تویی سردار و سالارم ، ترا بعد از خدا گفتم

ببخش! حرفی ، کلامی، واژه ی بی دست وپا گفتم

نمی دانم، چرا گفتم، ترا گفتم، کجا گفتم

ترا روشن تر از شهرِغریب  آشنا گفتم

طلوع روشن چشمت ، چه بی رو و ریا گفتم

سخاوت های دستانت  ،  سرودِ با صفا گفتم 

زبانم لال ، گر حرفی برایت نا سزا گفتم 

ترا من دوست می دارم ، عزیزم بار ها گفتم  

که جز وصف جمالت ، ترا خورشید و ماه گفتم 

بمیرم من زهجرانت ،  اگر حرفی  جدا گفتم 

تویی با من، تویی بی من، تویی با آن همه خوبی 

مه قربان سرت  گردم ،   عزیزم ، هر کجا گفتم