ترا من دوست می دارم
تویی سردار و سالارم ، ترا بعد از خدا گفتم
ببخش! حرفی ، کلامی، واژه ی بی دست وپا گفتم
نمی دانم، چرا گفتم، ترا گفتم، کجا گفتم
ترا روشن تر از شهرِغریب آشنا گفتم
طلوع روشن چشمت ، چه بی رو و ریا گفتم
سخاوت های دستانت ، سرودِ با صفا گفتم
زبانم لال ، گر حرفی برایت نا سزا گفتم
ترا من دوست می دارم ، عزیزم بار ها گفتم
که جز وصف جمالت ، ترا خورشید و ماه گفتم
بمیرم من زهجرانت ، اگر حرفی جدا گفتم
تویی با من، تویی بی من، تویی با آن همه خوبی
مه قربان سرت گردم ، عزیزم ، هر کجا گفتم
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 8:51 توسط سالار عزیزپور
|