بهشت متروک/ بخش ششم
بهشت متروک/ بخش ششم/اصحاب ثلاثه/و ما سه تن بودیم از شمار کتاب خوانان
گزک ها و سنگ ها
از میان گزک ها و شاخ ها و شاخک هایی درختان توت و جهار مغزبه سختی می گذشتیم تا به سنگ های کنار دریا .سنگ هایی که در هماغوشی با دریا بودند و در آغوش ِدریا. آن سوتر پایین کبل مرغزار ی بودخرم وشاداب وسنگ ها ی صیقل خورده بر هودج موج ها و اوج ها،خشم دریا را می بلعیدند. ودریا سرشار از مستی و غرور در دامانِ دهکده می پیچید ،خروشان و مست ،دهکده را در پژواک صدایش می پیچاندو صدا ها رادر گلو خفه می کرد.و ما سه تن از « اصحاب ثلاثه» ـــ عصمت الله سیفی، عزیز الله ایماو نگارنده ی این روایت «سالار عزیزپور»ـــ از میان سنگ ها کوجک می گذشتیم وبر روی شتر سنگ ها می نشستیم با کتابی در دست.تا دلِ شب ها در نور مهتاب کتاب می خواندیم و همان « پیر مرد ودریا»بود که در خلوت ماآشیان می بست و «محاکمه» و «قصر»،«دیوار»و «بوف کور » خواب از چشمان ما می ربودو ما هم چنان در روایت های «هزار ویک شب »مرگ را به تعویق می انداختیم و زندگی را تجلیل می کردیم. ودر فرجام ندانستیم که در رمان« محاکمه » «یورف» بخاطری چه و چرا محاکمه می شود؟این چرا ها وصد ها چرا دیگر ،خواب های خوشِ نو جوانی مارا به کابوس رها می کردو ما در غربت دلتنگی ها باز هم به کتاب ها پناه می بردیم. واز کنار دلبسته گی های روز انه خود بی هیچ تردیدی رد می شدیم وبه کابوس های متن پناه می بردیم.و در واژه به واژه ، سطر به سطر، پاراگراف به پاراگراف زندگی را می زیستیم و نفس رامی نوشیدیم.هنوز بر ما جامعه بی آرمان ،عقل گرایی افراطی.سلطه دیوان سالاری واستبداد چند لایه غلبه نکرده بود.و یا ما آن را احساس نمی کردیم و در خلوت عاشقانه های خود دل خوش بودیم.
در مسلخ عشق جز نیکو را نکشند
سر انجام کودتا ثور شد.من به سازمان های سیاسی پیوستم.در برابر کودتاو دل به دریا زدم.ایما با آن محجوبی که داشت با بخشی از نیروی های مخالف دولت سر وسری داشت و سیفی به بخش هایی فرهنگی مقاومت بسنده کرد.حلقه ی پیوند ما همان بسترمخالفان دولت آن روزه بود.تا سر انجام سیفی را در پاکستان دوباره یافتم.و ما هردو رفتیم به سوی تدریس.خاطرات همان دوره ی آمورگاری برای من فراموش ناشدنی ست.خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. در همان غربت بود که با سیفی بیشتر آشتا شدم. ظاهرن سیفی مرد گوشه گیر و انزوا طلب می نماید .اما در واقع چنین نیست. برای سیفی گزینش و انتخاب بسیار دشوار است . از همین خاطر این کم جوشی های سخت گیرانه اوست . که او را در برزخی از بی تفاوتی و گوشه گیری ها رها می کند.وگرنه سیفی تا به امروز صاحب چند اثر ترجمه می بود. چرا که توانمندی اش بر زبان وادبیات فرانسوی شاید در افغانسان کم نظیر باشد.سیفی مردی عاطفی تر از عاطفی است .ادب دوست و هنر پرور و عیار پیشه. از همینرو از خوان کرم وی، بسا از کسان به جا ،وجایدادی رسیده اند وبه دانش و تخصصی.
از غربت به غربت دیگر
پس از آن که ایما به مقاومت پیوست و به تبلیغ مقاومت پرداخت.من از یک غربت به غربت دیگر کوجیدم با رهتوشه یی ازدانش سیاسی، فرهنگ وادبیات به قولی انگلیسی ها در «مونیخ» رمین گیر شدم.پسان ها ایما به زوریخ آمدو عصمت سیفی به پاریس.این جاست که خاطره های مان دامن می گستراند. از مونیخ تا ملاخیل، از ملاخیل تاپاریس،از پاریس تا مونیخ دوره می نمایدوخاطره ها آواره می شوند از یک شهر به شهر دیگر از یک کشور به کشور دیگر از یک قاره به قاره دیگرو آن جاست که این بیتی از شاعر به یادم میایدبه یاد زمانی میافتم که ما سه تن بودیم از شمار کتاب خوانان!
سر به هم افتاده دیدم برگ های لاله را
احتماع دوستان ِ یک دلم آمد به یاد