بهشت متروک/ بخش نخست
سریچه/بهشتِ متروک و روزگاران رفته/ بخش نخست
در غرب در شناسنامه می نویسند.زادگاه.آن جا نوشتم:پنجشیر/ سریچه/ملاخیل بازارک.شاید برای بسا از ما هااین زادگاه نشانه یی باشدبرای سرداری و سالاری.ویا قباله ی باشد برای غلامی و برده گی.برای من هیچ یک از این ها نیست.تنها و تنها خاطره یی ست از روزگاران رفته وبهشتی که امروز برای من متروک شده است به خاطره ها و یاد ها پیوسته است.تنها سالاری در آن بالا خوابیده است.دهکده ی ملاخیل را میگویم.دهکده ی که از یک سو به «چشمه دراز »،«چشمه نور»و اغیل هاو دامنه های «اچه مان»،فشل مان و« پشل مان »می رسد .از سوی دیگر این دهکده با آن خانه های گاگلی با آن دربچه ، دریچه و روشندانش وآن دریا خروشان و آسمان آبی با آن قندیل هایی از ستاره گانش به همان بهشت گم شده ما می ماند به همان بهشتی که خدا وند آدم را از آن تبعید کرد.
شمار خانواده های مسکون به تعداد انگشتان دست می رسید به نام های ملایان بالا و ملایان پایین که امروز در سراسر گیتی پراکنده اند . بزرگی این دهکده در چند زمین بایر و درختان پر میوه و جویی آبی که از میانش می گذرد،خلاصه می شد.انارکی داشت پیش از آن که به سرک موتر رو برسی .آسیای آبی با توت خدایی که مال همه ما بود .بی هیچ حرص و دعوایی!
در سایه آن می نشستیم و از خوان کرم آن حلاوتی داشتیم و خلوتی.درکنار دریا، دریای که مال خدا بود و سنگ هایی کناری آن کتیبه یی بود برای آن که نام خود را به یاد گار بگذاریم و خاطره ها ی مان را. در شب های مهتابی باحکایتی از ستاره گان .بخت و روشنایی!