در قحط سال عشق، چه بی مهر و کس شدیم

آخر به دست خویش، در این خانه نحس شدیم

مردیم و باز بر سر مردار خویش هم

یک زندگی پوچ، به قولِ نفس شدیم

هرکس برای بودن و ماندن، دمی نه زد

گوشی به حادثات و نوایِ جرس شدیم

ماندیم به حال خویش و غمِ روزگارِ خویش

نی آن سوار چابک و نی آن فرس شدیم

از سوز و ساز این دلِ غمدیده ام بسی

گاهی شکار هرکس و گاهی ز خس شدیم

این پند روزگار نگر، خواجه در سرا

پایان کار، بستۀ آن بند و بس شدیم