مکتب مریم
به یوسف تلفون کردم و گفتم کجاهستی؟
یوسف گفت: خانه.
گفتم: باش چند لحظه بعد تلفون می کنم و ساعت ده صبح، پیش روی رستورانت خوشه بیا!
دیدم در ساعت موعود، یوسف سوار تکسی آمد. پس از احوال پرسی، در یک تکسی کهنه در عقب چوکی راننده نشستیم.
راننده از آیینه، ما را نگاه می کرد. لباس سیاه پوشیده بودم و چادر سیاه نازک به دور گردنم آویخته بودم.
یوسف دستم را گرفت وسر خود را به رخسار چپم گذاشت.
با تماس سرش، سرا پا می سوختم، راننده از آیینه تماشا می کرد و می دید که چه می کنیم و ما هر دو حضور راننده را فراموش کرده بودیم.
من به یوسف گفتم: کاش در یکی از رستورانت ها در همین نزدیکی ها می نشستیم و قصه می کردیم، به یوسف گفتم کجا می ریم، یوسف گفت: می ریم، دور نیست، نزدیک است، به نزدیکی شهرنو.
یوسف احساس می کرد که تمام مردم شهر، ما را تعقیب می کنند و تمام دنیا همچنان!
نزدیک هوتلی که تازه ساخته شده بود، تکسی ایستاد. داخل هوتل شدیم، یکی به دنبال هم؛ از راه باریک که اطرافش با گل ها آراسته شده بود، عبور کردیم. راه زینه و پله های آنرا یکی به دنبال هم گذشتیم و به دفتر رهنمای هوتل رسیدیم. دو جوان شیک و بلند قامت ایستاده بودند. شناسنامه ی ما را خواستند. یوسف شناسنامه ی ما را به رهنمای هوتل داد و اتاقی را کرایه گرفتیم، برای یک شب، اصلن برای همان لحظات کوتاه هم آغوشی. هنوز در اتاق درست جابجا نشده بودیم که گارسون آمد. چیزی برای نوشیدن نمی خواهید! شربت لیمو خواستیم و پس از لحظه یی هر دوی مان لخت مادر زاد شدیم؛ برهنه، برهنه، مثل آدم های بهشتی، مثل آغاز زایمان ما، آغاز پیدایش و تولدی دیگر، همدیگر را به آغوش گرفتیم و بوسیدیم. تلفون های پی در پی، یوسف را مضطرب کرده بود، می گریستم و می گریستم.
فراموش کرده بودم که عروسی کرده ام. احساس کردم، شب عروسی ما است، انگشتری یی را به دست یوسف کردم، انگشتری به نشانه ی (ی) و (ر) و علامه ی سیمرغ، به یاد چنین روزی!
در همین لحظه بود که یادم آمد، خاطرات بیست سال پیش از امروز که در خانه ی خود مان بودیم و یوسف برایم شعر می خواند و ما همه زیر صندلی نشسته بودیم و اولین بار بود که کسی تنم را لمس می کرد و آن نخستین باری بود که احساس محبت کردم، سرا پایم لرزیده بود و وجودم را آتش گرفته بود. پس از آن روزی نبود که در رفت و آمد از مکتب، یکدیگر را نبینیم و چشم در چشم هم نداشته باشیم.
آهنگ معین (پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش) را می شنیدم که خبر رادیوی آزادی از انتحاری می گفت و شمار تلفات، تقلب در انتخابات و نا امنی های بیشتر ولایات افغانستان. ...
روز های آخر، پیش از آنکه یوسف کابل را ترک گوید، به خانه ی ما آمده بود، شعر همان آهنگ (شنیدم از اینجا سفر می کنی) برایم داد و آخرین باری بود که درکابل دیدمش، اشک بر چشمانم جاری شد. اولین و آخرین امید و آرزویم کابل را ترک می گفت، چند روز پیش هم شنیده بودم که یوسف کابل را ترک می گوید، آنقدر گریسته بودم که تاب گریستن را از دست داده بودم.
هیچ وقت آنروز تلخ و تار را از یاد نمی برم که زنگ خانه به صدا در آمد. زن کاکایم بود، همراه با قرآن مجید! هنوز سپیده ندمید بود، دنیا تاریکِ تاریک بود و پدرم مشغول تلاوت قرآن. زن کاکایم پدرم را غافلگیر کرده بود، پدرم یک مرتبه جواب شان داده بود؛ اما این بار به روی قرآن و سوگند به قرآن، پدرم را وا داشت که تصمیم جدی بگیرد.
مرا خواست، دست و پایم می لرزید، خون در جانم خشک شده بود. چنان برهِ بی گناهی بودم که بدست قصاب بی رحمی سپرده می شدم.
دانشگاه:
از میان سر و های درختان گذشتم، با ظواهری وعده گذاشته بودم، وقت و ناوقت برایم ایمیل می کرد. از وقتی که در یک محفل خودمانی که زنها و مرد ها باهم بودند سر خوردم و او مرا در رقص با یکی از نزیکانم دید که مست بود و شراب خورده بود، از آن به بعد، نشانی ایمیل و تلفونم را از کسی پرسیده بود.
در آن محفل دامن کوتاهی پوشیده بودم و سپیدی های اندامم معلوم می شد. همرای کسی که رقصیدم از پاکستان می شناختمش. با او بسیار صمیمی و خودمانی بودم. ظواهری از آن به بعد مرا آرام نگذاشت و هر روز ایمیل می کرد. فضای دانشگاه بسیار آرام بود. محصلان با شماری از اروراق و کتاب های در دست در رفت و آمد بودند و از کنار ما می گذشتند. وقتی که نزدیکش شدم، سلام ادیبانه یی کرد با ادای فرهنگی!
بعد از ادای احترام، خواهش کرد که به موترش بنشینم؛ اما من قبول نکردم. رفته بودم که بپرسم از مه چه می خواهد!
در درازچوکی های دانشگاه نشستیم، یکی در برابر هم. ناگهان عکسم را گرفت، تکان خوردم، مضطرب شدم که چرا عکسم را می گیرد؟ پرسیدم، او می خواست با این ترتیب به من نزدیک شود؛ اما برایش گفتم که عکسم را پاک کند و برایش گفتم تا عکس را پاک نکنی همرایت گپ نمی زنم.
صدای تلفون بود، تلفون یوسف! تکان خوردم، تعجب کردم که چرا در این وقت اساس برایم زنگ زده است. در تمامی اوقاتی که خطر مرا تهدید می کند زنگ یوسف می آید.
بعد از آن به ظواهری گفتم: مه می رم که نا وقت نشود.
می دانی ظواهری برایم چه گفت؟
می فهمی چرا دوستت دارم؟
از وقتی که در آن محفل دیدمت، همرای آن پاهای سفید و برهنه.
از همان روز در انتظار روزی بودم که ترا در آغوش بگیرم و شب را بامن بگذرانی.
پس از خدا حافظی-
- به خانه نا رسیده، به من نوشت: افسوس که از چنگم فرار کردی. به پای خودت آمده بودی. افسوس! افسوس!
حالا نمی دانم در آغوش که هستی! از پیشم مفت رفتی اگه دلت نمیشد چرا آمده بودی؟ به پای خودت! دلکت بود، می فامم!
ظواهری آدم معروف و با نام و نشان است. می شناسی یوسف او را!
که زمانی گوینده ی تلویزیون بود؛ اما نمی دانم که در درون این آدم موقر و آرام، چه تلاطمی از توطیه و رذالت موج می زند.
من با نام و نشانش بازی خورده بودم و تصور می کردم، آدمی اس که به گپ می فامه و اگر همرایش گپ بزنم... شاید از آن به بعد، مزاحمم نشود.
چه می فامیدیم! چه هیولایی در درون این آدم آرام نهفته است.
ظواهری یک شخصیتی دارد که ما می شناسیم و همه ی مردم ظاهرن او را می شناسند.
اما شخصیت پنهانی و واقعی نیز دارد... که بر خاسته از عقده ها و محرومیت های دوران کودکی و نوجوانی اش است و برخاسته از نگاهی است که نسبت به زن ها دارد.
به گفته ی فروید ضمیر پنهانش به گفته ی یونگ ضمیر قومی اش و به گفته ی ژان لکان پاره ها شخصیت اش و من پیدا و پنهانش را.
ساعت یازده ی پیش از چاشت، پیش فاکولته ی حقوق ایستاده بودم. آمد و گفت بریم! اینجه گپ زده نمی توانم. مه گفتم: مه جای دگه رفته نمی توانم و اصلن جای دیگر نمی رم. در همان نزدیکی ها دراز چوکی بود بنشینیم. هر قدر اصرار کرد قبول نکردم و برایش گفتم: اینجا برادر زاده هایم است و حال می آیند؛ فقط یک و نیم ساعت وقت داریم.
بعد گفت: همه چیز را گفت: و گفت که تِیپ ات خوشم می آید. مثل تمام مرد ها که همیشه برایم گفته اند، باز گفت: به من ارتباط داشته باشم. تو ره از دوران فاکولته دوست داشتم و از دوران فاکولته بسیار گپ های دیگر.
باز سرم پایین بود که با موبایل خود عکسم را گرفت. هرقدر گفتم پاک کن، گفت: نمی کنم. باز خوده نزدیک کرد و می خواستم تلفونش را از دستش بگیرم، بعد خوده دور کرد، باز یگان گپ دیگر گفت.
گفت این پای مقبولت را نمیشه... باز که گفتم می رم، خدا حافظی نکرد تا روز بعد گفت. همین طور ماند تا امروز تا امروز و این تاریخی که برایت نو می نویسم، جگر خون شدم. آرمان به دل رفت. ای کاش می رفتم همرایش! آن قدر عذر و زاری کرد قندولک. کاش نمی شناختمش! کاش نمی دیدمش! چه کار بدی کردم. آخر گفت: یکبار بگیرمت به آغوشم، هوتل هم بریم، غرضت نمی گیرم، صرف گپ بزن!
کاش یک حرف خو ب می گفتمش! از آن به بعد تا صبح نخوابیدیم، رویا نمی دانست که ظواهری در یک حادثه ی جنایی جانش را از دست داده است.
کسی را دوست داشته، برایش خانه گرفته. خانمش و فامیلش و شوهر همان زن خبر می شوند و با یک توطیه او را به قتل می رسانند.
و دردی را که خانم ظواهری داشته، درد دیگری است که مثنوی ده من کاغد می شود.
زندگی برای هر کس از دید خودش منطقی و معقول می نماید. از همین رو ما به تعداد آدم ها دنیا ها داریم. دنیای رویا، دنیای یوسف، دنیای ظواهری، دنیای خانم ظواهری، دنیای قاتل، دنیای مقتول!
دنیای عشق، دنیای نفرت، دنیای فریب، دنیای نیزنگ، دنیای دنیاها!
از کابل که بر گشتم، کمپیوتر را دیدم و ایمیل ها را باز کردم که باز برایم نوشته:
صدقه ی ات شوم او کاکه، پشتت دق شدم. من از او تشکری کردم به خاطری که در کابل برایم پنیر و بادام و خسته آورده بود از شمالی.
به من گفت: صدقه ی او مهربانی هایت شوم. مه گفتم تو مهربان هستی، برایم گفت: او مهربانی های من صدقه ی او مهربانی هایت شود.
به یاد همان لحظه یی افتادم که درمیدان هوایی تو برایم گفتی: پیشم باش! نرو! سرم بسیار تأثیر کرد. باز برایت گفتم، کاش می توانستم پیشت باشم! و تو برایم گفتی نام من از زبان تو شعری است که هرگز نسروده ام.
تازه از کابل برگشته بودم که علی با دوستش یکجا به خانه ما آمد. وقتی که در را باز کردم، غافلگیر شدم و دستم را کش کرد و مرا بوسید و چیزی نگفتم، خاموش ماندم، مانند سنگ بی هیچ حس، عاطفه و زبان. دوستش نگاهی مترددانه به من کرد و از کنارم گذشت و به چوکی سالون نشست. یوسف از چهار سو ترا می دیدم که به من نگاه می کنی و قلبت می لرزد. رخسارت سرخ می شود و از شرمساری عرق سر و رویت را می پوشاند و سر افگنده می مانی و خجالت زده!
تصور می کنم که دنیا بر سرت قیامت شده و من شرمنده تر از آن می خواستم یک قطره آب شوم و به زمینی فرو روم تا هیچ کس را نبینم و شرمنده ی کرده ی خود نباشم.