منم که هیچ ندارم برای گفتن هیچ

چه مردِ پوچ خیالاتی ام، اصلن هیچ

تمام زندگی ام، هیچ و پوچ و در بدری

تمام بودن من هم برای بودن هیچ

تو راهیان فرازین خانه ی خورشید

شکسته بال ترین، از فراز روزن هیچ

تو از تبار عیاران و  سروران  بودی

نه از شمار هزاری زکوه وبرزن هیچ

بکش نمیکشم، هیچ کاره ام چه کنم

برای بستن و بردن ، جوی زخرمن هیچ

برو برو که در اینجا ، جای پای تو نیست

برای گفتن و ماندن،     برای رفتن هیچ