از سالار عزیزپور

ازکابل تا مونیخ دنیا بر سرم می چرخد

 از جنگلستان

waldperlach

تا فروشگاه ِ مرکزی

کافکا و کارل مارکس را دوره می نمایم

در راه بندان هایی که بی هیچ فرمان ِ امر توقف نیست

مادرم نبض گیاهان را

درخواب های هزار ساله اش می بیند

دیگر هیچ کس از روی دیوار ها نمی پرد

عرفان قدبلندک می کند

بودا آخرین نمایش نامه اش را روی صحنه می برد


اوستا ومثنوی تبعیدی آن سوی اوقیانوسها

وکتاب

بر بلندای مقوایی شان پشت ویترین ها

کابل قیام هفتم ثور را استفراغ می کند

جای که دانش تبعید هست

سخنی از دانشگاه در میان نیست


از کابل تامونیخ خواب پریشان کبوتران راکه می داند؟

صدای همسرم را می شنوم با نجوای فرزندانم

nicht vergessen

من تبعیدی اوراق کتاب ها

و زندانی قفسه ها

شوپرک ها درپنجره خانه ام لانه کرده اند


صدا ها در گلو

گلو ها در بند


خیابان هابه انتحار

عقده ها به انفجار


از تونس تا مصر

حسنی وصباحی  در راه هست؟


برفرازی قلعه شاهان

ارگ جمهوری!

دومردی بردار


فواره ی خونش چه تماشایی ست

آب ها زور سر بالا می روند

آبادانی را می ربایند

آن که فرمان از قلعه داد

یکی از میان ما بود


اژدها بیدار خواهد شد؟

خاموشی بیش از توفان است !


ماهنور در خواب های زمستانی فاژه می کشیم

و در روایت های کبیر دل خوشم!

ما هنوز...