شنیدم از این جا سفر می کنی
از هم جا صدای سفر بلند است. سفر از خانه ،سفر از خاطره سفر از جنگ ،گویی ما از آغاز مسافر بوده ایم.. جرس فریادمی دارد که بربندید محمل ها.من در زیر رگباری از آتش از یک پناهگاه به پناهگاه دیگر رد پایم را از ماموران امنیتی گم می کردم.همه جا زمزمه ی فرار و گرفتاری است.فرار از مرگ ،مرگی که فرصت برای جنیدن نمی داد .همه عجله دارند. که مرز ها را عبور کنند. کمتر کسی به فکر ماندن و مقاومت است .همه اسباب خانه و لوارم شان را به لیلام گذاشته اند ؛گویی سفر بی برگشت است.چه گونه می شود؟یکباره از همه چیز دل کند؟ از زمینی که مادر است.از ریشه ها از عشقی که درآن جا غرس کرده ایم.چه گونه می توان دل کند؟در یکی از این روزها که همه از یک دیگر فرارمی کردیم.و جای برای خلوت ما ن نبود.در خانه، در خیابان در بس ها در دانشگاه در کوچه وپس کوچه ها و حتا در ضمیر پنهان مان ؛همه از همدیگر می ترسیدیم و فرار می کردیم و حتا در خلوت ها ی مان مضطرب بودیم .کتاب ها و اسلحه ی که آخرین پناه ما بود ، در تهاجم دشمن به خاک می سپردیم خاطر ها را ،پرخاش ها را ،و هرآن چیزی که ما را به اعتراض وا می داشت حتا سروده ها را،در گورستان سینه مان مدفون می کردیم.تا بی درد سر تر فرار کرده باشیم. از خود از زمین از زندگی از عصیان وپرخاش و حتا از عشق .در یکی ازهمین روز ها بودکه این آهنگ را زمزمه می کردیم . برای عشق مان برای آرزوهایی که در گورستان سینه هایی مان با خود داریم:"شنیدم از این جا سفر می کنی/ تو آهنگ شهر دگر می کنی.........کجا می روی آرزویم گجا
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 4:21 توسط سالار عزیزپور
|