عیدانه

سالارعزیزپور

 

به عید آمد و بر روزگار من، اُف کرد

دو بوسه یی به لبم داد و این تعارف کرد

ز درد و دوری ماه ای که رفته بود ز یاد

کنار من بنشست و برای من پُف کرد

به عید آمد و برشام تار من اُف کرد

دلش گرفت و به زخمِ نگارِ من کُف کرد

به عید آمد و بر روزگار من، اُف کرد

لبش گزید و به این ماهِ زار من تُف کرد