یوسف عزیز!طلبگار هانیامده بودندوهنوز بابرمادر و نزدیکانش رابه خانه ی مانفرستاده بود.هر سو سروصدا بودکه عروسی رؤیا و بابر اس. ما هیچ خبر نداشتیم. از مرگ خود خبر داشتم از این گپ ها  نی! روز جمعه بود. مادرم همرای خاله ام به حمام رفته بودند.نان چاشت شان را نیز با خود برده بودند.بار وپندک شان بسیار سنگین بود.مه ره هم گفتند.مه گفتم مه درس می خوانم. وقت ندارم.به حمام که رفته بودند.تصادفن شاه گل شان را دیده بودند.شاه گل شان گفته بودند که عروسی اس.از مه هم گله کردندکه چرا ماره خبر نکردید. بیگانه گی کردیدمادر بابر به ما گفته که در دیگر ماه عروسی اس.مادرم تعجب کرده و پرسیده دختر که اس؟شاه گل شان به مادرم گفته چرا خوده به در بی خبری می رنید.از ما پت نکنید. حال کل مردم خبر شده بسیار کارخوب شده ،خدا نیک ومبارکش کنه .تا مه بگویم که مه خبر ندارم . رؤیا خبر نداره.تنها یک روز هموتو یک خواهش کردند.رؤیا قبول نداره.ما گفتیم باشه درس خوده تمام کنه.رؤیا هنوز مکتب اش را تمام نکرده.یک دفعه میدانی شاه گل به مادرم چه می گه:پروا نداره.پس از عروسی می تانه درس خوده تمام کنه .اگر نی ، بس اس، همین فدر که خوانده.دختر ها خانه بخت که می رن،همو خانه بخت همه چیز اس.درس اس. تعلیم اس.تربیه اس.آبرو اس. اعتبار اس.مکتب اس.هر چه که بگویی اس.دختر از خدا چه می خواهد یک شوهر.همرای شاه گل شان یک پندک کلان بودکیسه،لیف، سنگ پا،صابون وگل سر شو.از ساعت هشت صبح تا هشت شب آن جا ماندیم تا شور خوریدیم تاریک شده بود. بسیار خوش بودندو از خوشی در پیراهن نمی گنجیدند.به ما مادر رؤیا گفته که فردا بیریم به خرید.یک لباس مقبول برش انتخاب می کنیم که خوشش بیاید .بابر گفته که در خرید لباس رؤیا می خواهم خودم باشم .هر فدر زن ها از خویش و قوم ما باشند مهمان مه هستند.در همان روز خرید .در همان جا سرو صدا شد که دختر ها ره هم ببرید.و رؤیا را هم.که خودش کالای خوده انتخاب کنه.یکی از پیچه سپیدان خانواده گفت:دختر ها چه می کنند؟اشتک بازی خو نیست؟باز همان خرید سبک میشه.بی برکت میشه.اعتبارش را از دست می دهد. ومردم می گن.هیچ کس نبود چار تا اشتک را آورده بودند.پیش سیال و شریک آبرو ی آدم می ره. یکی از علایم قیامت همین اس که کار ها به دست اشتک ها میافتدو زن ها موهای شان را کوپال شتر می سازند. ما که جوان بودیم چه وقت هایی بود.هر کس کار خوده می کرد.خورد، خوردی می کرد. کلان، کلانی.شفقت بود. محبت بود.یک کلان که یک گپ را می زد .

همگی قبول می کردند. حال هر کس هر چیز اس ، هیچ چیز هم نیست .چه دنیایی شده اس.مسلمانی گم شده، دل هیچ کس پاک نیست.خدا زده گی خو همین را می گویند . خدا زده گی خو شاخ ودم نداره .ما هم عاشق می شدیم . دل ما پاک می بود حرمت عشق را می دانستیم و می شناختیم.همه چیز حرمت داشت .تو . مه .کلان . خورد. اگر یک کلان غالمغال می کرد. نفس کل ما می برآمد.از ترس، از شرم، از حیا.پت از همه عشق می ورزیدیم با نفس های مان . هیچ کس نمی فهمید.تا جان می دادیم .مردم بسیار راز دار بود. حال گپ ناگفته در فیسبوک می رسه. تمام عالم خبر میشه . کافر ، مسلمان ، یهود و انصار. چه دنیای شده ما هیچ خاطره نداریم که با خود در گور ببریم.تا آخرین نفس های مان.میگن فرزندان ما در امریکا،جرمنی و...دوستان امریکایی و خارجی دارند. عجب دنیای شده اس.یک زمان اگر کسی نام خارجی را می گرفت .دنیای را آتش می گرفت.میگن دنیای تغیر کردهاس . دنیا تغیر نکرده ما تغیر کرده ایم.اولاد های مان خودمان، نواسه های مان، همه وهمه. چه شد او رسم و رواج های قدیم. یکی قصه می کرد.صد تا می شنید. حال صد تا قصه می کند . یکی نمی شنود. همگی با کمپیوتر اس. با تلفون دستی اس.با تلویزون اس.با فیسبوک اس.هیچ کس با انسان زنده طرف نیست.هیچ کس در هیچ جای این دنیا .ای شده زندگی!زندگی! زندگی ....!همی رقم محبت گم میشه.تا انسان را به چشم ات نبینی. به دست ات لمس نکنی.با روانت احساس نکنی.نمی دانم انسان و انسانیت چه شد؟واه که چه قدر پراکنده ام یکی در این بر دنیا و یکی در آن بر دنیا. این تنها ماشین اس که مارا یک جا می سازد . باز هم خیر ببینه این ماشین.نشود که همین ماشین خردجال باشه.می گن در آخر زمان که شد. خردجال می آید.

میگن در جاپان زلزله شده اس . زلزله چه اس؟ این قهر خدا اس. اگر قهر خدا نیست ؟پس زمین به دست که اس؟