعری را سینه به سینه، به نسلهای بعدی انتقال میدهندو در کنا ر این نکته، نکتهء دیگر اینکه ایا یک فرد را در یک زمان معین که ظهور میکند میتوان کلیت فرهنگ و هنر و ادبیات یک سرزمین نامید؟..وآنقدر کیش شخصیت پرستی را برای او بزرگ ساخت که دیگران در پهلوی وی ستاره های کوچکی هم به شمار نیایند، که متاسفانه در جامعهء ما چنین بوده و است، چرا ما شخصیت سازی را آنقدر بزرگ میسازیم که هر چیزی را به خوب و بد مطلق تبدیل میکنیم و خودی را خوب مطلق میگویم و آنرا که مورد پسند ما نیست بد مطلق؟02. Juli um 11:34 · Gefällt mir مجیب مهرداد جناب عزیزپور گرامی را درود می فرستم. نوشته بسیار خوبی است. امیدوارم این نبشته را تطبیقی تر بسازید. یعنی حالا فتح بابی شده است. پس از این اگر مصداقی تر به این تحول بپردازید خیلی عالی می شود. این را که اگر بوطیقای نیما ها و شاملو ها و باختری ها متحول شده است جانشین آن چی بوطیقایی است و مشخصات این بوطیقا و عناصر آن چیست؟02. Juli um 12:34 · Gefällt mir مجیب مهرداد امیدوارم روی شعر جوان در دهه هشتاد نوشته های ارزنده تان را بخوانم چون در میان نسل پیشین شمار آمانی که می نویسند خیلی کمی اند و همین شما ها غنیمت های هستید برای نوشتن در باره دو نسلی که ما تنها با یکی از این نسل ها آشنایی داریم و با نسل پیشین تنها با کتاب های پراکنده که حالا خیلی کمیاب شده اند./ درود02. Juli um 12:36 · Gefällt mir · 1 Person Salar Azizpour مهر داد عزیز :با سپاس از شما .این بخش چهارم از شمارمتن هایی ست که مکتوب می شود و به صورت کتاب الکترونیکی آماده چاپ است. نکاتی تذکر یافته شما در بخشِ ِ های پایانی کتاب درج است .02. Juli um 12:42 · Gefällt mir Salar Azizpour سپاس از حضورصمیمانه زینت عزیز02. Juli um 13:16 · Gefällt mir Salar Azizpour حیدری گرامی تشکر از یاد کرد تان02. Juli um 13:17 · Gefällt mir Salar Azizpour دوست فرزانه ام آذیش عزیز : برای پیشبرد یک ردیکرد جدی و. بنیادین ، نیاز به همکاری همه فرزانه گان وادب پژوهان را دارم. سپاس از محبت تان02. Juli um 13:21 · Gefällt mir Salar Azizpour رویا ی عزیز:خرسندم که نکاتِ بسیار مهمی را در پیوند به نقد و جایگاه ِ نقد امروز اشاره داشته اید02. Juli um 13:32 · Gefällt mir Salar Azizpour حکیمی عزیز:زنده باشی دوست گرامی02. Juli um 17:27 · Gefällt mir Aman Poyamak سلام و خسته نباشید به سالارپور عزیز نفس تان گرم تر از این باد.03. Juli um 05:26 · Gefällt mir Salar Azizpour پویامک عزیز،چشم بسوی بیشتر رویکرد شما عزیزان ژرف اندیش وفرهنگ پرورم03. Juli um 07:13 · Gefällt mir Salar Azizpour احسان الله ادیب دوست فرهیخته ام،سپاس از حضور تان03. Juli um 07:36 · Gefällt mir محمد اسلم سلیم دوست گرانمایه سالارعزیز پور متن بسیار دقیق وماندگار را خواندم که باید یک کسی با آن می پرداخت که شما این مسولیت بزرگ را آعازگرید واین پرداخت ها آثار ماندگار تاریخ زبان وادبیات کشور ما است نوی گری ونو آوری برای شما موفقیت آرزو دارم03. Juli um 11:51 · Gefällt mir Salar Azizpour همشهری فرزانه ام جناب محمد اسلم سلیم، با رویکردِ ژرف به من افتخار بخشیدید. سلامت و سر فراز باشید03. Juli um 12:32 · Gefällt mir حسین پویا سخن سالار گرامی ! بحث جالبی بود . ممنون03. Juli um 14:37 · Gefällt mir Salar Azizpour هدفمند عزیز:سپاس از یاد کردتان03. Juli um 14:53 · Gefällt mir Salar Azizpour پویای فرهیخته دوست فرزانه ام سپاس از رویکردتان03. Juli um 14:54 · Gefällt mir M.s. Farhoedروشنفکر و منتقد افغان یعنی سقراط،و سقراط "کسی که نمی نویسد"عزیز پور می خواهد سوژۀ دکارتی را برهم بزند و بگوید که من "می نویسم"نوشتن همان فضایی است که در فرهنگ روشنفکرانه و ادبی مان تیره و تار مانده است.کسی که در قرن بیست و یکم می نویسد،نمی تواند نیندیشد و نپرسد،و این اندیشیدن و پرسیدن را هم بالای خود و هم در مورد دیگران بکار نبرد.نوشتار "شعر پس از باختری "برای من به نوشتار رضا براهنی شباهت دارد که در خطاب به پروانه ها اصطلاح "پسا نیمایی"را بر خویشتن خویش بکاربست،واین عبارۀ پساباختری از سوی عزیزپور بر خویشتن خویش تطبیق میگردد.چرا پس از باختری؟مگر نسل ما ادامۀ استاد باختری در روشهای مدرن نیستیم؟عزیز پور مینویسد تا بگوید که من شاعر و نویسنده ی بعد از باختری هستم.کجای عملیۀ نوشتن(شعر و نثر)سلار به تمایز و تفاوت توقف کرده است؟گمان دارم که سالار در فضای پسامدرن قلم میکوبد و باور ندارد که هنوز این فضا را پست مدرنیزم بنامیم.در حالی که پیش از ژان فرانسوا لیوتار این چارلز جنکس بود که مرگ معماری مدرن را درآثار سال های 1975 و 1977اعلام کرد و اصطلاح پست مدرن را برای معماری جدید بکار برد و بدنبال آن در سال 1986 اصطلاح پست مدرنیزم را مطرح کرد همانگونه که اصطلاح مدرنیزم وجود داشت ...پس از جنکس،فلاسفۀ پاریس بیشترینه به فضای پسامدرن گرایش یافتند تا چسپاندن یک ایزم بر آن.... عزیز پور نیز در فضای پسا مدرن می نویسد ،فضایی که ساختارش شکسته است،ساختی که عناصرش را تلفیق و تنوع تشکیل میدهد.خوانشی که از متن درین فضا صورت می پذیرد ،جدا از قرائت های مدرن و پیشن است.معرفت شناسی و هستی شناسی درین روش و نگرش ،گریزنده و پاشان است،زنجیرۀ دال-مدلول (سوسوری)جایش را به حرکت و جهش دال های سرگردان رها می سازد.( دریدایی) رابطۀ سوژه/ابژه به فضای ویرانسار انتقال میابد ،فضایی که کارکرد زبان در آن"نتیجۀ تفاوت ها"نیست بل نتیجۀ "تفاوط ها"ست یعنی تفاوت زبانی و تعویق معنایی.در فضای مدرن (شعر مدرن ،نقد مدرن ...)معنا،حقیقت،زیبایی ...در مرکزیت متن ،قبلاً موجود است یعنی ارجاعی است بسوی عقل مؤلف ،در حالی که به نگرۀ پسا مدرنی ها منجمله سالار عزیزپور (که نمیدانم خودرا پسامدرن میداند یا هنوز هم از این اصطلاح میترسد)مسألۀ معنا،زیبایی،حقیقت وعیره نمود های روانشناختی و معرفت شناختی به حرکت و توقفی ارتباط میگیرد که از تولد خواننده در تولید معنا و زیبایی منشاء میگیرد.03. Juli um 17:08 · Gefällt mir Salar Azizpour چنین است حکایت ،دوست هم باورم ، محمد شاه فرهود.من می نویسم با باور هایی که آن را نهادینه کرده ام وزیسته ام، اگر ننویسم مرده ام . برای من نوشتن یعنی نفس کشیدن و حضور داشتن است. آن چنان حضوری که در آن نفس می کشم و خودرا تولید می کنم به تعداد ِنگاه ها و باورهاو در این میان الفبای نوشتن برای من ،خطر کردن است . چنان است حکایت دوست هم باورم.03. Juli um 17:34 · Gefällt mir Ilias Saboory خواندم و استفاده بردم درود بر شما03. Juli um 19:42 · Gefällt mir Salar Azizpour صبوری عزیز:نویسا وپر کار بمانید03. Juli um 22:21 · Gefällt mir Salar Azizpour دوست دانشورم جناب قاضی زاده گرامی ، درود برشما03. Juli um 22:48 · Gefällt mir Salar Azizpour سلام عزیز درود برشما04. Juli um 00:22 · Gefällt mir Salar Azizpour شاعر گرامی ودوست فرزانه ام هارون راعون عزیز خوش آمدید و سپاس از حضورسبز تان04. Juli um 23:14 · Gefällt mir Salar Azizpour همشهری عزیز ودوست شاعرم جناب پنجشیری درود برشما04. Juli um 23:15 · Gefällt mir  Schreibe einen Kommentar ...Gefällt mir · · Teilen · LöschenEhsanullah Haidari und Arezo Erfan gefällt das.Salar Azizpour ممنون شما، دوست فرهیخته ام عرفان عزیز18. Juli um 09:49 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan توصیف عالی ما باید هر پرزه نوشته ای محترم باختری را نگهداری کنیم بدون شک لسان سوچه دری را در معرض خطر میبینیم شما بااین خدمت تان هزار سال زنده باشید18. Juli um 09:50 · Gefällt mirSalar Azizpour شرمنده ی لطف ومهربانی بی پایان شما، خود را در خور این همه ستایش و جایگاه نمی دانم18. Juli um 10:03 · Gefällt mirArezo Erfan شنیده بودم که اسانهای خوب زیاد اند اما باید انها را جستجوع کرد که عمر یاری نمی کند واینکه تصادفا اشخاص خوب با ما مقابل میشوند ما خوش شانس هستیم من به شخصیت والای شما واقعا افتخار میکنم18. Juli um 10:10 · Gefällt mirSalar Azizpourدوست فزرانه ام عرفان عزیز! به باورِ بارت:متن هر گز یک مکالمه نیست، مخاطره یی نیست، نه تعرض، نه اخاذی، نه رقابت گویش های فردی، متن جزیره ی کوچکی در میان در یای روابط مشترک انسانی است، سرشت نا اجتماعی لذت را نشان می دهد ویا شاید به باور من:...Mehr anzeigen18. Juli um 10:35 · Gefällt mir · 1 PersonSalar Azizpour حیدری عزیز سپاس از حضور تانپس از باختری/ بحش پنجمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:59بوطیقای پس از باختری/بخش پنجمvon Salar Azizpour, Montag, 18. Juli 2011 um 08:43دروازه های بسته ی تقویم به عنکبوت بگوییدبه آن زبان که بجز راویان باد ندانندـ نسیج هستی خویش ـجذام هندسی خط وسطح فاصله رابهر کرانه بگسترمیان زاویه ء لحظه ها ی تشنه ء صبحوبر صحیفه دیوار های سبز بشارترواق خانه ما بارگاه فتح توباداگر به نیمه شبی دیدیکه در گریز شبیخونیان منطق نورشکیب خانه نشینان ـ سکوت پردگیان ـبه گوش پنجره ها گفتصدای نبض نجابت خموشتر باداودست حادثه نوزاد بذر رابط رازبام فاجعه افگندبه سوگواری ما خنده ات دریغ مبادمبادت از " نفس سرخ ابرها " بیمیکه بانگ رعد شبا هنگامنه از قبیله ء صحرا نشین توفانهاکه از تبار عقیم خطوط فاصله بود به عنکبوت بگوییدرواق خانه ی ما بارگاه فتح تو باد یکی از وِیژه گی ها و مولفه های شعر سنتی«کلاسیک و مدرن»عمدتن شعر موضوع است. اگر شاعر کهن با ارجاع به موضوعات معینی در ارتباط با یار و می و یا مسایل اخلاقی و عرفانی شعر می سرود، در شعر نیما جای آن ها را عمدتن مطالب اجتماعی می گیرد. تا شاملو در این راستا به درد مشرک می رسد و فروغ به تولدی دیگرو باختری به آفتابی که نمی میرد ، نقب می زند ، در حالی که در شعر در وضعیت پسا مدرن ،به تعبیر ی محمد شاه فرهود :زنجیرۀ دال-مدلول (سوسوری)جایش را به حرکت و جهش دال های سرگردان رها می سازد.( دریدایی) رابطۀ سوژه/ابژه به فضای ویرانسار انتقال میابد ،فضایی که کارکرد زبان در آن"نتیجۀ تفاوت ها"نیست بل نتیجۀ "تفاوط ها"ست یعنی تفاوت زبانی و تعویق معنایی.در فضای مدرن (شعر مدرن ،نقد مدرن ...)معنا،حقیقت،زیبایی ...در مرکزیت متن ،قبلاً موجود است یعنی ارجاعی است بسوی عقل مؤلف . در شعر مدرن در بهترین صورت اش رابطه دال و مدلول سوسوری به جایش باقی است از نمودار ویژه آن از «دروازه های بسته ی تقویم» می توان نام برد.هرچند این شعر از نمادین ترین شعر های معاصر است که فضای دال و مدلولش ، ذهنی ترین فضا ی غیر واقعی شاعرانه را بر پا داشته است .ساختار گرایی شاخصه ی دگر این شعر را می سازد و این شعربا آن همه فضای ذهنی و نمادین و در مواردی غیر قابل دسترس یکی از ساختار گرا ترین شعر معاصر زبان ادبیات پارسی دری است.پایان بندی و نکته یی آغاز این شعر با این بیت «به عنکبوت بگویید». روندِ تکرار ،تاکید و انسجام را در این شعر را قوت بیشتر از پیش می بخشد.Gefällt mir · · Teilen · LöschenIlias Saboory und Arezo Erfan gefällt das.Arezo Erfan بسیار عالی سپاس از پست چنین مطالب ارزشمند18. Juli um 08:49 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز! سپاس بی پایان از رویکرد و یادکرد شما فرهیخته گرامی18. Juli um 09:08 · Gefällt mir · 1 PersonSalar Azizpour باید ددهانی کردکه بخش های نخستین این متن در چهره نما پیدا و در دسترس خواننده گان فرهیخته و گرامی قرار دارد18. Juli um 09:14 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan عزیز پور محترم من همیشه این معلومات های ارزنده را از صفحه شما مخوانم وبعضا بر میدارم در دکومنت نگاه میدارم اما این سایت را اگر زحمت نشود اضافه معلومات دهید ممنون تان میشوم مثل همیشه ممنون18. Juli um 09:18 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز!فیسبوک خودم ویا به برداشتی جهره نما و یا رخنمای که من درآن می نویسم وهمین اکنون در اختیار شماست18. Juli um 09:25 · Gefällt mirArezo Erfan سپاس گذارم برای من هم همین طریقه بهتر است از زحمات تان واقعا سپاس گذارم18. Juli um 09:31 · Gefällt mirSalar Azizpour سلامت باشید، دوست گرامی18. Juli um 09:32 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز، بخش چهارم این متن را در اختیار شما قرار دادم18. Juli um 09:42 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan سپاس گذارم استاد محترم ونهایت ارجمند18. Juli um 09:44 · Gefällt mirSalar Azizpour دوست شاعر صبوری گرامی سپاس از یاد کردتان19. Juli Juli um 10:55 · Gefällt mirبوطیقای پس از باختری بخش ششمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:34بو طیقای پس از باختری/ بخش ششمvon Salar Azizpour, Dienstag, 19. Juli 2011 um 12:53بو طیقای پس از باختری در شگرد گرایی،چند صدایی،هنجار گریزی های نحوی ودستوری،تمرکز زدایی و نا پیوسته گی شگلی،بازی زبانی،تمامیت زدایی ، ساختار شکنی،کنایه و تاویل ومعنا گریزی خلاصه نمی شود. بو طیقای پس از باختری در برگیرنده ی تمامی فرم ها، قالب ها،ژانر ها ،شگرد ها ونگاه هایی شاعرانه از آغاز تا امروز می باشد که چنین نگاهی به هیچ صورت توجیه کننده ی نا آگاهی ها ،سهل انگاری ها ،آسان پذیری ها ،تنبلی های ما نمی تواند باشد برعکس آن . چنین فضایی از یک شاعر می خواهد که با تمامی ابعاد شعر و شاعری از شعر کلاسیک گرفته تا نیمایی و شاملویی دقیفن آشنا باشد چرا که بدون یک چنین آشنایی ، دست یابی به متن ها امروز ممکن و میسر نمی شود . چه رسید به نوشتن چنین متن ها درحالی که بیشترینه سروده هایی باختری در فضای کلاسیک به جولان در آمده است و در داربست شعر سنتی ،نیمایی و سپید نفس می کشد واز تنگنا ی فضای فراتر ازآن رنج می برد چنان مبادمباد بشکند ای رودها غرور شماکه اين صحيفه شد آغاز با سطور شماشبان تيرة لب تشنه گان باديه راشکوه صبحدمان ميدهد حضور شماهزار دشت شقايق، هزار چشمة نوشبشارتيست ز آينده های دور شماچه شادمانه به کابوس مرگ میخنديددو روی سکه هستيست سوگ و سور شماشکيب زخمی مرغابيان ساحل راتوان بال عقابان دهد عبور شمامباد خسته شود دستهای جاری تانمباد تنگ شود سينة صبور شمامباد سايه ابليس سار وسوسه هاشبی گذر کند از کوچة شعور شمامباد تيره مردابيان تبيره زندمباد بشکند ای رودها غرور شما   گنج بادآوردهای فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟آن یل گردن فراز پهنة ناورد کو؟سرخرو، نی سرخ جامه، سبز چون روح بهارآن که پیش دشمنان رنگش ندیدم زرد کو؟با زبان بیزبانی داستانپرداز بودآن نگاهان نجیب، آن چشم غمپرورد کو؟ای کدامین دست ناپیدا ز پا افگندیشکو چنان درد آشنای دیگر ای بی درد کو؟آن که شبهای سترون را به خاکستر نشاندآن که پیغام بلوغ عشق می آورد کو؟دفتر سرخ شهادت را دلارا شاه بیتآن به سوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟   جهنم است، جهنمجهنم است، جهنم نه نیمروزانستگلوی کوچه چو دلهای کینه توزانستبه هر کرانه که بینی کفن فروشانندکه گفته است که این شهر جامه دوزانست؟لباس زال، سزاوار پیکرش باداکنون که رستم ما نيز از عجوزانستسلام باد ز ما کاشفان آتش راکه روز اول جشن کتاب سوزانست   خطابه های مردم! کاش امشب مست می بودم بی خبر از هرچه بود و هست می بودم های مردم، هیچ می دانید؟ راست می گویم زانچه هستم، زانچه دیدم بی کم و بی کاست می گویم های مردم روزگاری می فروشان تمام شهر- آن شهری که از من بود و از من نیست- وام دار جوش نوشانوش بی فرجام من بودند لیک حالا شحنه خون ریز است و من از ناگزیری رهسپار کوچه های سبز اما سرد افیونم های مردم، ما رانده از درگاه تاریخیم گرچه نقال دروغ آهنگمان هر لحظه ای در گوش ما گوید که چونان ماه نخشب، ماه تاریخیم لیک هرگز نبض تاریخی که از آن گفت و گو داریم آیا بوده مان در دست؟ های مردم، شرم مان بادا اگر یکبار دیگر دست روی دست بگذاریم و بنشینیم تا هلاکوی دگر از مرز های دور بیگانه کیفر بومسلم از عباسیان گیرد های مردم نیمه مستم راست می گویم راه دیگر نیست یا بدین سانی که هستیم و بدین سانی که فرمان می دهد دشمن در کران برکه های پاک و روشن تشنه باید بود یا بدان سانی که باید بود و فرمان می دهد میهن بر جگر گاه پلید خصم دشنه باید بود های مردم، راست می گویم زانچه می دانم زانچه می بینم بی کم و بی کاست می گویم    از میعاد تا هرگز... ازان جزیره برون آی،‌ای جزیره‌نشینکه اشک آینه‌هاحباب طوفان شدپیام سبز گیاهان ز یاد باران رفتو تیر لحظۀ امیدبه هرزه‌پویی برگ خزان به خاک نشستبه‌ ناکجایی دنیای مرده‌گان پیوستو مرغ نام نجیب تو‌ای خجسته‌ترینبه داربست کبود فسانه‌های کهنبه‌باغ کاغذی یاد‌ها نشیمن ساختنه راهبی، نه جذامی، ازان جزیره برون آیازان جزیره که هر نخل بر کرانۀ آنصلیب مرگ پیام‌آوران خورشید استازان جزیره که هر سنگ و سنگ‌ریزۀ آنبه زهر شسته خدنگیستکه آشیانۀ مرغان رابه‌روی گسترۀ زرد مرگ می‌ریزددران جزیرۀ خاموش موریانۀ ترسکتاب روح ترا برگ‌برگ خواهد خوردگزافه‌گوی‌ترین روز را که می‌گفتینگین افسر زرّین روزگارانستخود از سلالۀ ظلمت بودتبار تیرة شب را سپاس ننگت بادز هرزه‌تازی این شبروان درنگت بادازان جزیره برون آیدر آبگینه نگنجد غرور سرکش موجشکست تاک فرو‌خفته دور باد از توکه نخل‌های بلند ایستاده می‌میرندازان جزیره برون آیگمان مبر که در آن‌جا نیزتهیست جای یهودا کنار سفرۀ توگمان مبر که در آن‌جا نیزسرود خویشتن خویش را شباهنگامزچشم سایۀ خود پنهانبه‌گوش باد توانی‌گفتازان جزیره برون آیشکوه سبز گیاهان باغ فردا رابه کار گیر و سلامی به آفتاب رسانبه‌سوی روشنی سرخ سرنوشت بران           ...وآفتاب نمی میرد   وسایه گفت به بادچه روی داد که شهربلند قامت بالندهستبر بازوی توفندهکه هرگذرگاهشرگی زپیکر هستی بودکنون فتاده زپایو هرگذرگاهشرگ بریده ء جنگاوریست خون آلودچه روی داد که آهندلان صخره شکنبسان پیکره ها، نقش ها، عروسکهاستاده اند در آنسوی شیشه های زمانتناوران همه گویی که سنگواره شدندو چهره ها همه آیینه های تیره ء مسخو پای ها همه چون نبض مرده گان قرونودست ها همه چون دشنه های زنگ آگینونامها همه گی بنده ، بنده زاد، غلاموچشم ها همه چون شیشه های رنگ آگینو خشم ها نازایو خوابها سنگینسپیده های دروغین به چشم ها چیرهگرسنه گان بیابانراببین چگونه به تصویر نان فریفته اندو دلقکان نگونمایه بر تکاور ننگکشیده روسپی آرزوی خویش به برنه هیچ بادی از سوی خاوران برخاستنه هیچ ابری در سوگ آفتاب گریستزبس به جنگل باور هاکلاغهای دروغ آشیانه بگزیدندمباد در تب پندار های تیره ء خو یشفراز برج گمان دیده بان خواب آلودبه روی پیک سحر نیز در فرو بنددو سوگوار ترین مرغیگانه عاشق جنگلبه روی چوبه ءدار آشیان بیارایدوسایه، سایه ء اندوهناک سرگردانشنید پاسخ آوای خویشتن از بادبه بی گناهی گلهای سرخ دشتستانو خواب سبز گیاهان گریستن تا کیبه باغ قرن گذاری کنکه چتر آبی کاج و نگین نیلی برگودست کوچک هر سبزهترا به به جنگل سبز امید میخوانندشهاب زود گذر شد اگر ستاره ء توستاره ء دگری آفتاب خواهد شدو آفتاب نمی میردبرو بپرس زمرغان بیشه های کبودزتیر خورده پیام آوران توفان هاز آشیانه به دوشان دشتهای غرورکه راه جنگل سبز امید میدانندبرو بپرس مگر راه دیگری هم است ؟برو بپرس در این راه رهسپاری است ؟وسایه گفت به همزاد خویش آری است