خاکستر و خاک نمادی از دنیای خاکستری ما
خاکستر و خاک داستان بلندی است از عتیق رحیمی در شصت و چهار صفحه . عتیق رحیمی با نوشتن این داستان ثابت کرد که نه تنها با داستان نویسی آشنا است بلکه با ظرفیت زبان فارسی دری در عرصه داستان نویسی نیز مهارت دارد.
خاکستر و خاک نشان دهنده و نمایانگر توان مندی او درین عرصه می باشد.
طرح یک دست ، ساختار معین و مشخص و به هم مرتبط و پایان بندی داستان خاکستر و خاک خود نمایانگر مدرن بودن این داستان است. از همین رو در داربست خوانش های مدرن قابل تبین و تأویل می باشد.
خاکستر و خاک از پیر مردی روایت می کند که در جستجوی فرزندش به معادن کرکر به پلخمری می رود تا اندوه مرگ خانواده را به فرزندش گفته باشد. برای غم شریکی و برای آن که درد خود را قسمت کرده باشد.
راوی درین داستان خلاف معمول شخص دوم می باشد نه شخص اول که این شیوه روایت خود از نگاه تکنیک روایت اگر تازه و نو نباشد خود یک نوعی از ابتکار می باشد. از سوی دیگر درین داستان از زبان گفتاری به گونه ای بسیار خود مانی و زنده آن استفاده شده است.
یکی از شاخصه های دیگر این داستان تک صدایی و تک گویی است که بر فضای بیشتر داستان مسلط است. از سوی دیگر راوی عامل صداهای مختلف ، نگاه های متضاد و متفاوت و موقعیت های پراگنده است.
به گفته « ژان لاکان « در درون من راوی، من های پراگنده و نا متجانس حضور دارند که تک پاره های ازین حضور را در بخش های ازین داستان می یابیم . این خود نشان گر آن است که ظرفیت بالقوه فضای درون متن حضور رگ های پسا ساختاری را به نمایش می گذارد در راستای دیگر زمان در خاکستر و خاک از مسیر خطی بودن گاه گاهی در مسیر چرخشی تقلیل می یابد. بگونه ای که در بخش های ازین داستان می خوانیم:
« دنیای یاسین ، دنیای دیگر شده ای است ، دنیای بی صدا. کر نبود کرشد . او خود نمی فهمد . او در تعجب است که چرا دیگر از هیچ چیز صدا بر نمی خیزد. آخر تا چند روز پیش این چنین نبود» ص 10
« چرا آمده ای؟ سوالی که مغز استخوانت را می سوزاند.
انگارمغزی که در سر داری قادر به دریافت جوابی نیست. کاش این سوال ها وجود نمی داشت! « چرا وجود نمی داشت» آمدی که احوال فرزندت را بگیری ؟ همین و بس! آخر پدر هستی ، گاهگاهی هوای فرزند به سرت می زند. مگر گناه است ؟ نه ، ولی تو خودت می دانی چرا آمده ای. « ص 11
« کاش می شد مثل یک کودک خوابید ، مثل یاسین . مثل یاسین ؟ نه ، مثل هر کودک دیگر ، ولی نه مثل یاسین ! یاسین در خواب می نالد ، می گرید . خواب یاسین شاید مثل خواب تو شده باشد . خواب پر از تصویر ، پر از خاک ، پر از آتش ، پر از فریاد ، پر از اشک ... نه ، مثل یاسین نه ، مثل یک کودک دیگر. مثل یک کودک نوزاد . خواب بدون تصویر، بدون خاطره ، بدون تخیل.
گام هایت را آهسته می سازی. از رفتن باز می مانی . خم می شوی. با سر انگشت ها مقداری از خاکستری می گیری و می گذاری زیر زبان ، و دوباره می افتی براه ...
دست ها گره خورده به پشت ، بقچه گل سیب را محکم گرفته اند.
د رحقیقت ، دلت گرفته است ، دیری است که آشنایی ویا بیگانه ی گوش به دلت نداده ، دیری است که زبان آشنایی و یا بیگانه ی سخن گرمی به دلت نه رسانده . می خواهی چیزی بگویی ، چیزی هم بشنوی ، بگو ! ولی چیزی نخواهی شنید . در وازه بان به سخنت گوش نخواهد داد. او در خود است ، با خود است ، در خود و با خود آرام است. بگذارش آرام»
خاکستر و خاک سفری است در درون و خاطره های راوی و کاوشی است در زندگی پیرامونیش و جهانی که اورا در بر گرفته ، جهان ارزش ها ، خاطره ها ، درد ها و رنج ها و در فرجام سفری در تاریخ ، فرهنگ ، ضمیر نا خود آگاه و جغرافیای خاکستری عقیم و نازای جنگ و فاجعه .
راوی داستان برای باز گویی آن اندوهی که چون کوه گران او را می آزارد به سفری رو می آورد، تا اندوه و رنجش را با فرزندش قسمت کند و برای آنکه اندوه تنهایی و رنج خود را در برهوت بیدادستان خاکستری به گوشی رسانده باشد و غم شریکی یافته باشد!
عریانی عروس درین داستان خود نمادی از پایان نمادین ارزش های سنتی است که راوی را همواره و تا مغز استخوان می آزارد.
ازهمین رواست که راوی در برابر بی دادستان هستی بر می آشوبد ، در برابر هستی که دادخواهی ندارد و رها شده در غم جان کای به تمامیت هستی که هیچ ارزش و شادی را نمی زاید. رها شده در اندوه بی کران ، در آشوب و قانون جنگل و رها شده در استبداد چند لایه ی که جز بستر خاک و خاکستر پناه گاهی ندارد.
خاکستر و خاک، روایت انسان معاصر است ، انسان جنگ زده و فاجعه دیده که پناه گاهی جز فریادش ندارد. از همانرو در پیله تنهایی اش می پوسد و می ترکد . خاکستر و خاک از آرزو های می گوید که در زندگی امروزین مان اساس و بنیاد واقعی ندارد و در خلای از بی پناهی ها رها می شود، در هیچی و پوچی! چرا که راوی در روایت های خود در فضای گام بر می دارد که درین فضا گرد راوی «دیواری از هیچی و پوچی» قامت افراشته است از همان رو است خاکستر و خاک از همان آخرین پرسش می آغازد:
امید و پناه گاهی کجاست که در آن دل بست!
خاکستر و خاک غربت انسان معاصر است در جهانی که رنگی جز رنگ خاکستری نمی شناسد. خاکستر و خاک تک روایتی است از انسان معاصر که جز نجوای خودش فریاد رسی ندارد.
می شد که راوی در حرکت خود، چیز بوده گی خود را در نمای از قطعه قطعه گی ، همواره منقطع و دگر گون شونده بکشاند.
در حالی که چنین نمی نماید.
خاکستر و خاک روایتی از جنگ و فاجعه است . در بستری که جز خاکستر و خاک همه چیزش به باد رفته است.
با این گفته ها، خاکستر و خاک اگر امیدی را برای حاصل تلاشش در کویرستانی از آتش و خون می بندد این امید وحاصل تلاش، همواره زندانی متن و روایت باقی می ماند .
آنجاست که ازهمان آغاز به پایان می رسیم ، بی آنکه آغازیده باشیم ! پس انسان معاصر درین متن در نفس روایت ها رها شده است . بی هیچ همدل ، هم صدا و پناه گاهی.
و خاکستر و خاک نمادی از دنیای تنهایی مااست و یا روایتی است از دنیای تقدیر بی روزن و پرتاب شده گی ما؟
خاکستر و خاک نشان دهنده و نمایانگر توان مندی او درین عرصه می باشد.
طرح یک دست ، ساختار معین و مشخص و به هم مرتبط و پایان بندی داستان خاکستر و خاک خود نمایانگر مدرن بودن این داستان است. از همین رو در داربست خوانش های مدرن قابل تبین و تأویل می باشد.
خاکستر و خاک از پیر مردی روایت می کند که در جستجوی فرزندش به معادن کرکر به پلخمری می رود تا اندوه مرگ خانواده را به فرزندش گفته باشد. برای غم شریکی و برای آن که درد خود را قسمت کرده باشد.
راوی درین داستان خلاف معمول شخص دوم می باشد نه شخص اول که این شیوه روایت خود از نگاه تکنیک روایت اگر تازه و نو نباشد خود یک نوعی از ابتکار می باشد. از سوی دیگر درین داستان از زبان گفتاری به گونه ای بسیار خود مانی و زنده آن استفاده شده است.
یکی از شاخصه های دیگر این داستان تک صدایی و تک گویی است که بر فضای بیشتر داستان مسلط است. از سوی دیگر راوی عامل صداهای مختلف ، نگاه های متضاد و متفاوت و موقعیت های پراگنده است.
به گفته « ژان لاکان « در درون من راوی، من های پراگنده و نا متجانس حضور دارند که تک پاره های ازین حضور را در بخش های ازین داستان می یابیم . این خود نشان گر آن است که ظرفیت بالقوه فضای درون متن حضور رگ های پسا ساختاری را به نمایش می گذارد در راستای دیگر زمان در خاکستر و خاک از مسیر خطی بودن گاه گاهی در مسیر چرخشی تقلیل می یابد. بگونه ای که در بخش های ازین داستان می خوانیم:
« دنیای یاسین ، دنیای دیگر شده ای است ، دنیای بی صدا. کر نبود کرشد . او خود نمی فهمد . او در تعجب است که چرا دیگر از هیچ چیز صدا بر نمی خیزد. آخر تا چند روز پیش این چنین نبود» ص 10
« چرا آمده ای؟ سوالی که مغز استخوانت را می سوزاند.
انگارمغزی که در سر داری قادر به دریافت جوابی نیست. کاش این سوال ها وجود نمی داشت! « چرا وجود نمی داشت» آمدی که احوال فرزندت را بگیری ؟ همین و بس! آخر پدر هستی ، گاهگاهی هوای فرزند به سرت می زند. مگر گناه است ؟ نه ، ولی تو خودت می دانی چرا آمده ای. « ص 11
« کاش می شد مثل یک کودک خوابید ، مثل یاسین . مثل یاسین ؟ نه ، مثل هر کودک دیگر ، ولی نه مثل یاسین ! یاسین در خواب می نالد ، می گرید . خواب یاسین شاید مثل خواب تو شده باشد . خواب پر از تصویر ، پر از خاک ، پر از آتش ، پر از فریاد ، پر از اشک ... نه ، مثل یاسین نه ، مثل یک کودک دیگر. مثل یک کودک نوزاد . خواب بدون تصویر، بدون خاطره ، بدون تخیل.
گام هایت را آهسته می سازی. از رفتن باز می مانی . خم می شوی. با سر انگشت ها مقداری از خاکستری می گیری و می گذاری زیر زبان ، و دوباره می افتی براه ...
دست ها گره خورده به پشت ، بقچه گل سیب را محکم گرفته اند.
د رحقیقت ، دلت گرفته است ، دیری است که آشنایی ویا بیگانه ی گوش به دلت نداده ، دیری است که زبان آشنایی و یا بیگانه ی سخن گرمی به دلت نه رسانده . می خواهی چیزی بگویی ، چیزی هم بشنوی ، بگو ! ولی چیزی نخواهی شنید . در وازه بان به سخنت گوش نخواهد داد. او در خود است ، با خود است ، در خود و با خود آرام است. بگذارش آرام»
خاکستر و خاک سفری است در درون و خاطره های راوی و کاوشی است در زندگی پیرامونیش و جهانی که اورا در بر گرفته ، جهان ارزش ها ، خاطره ها ، درد ها و رنج ها و در فرجام سفری در تاریخ ، فرهنگ ، ضمیر نا خود آگاه و جغرافیای خاکستری عقیم و نازای جنگ و فاجعه .
راوی داستان برای باز گویی آن اندوهی که چون کوه گران او را می آزارد به سفری رو می آورد، تا اندوه و رنجش را با فرزندش قسمت کند و برای آنکه اندوه تنهایی و رنج خود را در برهوت بیدادستان خاکستری به گوشی رسانده باشد و غم شریکی یافته باشد!
عریانی عروس درین داستان خود نمادی از پایان نمادین ارزش های سنتی است که راوی را همواره و تا مغز استخوان می آزارد.
ازهمین رواست که راوی در برابر بی دادستان هستی بر می آشوبد ، در برابر هستی که دادخواهی ندارد و رها شده در غم جان کای به تمامیت هستی که هیچ ارزش و شادی را نمی زاید. رها شده در اندوه بی کران ، در آشوب و قانون جنگل و رها شده در استبداد چند لایه ی که جز بستر خاک و خاکستر پناه گاهی ندارد.
خاکستر و خاک، روایت انسان معاصر است ، انسان جنگ زده و فاجعه دیده که پناه گاهی جز فریادش ندارد. از همانرو در پیله تنهایی اش می پوسد و می ترکد . خاکستر و خاک از آرزو های می گوید که در زندگی امروزین مان اساس و بنیاد واقعی ندارد و در خلای از بی پناهی ها رها می شود، در هیچی و پوچی! چرا که راوی در روایت های خود در فضای گام بر می دارد که درین فضا گرد راوی «دیواری از هیچی و پوچی» قامت افراشته است از همان رو است خاکستر و خاک از همان آخرین پرسش می آغازد:
امید و پناه گاهی کجاست که در آن دل بست!
خاکستر و خاک غربت انسان معاصر است در جهانی که رنگی جز رنگ خاکستری نمی شناسد. خاکستر و خاک تک روایتی است از انسان معاصر که جز نجوای خودش فریاد رسی ندارد.
می شد که راوی در حرکت خود، چیز بوده گی خود را در نمای از قطعه قطعه گی ، همواره منقطع و دگر گون شونده بکشاند.
در حالی که چنین نمی نماید.
خاکستر و خاک روایتی از جنگ و فاجعه است . در بستری که جز خاکستر و خاک همه چیزش به باد رفته است.
با این گفته ها، خاکستر و خاک اگر امیدی را برای حاصل تلاشش در کویرستانی از آتش و خون می بندد این امید وحاصل تلاش، همواره زندانی متن و روایت باقی می ماند .
آنجاست که ازهمان آغاز به پایان می رسیم ، بی آنکه آغازیده باشیم ! پس انسان معاصر درین متن در نفس روایت ها رها شده است . بی هیچ همدل ، هم صدا و پناه گاهی.
و خاکستر و خاک نمادی از دنیای تنهایی مااست و یا روایتی است از دنیای تقدیر بی روزن و پرتاب شده گی ما؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:44 توسط سالار عزیزپور
|