نخست این گفتمان را با دیدگاه ِدیگران می آغاریم

اخوان  ثالث تأثیر ژرفی بالای یک عده از شاعران ما به خصوص واصف باختری داشته است...می توانیم شعر معروف کتیبه رابه عنوان مثال ،نمونه بیاوریم که چه گونه ،شعری« در آن بیشه نیلی پار وپیر»با شعر «کتیبه »هم خوانی دارد. همان طوری که متوجه می شویم...تنها به این تفاوت که صور خیال در کتیبه فقط در یکی دو جا توانسته است خودش را نشان بدهد ،مانند«و شب شط  جلیلی بود در مهتاب»در حالی که شعر«در آن بیشه نیلی پار و پیر »مالامال از تصویر های گزین است که به حق نشان می دهد واصف باختری در فاخرساختن بیشتر  شیوه  اخوانی و گیرایی آن سهم بارزی داشته است

 

برگرفته از کتاب «چند مقاله » صفحه ی هشتاد ودو.بشیر سخاورز

 

 

 

به برداشتِ محمد کاظم کاظمی،واصف باختری بیشتر یک شاعر حرفه ای شعر نیمایی است، به دومعنی، یکی این که بهترین شعر هایش را در  این قالب سروده و دیگر این که در میان شاعران ما بیش از همه ،بر ریزه کاری های فنی این قالب وقوف دارد

 

 

 

واصف باختری   در شعر امروز دری در پله های بلند توانمندی قرار دارد د  .البته سروده های او ممیزات اسلوبی خاصی  دارد . و دنیایی که از عظمت و علو بیان و تصویر سازی های و یژه، زبان و تعبیر های به خصوص در آن دیده می شود شعر   او   توام  با نوعی پیچیده گی ا ست و مضامین عمیق زندگی  واجتماعی را به  طرز  و دیده  یی  ویژه بیان می کند که می توان  درآن نوعی مقاومت را نیزبه جستجو  گرفت  ورد پای  تعبیر های فلسفه گرایانه را پیدا کرد..

. 

ادبیات معاصر افغانستان ، ص ،نود وسه.نوشته ی دوکتور عبدالقیوم قویم

 

 

 

    •   از شعرایی که نخست در سرایش شعر مقاومت در خشیدند، می توان از واصف باختری ، حیدر لهیب، ، لطیف ناظمی،پر تو نادری وقهار عاصی نام برد، به ویژه از واصف باختری،زیرا وی از جمله نخستین شعرایی است که پشنهاد های نیما و اخوان را درباره ی وزن، درست و دقیق به کار بست.صفحه 582/دانشنامه ی ادب فارسی/حسن انوشه

       

    •  

       

      واصف باختری از برجسته ترین چهره های ادبیات معاصر افغانستان است.آگاهی کامل از وزن های شعر کلاسیک، بدعت های عروضی نیماو شناختی ژرف از فضای اجتماعی و تاریخ میهنش،همراه با بر خور داری از تکنیکی قوی که قالب های شعری کلاسیک وامرورش را هم سنگ می سازد، بیانگر جایگاه والای وی درادبیات امروز افغانستان است. گرچه ویرا متأثر از شاعرانی مانند:نادر نادرپور،مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد می دانند، مسلم است که سروده هایش روایت، زبان و سبکی مشخص دارد ومهرونشان ویژه ی خود را دارد وهر گز درآستانه ِ تقلید متوقف نشده است. خود ِواصف در این باره می گوید:ـ«من این را برای خود یک خلای نمی دانم که در مرحله از زندگی شاعرانه ام تحت تاثیر اخوان باشم. حتا به این می بالم. اخوان شاعر بزرگی است ، اما وقتی سر تاثیر پذیری صحبت می شود. باید مظاهر آن به صورت مشخص، چون نقد ادبی مشخص است، نشان داده شود.ـ»وی از نخستین شاعرانی افغانستان است که به شعر نیمایی و سپید رو آورد وبه سبب آشنایی با زبان های انکلیسی و عربی، به آگاهی جامعه ی ادبی کشورش با ترجمه ی سروده های دیگر شاعران جهان مدد رساند. صفحه ی1073. دانشنامه ِ ادب فارسی

    •  

    •   متن زیبایی تهیه کرده اید . سالار صاحب . باختری از قله های بلند ادبیات ما است . خدا سایه اش را از سر ما کم نکند

      بهروز خاوری

    •  

    •  

       

      ادبیات معاصر ما در درازنای قرن بیستم شگل گرفته است وآزمون های گونا گونی را از سر گذرانده است.با محمود طرزی، لودین ،و داوی به پیشواز فکر تازه ی روشنگری رفته است،با بسمل، خسته، وبیتاب اندیشه های تازه را در قالب های کهن عرصه کرده است؛ با سرور جویا، غبار،شعاع وبلخی به زندان رفته است؛ و با آزاد مردان ِ بسیاری بر چوبه ی دار بوسه زده است. کسانی هم بوده اند که از تالار های دربار سر برآورده اند، ودیگرانی چون خلیلی که هجرت کرده وبه کاروان ادبیات مقاومت در برابر استعمار پیوسته اند.و در فرجام با واصف باختری ،دین خود را در برابرشعر و ادبیات نوین از یاد نبرده است

    • سالار عزیزپور.

    •  

    •  
    •  

    •  
    •  
    • هنگامیکه شعروادبیات امروز مطرح می شود ، رسالتی که بردوش نویسنده و شاعرسنگینی میکند ، ازهمه بیشترمساله

    • یی میگردد که بایست برآن اندیشید وآنرا بصورت تاریخی ، مق

       

      ایسی وتشریحی مطرح کرد . درغیرآن ، بسیاراتفاق افتاده است که " بی شعوری" را " شعور" نام نهند و" بی مسوولیتی " را " مسوولیت " عنوان کنند.

       

      بزرگواران ونسل گمراه

       

      هنگامیکه " کاجستان شعروشعور واصف باختری " نوشتهً استاد لطیف ناظمی را خواندم ، بیشترازهرچیز مرا ؛ نه خود این بزرگواران ! بل نسلی که آنها ؛ به گمراهی شان پرداخته اند ، وا داشت که به تحلیل گذرا از آن نوشته بپردازم وسفسطه یی را که دراین نوشته موجود است ؛ برملا کنم .

       

      سفسطه دربرابرفلسفه

       

      سفسطه اینست که اندیشه را از زنده گی جدا کنیم و شعر را ازسرنوشت مردم سوا .

       

      استاد محترم لطیف ناظمی خواسته اند با این نوشتهً شان نوعی از" بی اندیشه گی " را اندیشه نام نهند ، خفت وخواری را آزاده گی ، گمراهی نسل امروز را گشاینده گی " رازبودن" بخوانند !

       

      مشکل سردمداران ادبیات ( کودتا ) اینست که هیچگاه با اندیشه ؛ صمیمیت نداشته ، هیچگاه اندیشه را یاد نداشته اند ، آنها مردمانی بوده اند که " گندم " را نشان میدادند اما " جو " را می فروختند .

       

      مشکل اساسی همین است که نویسنده مقاله وموضوع مقاله هردو ، برخلاف آنچه تاریخ می طلبد ؛ قدم برداشته اند ، آنها هیچگاه به تاریخ ؛ به اندیشه وبه مردم اعتقاد نداشته اند ، به این جهت تصورمیکنند که کسی اگرنام مردم را گرفت ؛ مردم گراست واگر ازجامعه یاد کرد جامعه شناس است !

       

      اندیشه ودانش آقای باختری که به عنوان بررسی موضوع و محتوای شعر وانمود شده است ، طوریکه آقای ناظمی تشریح نموده است یک سلسله شعارهای تقلیدی است که هیچگاه با گوشت وپوست وخون شاعرعجین نگردیده است ، بلکه صرف درسطح کلمات باقی مانده وتنی چند را که هیچگاه موقع فکرکردن نیافته اند متقاعد ساخته اند که همانند آنها فکرکنند .

       

      آرمان گرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش

       

      برخلاف آنچه آقای ناظمی گفته اند آقای باختری هیچگاه آرمانگرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش نداشته اند ، زیرا آرمانگرایی چیزی نیست که صرف درشعرانعکاس پیدا کند ، بلکه حتماً درزنده گی نیز تجلی میکند وانسان را وا میدارد تا قدمی درراه آرمان خود بگذارد ، آنچه واصف باختری داشته است ؟ چه بوده ؟ درکدام بخش زنده گی شعوری وی انعکاس پیدا کرده است ؟ آزادی خواهی یعنی چه ؟ آیا درکدام عمل ادبی شان تجلی کرده است ؟ اعتراض وپرخاش کدام بوده است ؟ آیا اتحادیه نویسنده گان جای اعتراض وپرخاش به کسی می مانده است ؟ آیا برای آزادی خواهی محلی بوده است ؟

       

      دربارهً نومیدی ، تنهایی وغربت وحسرت گذشته چی میتوان گفت ؟ واصف باختری شاعرنومید است اما نه نومید فلسفی که اورا بیشتربه حرکت وا دارد بلکه نومیدی است که نمی خواهد مردم با داشتن امید به فردا به حرکت وادارشوند ؟ " تنهایی " را نیزآقای باختری هیچگاه تجربه نکرده اند که به انعکاس فلسفی یا هنری آن بپردازند ؟ زیرا از پگاه تا بیگاه دراتحادیه نویسنده گان به سربردن و با چهره هایی چون ( نایبی ) و ( پدرام ) قافله سالاران به گفته باختری شعر نیمایی درافغانستان به سرکردن وازآنها چهره های ادبی ساختن با تنهایی ازگونهً (کافکا) یا آنچه ( سارتر ) و ( کامو) یا شاعران وبزرگان عرفان واندیشه همانند غزالی ومولینا وعین القضاه همدانی و شیخ الاشراق داشته اند وآنرا درآثار خود انعکاس داده اند وشعروادب را عمق بخشیده اند ؛ فرق بسیاراست . غربت به مفهومی که مثلاً دراشعارعرفانی کلاسیک ما انعکاس دارد و درآثار چون مثنوی منعکس است ویا هم درشعرحافظ انعکاس دارد :

       

      دو تنها ودوسرگردان ، دو بی کس دد و دامت کمین ازپیش وازپس

       

      درشعرباختری وجود ندارد ، صرف زبانش است که برای کسی که طبیعی زبان را یاد گرفته یا به اساس تفکر، غریب می نماید زیرا باختری ازروی کلمه وتعریفات می نویسد نه ازروی تفکر بالای زنده گی و گزینش کلمه وکمک گرفتن از تعریفات .برگرفته از مقاله ی گل احمد یما زیر عنوان:نسل ِامروز وریشه ی سر در گمی در ادبیات، کابل پرس

       

    •  

       ادبیات سیاست زده از«رسالت»و مسو ولیت بسیار حرف می زند، ولی به عمق این مقوله توجه ندارد. تماس با این مقولات کاری یک دست و یک رویه نیست تا نقشه ی راه نشانی منزل آخر را به خواننده ی تنگ حوصله نشان بدهد ومشکل او را بگشاید. ادبیات و به ویژه شعر، در طلب محال وبه همین سبب در کامیابی های بزرگ خود ناکام ودر کمال خودناکمال است.خیال حوصله ی بحر می پزد هیهات/چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

    • سالار عزیزپور
    •  

    •  
    •  
    •  در این گفتمان سخن از درستی و نادرستی نیست .سخن ازکژی و راستی نیست.سخن از باز تاب تکثر نگاه ها ست تکثر داوری هاست. بر پایی پلی ست میان این نگاه ها ،داوری ها ،نقد ها ،ونظرها

    • سالار عزیزپور
    •  
    •  
    •  به باوری سمیع حامد:استاد باختری یگانه اندیشوری است که بر یافت ها و بافت های زبان وادبیات ما محیط ومسلط بود ودرک درستی را از قلب و قالب شعر نو معرفی کرد. ص 93 . کتاب ، ادبیات معاصردری .نوشته ی دوکتور قیوم قویم

    • سالار عزیزپور

    •  
    •  

    •  زیبا و واقع بینانه

    • منوچهر جهش

    •  

    •  
    •  عرفان گرامی و جهش عزیز سپاس بی پایان از حضور تان

      سالار عزیزپور

    •  
    • شاعر همیشه شاعر ،دوست گرامی وثوق عزیز سپاس از حضور تان

    • سالار عزیزپور
    •  
    •  
    •  

بزرگداشت واصف باختری در سویدن

 

 

 

لطیف ناظمی و واصف باختری

 

کلوب قلم افغانان مقیم استکهولم روز چهارم جون سال روان، بزمی را برای نکوداشت از کارنامۀ واصف باختری ، سخنور نام بُردار ، مترجم شعر و پژوهشگر چیره دست، به راه انداخته بود.

 

 

در این محفل جمعی از خامه زنان و اصحاب سخن و فرهنگ و خوانندگان و خواهندگان شعر واصف باختری، در آن  گرد آمده بودند. جز استکهولم نشینان، جمعی از دیگر شهرهای سویدن نیز حضور داشتند و تنی چند هم از کشورهای آلمان، بریتانیا، دنمارک و ناروی آمده بودند.

پردۀ تالار که یک سو رفت تصویر واصف باختری بر دیوار نمودار گشت و آنگاه صدای ضبط شدۀ گردانندۀ برنامه در تالار پیچید که زندگینامۀ وی را در زمینۀ  تصویرهای شاعر، ورق گردانی می کرد.  

نخست داکتر اکرم عثمان داستان نویس و پژوهشگر نام آشنا به نمایندگی از کلوب قلم حاضران را خوشامد گفت و سپس سخنانی کوتاه در باب شعر و شخصیت واصف بر زبان راند و آنگاه شعر «و آفتاب نمی میرد» شاعر را دکلمه کرد.

نخستین سخنران بزم، صاحب این قلم بود که گردانندگان با عنایت فروان، فرصت بیشتری در اختیار وی گذاشته بودند تا مجال بیشتری به باز شناسی جایگاه شعر واصف داشته باشد.

نگارنده دوران شاعری واصف باختری را به سه دورۀ متمایز بخشبندی کرد:

1. دوران تغرلسرایی و طبیعت گرایی 

این دوران از سال 1340خورشیدی  با غزل «سایه»  آغاز می یابد  و تا نیمۀ دهۀ پنجاه ادامه دارد. در این برهۀ زمانی، شاعر در چکامه سرایی شیفتۀ پیروان مکتب خراسانی و در غزل از رهسپاران مکتب عراقی است ولی  بیشتر گوشۀ چشمی به حافظ دارد. او از معاصران به رهی معیری، نوروزی و امیری فیروز کوهی مهر می ورزد تا جایی که او را شاهنشاه شعر فارسی آن سالها می شمارد:

 پرسیدم از خرد که درین خشک سال شعر

 شهر سخن چه گونه بدین فرهی بود

 گفتا خبر نه ای که مر آن را شهنشهی است

 وین طرفه بین که نام شهنشه رهی بود

ارادت شاعر به حافط تا سالهای پسین هم همواره برجاست تا جایی که خود را شاگرد وی می شمارد:

شاگرد حافظیم و لیکن به رغم وی

 هرگز نمی کشیم از ین ورطه رخت خویش

 

 2. دوران آرمان گرایی

 تغییرات اجتماعی و سیاسی در کشور واصف را در راه دیگری می کشاند ـ  وجود احزاب سیاسی، تظاهرات خیابانی، آزادی بیان و گونه گون تحولات دیگر  ـ شاعر را به کوچه سرخ سیاست می برد و آنگاه فریاد بر می دارد که:

 ای پتکها، ای داسها، گیرید از ین کناسها

زین خیره دل خناسها، داد دل اهل خرد

شعر های «حماسۀ شعله»، «اشک برزگر»، «عبور از برزخ» و«گامهای سبز اساطیری» را در همان سالها می آفریند. آفریده های سالهای نخست وی شعار گونه اند و صریح و برهنه ولی  پس از دهۀ پنجاه شعرهایش جامۀ شعر را بر تن می کنند و از گوهر شعری لبالب می گردند.

 

 

 

 

3. دوران عرفان گرایی، عشق و آزادی

شاعر در این دوران پشت به بت های سرخ می کند و فریاد برمی دارد

 

 تا که رخ بر تافتیم از درگۀ بتهای سرخ

مرغ جان درآشیان سبز عرفان یافتیم

 

 

او در اندیشۀ مولانا پژوهش می کند ، در باب شیخ اشراق می نویسد و گزارش عقل سرخ را تهیه می کند. در شعر نیز با آزاد

 

اندیشی فروان اندیشه و تفکر را  با زیبایی در هم می آمیزد که تا هم اکنون این روش ادامه دارد.

نگارنده در خصوص بوطیقای شعر وی گفت و از ساختار و بافت درونی شعرش نمونه ها  آورد.

او ازبسامد بالای رنگ سبز و سرخ  در شعرش یاد کرد که با بهره گیری از این رنگها در ترکیب های خویش، توانسته است حس آمیزی های دلنشین بسازد. از هنجاری گریزی و آشنایی زدایی، از باستان گرایی؛ اسطوره گرایی و شیوۀ واژه گزینی شعرش یاد کرد و از اهمیت ابهام ذاتی و عرضی گفت که این دومین گاهی حجاب تعقید را بر رخسار شعرش می اندازد.

در پایان سخن از توانایی شاعر در ترجمۀ شعر گفت و با ذکری از «بیان نامۀ وارثان زمین» بیان داشت که این (آیرونی) با زبان تلخ و گزنده اش و با زیبایی های ساختاریش در تاریخ ادبیات ما و در حوزۀ ادبیات طنز ما بی نظیر است.

دومین سخنران داکتر مجاور احمد زیار زبانشناس و ادبیات شناس نام آور بود که شرح گسترده یی در باب زبان، پیوند زبان و اندیشه و ویژگی زایشی زبان بیان داشت و آنگاه به واکاوی شعر باختری از دیگاه زبان شناسی و پژوهش های زبان شناختی پرداخت. او شعر باختری را سرشار از از ترکیبات دانست و گفت: «باختری از مسجد و مدرسه گرفته تا دانشگاه به کمیت و کیفیت زبان مادری خویش پرداخته است.» داکتر زیار به واژه گزینی در شعر باختری پرداخت و از کاربرد  چهار گونه واژه در شعرش یادآوری کرد ـ واژه های گویشی، واژه های باستانی، وام واژه ها، و واژه های باز ساخته.  او سپس به ویژگی های دستوری شعر باختری پرداخت و از ویژگی ساختارجمله در شعر واصف سخن زد. پژوهش داکتر زیار به گونۀ علمی تهیه شده بود و با آن که  پژوهش ممتع و مفصلی بود؛ او فرازهایی از آن را فشرده و به گونۀ شفاهی عرضه داشت.

جلیل شبگیر پولادیان شاعر و پژوهشگر نستوه به اسطوره های شعر باختری  پرداخت. او نوشتۀ مشبوعی تهیه دیده بود که به گونۀ گسترده در جست و جوی اسطوره های سامی و فارسی در شعر باختری برآمده بود . باختری از شیوه های گوناگون صور خیال بیشترینه از تشبیه های بلیغ بهره برده است؛ افزون برآنان کاربرد استعاره، نماد، حس آمیزی هنجارگریزی، باستان گرایی و اسطوره گرایی در شعرش پر شمار است. پولادیان از بیشترینه دفترهای شعر وی نمونه هایی برداشته بود تا نقش اسطوره را در شعر باختری برجسته سازد.

به دنبال پولادیان نوبت به حمزۀ  واعظی رسید. او جامعه شناسی است ورزیده و آگاه که نخست بحث جامه شناسی ادبیات را پیش کشید و پس ازآن شعر باختری را در بوتۀ  جامعه شناسی ادبیات انداخت و دید گاه هایش را بیان داشت.

داکتر حمیرا نکهت که تن بیمارش را تا استکهولم کشیده بود، نثری زیبا نوشته بود که در آغاز نثر لطیف و عاطفی نگاشته بود که چگونه با باختری آشنا شده است. آنگاه به برخی از شگردهای ساختاری و زیباشناختی شعرش اشاره کرد. او باختری را صاحب  سبک خواند و چنین برخواند:

«استاد باختری شاعر صاحب سبک است. او در شعر نه تنها در شعر کلاسیک که در تمامی انواعی که به کار گرفته است، مهر خود را می زند. ترجمه های استاد نیز شعرند و در ترجمه او از شعریتشان کاسته نمی شود و در زبان دیگری نیز حایز هویت شعری می شوند؛ در عین حالی که برای ترجمه ها قالب های شعر فارسی را بر می گزیند به محتوای اثر وفادار می ماند و آن را به زیبایی به زبان خویش می کوچاند. مثل شعر واژه ها خوابتان خوش باد از رژینو پد رو سو  و شعر پرسش برشت»

او دو دفتر تازۀ چاپ شدۀ شعرش را نیز با خود آورده بود که به دوستان و یاران خویش پیوسته  هدیه می داد.

دستگیر نایل شاعر و ناقد کوشا، در نبشتۀ کوتاه و سودمندش  جلوه های بدیعی را در آفریده های باختری باز شناساند و فرازهایی از شعرباختری را باز خواند.

 بخش دوم به شعر خوانی اختصاص داده شده بود که شریف سعیدی، حمیرا نکهت، هادی میران، شهباز ایرج، شبگیر پولادیان، جبار توکل، فضل االله زرکوب و فرید اروند شعرهای خویش را برخواندند.

بخش سوم را به خوانش پیامها وا نهاده بود که برخی از آنها خوانده شد و شماری از پیامها و برخی از نبشته های رسیده، ناخوانده ماند.

در پایان بزم واصف باختری در صحبت کوتاهش از یکایک کسانی که در برگزاری این نیکو داشت، قلمی و قدمی زده بودند، سپاسگزاری کرد و از این که در یکی از پیامها پیشنهاد گردیده بود که او را شاعر ملی کشور اعلام بدارند با رنجش خاطر و  فروتنانه  گفت که او هر گز سزاوار چنین لقبی نیست و از گرداننگان خواست که هنگام چاپ این بخش را از پیام بردارند.

 گردانندگی برنامه به دوش رحیم غفوری دبیر صفحۀ انترنیتی "فردا" بود که با آرامشی آمیخته با طنز خوش آیندی، بزم را تا پایان گویندگی می کرد هر از گاه لبخندی بر لب می کاشت.

درنگی و گپی:

1. آن گونه که گفته آمد از  کار فرهنگی واصف باختری پنجاه سال می گذرد؛ چه او به گونۀ جدی کار شاعری را از سال  1340 خورشیدی آغازیده است و اینک که در سال 1390 قرار داریم. پنجاه سال تمام از کارنامۀ فرهنگی او می گذرد و سزا بود که مناسبت این بزرگداشت را «پنجاه سال کار فرهنگی واصف باختری» اعلام می کردند یا این که چند ماه دیگر انتظار می بردند و دست به تبجیل هفتادسالگی استاد می زدند.

2. شایسته بود که پیشا پیش، موضوعات گوناگون را در باب آفریده های واصف باختری بر می گیزیدند و انتشار می دادند تا خواهندگان آنچه را که  می پسندیدند و در حوزۀ کارشان بود به آن بپردازند. چون باختری مردی است چند بعدی، یعنی شاعر، مترجم شعر و پژوهشگر و ای کاش چند عنوان را بر می گزیدند تا هرکسی مایل بود در یکی از این زمینه ها می پرداخت.

3. پیام ها را بایست باز می نگریستند  چرا که بسا از پیامها طولانی تر از جستار ها بود و طرفه این که گاهی  خوانندۀ پیامی به باز خوانی پیام انجمن خویش بسنده نمی کرد و خود به سخنرانی غرایی نیز می پرداخت.

4. این روزها در هر گردهمآیی بخشی را هم نذر بازخوانی شعر می کنند که گاهی با روحیۀ بزم مناسبتی ندارد و در این شب نیز  چنین بود و جز  شعری که در وصفی از اوصاف واصف بود و شعر دیگری که به واصف پیشکش شده بود خوانش شعرهای دیگر؛ بی مناسبت می نمود. سزا بود که شعرهای واصف را با صدای خودش می شنیدیم و یا دیگران سروده هایش را باز خوانی می کردند.

5. هیچ یک از آثار باختری را برای فروش نگذاشته بودند؛ نه دفترهای شعرش را، نه کتابهای پژوهشی وی را و نه هم کلیاتش را که در سال 1388 انتشار یافته است که بسا کسان از آن آگهی نداشتند. این کوتاهی هرگز به گردانندگان محفل برنمی گردد که حقا در سامان دهی این بزم، به جان کوشیده بودند.

 

لطیف ناظمی

 

ویراستار: شکرالله شیون

 

یادداشتی بر"خطابه" ی واصف باختری

 

  • خطابه ی شاعر؛ خطبه نیست.خطابه ی شاعرازجنس خطبه های نیست که دلقکان بارگاه زوروزر وتزویر؛ هرازگاهی برای خواباندن خلایق می دمند.

خطابه ی شاعر؛ تازیانه ی بیداری است؛ صوراسرافیل است.

خطابه ی شاعر فریاد روح دردمندی است که به سراغ شعوروشرف ما برامده است.

شاعرخطابه پیش ازآن که لاشه ی گندیده ی مارا پیش روی مابگذارد ومارا به ما نشان دهد؛ ازحسرت خود سخن می گوید وازرنج آگاهی می نالد:

"های مردم! کاش امشب مست می بودم

بی خبرازهرچه بود وهست می بودم..."

ولی؛ مستی سهم شاعرنیست. سهم شاعررنج آگاهی ودرد حس کردن است. آن که مستی پیشه کند وتن به تخدیربسپارد؛ شاعرنیست .

شاعر"خطابه" چنان هست وچنین نی .

اگراومستی رابرمیگزید؛ درحسرت مستی نمی سرود. او بیدار تر از همه هشیاران است .

او چیزهای را دیده که " بی کم وبی کاست" می گوید.

او از ناکجا آباد نمی گوید؛ از شهری سخن میراند که روزگاری درآن ؛ عطشناکان تاریخ یکسره" وامدارجوش نوشانوش بی فرجام" شاعر بوده اند.

اینجا "من" شاعر"ما" ی همه ی ما است؛ مایی که تهی شده ازحقیقت خویشتنیم ولب ها مان را باتارهای عنکبوتی دروغ دوخته اند.

مایی که ماه نخشب فرهنگ مان تنهادرخاطره ها می درخشد و پالهنگ تاریخ مان را به پاردم ستوران گره زده اند.

شاعر- که خسته و آزرده؛ از گردنه های تاریخ فرود آمده است – چشمی به امروز دارد و چشمی به فردا.

او می بیند که وارثان آتش خاکستر می خورند و پاسداران چشمه های زلال در لجنزارها گم و گور شده اند.

او می بیند که خفاشان شب "بر رخساره ی خورشید پنجه می کشند" ؛ و هیولای ظلمتی را می بیند که از دل کشتزارهای کوکنار بیرون می جهد تا چراغ سرخ هفت هزارساله ی ما را خاموش کند.

شاعر به ما نهیب می زند تا دست روی دست نگذاریم و ننشینیم. یا به فرمان بیگانه در کنار رود های خروشان تشنه گی پیشه کنیم یا بر"جگر گاه دشمن دشنه شویم."

خطابه ی شاعر؛ سرود گمگشتگی های تاریخی ما و عقده های گره خورده در رگ های ناخود آگاه ما است. این نهیب تلخ و تکان دهنده باید ما را از جا برکند و بجنباند؛ مایی که به قول اخوان ثا لث:

" فاتحان گوژ پشت و پیر را مانیم

بربه کشتی های موج بادبان برکف

دل به دریا برده های فرهی، دردشت ایام تهی، بسته

تیغ هامان زنگ خورده، کهنه وخسته

گوش ها مان جاودان خاموش

تیرهامان بال بشکسته..."

 

 

26 فبروری- 2011  تورنتو

ربانی بغلانی

 

 

 

 

 

 

 

باختری، شاعری لبریز ازآگاهی وتخیل

 

 

 

واصف باختری را در نخستین روزهای پس از آزادی از زندانِ خلقی‌ها دیدم. با نامش آشنا بودم و می دانستم مردی‌ست لبریز از

 

آگاهی‌های پیشینه و تأریخی. از ادبیاتِ پارسی و جهان هرچه بپرسی پاسخت می‌دهد. بعدها با همشهری عیار و آزاده ام روانشاد استاد قاسم خان در شب‌نشینی‌ها و نشست‌های ویژه با استاد واصف باختری از نزدیک آشنا شدم و با بنیادگذاری انجمن دوستدارانِ مولانا جلال الدین بلخی باهم همکار شدیم.

دانش گسترده و ژرفِ استاد واصف باختری در زمینه فلسفه شرق و نگاهِ موزاییک و همه‌گیرش در رابطه به ادبیات قدیم و جدید پارسی رشک‌آور است. او تک تکِ آدم‌های نامورِ یک سده اخیر را با نام و نشان می‌شناسد.

آن‌گاهی که واصف باختری در یک نشستِ ویژه با فرهنگیانِ شهرِ کابل که در آن دو هنرپیشه تاجک هم حضور داشتند، سخن از تأریخ می‌راند، همه را به اندایشه وامی‌داشت. او از تأریخ نانوشته‌یی سخن به زبان آورد که می‌توانست به نگارش آید و گوشه‌های تاریکِ تأریخِ پر از جعلِ ما را روشنایی بخشد.

 فلمبردار تاجکی همه گفتار را که بخشی از آن به آن سوی رودخانه هم نگاهی داشت با کمره سینمایی گرفت. دریغا استاد واصف باختری وقتی دانست که همه گفتارش در نوارِ سینمایی گرفته شده‌است، از فلمبردارِ تاجک خواست تا همه سخنانِ برداشته شده را پاک کند.

پس از بلند شدنِ صداهای نوِ پارسی از سوی صدرالدین عینی و نیمایوشیج، واصف باختری را می‌توان ستاره درخشانِ شعر مدرنِ پارسی افغانستان دانست. مرگِ نابه‌هنگامِ حیدر لهیب، حضورِ جرقه‌وارِ محمود فارانی و گرایشِ کهن‌سرایانه خلیل الله خلیلی، واصف باختری را یکه‌تاز میدانِ شعرِ مدرنِ پارسی افغانستان کرده است.

حضورِ مستقلِ واصف باختری در بنیادگذاری خانه قلم و ادبیات افغانستان می‌توانست بسیار زاینده باشد، زیرا یکی از انگیزه‌هایی که ادبیات ما نتوانست قله‌های بلندی را فتح کند، دولت‌زدگی آن بوده و است.

ادبیات کارِ دولت‌ها نیست وبرخلافِ دید نویسنده نامدارِ ما- که گفته بود: اگر وزیرِ فرهنگِ بهتری داشته باشیم، کارِ فرهنگ و ادبیات سامان می‌یابد- به باورِ من ادبیات در نزدیکی با دولت‌هاست که از پویش و زایش می‌ماند. 

در مورد سروده‌های استاد گفتی‌ست که  شعِرهای واصف باختری به بت‌های زیبا و فریبایی می‌مانند که دستِ استادِ ماهری آن را با دغدغه آن‌سان خوش تراشیده اند که دیگر زیبایی فراناسوتی یافته‌اند.

 

عزیزالله ایما

 

سویس-21 آذر(قوس) 1389 خورشیدی

 

 

 

استادباختری این پدر مسلکی شعر مدرن افغانستان ، میداند که سطر هایش گشودگی گشاینده است " پوشش برداری و پوشیده داری را درین وقوع سراییده " است  . رابطه بین اشیای واقعی و ایده و تصویر ، در اتمسفیر شعراز ناممکنات حرف میزند ، ستارۀ قرمز در افق شبنامه ها نمیروید ، زخم باستانی وجود واقعی ندارد ، نوشداروی انتقام تا هنوز ساخته نشده است پس آن حقیقتی که شناخت مارا از این زخم و از این شبنامه و از این نوشدارو به بیان آورد ، شکل نمی گیرد در قلمرو حسی (موجود شدنی و ملموس شدنی ) داخل نمی گردد . سطر ها مانند نقاشی کوبیسم آبستره گی می کنند ، زخم و شبنامه و نوشدارو در ذات مستقلانۀ خود زیبایی ندارند . هر کدام حس رنج و بیزاری از خود و از وضعیت را در آدمی بیدار می سازد . اگر زخم و شبنامه و نوشدارو درتاق خانه گذاشته شود ، هرگز حس لذت یا واکنش خوشایند را بوجود نمی آورد.                        

 

محمد شاه فرهود

 

 

 

 

 

۱۴ ژوئن ۲۰۱۱ - ۲۴ خرداد ۱۳۹۰

رضا محمدی

 

 

واصف باختری

 

چه‌ها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت / ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد

نشست عمری در استوای برگ و تگرک / شکیب صخرۀ نستوه را ز یاد نبرد

به استواری آن سنگ آفرین بادا / که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد

 

استاد واصف باختری، که از شهر بلخ (یا باختر) می آید، بدون شایبه شناسنامۀ ادبیات و فرهنگ افغانستان امروز است. مردی که استادی را با پیشغام و پسغام به اربابان جراید نیز گدایی نکرده‌است. استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده  که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است. مثلاً ما در شعر فارسی به حافظ با آن همه عظمت "استاد" نمی‌گوییم. حافظ خواجۀ شیراز است، چنانکه سعدی و بیدل  و حتا فردوسی نیز شیخ و میرزا و حکیم لقب گرفته‌اند. در تاریخ زبان فارسی به آدم‌های معدودی استاد گفته‌اند. مثلاً عنصری یا منوچهری که در عین جوانی "استاد" خوانده می شده‌اند. جایی خود منوچهری دلیل  استادی عنصری را سعی می‌کند  این‌گونه بیان کند که "عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غشّ و دین اش بی‌فتن".

                                                 * * *

 

صدا

 

صحبت های اکرم عثمان، نویسنده و پژوهشگر

عنصر  بی‌عیب باختری در شخصیت شگفتش نهفته‌است.در عصر کوتاهی جان‌ها باختری آخرین بازماندۀ تبار مردان بزرگ است. رند و عیار و جوانمرد و حکیم و این تنها بخشی از عنصر بی‌عیب اوست. استادی که پوستش را در همۀ عمر به هیچ امیرالمؤمنینی نفروخته‌است. در عین ستودگی "دندان زینت‌المجالس شدن" را از دهان بر کشیده‌است. نصیحتی از او که شاگردانش به‌ندرت توانستند پذیرا شوند:

 

دلم نه بنده افلاک شد نه بردۀ خاک

ز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشت

و انسان‌گرایی او "اومانیسم" وارداتی شاملو نیست. انسان‌گرایی او حتا مدینۀ فاضله باستان گرایانه مزدشتی اخوان نیست. و به این خاطر قیاس او با هر دوی این بزرگان نهایت بی‌انصافی است. انسان‌گرایی او از حکمت  داستانی شاهنامه  و یادگار زریران سرچشمه می‌گیرد. از وداهای حکیمانه که درآن "شاعران شاگردان خداوندند" و از حکمت روستایی که نسل به نسل به دست‌های مدرن روزگار ما رسیده‌است. حکمتی که در آن "برای هر چیز در زیر آسمان وقتی است" از جامعه ابن داوود. حکمتی که  بر انصاف و همه‌بینی استوار است، چنانکه در مورد یافته‌های طلایی بگرام ، که اکنون در موزه بریتانیا به نمایش گذاشته شده، این روزها گفته می‌شود. همزیستی آرام چندین فرهنگ از شرق و غرب در یک وقت. حکمتی که مهربانی و مهرورزی سرفصلش است. دانستن این نکته در مرام و بالتبع شعر اوست که او را باز می‌شناساند. وقتی در زندان حتا زندان‌بانش را پاسبانی دیومنش شیطان‌صفت نمی‌داند، که حکیمانه او را چون خود، اسیر سرنوشتی محتوم می‌داند که دیگرانش رقم زده‌اند. و خطاب او نه به پاسبانی خاص که به نوع پاسبان که به کنش پاسبانی در جان نوع آدمی است:

 

 

صدا

 

صحبت های لطیف ناظمی، شاعر

... پاسبان منا، ای تو خود بند بر پا،

 زبان بسته،

 تنها،

چیستی، هیچ دانی؟

دشنه‌ای رفته در سینه‌ای روزگاری

همچنان مانده بر جای

خفته در خون و زنگار

هیچ آزرمی از من مبادت!

ما ز یک تیره و یک تباریم

 

شحنه می‌داند آیا که زنجیریانش

ـ همسرایان رگبارهای شبانه ـ

زیر این آسمانه

نان زرین خورشید را

بر سر خوان خوالیگر* خواب

نیز هرگز نبینند

شحنه می‌داند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان...

این نوع نگاه در ادبیات ما بی‌نظیر است. انسانیتی که محصول لیبرالیسم مدرن نیست؛ انسانیتی در حیطۀ امر نمادین لاکانی است، که در آن پرسوناژها همه بازتاب یک چهره در آیینۀ نمادینند. شحنه و پاسبان و مرغ نوری و زندانی همه صورت‌هایی از یک شخصند. مثل رستم و اسفندیار، مثل سهراب و رستم که نمی‌توان آنها را درعین تقابل، جدا دانست.

 

 

صدا

 

صحبت های شبگیر پولادیان، شاعر

منتها این همه این حکمت بی‌غش نیست. سنت بلخی این حکمت بر درفش کاویانی محور است که هرساله با بهار در بلخ بامی به نشانۀ دادگری و دادورزی افراشته می‌شود. باختری رنج این همه مشقت و حبس و حرج را بر خود می‌خرد تا سیلی گداخته از خشمش را بر صورت بیداد زمانه بکوبد:

 

ای پتک‌ها، ای داس‌ها، گیرید ازین کناس‌ها

زین تیره‌دل خناس‌ها، دادِ دلِ اهلِ خرد

 (... ازشعر "خشم"،  سال ۱۳۴۲)

 

زندگی جلوه دگر گیرد / گر ستمدیده گان به پا خیزند

بر ستم‌پیشگان نبخشایند / با فرومایگان درآویزند

(... از شعر "زندگی چیست؟"، سال ۱۳۴۳)

 

اندیشه ندارم اگر این دیوسرشتان / با رشتۀ بیداد بدوزند دهانم

با نالۀ خود شعله برافروزم، اگرچند / چون شمع بسوزند در این بزم زبانم

(...از شعر "مرغ گفتار" سال ۱۳۴۳)

 

و خطاب به "شعر" می‌گوید:

 

پردۀ بیداد و زنجیر ستم را پاره کن / از هراس زورمندان پرده‌پوشی تا به کی؟

موج شو، سیلاب شو، سیلاب پرجوش و خروش / لرزه در دل‌ها پدید آور، خموشی تا به کی؟

(...از شعر "آهنگ رستاخیز"، سال ۱۳۴۳)

آدم عافیت‌طلبی مثل من که گوشۀ راحت عالم را به بهانۀ "خلوت‌گزیدگی" محکم گرفته‌است، سخت غبطه می‌خورد، به حال مردی که در اوج روزگار عافیت، قبای سلطانی و وزارت و صدارت را به قیمت آرمانش نخرید. همان وقت طرفه آشکار است که چه بسیار صاحبان اندک ذوقی می‌توانستند از سترونی روزگار با تملق و پرده‌پوشی و حد اقل دم فرو بستن به چارسوی عالم به عنوان سفیر و وزیر مقرر شوند و رند آتش‌نفسی مثل باختری همۀ این مواجب و مواهب را فروهشت تا آدمی مثل من و همگنان من امروز به او عشق بورزند. چراغی را - مثل قهرمان فیلم نوستالژی تارکوفسکی - از سردابی ناممکن در کندترین ریتم تاریخ افغانستان به این سوی آورد، ولو خود به هزار رنج مبتلا شد:

 

ای سیل، بر این مشت خس و خار چه خندی

ماییم که راه تو گشودیم و گذشتیم

و تنها همین کافی بود که در هیئت اسطوره‌ای جاودان باقی بماند. بعدها در روزگار سخت عالم، به لشکر دوم جاهلیت قادسیه نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که برای سوزانندۀ کتابخانۀ جندی‌شاپور و سال‌ها بعد کتابخانۀ نطامیۀ بعداد و خلاصه همۀ این تاریخ پرمشقت بددینی خطاب می‌شد:

 

سلام باد ز ما کاشفان آتش را

که روز اول جشن کتاب‌سوزان است!

                                                   * * *

 شعر باختری جدا از این ویژگی‌های حکمی که اثر حال شخصی اویند، استادانه است. کسی که سستی و استواری زبان فارسی را بداند، می‌داند که چرا شعر باختری شناسنامۀ زبانی مردمی است. شعری که در ان حتا حرفی را نمی‌توان جابه‌جا کرد؛ شعری که با خواندنش آدم - البته اگر باسواد باشد - مست می‌شود، مثل همان مستی که خواندن شعر ناصر خسرو و منوچهری به آدم می‌دهد. شعری که کلمات در آن به‌تنهایی جزیره‌های مستقل به‌هم‌پیوسته‌اند. حروف بر مبنای ریتمی روستایی کنار هم چیده شده‌اند. شعر او از زبان‌بازی‌های مسخرۀ بی‌معنی که در آن کلمات تنها برای بازی با هم جناس شده‌اند، خالی‌ است. جناس او از سر فکری شعری است. شعر او معنی دارد. احساسات مهارناشده مردی گلوبریده در کوچه نیست. می‌توان در پی هر شعرش رساله‌ای نوشت، چنانکه می‌توان در پی شعر خاقانی چنین کرد. و اگر دوستان ما برمن بخندند، محقند. چرا که امروز به‌سختی می‌توان ده نفر را یافت که خاقانی را درست بخوانند.

شعر باختری مثل شخصیت اوست که قابل مصادره شدن برای هیچ نهاد و حزب و سازمان مردم‌نهاد و مؤسسه‌ای نیست. شعری برای آوازخوانی و ایجاد صلح نیست. شعری برای صلح است. برای جایزه گرفتن در چلغوزآباد فرنگ نیست. مثل فیلم‌های هنری ما نیست که قبل از نمایش در سینماهای وطنی و خانه‌های افغانی به قصد جایزه در جشنواره‌ها در فرنگ به نمایش درآیند و اصلاً ککش هم نگزد که افغان‌ها دیده‌اند یا ندیده‌اند. خلاصه اینکه شعار نیست و این بزرگ‌ترین آموزه‌ای است که می شود از او آموخت. و برای این است که باختری با تیتر جراید نه بزرگ شده‌است و نه فراموش می‌شود.

 

راستی تا نوشته‌ام تمام نشده، بگویم همۀ اینها اگر هم نبود، به خاطر تربیت دوتا از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شاعران معاصر ما، قهار عاصی و خالده فروغ، فرهنگ روزگار ما به باختری مدیون است.

                                                  * * *

خیلی از دوستان ما شاید بر من خرده بگیرند که فلانی پس از اینهمه داعیۀ تازگی به مریدی استادی کهنه‌کار درآمده است. و راستش من به این مریدی، چنانکه پذیرای آن استاد باشد، مفتخر خواهم بود. اندوه برای کسانی مثل استاد باختری فقط این تازه‌قلمان آوازۀ بازاری خیالی شنیده نیست. حد اقل این جمع می‌توانند شعر باختری را بخوانند، بی این که شخصیت و دانش و "دل بی‌غش و دین بی‌فتن اش" را دریابند. اندوه بزرگ‌تر برای روزگار تاریخی ما انبوه ستایشگران نفهم است. آنان که به "هویی" در آوازه‌اند و شیرازه‌شان با "هایی" از هم می‌پاشد.

راستش از انبوه این دانایانی که مدح باختری می‌کنند، آدم می‌ترسد. وقتی می‌گویند "باختری و مثلاً ... شاعران بزرگ روزگارند. این است که به فغان می‌آید:

 

من گوهرم ولیک به بازار روزگار / روشندلی نبود که داند بهای من

دل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد / این واپسین سرود من است، ای خدای من

 

این شعر را سالها سال پیش گفته بود مضمونی که بعدها دوباره به گفتنش مجبور شد.

 

نسیم آن سوی دیوار نیز زخمی بود / چو از قبیلۀ اشباح خوابگرد گذشت

ز دوستان گرانجان کجا برم شِکوه / کنون که خصم سبک‌مایه هر چه کرد گذشت...

قسم به غربت واصف که در جهان شما / یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت

                                                  * * *

و سرانجام اینکه این ایام به همت باشگاه قلم افغان‌ها در سوئد و اعضای فرهنگ‌پرور آنها بزرگداشتی برای استاد باختری در استکهلم گرفته شد. مجلسی که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من شرکت در آن بود و برآورده نشد. .

 

 

 

 

 

منیژه باختری 

 

مرد را دریابید...

 

 

در دورة اغتشاش فکری و زبان پریشی عده یی، رهیافت نقادانه و نقب زدن بر فکر و اندیشة نخبه گان جامعه و دریافت نمایه های فکری آنان دشوار کاری است و فقط ژرف نگران میتوانند هویت- بدون خدشه- این نخبه گان را از لا به لای درهم تنیده گیهـای سیاسی، برتری جویی و استعمار گرایی شناسایی کنند.

پرنیان در این شماره به بزرگداشت شخصیت چند جانبة ادبی، فلسفی و فرهنگی واصف باختری میپردازد. پرنیان نه تلاش در بزرگنمایی باختری دارد و نه باختری نیازمند بازاریابی و ارزشیابی است. او مرد بی ادعای تاریخ ادبیات سرزمین مان است و این را همه گان نیک میدانند. از آنجایی که پرنیان در خط فرهنگی و ادبیات در پویه است و نمایه های ادبی و فرهنگی را میجوید و میخواهد که در شکل گیری هویت ادبی- فرهنگی سرزمینش سهم خود را بپردازد، به این مأمول دست یازیده است.

منتقدان در بررسی آثار ویرجینیا ولف معتقدند که رمانهای او کاوش همزمان در زیبایی شناسی آگاهی و در زیبایی شناسی هنر است و سایه این دو بعد در بزرگنمایی آثارش بی تأثیر نیستند. دقیقاً میتوان در مورد آثار باختری نیز چنین گفت که در آنها زیبایی شناسی آگاهی و زیبایی شناسی هنر هر دو حضور به هم رسانیده اند.

نبشته، شعر و شخصیت هیچ نویسنده یی در چند سدة پسین تا این حد مورد ارزیابی قرار نگرفته است- و چه داوریهایی هم که صورت نگرفته اند(!)

آثار باختری واکنشهای گونه گونی را برانگیخته و هیچگاه به  دور از شخصیتش بررسی نشده است. گروهی بر او سنگهای ملامت را پرتاب کرده اند که چرا روزگاری در شام کبود شعر سرخی گفته است؛ گروهی نفرینش میکنند؛ و گروهی هم به ستایشش میپردازند و ارزشنماهای نقد علمی را فراموش میکنند؛ گروهی هم برای به شهرت رسانیدن منِ خود به نقد منفی آثار و شخصیتش دست میزنند. او آماج ملامت و سنگهای نفرین سیاستبازان و دغلبازان و ((مکاران فرهنگی)) نیز شده است. باختری مجرم است و جرم نابخشودنی اش قلم و حافظة پربار و دگراندیشی اش است و جرم بزرگترش اینست که او راهجویان و راه گمکرده گان را بدون هیچ تبعیضی راهگشا بوده است. فقط همین دو جنس جرم کافیست که او را بر دار زنند. عصیانش شعر و جرمش عشق به زبان و سرزمینش است. او با این عصیان و جرم، بارها آونگ دار پندارهای سخیف شده است.

در این میان باختری خاموش است و این ((سکوت کشنده)) اش پاسخی برای هر دو ((گروه دوست و یا دشمن)) است. باختری هیچگاهی نتوانسته است برای دل خود بزید، همه برای او تکلیف تعیین کرده و راه نشان داده اند. و چرخ بلند- گیسو سپید خاتون- دروازه های تقویم را به رویش بسته و آنچه را که بایسته بود، برایش به ارمغان نیاورده است.

این سرنوشت دگر اندیش بی ادعای سرزمین ماست که در میان یاران و دیار خود بیگانه زیست و در غربت- همچنان- بیگانه تر میزید.

در این ویژه نامه کوشیده شده است تا ابعاد  گونه گون شخصیت چند بعدی او در لابلای اندیشه ها، پندارها و خاطرات ادبیات شناسان، منتقدان، دوستان و خواننده گان بازتاب داده شوند. هیچ گونه تبعیضی در گزینش نبشته ها نبوده است. مقالتها و نبشته های گرد آمده در پرنیان  قبلاً در مطبوعات نشر شده بودند و یا هم به خواهش پرنیان به تازه گی پرداخته شده اند. پرنیان به این مناسبت فراخوانی را به همه نویسنده گان و مراکز فرهنگی فرستاد و چشم در راه ماند. دلیل تأخیر در چاپ هم بیشترینه انتظار نظریات دوستان و منتقدان بود- نه جیب خالی که سوی ما همواره دهن کجی دارد چون مقداری از هزینة چاپ این ویژه نامه ماهها قبل از سوی مرکز تعاون افغانستان و مؤسسة کابورا  عنایت شده بود.

ما شهروندان معمولی این سرزمین استیم. نه چیزی زیاد و نه چیزی کم.  از هیچ نسبت دادنی نمیگذریم. ما مرد را درمییابیم قبل از آنکه بر سنگ گورش گل بگذاریم.

پرنیان در نسیج هستی خود تارهای زرین ندارد؛ زبان ادعا بریده باد

     

  �

  •  
  •  

     

    •  آرزو  عرفان

       محترم عزیزپور گرامی مواد های صفحه شما بسیار جنبه های اادبی وفرهنگی را دارست سپاس گذارم مستفید میگردم

       

    •  

      رهی پارسی

      بدون شک استاد باختری از قلع های شامخ ادبیات معاصر افغانستان است که در عرصه های مختلف دانش و فرهنگ قلم و قدم زده است. من با آقای کاظمی هم نظرم که، استاد باختری بیشتر شاعر شاعران است تا شاعر مردمان.

       

      ننگ بر من باد !

      نفرین بر من باد !

      اگر از شما چیزی بخواهم

      ...تنها خواهشی که دارم اینست که به روسپیان سیاسی نیز قرص ضد حامله گی بدهید

      تا نسل بی شرفان فزونی نیابد.

       

      شعر از خلیل روادی شاعر کردی

      ترجمه از استاد واصف باختری

    •  
    •  سالار عزیزپور

       پارسی عزیز! پس از باختری ، روایتی ست متکثر ، پارادوکس و چندصدایی، که شما می توانید روایت هایی حتا متضاد و پارادوکس را در این جا بیابید.یکی از ویژه گی ها این متن همین رنگینی روایت هاست. که بایستی به آن پرداخت وشاخصه ادبیات مدرن را دریافت.

       

    •  

       دوست عزیز هوشنگ زکریا خوش آمدید

       

    •  rسپاس از عرفان عزیز و آریایی عزیز

       

    •  

       

 

 

 

 

جای نگاهِ امروزین و ژرف  در راستای شناسنایی  ومعرفی  بزرگان ِفرهنگ ،هنر و اندیشه در دفتر زمانه ما خالی است ،و چه دردا و دریغا! فرهیخته گان و  دانشوران را به این امر بنیادین و ستر گ فرا میخوانیم

و. 

· ·







پس از باختری/ خواننده گان گرامی !بخشِ ِ دوم این گفتمان را از یاد نبرید/دو نگاه از خویی،به استاد واصف باختری و نگاه های دگر

von Salar Azizpour, Dienstag, 21. Juni 2011 um 16:12

 ثریا بهاء

 

 

 

دونگاه از خویی، به استاد واصف باختری

 وشعری که از فردوسی نیست

چوایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

 

.

چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش  ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام. 

اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران )  به کلیفورنیا دعوت شده بود.  اما آن شب  چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.

خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان"  باختری به اخوان ثالث پهلو می زند"  به این بهانه شوونیسم ایرانی ها  را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب  به دنیا آمده  است.  با تأسف که درکشوری  که جنگ همه ارزش های فرهنگی  وادبی  را واژگونه نموده است.

 واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.

خویی، ازمن  مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.

سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما  من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠

 " بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.

گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان.

 

نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠

واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت."

 

نگاه دوم: هنگام صرف غذا،  بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.

خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.

سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار  می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد"  باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟

شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها  اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد،  چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک  و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم  هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.

ایران هست!  اما دوملیون تن ایرانی از ایران  به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"

منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم  زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده "  چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد.  اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                   

من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است  مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر می دارند  که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با  چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟      

پس از آن شب خواستم دونگاه خویی،  بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم ٠

  l

احسان سلام

 

ای عوام کالانعام

سخن گفتن در باب شخصیت ادبی و مقام علمی استاد واصف باختری در توان من نیست ، اما به رسم ارادت و اشارت، چند نکته یی را در بارۀ طنزاندیشی و طنز پردازی استاد به این بحث اضافه می کنم.

سخن از منظومۀ طنزی «بیان نامۀ وارثان زمین» است. این اثر، از ماندگار ترین آفرینش های استاد در حوزۀ ادبیات طنز افغانستان و به ویژه شعر طنز است. این سرودۀ بلند، تصویر طنزآمیز برهه یی از حکمروایی زشتی و پلشتی هاست که شاعر را به عصیان و اعتراض کشانده است. تازیانۀ طنز و تسخر در این اثر بر فرق کسانی فرود می آید که قهرمانان ضد ارزش استند. طنز استاد باختری در این مقام، به پاسداری ارزش ها برخاسته است و بی گمان به هدفش رسیده است. در بیان نامۀ وارثان زمین، عناصر طنز به گونۀ زنده و پویا در متن اثر نفس می کشند و درونمایه با قالب و شیوۀ پرداخت همخوانیی تنگاتنگ دارد. در این خامه، طنز موقعیت و طنز کلامی با هم آمیخته اند و لحن طنز در بستر افقی و عمودی شعر پایکوبی می کند. این طنز، تأمل برانگیز، گزنده، پرخاشگر و تلخ است. شعلۀ نیشخند در آن زبانه می کشد.

خندۀ تلخ طنز آن گاه گوش عبرت را پاره می کند که زنگ شگرد های طنزی به صدا درمی آیند. بازی با واژه ها، پارادوکس های لفظی و معنایی، طعن و استهزاء و تهکم، بیان معکوس و وارونه گزینی، پارودی سازی، ناسازگاری و تناقض درونی، قیاس امور ناسازگارو ترکیب سازی های غریب و ... از شگرد هایی استند که در این منظومه جلوه نمایی می کنند.

ویژه گی های که دربیشترینه سروده های استاد باختری وجود دارند، در این سرودۀ طنزی نیز جایگاه شان را حفظ کرده اند، از جمله: باستان گرایی، آشنا زدایی، تلمیحات، نماد و اسطوره، فلسفه گرایی و....

در بیان نامۀ وارثان زمین، طنزیت و ادبیت چنان با هم تندیده اند، که یک تن شده اند. شناخت و نقد فراگیراین اثر ماندگار فرصت و توانایی بیشتر می طلبد تا بدان پرداخته شود. به باور من عصیان و اعتراض استاد طنز پردازمان در این اثر، آن گاه به اوجش می رسد که در روایتی می گوید:

و نیز بدانید ای عوام کالانعام

که جماع جز با منکوحۀ مشروعه

از معاصی کبیره است.

و اما، ما

نه با سرپوشیده یی

بل با چند«چیز» جماع کرده ایم و می کنیم و خواهیم کرد:

جغرافیا

تاریخ

فرهنگ

زیرا اینها را از اموال لامالک می پنداریم

 

 

  •  
  •  

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عزیزالله ایما

 

 

 

واصف باختری به عنوانِ چهره شاخصِ فرهنگیِ دورانِ نوِ ادبیاتِ پارسی سرزمینِ ما سال‌ها موردِ توجه شخصیت‌های ناموری بود

 

.

مجید کلکانی با باختری برخورد ویژه‌یی داشت، واصف باختری با طاهربدخشی دوست و آشنا بود، استادخلیلی از او به نیکی یاد می‌کرد، احمدشاه مسعود او را در رأسِ شورای فرهنگی اداره‌کنندهِ وزارتِ فرهنگ می‌گماشت- که از سوی وزیرِ فرهنگِ وقت صدیق چکری رد شد

حضو‌رِ واصف باختری در رنگ و رونق بخشیدن انجمن نویسنده‌گان نقش زیادی داشت

تا رسیدنِ پای طالبان به کابل واصف باختری گرداننده‌گی بیش‌تر محافل و نشست‌های ادبی-فرهنگی را عهده‌دار بود. کم‌تر کتابِ شعری این دوران را می‌توان یافت که خالی از مقدمه واصف باختری باشد

با این همه از نقدِ سازنده‌یی که بتواند نفسِ تازه‌یی به تنِ نیم مرده شعروادبیات بدمد، کم‌تر نشانی بود

با وجودِ تشکیلِ نهادهای نیمه آزاد و دولتی در عرصه فرهنگ و ادبیات، شعرِ این سال‌های به اصطلاح کودتایی ادامه حضورِ شعرِ باختری گاه به گونه تقلیدی آن بود و گاه هم برگشت به گذشته.

جرقه‌های "نبوغ" پس از " سلام بر نبوغِ شاعرانه" خاموش می‌گردد

درهوای ادبیاتِ آن روزگار بوی نفسگیرِتعلقات حس‌می‌شود

به این ترتیب چراغِ شعرِ واصف باختری در شب‌های شعرِ نوِ مان درخشنده می‌ماند

 

 

 

سالار عزیزپور

نکته پندار ها و روایت های آمده در«پس از باختری» به مفهوم تایید و تاکید این روایت ها و پندار ها نیست بل بازتابنده ی تکثر روایت و حضورچند صدایی در متن است که این خود نشاندهنده ی ابطال وسلطه متن می باشد

 

 

محمد شاه فرهود

 

سالار عزیز! متن ساز دلیر! در دنیایی که افق انتظار و پهنای نوشتارش بسوی یکدست شدن پیش تازانده می شود ،تو در فکر قطعه قطعه کردن متن افتاده ای؟ ... پاره-متن ها و پاره -نوشته ها را کنار هم گرد می آوری ... سالار ،با کنار هم نشاندن توته های نوشتاری به کُلاژ نوشتاری دست یازیده است .من و تو و هرکسی ،هرچی مینویسیم در واقع تکرار نوشته های قبل از خود هستیم ،ما افکار و محتوا را آگاهانه یا غیر آگاهانه ،با نقل قول علنی و پنهان از مراکز بیشمار فرهنگی اقتباس میکنیم.از اینروست که هر متنی یک نوع بینا متنیت و تکرار مکالمه ها و گفتار هاست.است.بینا متنیت همان شگردی است که متن را از استبداد و سلطه و قطعیت بسوی تقلیل و تلفیق رها میسازد. در متن پاشانی که عزیزپور بنام پسا باختری تهیه کرده است، خواسته است بگوید که این هم یک نوع نوشتار است،نوشتاری از جنس کنارهم نشینی.جانشینی بسوی سلطه آفرینی و قطعیت میرود و اما همنشینی جا را برای رها شدن و جذب بنمایه های متفاوت مهیا میسازد. متن زمانی به آزادگی میرسد که زمینۀ فرسایش نیت مؤلف و تولد تأویل های خواننده را فراهم سازد. کلاژ و تلفیقی که بنام پس ازبا ختری شکل گرفته است می تواند به حیث نمونه ای از یک متن موزائیک و رهاشده از چنگ مؤلف به خوانش درآید. کنار هم نشاندن پاره-متن ها در کلیت خود نوعی از تولید یک متن جدید است که بوسیلۀ خوانندۀ متون (عزیزپور) انجام یافته است.متونی که با صدا های متفاوت در زمانهای متفاوت بروی کاغذ آمده اند،اینک در زمان دگر با شگرد دگر بار دگر بروی کاغذ (شیشۀ دیجیتالی)می آیند.

 

 

بر گرفته از نگرشی بر گامِ بی توقف

بانو فروغ می‌نگارد: «شعر واصف باختری، هم تاریخ است، ‌ هم مبارزه است و مقاومت است، هم گذشته است، ‌ هم امروز است، هم آمیزش گذشته و امروز است و هم فرداست که با زبان نمادین و زبان ابهام‌آمیز ارائه می‌شود.» 

 

زبان ابهام‌آمیز و نمادین، به کاربستن واژه‌هایی که از بارِ معنایی ژرفی بهره دارند، باستان‌گرایی، ترکیب‌های درخشان در شعر، بیان روایتی و داستانی و... از ویژه‌گی‌های شعر استاد باختری‌اند که به آن پرداخته شده است

 

 

 

 

 

.

 

 

برگرفته از نبشته ی:واصف باختری،در انزوای ترس و تردید/کابل پرس/افراسیاب

 

 

نفد ادبی در رسانه های ما، خصوصی است وقومی ومنطقه ای

 

 

باری که سردبير کابل پرس، کوشيد ، نقد ادبی را از زبونی و حقارت برهاند و آنرا به جايگاه اصلی اش ، يعنی نقدی متکی بر دانش بشری، آفاقيت و جامعيت برساند؛ دريغ که بهاری مستعجل بود ؛ ايکاش روزی نقد واقعی ، جای تعارف و تزوير را بگيرد !

واما اين نوشته با يک سروده واصف باختری که گويا در ديار غربت انشاد شده و تبصره ای برآن پايان می گيرد ، سروده از وبسايت کابل ناتها برداشته شده :

الااختران !

شب دشنه در مشت /

از نردبان افق پله در پله بالا و بالا کشانید /

تن سرد و سربین خود را /

و خورشید مصلوب را سرنگون/ ساخت / از اوج باروی خاور/

الا اختران آخر از گوهر آفتابید/

اگر شدز کو پال رویینهء شب/

جگرگاه خورشید پاره/

نگویم که کیفر ستائید/

همین بس شما را/

اگر نعش خونین او را ز چنگال شب وارهانید/

الا اختران آخر از گوهر آفتابید. /

 

شاعر گرامی ميگويد ، شب با دشنه اش ، سينه آفتاب را شکافته است ؛ ای ستارگان شما

از شب انتقام ستانيد و آفتاب را نجات دهيد!

 

گمان ميبرم ، منوچهری دامغانی ، هزار سال قبل ، همين مضمون را آورده است !و شبيه اين مضمون هزاران بار، از سوی همدوره گان استاد باختری و متقدمان بازسازی شده !

مگر« شعر آفتاب نمی ميرد» خود شاعر، مماثل اين مضمون را در خود ندارد؟

و اين که شب ، نماد بدبختی و پتياره و آفتاب ، نماد آزادی و سپيد بختی است ؛ کودکان دبستانی هم اين مقوله را ميدانند!

واما اين که اختران ، تعبيری برای جوانمردان، آزادگان و سلحشوران باشد ،بر شاعر ، خرده نتوان گرفت!

 




Teilen · Löschen