یک سیب و دونیم / انگشتری
طیاره آماده ی پرواز است . مسافران محترم مطلع باشید.یوسف احساس تنهایی می کند.نگران سفرش است. نگران کارش است. نگران خودش است. نگران رؤیا است.تنها خودش و رؤیا می داند.که چه بر یوسف می گذرد.تنها خودش می داند و رؤیا در آنسوی آب ها وآن سوی دریا هاکه چه بر یوسف می گذرد.ودر فرجام این تنها رؤیا بود که احساس او را می خواند.در لحظات پرواز. لحظاتی که طیاره بر فراز کابل بلند می شد .صدای رؤیا می آمد از آن سوی آب هاکه یوسف را دلداری می داد. و به یوسف قوت قلب می داد.امید زندگی می داد.ازآینده ی شان وآرزو ها شان می گفت. از پلان ها آینده از سوزو عشق اش از دردی که همواره در دوری یوسف کشیده ازیوسف می گفت واز رؤیا.صدای رؤیا آن روز لحن دیگر داشت.از لحن صدای رؤیا عشق می بارد.عشق باور نکردنی. عشق غیر قابل تصورکه چون شمع سرا پای رؤیا را می سوخت و رؤیا در اوج آن سوز و گداز به یوسف دلداری می داد.و درد وسوز درونش را از یاد برده بود.همه چیز را از یاد برده بود. نمی دانست که سالگره دخترش است نمی دانست که مهمان دارد نمی دانست و هیچ نمی دانست . محیط اطرافش را از یاد برده بود . خودش را از یاد برده بود.تنها وتنها با یوسف بود و خاطره های اش.
یوسف این بارنگران بود.نگران این که نشود در تنهایی بمیرد. در تنهایی جان سپارد. در تنهایی خاطره یی عشق خود را با خود ببرد. در خاک هامدفون سازد . در زمین در جنگل در کویر در پشت گیاهان در کشزار هایی گندم در کنار وادی بی آب وعلف و رؤیا او را تنها گذاشته باشد و فراموش اش کرده باشد.بی هیچ همدم و یاور تنهایی تنها در غزبت غرب .دیگر نفس هایی گرم رؤیا را نشنود . دیگر صدای رؤیا را از یاد برده باشد . دلتنگ و دل گیر در بستر بیماری و بی یاری!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 9:49 توسط سالار عزیزپور
|