بهشت متروک و  روزگاران رفته/ بخش چهارم

ما که نو جوان بودیم در خانواده ، کوچه، مکتب ودهکده ،دوستان خود را داشتیم و دسته ،دسته می شدیم با هم باور های مان با هم سلیقه های مان باهم همراز های مان وحتا در خلوت های مان. این دسته بندی عمومیت داشت. در همه جا !تنها وتنها یک مورد  نادر وجود داشت آن جای که سیفی می خواند وما به دور او حلقه می زدیم هم دل وهم صدا وهم آواز.از دل و جان کف می زدیم و می رقصیدیم به همان آوازی که او می خواند و آهنگی که او می نواخت. در خانه  در سالون و حتا در بلندی های کوه وکمر.هم جا با او بودیم ،هم صدا با او می شدیم. سیفی بلبل حانواده و دهکده بود و خنیاگر بزم شادی ها وهم صدایی ها ی مان..راز این هم همبستگی  ها را بعد ها فهمیدم.که سیفی نه تنها از شادی های ما می گفت بل از مهرورزی های مان از عاطفه مان از حماسه مان از عشق ورزی های پنهانی مان از عصیان و پر خاشگری های مان ... خلاصه اوصدای دل و زبان ما بود.که هر دریک در خلوت های مان آن را زمزمه می کردیم.

نمی دانستم که اسد کوچک ما از کوچکی به بزرگی رسیده است.با نیبوار استاد مسلم موسیقی کشور مان آشنا است وسمت شاگردی نه تنها او را بلکه بزرگترین استادان موسیقی کشور ما را دارد. وآهنگ ها یش که از رادیوی کابل پخش می شود ورد زبان مردم مان شده است.


پس از آنکه ما تبعیدشدیم و اسد سر گردان زندگی روز مرگی ها ،بعد از آن یک دیگر را نیافتیم و آن جمع یکدست در صدای هایی انفرادی در غربت سفر و تبعیدرنگ باخته  و هستی و شادی اش خود را از یادبرده است