امشب نارام هستم و می ترسم
در دهلیز مستطیلی هوتل نشته بودیم .خورشیدزخمی بود و خون از تنش جاری بود.خورشید چون گلوله ی آتشین بود. از پشت شیشه هایی براق ،اوراق ،اوراق می نمود. خورشید درذهن آب های بزرگ آماده غروب می نمود .سیاهی شب دامن می گستراند. آن سو ترک شماری از زن ها نشته بودند.من با یوسف گفت و گو داشتم.قصه داشتیم از هر گوشه ی دنیا می گفتیم .بسیار شاد بودم ومی خندیدم.علی رنگش می پرید .نارام بود . تمام جانش می سوخت. پایین وبالا می رفت .از دور به من نگاه می کرد .وخود را آماده تجاوز می ساخت.از سر اپایش خشم وانتقام می بارید.چون مار زخمی می نمود و برخود می پیچید. با شتاب پایین وبالا می رفت نمی دانست چه می کند.از من با عصبانیت پرسید :با که هستی؟ پاسخی نداشتم. گفتم دوستانم هستند . به یوسف گفتم امشب بسیار نارام هستم و می ترسم .نمی دانم؟ چرا می ترسم . از زمین می ترسم. از آسمان می ترسم. از آدم ها می ترسم . از دنیا می ترسم. از شیطان می ترسم . حتا از خدا می ترسم. باور می کنی. یوسف!دلم گواهی بد می دهد.دلم نارام است . احسا س خاصی برایم دست می دهد.از ترس موی در سرم راست می شود.هیچ وقت این گونه نترسیده بودم.هیچ وقت !نمی دانم یوسف چه کنم.نمی دانم یوسف چه کنم . این زن ها هم چندان خوشم نمیایند.بسیار گپ های لوچکی می زنند.هیچ شرم وحیا ندارند.نمی دانم چه احساسی دارند. خدا خودش می داند.نمی دانم! این زن ها تغییر کرده اند.همگی تغییر کرده اند.زن ها افغانستان بیشتر .تو هم تغییر کردی. دنیا تغییر کرده ! چه تغییری! دلم می تر کد از دیدن این آدم ها! می دانی یوسف: این زن ها بسیار آزاد هستند. اصلن باورت نمیشه .دیشب وقتی که تنم را می شستم.به یکی از این زن ها گفتم :که تن پاکم را بیاورد.دیدم که آمد در بغلم خوده انداخت و سینه هایم را بوسید .تعجب کردم. از خودم دورش کردم .و بر افروخته شدم.یک بار بدون مقدمه آمد وگفت:قفط دفعه اول اس.هیچ دست نخورده اس.فقط دختر باکره هستی که این قدر ناز می کنی.این قدر ناز ونزاکت برای چه اس.نمی دانم به چی خود می نازی؟مه از این قسم زن ها بسیار بدم میاید. این زن های نزاکتی وقتی مرد ها را می بینند. چار غوک می کنند. اماسر زن ها باز ،ناز می کنند.نمی دانند: زن،زن اس.مرد ، مرد اس. نه زن به درد مرد می خورد ونه مرد به درد زن .هیچ مرد به درد زن نمی خورد . حتا اگر فرشته هم باشد که نیست.تو ساده هستی. تو این مرد ها رانمی شناسی.این ها تره هیچگاه درک نمی کنند.با لبخند شان بازی نخور!در درون این ظاهر ها آرام هیولای از بربریت و وحشت خفته اس.این ها چه می دانند.آدمیت چه است؟آدم کیست؟تو بسیار ساده هستی! یک زنی نیستی که این مرد ها را به زانو در آوری.چه خوب گفته اند سزای قروت او گرم.مه از همو زن ها خوشم میاید.که این مردها را مسخره کند . در برابرشان ایستاده شود.از پای نیافتد.زن ها ضعیف دست ودل شکسته اند چه به درد می خورند. حتا به درد خودشان هم نمی خورد.پایمال هرکس وناکس می شوند.با قلب واحساس شان بازی می کنند.ساده گی نزدیک به لوده گی اس.با لوده گی با زندگی خود بازی می کنند.فریب مردها را می خورند.سرگرم همین بگومگو بودم که زنگی مارا به آرامش فرا خواند.تلفون از دفتر معلومات بود. گفتند کسی از اعضای فامیلتان زنگ زده اس.وار خطا شدم . از ناراحتی با لباس خواب برآمدم و تن پاکم را به گردنم انداختم.از پله ها زینه پایین می شدم.کرختی تنم را احساس می کردم تا به پله نخست رسیدم.وقتی از دخترم پرسیدم. چه کار داشتی؟دخترم گفت: مه کار نداشتم. علی تلفون کرده بود.از مادرت خبر بگیر!نارام اس. دانستم زیر کاسه نیم کاسه اس.سرا پایم می لرزد.چشمم سیاهی می کرد.یکبار متوجه شدم .دستی از پشت دستم را گرفت.مرا به سوی خود کشید.به فشار، به فشارو زوری که توان را از دست دادم.تمام تنم می لرزید.بازوهانم سرخ شده بود.دیدم علی همچون بختک به جانم چسپیده اس.هر قدر کوشیدم که خودرا راها سازم . نشد که نشد .بوی شراب دهلیز را گرفته بود.او همچون گرگ درنده به جان بره یی معصوم افتاده بود. دنیا بر سرم تاریک شد. گپ ها او زن به یادم آمد .و گپ هایی یوسف که همواره به من می گوید :تو امانت مه هستی مه امانت تو.نزدیک اتاقش که شدیم مره به زور به اتافش برد.داخل اتاق که شدیم در را بست.سینه ام برهنه بود. دستمال راروی سینه ام گذاشتم.به مه گفت: غرضت ندارم . صرف رویت را می بوسم.به دست وپایم افتاد که مه تره دوست دارم.دنیابرسرم قیامت شده بود.گپ های او زن به یادم می آمد.در دام مرد هااگر افتادی. دیگر همه چیزت را می گیرند. آبرو، عزت،غرور، شهامت،زنانه گی، دلبرانه گی... به یک بهانه خود را از دست زها ساختم.ساعت یک شب بود. هر لحظه یوسف به نظرم می آمد. تصور می کردم گریسته است. تا صبح با من!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 1:52 توسط سالار عزیزپور
|