قحط سالِ عشق
در قحط سال عشق، چه بی مهر و کس شدیم
آخر به دست خویش، در این خانه نحس شدیم
مردیم و باز بر سر مردار خویش هم
یک زندگی پوچ، به قولِ نفس شدیم
هرکس برای بودن و ماندن، دمی نه زد
گوشی به حادثات و نوایِ جرس شدیم
ماندیم به حال خویش و غمِ روزگارِ خویش
نی آن سوار چابک و نی آن فرس شدیم
از سوز و ساز این دلِ غمدیده ام بسی
گاهی شکار هرکس و گاهی ز خس شدیم
این پند روزگار نگر، خواجه در سرا
پایان کار، بستۀ آن بند و بس شدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:40 توسط سالار عزیزپور
|