اصلن هیچ
منم که هیچ ندارم برای گفتن هیچ
چه مردِ پوچ خیالاتی ام، اصلن هیچ
تمام زندگی ام، هیچ و پوچ و در بدری
تمام بودن من هم برای بودن هیچ
تو راهیان فرازین خانه ی خورشید
شکسته بال ترین، از فراز روزن هیچ
تو از تبار عیاران و سروران بودی
نه از شمار هزاری زکوه وبرزن هیچ
بکش نمیکشم، هیچ کاره ام چه کنم
برای بستن و بردن ، جوی زخرمن هیچ
برو برو که در اینجا ، جای پای تو نیست
برای گفتن و ماندن، برای رفتن هیچ
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 9:48 توسط سالار عزیزپور
|