X
تبلیغات
الفبای ادب
دست نوشته هایی از سرزمین شعر و ادب
 

آه

آه

دیوانه شدم

کاش!

تنهای تنها رویای توبودم.

رویای دست نیافتنی

در آغوش تو می بودم

و در آغوش تو می ماندم

همیشه و برای ابد

یوسف من، یوسف من، یوسف من

کشتی مرا!

ای دل نادان

آرزو کیاهی

جستجوکیاهی

 

از وقتی که گمشدۀ خود را یافتم، یوسف خود را کسی که برای بار نخست و نخستین بار مرا با احساس عاشقانه آشنا کرد و کسی که از نگاه ها و دستانش، احساس خود را خواندم.

دیگر هیچگاه رهایم نکرد؛ درخواب و بیداری، در حضر و سفر، در بدترین لحظات زندگی همراه و همیار و یاورم بود؛ دستم را گرفته و دستگیری ام نموده است.

این داستان، روایتی است از دنیای واقعی من ودر واقع، دنیای واقعی ما که صد ها پرده بر آن سایه افگنده و از هزار و یک شب آن، حتا یک شب آنرا کس نمی داند.

این داستان، گشایش راز زندگی ماست که باید سر انجام گشوده می شد. هنوز ماه عسل وصلت دوبارۀ مان را درست نیاغازیده بودیم که آدم های دیگر وارد دنیای ما شدند؛ دنیایی که تجربه و حوادث آن واقعاً برای مان غافل گیر کننده بود؛ هم برای من و هم برای یوسف!

این شاید نخستین داستانی باشد که بیشتر از یک نویسنده دارد.

من با اضافۀ یوسف، یوسف به اضافۀ من، یک سیب و دو نیم!

از خود متنفرم، بیزارم، بیزار، بیزار!

همگی تصور می کنند، زنی بدکاره ام؛ نمی دانم در خوابم و یا بیدار!

جهانی که در آن تنها چراغ های سرخ چشمک می زند،  پشت ویترین ها و مردان در پله های مختلف این جهان در جستجوی اطفای شهوت شان پرسه می زنند و همه چیز ما در جهان امروز حیثیت کالا را یافته است.

عشق، عاطفه و مهربانی روی دیگر این نمایش است که محتوایش را از دست داده است.

در نزد بسیاری ها، دامی گشته برای شکار آدم ها...

هنرمندان دیوار نویس می دانند که: ((ما دیگر نمی دانیم که هستیم.))

((من وجود دارم، اسمم فلانی است، در نیویارک زندگی می کنم.)) نشانه ها حاملان معنا هستند.

اما امروزه این گونه ((برچسب ها)) مشکلی را حل نمی کنند: ((من وجود دارم؛ اما نه اسمی دارم ونه حرفی برای گفتن.))

امر فرا سیاسی به محل مناقشه بدل می گردد و  این گویای انحلال و درجۀ آمیزش همۀ مقولات فرهنگی است که اکنون خود را درعالمِ بی ساختار به نمایش می گذارند.

امر فرا جنسی مرز میان مرد و زن را از میان برمی دارد.

امر فرا زیبایی شناسانه، مرز هنر و هنرمند را از میان برمی دارد.

هنگامی که همه چیز به معنای چیز از دست رفته- سیاست، بدن، جنسیت باشد، امر فرا سیاسی دقیقاً به این خاطر به جا می ماند تا نا پدیدی آن همه را نشان دهد.))

حال به زنان آموخته می شود که خواهان همه چیز باشند تا میل و اشتیاق به هیچ چیز نداشته باشند تا جنس زن به عنوان جنسی دارای حقوق و لذات برابر و ((زن به عنوان ارزش)) را به وجود آوردند.

میدانی یوسف؟ بابر پسر کاکایم است، سکۀ سکه. آدمِ بدی نیست، زمانی خواستگارم بود، بیست سال پیش از آن روز می گذرد. سال های بدی نبود.

کسان زیادی می خواستند با من عروسی کنند.

یکش هم تو بودی یادت هست یوسف!

میان این همه خواستگار ها خود را گم کرده بودم، تنها به دنبال تو بودم، توهم فرار کردی، فراری!

بگو، بگو یوسف چه کنم؟ که دلم می ترکد، منفجر می شوم، دیوانه می شوم. لعنت بر مه، لعنت بر ایمیل، لعنت بر تلفون، لعنت بر کمپیوتر!

باید پاداشِ علاقمندی بیست سال، بیش از امروز، دیگران را، من جبیره کنم.

باید پاداش زن بودن، پاداش آدم بودن را تنها من بپردازم. چه گناهِ نه نبخشیدنی از من سر زده که جبران کردنی نیست! و بخشیدنی نیست!!

پس از دو سال باز هم به کابل آمدم. دیدن مادرم، برادرم، خواهرم، اصلن دیدن تو، تو! دلم می لرزد، هنوز دلم پشتت می لرزد!

می فامی یوسف! دگر همیش بهانه است. تنها می خواهم تو را ببینم و سرم را  روی شانه هایت بگذارم و تو برایم شعر بخوانی و قصه بگویی! ومن صدای قلب ات را بشنوم!

لطفن مره رهنمایی کن! یوسف! اگر نی دیوانه می شم، باورکن! اگه ده امریکا این آدمه مهمان نمی کردی، شاید به این روز گرفتار نمی شدی.

چه بگویم! مه خو از اول گفتم، به هرکس و ناکس مهربان نباش!

ده غمشان می مانی!

مه خو گفتم  ای آدم از همو آدم های شله است که می شناسی شان!

مشکلات ات زیاد می شود!

امروز کابل سالهای 1360 نیست. می دانی منظورم چه هست –چه کنم که تصورش را نداشتم، آدمی با این تحصیل و مقام!

می فامی چه میگه! صدقۀ سرا پایت شوم، حالا که تو را یافتم خود را یافتم و گم شدۀ خود را. ایله دادنی ات نیستم، سرم هم اگر بره!

اگر پشتم نگردی، خود کشی می کنم و می نویسم بخاطر رویایم خوده کشته ام که بد نام شوی. به زنم به فامیلم به همگی گفتم که توره دوست دارم و فدایت می شوم.

24 ساعت ایمیل پشت ایمیل، تلفون پشت تلفون...

پیام پشتِِ پیام دیوانه ام کرده، نمی دانم چه تصور کرده است و چه تصویری از مه داره!

یوسف گناهِ بزرگی کرده ام که به این مصیبت گرفتار شدم.

آیا! پاداش انسانیت همین اس!

وقتی که از امریکا به مه تلفون کرد که تنها هستی، گفتم بلی، گفت کار ات دارم و یک گپِ خاص برایت می گویم، گفتم بگو!

وقتی یک زن حرف کسی را بشنود، گناه کرده، گوش برای چیسست؟ زبان برای چیست؟ انسان برای چیست؟

اگه ده امریکا ای مردکه را مهمان نمی کردم و به حرف دلش گوش نمی دادم به چنین روزی شاید گرفتار نمی شدم.

باید چنین باشد؟

-          مه خو گفتم رویا که این مردها به صدها نیرنگ آشنا هستند!

نیت شان را بعد ها می فهمی!

یوسف! می دانی- وقتی که ده امریکا به مه زنگ زد و پرسید کی هست؟ گفتم تنها هستم. گفت خوب هست که تنها هستی! گپ های زیادی دارم که باید برایت بگویم، از همان وقتی که مه خواستگارت بودم، عاشقت هم بودم، همیشه به فکرت بودم، غرور تو، زیبایی تو، چشمان تو، اندام تو مره بی خود کرده که هیچگاه به خود نیامدم.

-          من هیچ چیز نگفته و تنها به حرف هایش گوش دادم.

می گریست به مانند طفلی که از درد بی مادری بگرید و یا واقعن عاشق باشد!

برایم تعجب آور بود که مردی به این پختگی مانند طفل یتیمی بگرید. او با گریۀ خود مرا بر انگیخت؛ اما احساس محبت و عشقم پیش تو بود و من در برابر او و احساسات اش خلع سلاح بودم و چیزی نداشتم در بدل آنهمه التماس و اظهار محبت!

از اینکه قلب انسانی را جریحه دار ساخته بودم، احساس نا راحتی می کردم و احساس گناهکاری و اما از سوی دیگر نمیشه یک دل و صد دلبر می داشتم و این احساس آخر برایم غیر قابل تحمل بود. ...

بیست سال پیش یادت رفته که طلبگارت بودم، تو قبول نکردی، به نظرت نیامدم، غریب بودم، ا زخانوادۀ سر شناس نبودم، دلت به حالم نسوخت.

حتا در این بیست 20سال مره یاد نکردی. حالا ایله دادنی ات نیستم.

20سال انتظار، 20سال درد، دوری و هجران، 20سال دَرُم دادی و دلت به حالم نسوخت. از رنج و درد فراقم، همگی خبرداره که چگونه 20 سال در آتش فراقت سوختم و خاکسترشدم.

جز هیکل نا توان، چیز دیگری از من نمانده و تقصیر از توست که مرا در آتش هجرانت نشاندی. به کی بگویم که چه برمن گذشت!

 مه برش گفتم مانند تو مه ده ها طلبگار داشتم، خی باید همرای تمام شان ارتباط بگیرم، بخاطری که می خواستند همراه من عروسی کنند و از طرفی، مه حالا شوهر دارم و اولاد دارم، حالا وقت ای گپ ها نیست و دیگر تو مره دوست داشتی؛ اما مه خبر نداشتم و این تقصیر من نیست.

می فهمی برایم چه گفت!

نی ای گپ هاره نزن، اگه نی خوده می کشم.

تو هر عقده و عقیده اگر داشته باشی به مه مربوط نیست!

بابر را تو می شناسی، اندام بسیار ریز ریز، بایک بادِ هوا از جا بیجا می شود.

 پدرش از خورد ظابطان صحیه بود. شاید عقدۀ حقارت مقام پدرش، ذهنش را منحرف کرده باشد و او با این حس تحقیر کلان شده و با بسیار زحمت تحصیلات خود را تمام کرد به فکر ازدواج افتاده بود؛ آنهم با من.

خدا کند که مریضی ات خوب شده باشد وآن سی دی را هم خریده باشی و بشنوی بیادم.این موسیقی است که ترا در من جاری می سازد. در شادی در اندوه و در تمام لحظاتی که نفس می کشم.و زنده هستم.نفش هایم ترا عبادت می کند وبه یاد تو می تپد.

رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 100

بعد از تلفون هایت  زیاد به یادم می آیی، دلم تنگ شده و کمی نا را حتم امروز، نمی دانم  چرا؟

رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 101

عزیزم سلام!

امید که خوب باشی، مصروف بودم، نمی شد تلفون هایت را بگیرم، عفوکن، جانم خدا حافظ، رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 102

عزیزم!

تلفون هایت را اکنون گرفته نمی توانم، صبا به کار می آیم،  اگر توانستم تماس می گیرم.

رویایت، یوسف ایمیل شماره 103

عزیزم سلام!

امید، خوب باشی، امروز دوست اسپانیایی من آمد قصه کردم بسیار خوش شد، بغلم کرد، تمام قصۀ نامهربانی هایت را هم کردم، گفت: خی چرا همرایش گپ زدی

رویایت، یوس من ایمیل شماره 104

عزیزم!

خواهش کردم که تلفون نکن تا به  چند وقت  طاقت کن که عادت کنیم

بی از او می توانی طاقت کنی

ایمیل شماره 105

تمام قصه ات کردم دوستم دلش سوخت به من گفت که چرا پس گپ زدی؟  مزاحم!

ایمیل شماره 106

سلام، امید خوب باشیی، مصروف بودم، نامه یی فرستادم نشد تا سه بجۀ تان به کار بودم علی آمد

ایمیل شماره 107

دیگه از سیاست به مه نگو، عصابم خراب میشه.

هموتره از مه دور کرده از او نهایت نفرت دارم، خودت هم می دانی!

ایمیل شماره 108

عزیزم! همین لحظه فال حافظ را خواندم

که غزل راز نهان بر آمد. ص 125

اگر داشتی بخوان

ایمیل شماره 109

جانم!

حیف که نیستی می دیدی ام که یک لباس سبز  جلا دار پوشیده ام و می خواستم به آغوشت بیایم.

شمارۀ ایمیل 110

اولین بار است که نازم دادی، کشتیم، فدایت شوم، مه هم جانم میرم مهمانی!

ایمیل شماره 111

عزیزم!

نا آرام بودم، از انتحاری یی که در کابل صورت گرفت، خواستم احوالت را داشته باشم.

ایمیل شماره 112

سلام عزیزم، امید خسته نباشی زشت گفتمش، با علی جنگ کردم همه چیز گفتمش هیچ نگفت

هیچ نمی فهمد، لچک اس، آدم بی آب و بی آبروست!بیایید شهری برای خود بنا نهیم. و برجی را که سرش به آسمان برسد

ایمیل شماره 113

من یوسف هستم.اگردبیرباشی،خط نیکو داری و بر سخن قادر باشی و تجاوزکردن در خط به عا دت کنی وبسیارنبشتن نیز عادت کنی.تا ماهرتر باشی بر نبشتن ... و در نامه باید که بسیار غرض ومعانی در اندک مایه سخن به کار بری.

سال 1352 خورشیدی کودتای داوود خان بود، با عجله از خیرخانه به پارک زرنگار رفتم، همرای بس های ملی بس.

اعلامیۀ تغییر نظام شاهی به جمهوری از طریق لودسپیکر پارک زرنگار پخش می شد.

آنسوتر تانک ها اطراف قلعۀ ارگ را در محاصره گرفته و صاحب منصبان و شماری از مردم، حلقه های گل را به گردن سر بازان می انداختند.

پایان حاکمیت های شاهی و خانوادگی را مردم جشن می گرفتند.

قلعۀ ارگ (جایی که کلکانی ها به شهادت رسیده بودند) در انتظار خون خانوادۀ داوود خان و ترکی بود.

به نزدیکی جادۀ پشتونستان رسیدیم، تبصره های مردم و خبرهای سرچوک، چاق بود. درمیان مردم مردِ مسن و آراسته و مؤدب، از آیندۀ کشور ابراز نگرانی می کرد.

جاده ها پر از مردم گروه گروه، سربازان، تانک ها به شهر ریخته بودند و مراکز قدرت نظامی را در محاصره گرفته بودند و من نوجوان بی تجربه خوش بودم که داوود خان رفیق پدرم است و از گفتن این جمله احساس غرور می کردم؛ اما پدرم ناراحت بود و می گفت کار خوبی نشد، پادشاه آدم خوبی بود.

بعد از این، جنجال پیدا شد، یادم آمد از توصیۀ چند روز پیش پدرم که برای برادرم می گفت: مظاهره نکن که اگر کدام گپ داری به مه بگو، من به پادشاه می گویم.

خانۀ ما در دامنۀ خیرخانه بود، اطرافش خالی، خالی و خانۀ ما  از باغ بالا به مانند تخمی، سپید می زد.

امروز سالگرۀ پسر کاکایم است، دیگ شیر جای آنسوتر عده یی را مشغول داشته، برای تهیۀ کیک و ترتیب کیک و کلچۀ مهمانان شماری از خودی ها در درون اتاق نشسته اند و شمار جوانان و بزرگان در تراس خانه، بالای چوکی ها نشسته اند. پدرم، کاکایم.

همگی آمادگی نوشیدن شیرچای با کیک و کلچه را داشتند.

-          من و یوسف دنیای دیگر داشتیم، در پی خلوتی بودیم، ایام نوجوانی بود و آغاز چشم بردک ها و دل سپاری ها. از منزلی به منزل دیگر رفتم.

پس از خنده و شوخی، دوباره برگشتیم.

یوسف بی هیچ ترسی اولین پیالۀ شیرچای و قاب کیک را پیش رویم گذاشت،  دست و پایم می لرزید، از شرم سرخ شده بودم، قلبم می تپید به حدی که تصورش را نداشتم.

خاله، عمه، مادر و پدرم را و برادران و خواهرانم را ار یاد برده بودم.

غرق در چشمان یوسف بودم، تصور می کردم که تنها یوسف است و خانۀ خالی از همگان، چقدر دیگران فراموش کرده بودم، عملن دیگران را از یاد برده بودم و نمی دیدمشان.

وقتی از منزل برادرم به منزل خودمان رفتیم، یوسف آمد، دستم را به سوی خود کشید و با تماس دشتش، آتش به جانم افتاد، لرزه به جانم افتاد، تکان خوردم، سرخ شدم، ضربان قلبم تمام وجودم را به لرزه در آورده بود. دلم می خواست دستانش را بر دور گردنم بیاویزید.

من تازه نو جوان شده بودم و یوسف جوان بود. در چهره و سیما و چشمان یوسف آرزوهای خود را می دیدم و آرامش خود را. ...  

 

 

 

 

 

 

   مکتب مریم

بخش دوم

به یوسف تلفون کردم و گفتم کجاهستی؟

یوسف گفت: خانه.

گفتم: باش چند لحظه بعد تلفون می کنم و ساعت ده صبح، پیش روی رستورانت خوشه بیا!

دیدم در ساعت موعود، یوسف سوار تکسی آمد. پس  از احوال پرسی، در یک تکسی کهنه در عقب چوکی راننده نشستیم.

راننده از آیینه، ما را نگاه می کرد. لباس سیاه پوشیده بودم و چادر سیاه نازک به دور گردنم آویخته بودم.

 یوسف دستم را گرفت وسر خود را به رخسار چپم گذاشت.

 با تماس سرش، سرا پا می سوختم، راننده از آیینه تماشا می کرد و می دید که چه می کنیم و ما هر دو حضور راننده را فراموش کرده بودیم.

من به یوسف گفتم: کاش در یکی از رستورانت ها در همین نزدیکی ها می نشستیم و قصه می کردیم، به یوسف گفتم کجا می ریم، یوسف گفت: می ریم، دور نیست، نزدیک است، به نزدیکی شهرنو.

یوسف احساس می کرد که تمام مردم شهر، ما را تعقیب می کنند و تمام دنیا همچنان!

نزدیک هوتلی که تازه ساخته شده بود، تکسی ایستاد. داخل هوتل شدیم، یکی به دنبال هم؛ از راه باریک که اطرافش با گل ها آراسته شده بود، عبور کردیم. راه زینه و پله های آنرا یکی به دنبال هم گذشتیم و به دفتر رهنمای هوتل رسیدیم. دو جوان شیک و بلند قامت ایستاده بودند. شناسنامه ی ما را خواستند. یوسف شناسنامه ی ما را به رهنمای هوتل داد و اتاقی را کرایه گرفتیم، برای یک شب، اصلن برای همان لحظات کوتاه هم آغوشی. هنوز در اتاق درست جابجا نشده بودیم که گارسون آمد. چیزی برای نوشیدن نمی خواهید! شربت لیمو خواستیم و پس از لحظه یی هر دوی مان لخت مادر زاد شدیم؛ برهنه، برهنه، مثل آدم های بهشتی، مثل آغاز زایمان ما، آغاز پیدایش و تولدی دیگر، همدیگر را به آغوش گرفتیم و بوسیدیم. تلفون های پی در پی، یوسف را مضطرب کرده بود، می گریستم و می گریستم.

فراموش کرده بودم که عروسی کرده ام. احساس کردم، شب عروسی ما است، انگشتری یی را به دست یوسف کردم، انگشتری به نشانه ی (ی) و (ر) و علامه ی سیمرغ، به یاد چنین روزی!

در همین لحظه بود که یادم آمد، خاطرات بیست سال پیش از امروز که در خانه ی خود مان بودیم و یوسف برایم شعر می خواند و ما همه زیر صندلی نشسته بودیم و اولین بار بود که کسی تنم را لمس می کرد و آن نخستین باری بود که احساس محبت کردم، سرا پایم لرزیده بود و وجودم را آتش گرفته بود. پس از آن روزی نبود که در رفت و آمد از مکتب، یکدیگر را نبینیم و چشم در چشم هم نداشته باشیم.

آهنگ معین (پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش) را می شنیدم که خبر رادیوی آزادی از انتحاری می گفت و شمار تلفات، تقلب در انتخابات و نا امنی های بیشتر ولایات افغانستان. ...

روز های آخر، پیش از آنکه یوسف کابل را ترک گوید، به خانه ی ما آمده بود، شعر همان آهنگ (شنیدم از اینجا سفر می کنی) برایم داد و آخرین باری بود که درکابل دیدمش، اشک بر چشمانم جاری شد. اولین و آخرین امید و آرزویم کابل را ترک می گفت، چند روز پیش هم شنیده بودم که یوسف کابل را ترک می گوید، آنقدر گریسته بودم که تاب گریستن را از دست داده بودم.

هیچ وقت آنروز تلخ و تار را از یاد نمی برم که زنگ خانه به صدا در آمد. زن کاکایم بود، همراه با قرآن مجید! هنوز سپیده ندمید بود، دنیا تاریکِ تاریک بود و پدرم مشغول تلاوت قرآن. زن کاکایم پدرم را غافلگیر کرده بود، پدرم یک مرتبه جواب شان داده بود؛ اما این بار به روی قرآن و سوگند به قرآن، پدرم را وا داشت که تصمیم جدی بگیرد.

مرا خواست، دست و پایم می لرزید، خون در جانم خشک شده بود. چنان برهِ بی گناهی بودم که بدست قصاب بی رحمی سپرده می شدم.

دانشگاه:

 از میان سر و های درختان گذشتم، با ظواهری وعده گذاشته بودم، وقت و ناوقت برایم  ایمیل می کرد. از وقتی که در یک محفل خودمانی که زنها و مرد ها باهم بودند سر خوردم و او مرا در رقص با یکی از نزیکانم دید که مست بود و شراب خورده بود، از آن به بعد، نشانی ایمیل و تلفونم را از کسی پرسیده بود.

در آن محفل دامن کوتاهی پوشیده بودم و سپیدی های اندامم معلوم می شد. همرای کسی که رقصیدم از پاکستان می شناختمش. با او بسیار صمیمی و خودمانی بودم. ظواهری از آن به بعد مرا آرام نگذاشت و هر روز ایمیل می کرد. فضای دانشگاه بسیار آرام بود. محصلان با شماری از اروراق و کتاب های در دست در رفت و آمد بودند و از کنار ما می گذشتند. وقتی که نزدیکش شدم، سلام ادیبانه یی کرد با ادای فرهنگی!

بعد از ادای احترام، خواهش کرد که به موترش بنشینم؛ اما من قبول نکردم. رفته بودم که بپرسم از مه چه می خواهد!

در درازچوکی های دانشگاه نشستیم، یکی در برابر هم. ناگهان عکسم را گرفت، تکان خوردم، مضطرب شدم که چرا عکسم را می گیرد؟ پرسیدم، او می خواست با این ترتیب به من نزدیک شود؛ اما برایش گفتم که عکسم را پاک کند و برایش گفتم تا عکس را پاک نکنی همرایت گپ نمی زنم.

صدای تلفون بود، تلفون یوسف! تکان خوردم، تعجب کردم که چرا در این وقت اساس برایم زنگ زده است. در تمامی اوقاتی که خطر مرا تهدید می کند زنگ یوسف می آید.

بعد از آن به ظواهری گفتم: مه می رم که نا وقت نشود.

می دانی ظواهری برایم چه گفت؟

می فهمی چرا دوستت دارم؟

از وقتی که در آن محفل دیدمت، همرای آن پاهای سفید و برهنه.

 از همان روز در انتظار روزی بودم که ترا در آغوش بگیرم و شب را بامن بگذرانی.

پس از خدا حافظی-

-          به خانه نا رسیده، به من نوشت: افسوس که از چنگم فرار کردی. به پای خودت آمده بودی. افسوس! افسوس!

حالا نمی دانم در آغوش که هستی! از پیشم مفت رفتی اگه دلت نمیشد چرا آمده بودی؟ به پای خودت! دلکت بود، می فامم!

ظواهری آدم معروف و با نام و نشان است. می شناسی یوسف او را!

که زمانی گوینده ی تلویزیون بود؛ اما نمی دانم که در درون این آدم موقر و آرام، چه تلاطمی از توطیه و رذالت موج می زند.

من با نام و نشانش بازی خورده بودم و تصور می کردم،  آدمی اس که به گپ می فامه و اگر همرایش گپ بزنم... شاید از آن به بعد، مزاحمم نشود.

چه می فامیدیم! چه هیولایی در درون این آدم آرام نهفته است.

ظواهری یک شخصیتی دارد که ما می شناسیم و همه ی مردم ظاهرن او را می شناسند.

اما شخصیت پنهانی و واقعی نیز دارد... که بر خاسته از عقده ها و محرومیت های دوران کودکی و نوجوانی اش است و برخاسته از نگاهی است که نسبت به زن ها دارد.

به گفته ی فروید ضمیر پنهانش به گفته ی یونگ ضمیر قومی اش و به گفته ی ژان لکان پاره ها شخصیت اش و من پیدا و پنهانش را.

ساعت یازده ی پیش از چاشت، پیش فاکولته ی حقوق ایستاده بودم. آمد و گفت بریم! اینجه گپ زده نمی توانم. مه گفتم: مه جای دگه رفته نمی توانم و اصلن جای دیگر نمی رم. در همان نزدیکی ها دراز چوکی  بود بنشینیم. هر قدر اصرار کرد قبول نکردم و برایش گفتم: اینجا برادر زاده هایم است و حال می آیند؛ فقط یک و نیم ساعت وقت داریم.

بعد گفت: همه چیز را گفت: و گفت که تِیپ ات خوشم می آید. مثل تمام مرد ها که همیشه برایم گفته اند، باز گفت: به من ارتباط داشته باشم. تو ره از دوران فاکولته دوست داشتم و از دوران فاکولته بسیار گپ های دیگر.

باز سرم پایین بود که با موبایل خود عکسم را گرفت. هرقدر گفتم پاک کن، گفت: نمی کنم. باز خوده نزدیک کرد و می خواستم تلفونش را از دستش بگیرم، بعد خوده دور کرد، باز یگان گپ دیگر گفت.

گفت این پای مقبولت را نمیشه... باز که گفتم می رم، خدا حافظی نکرد تا روز بعد گفت. همین طور ماند تا امروز تا امروز و این تاریخی که برایت نو می نویسم، جگر خون شدم. آرمان به دل رفت. ای کاش می رفتم همرایش! آن قدر عذر و زاری کرد قندولک. کاش نمی شناختمش! کاش نمی دیدمش! چه کار بدی کردم. آخر گفت: یکبار بگیرمت به آغوشم، هوتل هم بریم، غرضت نمی گیرم، صرف گپ بزن!

کاش یک حرف خو ب می گفتمش! از آن به بعد تا صبح نخوابیدیم، رویا نمی دانست که ظواهری در یک حادثه ی جنایی جانش را از دست داده است.

کسی را دوست داشته، برایش خانه گرفته. خانمش و فامیلش و شوهر همان زن خبر می شوند و با یک توطیه او را به قتل می رسانند.

و دردی را که خانم ظواهری داشته، درد دیگری است که مثنوی ده من کاغد می شود.

زندگی برای هر کس از دید خودش منطقی و معقول می نماید. از همین رو ما به تعداد آدم ها دنیا ها داریم. دنیای رویا، دنیای یوسف، دنیای ظواهری، دنیای خانم ظواهری، دنیای قاتل، دنیای مقتول!

دنیای عشق، دنیای نفرت، دنیای فریب، دنیای نیزنگ، دنیای دنیاها!

از کابل که بر گشتم، کمپیوتر را دیدم و ایمیل ها را باز کردم که باز برایم نوشته:

صدقه ی ات شوم او کاکه، پشتت دق شدم. من از او تشکری کردم به خاطری که در کابل برایم پنیر و بادام و خسته آورده بود از شمالی.

به من گفت: صدقه ی او مهربانی هایت شوم. مه گفتم تو مهربان هستی، برایم گفت: او مهربانی های من صدقه ی او مهربانی هایت شود.

به یاد همان لحظه یی افتادم که درمیدان هوایی تو برایم گفتی: پیشم باش! نرو! سرم بسیار تأثیر کرد. باز برایت گفتم، کاش می توانستم پیشت باشم! و تو برایم گفتی نام من از زبان تو شعری است که هرگز نسروده ام.

تازه از کابل برگشته بودم که علی با دوستش یکجا به خانه ما آمد. وقتی که در را باز کردم، غافلگیر شدم و دستم را کش کرد و مرا بوسید و چیزی نگفتم، خاموش ماندم، مانند سنگ بی هیچ حس، عاطفه و زبان. دوستش نگاهی مترددانه به من کرد و از کنارم گذشت و به چوکی سالون نشست. یوسف از چهار سو ترا می دیدم که به من نگاه می کنی و قلبت می لرزد. رخسارت سرخ می شود و از شرمساری عرق سر و رویت را می پوشاند و سر افگنده می مانی و خجالت زده!

تصور می کنم که دنیا بر سرت قیامت شده و من شرمنده تر از آن می خواستم  یک قطره آب شوم و به زمینی فرو روم تا هیچ کس را نبینم و شرمنده  ی کرده ی خود نباشم.

 

 

 

از حادثه یی که برایم تحمل شده بود ، گریستم تا آب در جشمانم خشک شد. تو سویم نگاه می کردی ، چشمانم از درد برق می زد.

ظواهری در فرجام کشته شد.

سهراب در را بر خود می بندد. خسته است. از چهارسو پرسش هایی در باره ای کابل بانک او را گیح کرده است.

کابل بانک درسکوتِ بی پایان غوطه ور است، دیگر صدای خنده از طعام خانه کابل بانک بلند نمی شود. بیست وهفتم ماهِ روزه است که سرو صدای دولتی شدن کابل بانک را از سر چوک می شنوی.واشنگتن پست ونیویارک تایمز غوغا به راه انداخته که فساد اداری کابل بانک را می بلعد.کابل بانک ،بانکی که چندی بیش ریاست جهموری افغانستان راکمپاین می کرد ودر عین زمان رقیب او را . از کرزی تا داکتر عبدالله همه دست در دامن این بانک دراز کرده بودند.وگاوی شیری بود هم برای دولت وهم برای ملت. امروز در اثر دسایس ودست هایی پشت پرده از نفس افتاده است. قبیله سالاران بعد از برکناری امرالله صالح در فکر تهاجم دیگری بودند وحریفان مسلکی این بانک از شادی در لباس نمی گنجیدند. اژدهای خودی و تحریک گروهی استفاده جو بزرگان ِ این بانک را به جان هم انداخته است .فرهاد و آرش هردو به جان هم افتادند.هر دو قربانی توطیه وغرور شدند. می بینیم که تاریخ چه گونه تکرار می شود یک سو حبیب الله کلکانی در موقعیت وجایگاه ِ دیگر و از سوی عبدالخالق هزاره هردو قربانی یک توطیه ی مشترک می شوند.

به دنبال برکناری ریس امنیت پیشین ، توطیه ی از جای دیگر سر بلند می کند. خلع ید اقتصادی اقوام و تیره هایی که شهروند دست چندم این کشور شمرده می شود .


شاید تصور می کردم که بدون تو زندگی کنم ، اما نشد که نشد!کاش پیدایت نمی کردم . کاش بی خبر می ماندی. از خداوند یک آرزو دارم که صرف یک شب با تو تنها باشم وآن شب هم شب یلدا باشد! فهمیدی یوسف

پس از شاهی گداهی مصلحت نیست.

سهراب می گوید: روز اول عید آرش با لباس خامک دوزی سپید بسیار جوان می نماید. همه مهمانان ناراحت به نظر می آمدند. وقتی با ارش برابر شدم یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به سردارانی می ماندیم که پس از هزیمت سپاه در نخستین منزل اتراق کرده باشیم. پای پیاده از جاده ی شهرنو می گذشتم . جاده خلوت بود . در نزدیکی پل باغ عمومی موتر سیاهرنگی در کنارم توقف کرد.و به بسیار مهربانی مرا به موتر دعوت کرد. تشکر کردم و گفتم در همین نزدیکی ها کار دارم. درست نشاختمش از نگاهش تعحب او را نسبت به خود درک کردم.تعجبی توام با تاثر!


باز هم فرهاد و آرش را می بینیم . در کنفرانس مطبوعاتی ! یکی از خشم می لرزد ودیگری با سکوتِ تلخ اش تکرار شکست تبارش را باز گو می کند.باروایت ِ تکراری و همیشگی  که تاریخ معاصر ما را در بر می گیرد.


یوسف یادم می آید. آن روز هایی که هنوز از کابل فرار نکرده بودی . در یکی از همان روز ها لیلا دختر کاکایم به مه گفت : مه یکی را به تو پیدا کرده ام. حتمن خوشت می آید . بچه بسیار خوب است ! هم نامت! تحصلکرده ! خوش برخورد ، خوش چهره ، اگر ببینی صد درصد خوشت می آید ! مه برش گفتم : نی ! عروسی نمی کنم . اصلن در فکرش هم نیستم! لیلا گفت : خی کسی را دوست داری؟ گفتم نی ! اصرار کرد باز گفتم نی ! بار دیگر اصرار کرد و دستش را به سرم گذاشت و به سرش سوگند خورد که به کسی نمی گویم . بگو ! از خویش ها اس. گفتم هان! ده نام را گرفت از الف تا ی . یک دفعه گفت : یوسف نیست ؟ گفتم نی! باز گفت یوسف نیست؟ گفتم هان! گفت :او می فهمد؟ گفتم نی ! گفت ؛ خی چرا دوستش داری ! گفتم دلم می خواهد!


سال هایی سال از آن روز ها گذشت . در همین روز ها وقتی به کابل آمده بودم. تصادفن لیلا هم به کابل آمده بود. برایم گفت : دیدی اش ؟ گفتم نی ! برایم گفت : با یکی از نزدیکان ما عروسی کرده است .بغلم کرد و دستش را به دستم زد وبا طعنه گفت: دیدی که ایلایت کرد! نفسم قید شد، سرم چرخید ، تمام وجودم را آتش گرفت ، رنگم پرید، آب دهانم خشک شد ،چشمانم سیاهی کرد. یک کلمه نتوانستم بگویم . خشک و مات ماندم مثل ِ یک سنگ بی صدا شدم. در همان لحظه هم چنان قلبم به یاد تو می تپد اما لیلا نمی دانست. دلم بود . چیغ بزنم و برش بگویم که او از مه است.


یادت است ! روز عاشقان ! برای اولین بار برایت نوشتم: سلام ! یوسف جان ! امید با فامیل خوب باشی. و بعدن نوشتم یوسف جان یک خواهش  دارم . دیگر از طرف تو هیچ جواب نیامد. مه بسیار منتظر ماندم . دیدم که جواب نیامد. باز نوشتم که سلام ! باز گفتی :چه خواهش داری ؟ بگو ! یادت است . باز گفتم یک نوار را به دست بچه خاله ام روان کن .


یوسف در همین روز ها بابر برایم نوشته اگر نمی نویسی ، باز مه تلفون نمی کنم برایت ! شله که گپ بزن . باز مه نوشتم که مصروف می باشم. و برایش گفتم که هر دقیقه که دلت بخواهد نمی توانم همرایت تماس بگیرم .   

یک دفعه می دانی چه گفت : مه از ادم هایی عادی نیستم که تو فکر می کنی . گفت مه فلان بهمان هستم . ریس هستم . مه فقط بی کار هستم که بیست وچهار ساعت برایت پیام می فرستم.

باز برش گفتم که مه وقت ندارم . از مقام و چوکی اش بسیار گفت و بسیارسرم فخر فروخت.

مه جوابش دادم

وگفتم پس مزاحمم نشو ! چه آدمی ! چه مزاحمی ! گفتم به مه چه .  حس حقارت شخصیت اش چنین شگل داده است . مه برش گفتم ، به مریضی ات به صحت ات فکر کن! بسیار عصبانی شد . گفت : مسلمان نیستی؟ مه برش گفتم او رقم که تو مسلمان هستی مه نیستم. این خانه وکار بارت به خودت وزنت و اولادهایت مبارک باشه! آدم بی ظرفیت. خوده گم می کنه . در کابل هم که بود شله که مه برت تحفه می خرم . بگو ! چه باشد .


ساعت پنج دیگر بود که جیسیکا زنگ زد، برایم گفت:به مهمانان ترجمان پیدا نکردیم. از من خواهش کرد که بیایم. قبول کردم و گفتم تا یک ساعت بعد می رسم.یک ساعت تا آن شهر فاصله بود.ساعت هفت شب رسیدم.سه زن بود و دو مرد.مرد کابلی اندکی انگلیسی می دانست.به زن ها کدام مشکل پیدا شده بود. به کدام شهر دیگر رفته بودند. نیم ساعت بعد آمدند.نام یکی شان ملحیه بود،دیگرش سیمین نام داشت وآن سومی مرجان بود.سیمین اصرار داشت که شب همرایش بمانم.بعد علی مره معرفی کردو گفت از دوستان بسیار خوب مه  است. سیمین به علی گفت:زن بسیار خوب و مهربان است. علی گفت: تا صبح همراه شماست. بعد با سیمین تا دیر شب قصه کردم. علی منتظر فرصت بود. و هر لحظه تلفون می کرد.بلاخره به مه زنگ زدو گفت سلیمان اس و تره کار دارد.مه برآمدم در دهلیز. ناگهان چون هیولایی به جانم افتاد وبغلم کرد.بوسید. مثلی گرگی که به جان ِ بره ی بیافتد. نفسم قید شد. می خواستم ، چیغ بزنم. نتوانستم. گلویم خفه شده بود.و تنها بوسید مره و ایلایم کرد.نفرت عجیبی در دلم خانه کرد، نفرتی که مرا منفجر می کرد.هنوز روشنی روز دامنش را نگسترده بودو هنوز برگ هایی در ختان در روشنی شمار نمیشد.به یاد تو افتادم و شرمنده شدم.تصور می کردم تو ناظر حال من هستی.و هر لحظه مرا می بینی در واقع هم چنان بود . در همان لحظه که علی می خواست مرا ببوسد . زنگت می آمد . مثلی که مره می دیدی وتمام احساسات مرا لمس می کردی.و بار بار از این حالت متعجب می شدم.تره نزدیک تر از خود می یافتم . می دانی یوسف ! شاید هیج کس باور نکنه.چیزی را که احساس کرده ام و به چشم خود دیدم. برای هیچ کس باور کردنی نیست . حالاتی که من ناظر بوده وعملن احساس کرده ام .

می دانی هیولایی ست که سایه وار در پی گردم است. هر لحظه تصور می کنم که به مه تجاوز می کند. روزی از روز هاکه به کار می رفتم. دیدم در دکان باز است و هر وقت یک کار گر امریکایی تبار اول می رفت و پاک کاری می کرد. این بار به همان تصور به دکان داخل شدم به تصور همو گارگر امریکایی . فکر کردم به تشناب است. رفتم که لباس کارم را بپوشم.در را قفل کردم ولباس کارم راپوشیدم. علی خود را آن جا پنهان کرده بود. می خواست برمن تجاوز کند. تکان خوردم . ترسیدم. چیغ زدم . سرا پایم می لرزد. دستم را به دست خود گرفت. سر میزبرد.یک گیلاس آب سرد آوردو به من گفت : به تو غرض ندارم و تو نا حق ترسیدی. آب را که نوشیدیم. مره گریه گرفت. گفت گریه نکن! نه خوده بی آب کن ونه مره! عاجل از پهلویم برخاست. کافی آورد.می لرزدم. گریه می کردم. باز گفت مه غرضت ندارم. چرا این قدر گریه می کنی.باز موزیک گذاشت. فقط طرفم نگاه می کرد. و اوف می کرد. باز دستم را شستم از پلیدی او !

از بیمارستان برآمدم. گریه ام گرفت. علی نوار احمد ظاهر را گذاشت. گریه ام بیشتر شد. تو به یادم می آمدی .علی دفتعن بیرک کرد .به سیت عقبی آمد .به پهلویم نشت. دستم را به سوی خود کش کرد. نه ماندمش ! دستم را پس کشیدم.یک دفعه گفت:دلم می کفد. بگو! چه شده.گفتم از این کرده چه شود. از مه چه می خواهی .چرا پشتم را ایلا نمی کنی.همه جا یک کس در وجودم ، قلبم ، رگ و پوستم به همراهم اس و مرامی بیند. چرا نمی فهمی؟ گفتم: مه نمی گذارمت.به مه دست مزن.پلید نا پاک! می دانی چه گفت: مه تره می خواهم و بس.می تانی هر که را که دوست داری داشته باش. به مه ارتباط ندارد .باز به مه گفت : کار بیهوده نکن. که خبرت کردم.سگرت اش را روشن کرد به آن سرعت رفت که تصورش را نداشتم.وقتی که پیاده شدم گفت:


به امید دیدار دوباره!

می دانی یوسف! مه بیش این ها بازیچه ی بیش نیستم.این ها نه قلب دارند.نه احساس ونه عاطفه.این همه وحشی ، جانی و متجاوز را خداوند سر راهم پیدا کرده اس. به مه نو نیست این چیز ها ! بیست سال اس که رنج این زندگی را می کشم، با چنین رسم و ایین آن .این دو سال اس که تو آمدی واز حالم باخبر شدی.می دانی ! علی چه می گوید: فقط وفقط مه تره می خواهم.هر قسم که شوه از خودم می سازمت.میگه دلت را جمع بگیر.نا حق کاری نکن که به ضزرت باشد. باز از مریضی ام می گوید .می خواهد خود را به مه دل سوز نشان بدهد. یا ازمه شو یا زندگی ات را خراب می کنم. یوسف ! دیروز باز همان گپ های لیلا به یادم آمد.که از من پرسیده بود .یوسف را دوست داری . یوسف هم دوستت دارد؟ گفتم نمی فامم! خی چرا دلت را خوش می کنی و خود را می فریبی.بیگیر اوکسی را که هم نامت اس . به فاکولته انجینری اس. وقتی که به پاکستان رفتی. مه گریه کردم.باز مره بغل کرد.گفت: احمق هستی.چه طور رفت از پیشت؟ رهایت کرد.این گپ هایش هیچ یادم نمی رود.

مره به زور قران گرفتند.پیش پای پدرم افتادند.در هندوستان یک هفته همراه سلیمان نخوابیدم. تا بعد از یک هفته مره در یک هوتل برد و خودرا نشه کرد.در عالم بهوشی برمن تجاوز کرد.و به زور مره از خود ساخت .سلیمان همیشه به مه می گوید: مه خواهر خوانده تره دوست داشتم و دارم.از همو خاطر به مه شراب می دهدو قصه های دوستی و عشق بازی اش را می کند.کاری در حق مه کرده اند که در حق هیچ بشری نکرده اند. درهندوستان یک پیراهن سبزی جلادار پوشیده بودم به محفل که رفتم.کلگی از فامیل شوهرم پرسیدند که این دختر را از کجا کردید به این زیبایی و مقبولی.فردا آن روز یک هندی به خواستگاریم آمده بود . همگی از روزی که به سر مه آمده انگشت حیرت به دندان می گزیدند. در همان روز ها بود که مه می خواستم به هر شگلی شود به پاکستان پیش تو بیایم .اما نشد که نشد.می خواستم با تو فرار کنم. یوسف ! می دانی.شاید باور نکنی عزیزم!


یوسف هستم. نویسنده وبرای رویا می نویسم.جز رویا هیچ چیز نیستم.با رویا نفس می کشم.لباس می پوشم .غذا می خورم.شعر می سرایم .داستان می نویسم. می اندیشم. نگران می شوم.تلاش می کنم. دوست می دارم. عشق می ورزم.رنج می برم .همبستر می شوم.روز وشب را می شناسم.خدا نکند روزی بیاید که رویا نباشد.آن وقت این جهان بدون رویا چه می تواند باشد!

رویا ملکه یی آفرینش ها و سرایش هاست.ملکه یی عشقی که این جهان را معنی و مفهوم می بخشد.ملکه یی بیست وپنج سال عشق و وفاداری بیست و پنج سال محبت و از خود گذری ها ست. و این تنها متن اس که می ماند.هنوز که هنوز اس این آهنگ ها در رگ و پوستم جاری اس. با این آهنگ ها ست که من نفس می کشم.پرواز می کنم و...

باز آمدی ای جان من جان ها فدای جان تو

جان من و صد هم چون من قربان تو قربان تو

من کز سر آزاده گی از چرخ سر پیچیده ام

دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو


گفتی که جانان که ام ؟جانان من ،جانان من

گفتی که حیران که ای؟حیران تو حیران تو


امشب اگر مرغ سحر خواند دورد می خوانمش

چون بار ها بر بست ،لب او درشب هجران تو


هر جا که سفر کردم تو هم سفر م بودی

و زهر طرفی رفتم تو راهبرم بودی


نشد یک لحظه زیادت جدا دل

زهی دل ،آفرین دل ،مرحبا دل


زدستش یکدم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل


هزاران بارمنعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل؟


به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت،دل مصیبت دل بلا دل


از این دل داد من بستان خدا را

زدستش تا به کی گویم خدا دل؟


درون سینه آهی هم ندارد

ستمکش دل،پریشان دل ، گدا دل


به تاری گردنش را بسته زلفت

فقیر وعاجز وبی دست و پا دل


بشد خاک و زکویت برنخیزد

زهی ثابت قدم دل،با وفا دل





در فرجام نخستین آهنگی که رویا برایم گفته بود. هیچ گاه از یادم نمی رود:


این چه عشق ست که بردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی زمن در  طلب ات

بازهم کوشش باطل  دارم


امشب سالگره دخترم اس. سلیمان غرق شراب دست از پا نمی شناسد. گریه ام می گرید به یاد یوسف ، یوسفی که در سفر است. به یاد پیام هایش به یاد گپ هایش. این که هر لحظه یی که می خواستم در اختیارم بود . شب ، روز  درخوب وبیداری.هر صبح با زنگ تلفونش بیدار می شدم ودر سپهر کلماتش خود را گم می کردم.در این شب آنقدر نوشیدم که تعجب همگان را برانگیختم.علی با استفاده از فرصت برایم شراب می داد.تامرا بی خود سازد. واز تغافل من سو استفاده کرده باشد.

مهمانان بیش از بیست تن بودند.علی درجمع بامن شاد می رقصید .من بی حضور خود بی حضور قلب و روان خود بی حضور عاطفه و احساس خود بر دور خویش می چرخیدم .دست در دست علی مست وسرشار از هر چه بود و نبود ،بدور خود می چرخیدم.تا بدین سان انتقام از عشق گرفته باشم. انتقام از تقدیر بی روزن، انتقام از زمانه یی که روح و روان ندارد. انتقام از روزنه های بی حاصل ، انتقام از هر چه که عشق اس و وفاداری، انتقام از خود، انتقام از قلبی که مرا تنها گذاشته بود.

همان شب بود که به دخترم گفتم که به سلیمان بگوید :شبانه می ترسم از تو و از هماغوشی با تو . از تو واز هر که شوهر اس.از رسم و رواج ، اخلاق ، قانون، حتا از خود می ترسم ! یوسف شاید باورت نشود. ازهمه چیز متنفرم.از عشق، از فرزند .می خواهم در لذت و مستی آن قدر غرق شوم که حتا زبانم لال ترا فراموش کنم.

و در بازار مکاره یی دلالان جسم و جان خود را به فروش بگذارم. و در دست شهوات مهار نشدنی علی ها و بابر ها خود را رها سازم .

باد ها از کدام سو می وزند. زنگ ها برای که به صدا در می آید .عاطفه ام را یخ بسته است .شمعی که درجانم شعله ور بود .آخرین نفس هایش را می رندو به باد می رود .ترا می سوزد ،مرامی سوزدو هر چه که در هستی هست می سوزد.ومی سوزد تا فردایی که نیست .

یاد آن سفر شمالی به خیر! در چشمه دوغ پیاده شدیم . تو گلی سرخ بدستم دادی. دخترم وسیمین در کنارم بودند . یادت اس ؟  من بی هیچ نگرانی  وترسی آن گل سرخ را به سینه ام زدم.نشانی از تو .نشانی از زمانه یی که عشق را می بلعد .در جنون آبادی که هر کس از سایه اش می ترسد . هنوز آن گل سرخ در سینه ام اس.و آن دستمال گردنت به سرم . که رنگ رادار سیاه وسپید داشت.  همان دستمال سیاه وسپید پناهم اس. ونشانی از حرمت چیست ؟ می دانی!




پس از valentin.              

امروز برابر به روز عاشقان است .روز لیلی ،روز مجنون، روز هملت، روز ژولی، روز شیرین، روز فرهاد،روز ورقه، روز گلشاه، روز ویس، روز رامین، روزبیژن، روزمنیژه، روز رویا، روز یوسف و..................

در امریکا و اروپا قلب های نقاشی شده را سبد، سبد به بازار می برند. روی کتاب ها ،  روی تابلو ها روی دست ها ولباس ها به لیلام  می کشند. چرا ما در این روز جش نمی گیریم. در حالی که عارفان و عاشقان داریم. قلب داریم احساس داریم .

از وقتی که یوسف از کابل به کانادا برگشته بیش اولاد هایش و خانمش من دیگر آن رویا نیستم.هنوز داغ هایی آن روزدر سینه ام اس.از روزی که من در کابل با او وداع کردم.وعده کرد در کانادا که رسید زنگ می زند. از آن روز یک هفته می گذرد. احوالش را ندارم.خود را گم کرده ام نمی دانم زنده هستم ویا نی!انگشان ِ دستم افگار شده شب و روز در آتش هجران و بی وفایی اش می سوزم.هر لحظه و ثانیه به ثانیه گوشم به آواز و جشمم به انتظار اوست ! خواب از جشمانم پریده و از خشم وناامیدی به شراب پناه برده ام. می خواهم از این به بعد عشق را و انسانیت را همه وهمه را فراموش کنم. یک روز بیش برایش گفتم که مه از زندگی ات می برایم.ضرب الااجل اش هم تعین کردم.دیگر فکر کن که مرده ام .تو فریبم دادی .تو دروغ گو بودی.و فریب کار هستی

هز جند نمی خواستم این حرف ها سخت و زشت را برایش بگویم . بازهم گفتم. اما در دلم توفانی از اندوه وغم فریاد می کرد.نمی خواستم این حرف ها را برایش بگویم . جرا که او مه ره فریب نداده او به مه خیانت نکرده است. جرا مرا فریب بدهد جرا با قلبم بازی کند.تمام وجودم از او بوده واز او می باشد ضرورت به دروغ و فریب نداشته است .در واقع هم به من دروغ نمی  گوید. اما از خشم و امید زیاد کاسه صبرم لبریزشد واین حرف هارا برایش گفتم.اما می دانم او نمی رنجد . و در هر حال از مه اس .

هر چه از دهانم بزآمد ،برایش گفتم.دردم دوچندان وصد چندان شد.همان لحظه دیگر آن رویا نبودم که تنها از یوسف باشم وبا یوسف باشم. می خواستم توهین اش کنم.خردش بسازم.بر زمین اش بزنم.تحقیرش کنم .آبرو اش را وآبروی عشق مانرا بریزم. از پا در آورمش .صدایش را نشنوم. صورتش را نبینم. از خواب و رویاش برایم.آن قدر توهین اش کنم که از من و حتا عشق من دست بردار شود.ناامید شود .دیگرآرزوی مرا نکند .حتا خاطرات مرا فراموش کند .حتا علاقه یک ثانیه حرف زدن را با من نداشته باشد .

اما چه کنم که من در وجودم منفجر شده ام .به رویا و رویا هایی دیگر.رویاهای دیگر در برابرم ایستاده هستند  و در وجودم جاری .از یوسف می گویندو عشق او. از صداقت او می گویند و عشق او . از حضور او می گویند و وفاداری او .از این که مرا هیچگاه تنها نگذاشته درهر حالتم بامن بوده ومی باشد .در خواب در بیداری در همه جا در من جاری اس .

چرا رویا توهین ام کرد. مرا فریبکار خواند. حتا در خواب نمی دیدم که رویا برایم جنین گپ هایی بزند.از درد برخود می لرزدم. رویا را مقصر نمی دانم.پس از بیست وپنج سال مرا یافته بود.باید کاملن در اختیارش می بودم.یوسف تو رویای یک زن را درک نمی کنی.پاکی ،صداقت و وفاداری  زنی را که در بیست وپنج سال زندگی خانواده گی اش تنها وتنها با تو بوده وبه یا تو زنده گی کرده است.شب وروز در سفر درخطر ودر بهترین وبدترین حالات زندگی اش باتو بوده وبه یاد تو بوده است .آن عشق به آن صمیمیت و وفاداری جنین امید وآرزوی را می پروراند. می دانی یوسف! چه گونه سهل انگاری هایم را جبیره کنم.در برابر انسانی که دستم را گرفت. مرا غرور داد.غزت داد. سرفرازی داد. عشق دوباره داد. به دنیای غیر از دنیای فریب ، ودروغ آشنا ساخت . در برابر بزرگی و عشق اش احساس بسیار کوچکی می کنم. به یاد روز valentin

افتادم .یکبار دیگر قلبم را به رویا دادم. به کسی که دوستش می دارد و ارزش عشق و دوستی را می داند!

.                                                                                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 2:23  توسط سالار عزیزپور  |  آرشیو نظرات


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 1:29  توسط سالار عزیزپور  |  آرشیو نظرات


 

امروز می خواهم بدانم که عشق چیست؟عشق  شیرین به فرهاد.عشق زن   آزاده یی که حتا آزاد تر از زنان امروز می نماید! نوع شورش می نماید در برابر اخلاق و هنجار هایی اجتماعی مسلط زمانش !فرهاد در این عشق، عشق ناسوتی را به عشق لاهوتی ترجع می دهدو بی پناهی وبی کسی خود را در عشق ورزیدن با شیرین از یاد می برد. از همان روست که عشق تنها احترام داشتن نیست .باهم بودن نیست.خلوت و خلوص نیست. عشق یا مجموعه این هاست  به اضافه این که خود را از برکت وجود دیگری به یاد آوردن وخویشتن خودرا درآیینه ی دیگزی شناختن است .که در این شناخت حریم هایی شخصی متلاشی می شود.و جهان عاشق جز جهان معشوق  چیزی دیگری نیست.

این هم درست می نماید که ما به تعداد عاشقان و عشق ورزان ،جهان های متعدد و متکثر داریم. جهان لیلی ، جهان مجنون، جهان ویس ،جهان رامین. ویس در واقع قربانی مادرش می شود. ویس قاعدتن باید معشوق ناکام می بود.به خاطری که از سوی مادرش جفا می بیند وهم از سوی دایه اش. قاعدتن ویس بایستی زنی می بود. رابطه نا پذیر. اما این عقده وکمبودش را از طریق ایجاد اعتماد دو باره با رامین جبران می کند. چرا که توانایی نزاع و بخشش را می یابد ومی آزماید .و از این آزمون  در عشق اش موفق بدر می آید. از همین رو خوش فرجام ترین منظومه عاشقانه می نماید. هر جند رامین در آغاز به خاطری انتقام گرفتن از برادرش با ویس هم خوابه می شود.بعد ها ست که عاشق ویس می شود. هر چند درآغاز مردی بسیار شرابخواره و زن باره می باشد.

فرهاد نماد ونمودی از منتهای شیفته گی انسان در عشق است .حتا در برابر قدرت زمانش می ایستدو


از عشق اش برنمی گردد.از یک سو در برابر معشوقی ایستاده است که دست ودل باز است و از سوی دیگر در برابر خسرو پرویز که شهنشاه زمانش است .

در عصر گولبال که خشونت ، سکس و ایروتیسم یکی از برجسته ترین شاخصه هایش رامی سازد. عشق را برخی هامعادل سکس و سکس را برخی ها معادل عشق می دانند.اما در واقع  عشق همان نیروی است که انسان را از طریق معشوقش به جهان پیوند می زند.و این پیوند است که آرامش  اش را ضمانت می کند. از یاد داشت هایی یوسف بعد از valentin


تله پاتی!

یوسف خوب گوش! مه به خاطری نمی گویم که تره از خود بسازم. مه تا صبح به بیرون ماندم.نوشیده بودم زیاد.گوش کن،خوب به دقت. مه تا جهار صبح رفتم خانه  ی خواهر خوانده ام.آنجا خوابیدم و دم صبح بود. در زندگی تا به حال این گونه خواب ندیده ام. خواب دیدم که در یک اتاق هستیم باهم .مانند زن وشوهر.نه

اولاد داریم ونه کسی و کویی .تو می گی میرم پیش دوستانم.مه اصرار دارم که نی نمیشه.تو می گی آنجا مرد هاست. مه باز هم اصرار می کنم و یک لباس بسیار نازک هم پوشیده ام.باز که مه اصرار می کنم . تو مره می زنی.دستم افگار میشود .باز هم می گویم مره هم با خود ببر .تو از اتاق می برایی.و می گویی تو این گپ ها را نمی فامی.گریه ام می گرید. دلت می سوزد. باز می گی خی بیا ! از دستت جه کنم! مره می گی بغلم کن.و آغوشت را باز می کنی .مره بغل که می کنی.مه کاملن ارواح واری داخل وجودت می شوم. و صدا می زنی کجا هستی . می گویم  با تو هستم و در روان تو جاری هستم.

بعد هر دوتکان می خوریم مه از وجودت می برایم. باز می گم خی حالا کجا  بیریم.مه کاملن گم میشوم. باز می ریم یک جا . باهم هستیم. تو با چند نفر ،گپ می زنی.باز مره می گی رویا هستی ؟ مه می گویم هان.باز برمی گردیم به اتاق.آنجا دو باره در

پهلویت هستم.یک زنجیر به گردنم است .تو می گی رویا این زنجیر را از گردنت بکش . مه می گویم چرا ؟می گی این زنجیربخت مارا بسته کرده است.هردو مصروف زنجیر هستیم.مه برت می گویم تنبل هستی. اگر دست مه جور می بود.دفعتن این زنجیر را می کشیدم.باز تو تلاش می کنی که زنجیر را بکشی.مه بیش پایت می نشینم.تو به گردنم مصروف هستی.پایین میشم زنجیر پطلونت را باز می کنم.آن قدر با هم غرق می شویم و عشق می کنیم که خودرا فراموش می کنیم .می دانی یوسف بسیار زیاد ترسیدم.چیزی را که در خواب برایم گفتی .آن را در ایمیل نوشته بودی.تصور کردم شب در همان لحظه ،آن را نوشتی.به خدا برایم بسیار تعجب آور بود.از تعجب و حیرت انگشتم را به دندان گرفتم. و این خواب  را به فال نیک گرفتم.برای جاویدانگی عشق ما !


چه قدر تهی است این زندگی اگر رویا نباشد، اگر عشق نباشد، اگر خدا نباشد.آنگاه تنها و تنها این شفیته گی انسان می ماند و این گردونه گردان!آن جاست که انسان تنها می تواند با سایه خود راز و نیاز کند .آن جاست که عشق از در می رود و خشونت  از پنجره وارد می شود. از همین رو جای که عشق نیست .اکراه و زور است، توطیه است،خیانت است،دروغ است، ریا است.خود کامگی است.اعتراف نیست .خود شناسی نیست.فداکاری نیست.تحمل نیست .گذشت نیست .تو نیستی من نیستم.خلوت عاشقانه نیست. واین که گفته اند چشم عاشق کور است. این رخ دیگر این سکه می باشد.

نمی دانم در خواب بودم ویا بیداری!در را باز می کنی. پیراهن سرخ بادامن سیاه پوشیده ای.با قامت بلند تر ازقامت ات می نمایی. با آن لب ها گوشتی آبدار، چشمانی به رنگ باده ،سرخ ، سرخ، پیشانی بلند و براق بالای سرم می آیی وبه من نگاه می کنی.و در کنار تخت خوابم می نیشنی.از عشق ات می گویی و از رنجی که کشیده ای.اشک در جشمانت جاری میشود.و یک بار می گویی که هیچ کس مرا درک نکرد حتا تو ،تو ،تو ،تو که جون سایه به دمبالت بودم.مرا درک نکردی ونشناختی.قلبم هنوز هم تنها ونتها برای تو می تپد.می دانی یوسف من هیج گاه باخود نبوده ام.بخاطرتو زندگی کرده ام و برای تو.اما تو قدرم را نمی دانی.تو ظالم هستی. ظالم و خدا نترس ! یکبار می روی به سوی آشپزخانه. به من می گویی من امروز یک نانی برایت بپزم که در زندگی نخورده باشی.من برایت می گویم خی باش که من کمک ات کنم. تو می گویی. نی . هیچ شور نخور! من تمام کار ها را می کنم.به سوی آشپزخانه می روی. همه چیزی را پیدا می کنی. من برایت می گویم . که چه گونه همه چیز را یافتی. مثلی که در همین خانه سال ها زندگی کرده باشی. تو برایم می گویی. خی باور نداری. که من همیشه همین جا هستم .برایت نان میپزم. لباست را می شویم.کتاب هایت مرتب می کنم.و بالا سرت میآیم و برایت قصه می گویم .هر چیزی که تو می نویسی. همان قصه های شبانه من است ودیگر هیچ!

تنها نه ازاین مردم صد رو وریا دیده

از مردمک خود هم بد دیده که می گرید.


این روز ها می دانی یوسف!با هیچ کس تماس نگرفتم. خانه خواهر خوانده ام هستم.با شوهرم قهر هستم. با دختر و فرزندانم هیج تماس ندارم . حتا از تو هم خبر ندارم.یوسف می دانی با وجودی که از همه بریده ام. اما با تو هستم. و هیچ نمی توانم لحظه ی بی تو باشم . نی تصورش را نمی توانم.اما نفرت از سرا پایم می بارد از همه . حتا از خودم. نمی دانم که این چه سر نوشتی است که بر پیشانی من نوشته شده است .

از بس  که شراب خوردم و اشک ریختم.توازن وجودم را از دست داده ام.تمام وجودم از درد سیخ می کشد.آتشفانی از رنج و اندوه مرا متلاطم می کند.وجودم کشتی بی لنگر را می ماند که در میان اوجی ازتوفان شکسته و بی بادبان می نماید.یگانه امیدم هنوز هم عشق تو هست می دانم یوسف هر لحظه و هر ثانیه در فکرم هستی. مرا از یاد نمی بری .هنور این باور در قلبم می تپد واشک را در جشمانم خشک می سازد.

یوسف می دانی ! دیروز مرده بودم .چه دنیای زیبایی!نه رسمی ونه عادتی و نه قاعده ونه قانونی!مرا به زور قران به کسی نمی دادند.آن جا ما مجبور نبودیم که دروغ بگویم.به کسی خیانت کنم.آن جا کسی به نام دوست شوهرم نبود .که جشم بر پستان هایم داشته باشد. و برآلت های جنسی ام. اما به دورغ برایم ابراز عشق و محبت کند.در آن جا هیج کس مجبور نبود .دروغ بگوید . نه بابر شاه ونه ظواهری ونه علی. حتا تو هم ضرورت نداشتی. دروغ بگویی.با وجودی که دراین دنیا هم مجبور نیستی که دروغ بگویی. جرا که مه از تو بوده و می باشم . در آن جا ، تنها و نتها  تو با من بودی. بی هیج تظاهری! وهیچ کس مزاحم ما نبودند حتا این کس هایی که امروزهر روزه دل و جان را فدایم می کنند.به هزاران فریب و دروغ می خواهند شبی را با من ،هم خوابه شوند .

این دنیا چه قدر کثیف است.با این آدم ها. کاش کسی را نمی شناختم.هیج کس را.حتا ترا با این سنگ دلی.می دانی چه بر من می گذرد.شاید تصورش را هم نتوانی!شاید بتوانی!به خاطر کتابت نه به خاطر مه.تو روان شناس هستی .جامعه شناس هستی .ادیب هستی  وفلسفه دان هستی به مه چه ؟که چه هستی ؟در ک یک زن فراتر از این هاست.فراتر از تصور تو. می دانی عزیزم!شاید برای تو .قبول این گپ ها سخت باشد و غیر قابل تحمل . چرا که غرور تو مهار ناشدنی هست.گرچه از آغاز این غرورات مرادلبسته خود سا خت.عاشق و بی قرار خود.من در این دنیا مثل تو ادم مغرور ندیده ام.برای من گاه گاه این غرور ات درد سر می آفریندو مه رابیشتر به تو وابسته می سازد.


یوسف مره ببخش . می دانم ، نمی بخشی. لطفن مره ببخش! لطفن.می دانی دیروز برایت دروغ گفتم.بیش خواهر خوانده ام  نمی رفتم. به تو دروغ گفتم.نمی دانم چرا دروغ گفتم .مه به خانه خواهر خوانده ام نرفتم.به خانه ماندم.دوا خوردم. زهر خوردم که بمیرم..اگر دخترم سر وقتم نمی رسید.مرده بودم .ای کاش می مردم. تا ترا حداقل در او دنیا از خود می کردم.بیش از این که دیگران به تو برسند ترا از خود می ساختم.در این دنیا خو از مه نشدی .حداقل در او دنیا از مه می شدی.

بوسف چرا ندانستی که مه بیش خواهر خوانده ام نیستم .اگر می بودم برایت ایمیل می کردم و یا تلفون می کردم .همو فال بین راست گفته بود که یک خطر شمارا تهدید می کند. راست گفته بود.می دانی یوسف آن روز که تراتوهین کردم. دیگر خوابم نمی برد. دیگربرخود خشمگین بودم .و از خود متنفرم . از آن روز ازدرد از خشم در لباس خود جای نداشتم .در لباسم نمی گنجیدم .اما نمی دانستم توهر لحظه با من هستی.پیشا پیش در ایمیل نوشته بودی. از مرگم وخودکشی ام گفته بودی.نمی دانم این چه رابطه یی است میان من وتو.به خدا از تعجب شاخ در آورده ام.از این رابطه وپیوند.از این که چه گونه باهم هستیم و یک دیگر را درک می کنیم.حتا تو آگاه تر از خودم بودی.پیشا پیش ذهنم را خوانده بودی.ومن نمی دانستم .


رویا تو شهر زاد قصه گو تمام داستان های من هستی. تمام داستان ها که به قلم آمده ویا هنوز به قلم نیامده است .می دانی رویا!در این دنیای با این همه رنگ این همه اختلاف این همه تفاوت چه گونه باهم پیوسته و همبسته ایم .ببین به طبیعت، به رنگین کمانش! ببین به انسان ها واختلاف و تمایزات آن ها.ببین به پراکندگی انسان .زمانی شده که به تلویزون نگاه می کنی و همزمان با آن موسیقی می شنوی در همین  حالت با فرزندت گپ می زنی ، روح و روانت در جای دیگر می باشد. می دانم رویا تو همه این  ها را می دانی.

از زمانی که تقدس زدایی شد از کلام.و بازار سرریشته ی وجدان انسانی را  حتا ادبیات و عشق را در دست گرفت .می رود که انسان خلع سلاح شود؟  در تمامیت جغرافیای انسانی اش، در خلوت هایی عاشقانه و حتا درضمیر پنهانش! در چنین یک شرایط   می شود یکبار دیگر "مار هایی زیردرخت سنجد "،"خاکستر و خاک" ، "پنجره"  ،"گدی پران باز"، "مرد ها ره قول اس" ،   "در گریز گم می شویم"،   "پهلون مراد و اسپی که اصیل نبود" را نوشت و بر گردانی کرد ؟

این ها که گفتم بخشی از هویت ما را می سازند.و به حق .اما در زمانی که هستی ما در تمامیت جغرافیای انسانی ماتهدید می شود با کدام زبان و با کدام فرم و تکنیک ومحتواباید به سراغ رومان نویسی رفت ؟که چراغ هستی را در هزار و یک شب دیگرمان به ساحل مراد و طلوع صبح هدایت کند ! از روایت های کبیر نوشت و یا از روایت های صغیر.از دیکتاتوران بزرگ نوشت ویا از دیکتاتوران کوچک.از عشق های لاهوتی نوشت و یا از عشق های لاسوتی.از دیروز نوشت ویا از فردا های که نیامده و هر گز نخواهد آمد!  ازپدران نوشت ویا از فرزندان و نسلی که در راه  است.با روایت هایی که هنوز در تقدیر مان نقش نبسته است و یا هر گز نقش نخواهد بست ؟ پلک های رویا نمی خوابید ومن می گریستم.


در دهلیز مستطیلی هوتل نشته بودیم .خورشیدزخمی بود و خون از تنش جاری بود.خورشید  چون گلوله ی آتشین بود. از پشت شیشه هایی براق ،اوراق ،اوراق می نمود. خورشید درذهن آب های بزرگ  آماده غروب می نمود .سیاهی شب دامن می گستراند. آن سو ترک شماری از زن ها نشته بودند.من با یوسف گفت و گو داشتم.قصه داشتیم از هر گوشه ی دنیا می گفتیم .بسیار شاد بودم ومی خندیدم.علی رنگش می پرید .نارام بود . تمام جانش می سوخت. پایین وبالا می رفت .از دور به من نگاه می کرد .وخود را آماده تجاوز می ساخت.از سر اپایش خشم وانتقام می بارید.چون مار زخمی می نمود و برخود می پیچید. با شتاب پایین وبالا می رفت نمی دانست چه می کند.از من با عصبانیت پرسید :با که هستی؟ پاسخی نداشتم. گفتم دوستانم هستند . به یوسف گفتم امشب بسیار نارام هستم و می ترسم .نمی دانم؟ چرا می ترسم . از زمین می ترسم. از آسمان می ترسم. از آدم ها می ترسم . از دنیا می ترسم. از شیطان می ترسم . حتا از خدا می ترسم. باور می کنی. یوسف!دلم گواهی بد می دهد.دلم نارام است . احسا س خاصی برایم دست می دهد.از ترس موی در سرم راست می شود.هیچ وقت این گونه نترسیده بودم.هیچ وقت !نمی دانم یوسف چه کنم.نمی دانم یوسف چه کنم . این زن ها هم چندان خوشم نمیایند.بسیار گپ های لوچکی می زنند.هیچ شرم وحیا ندارند.نمی دانم چه احساسی دارند. خدا خودش می داند.نمی دانم! این زن ها تغییر کرده اند.همگی تغییر کرده اند.زن ها افغانستان بیشتر .تو هم تغییر کردی. دنیا تغییر کرده ! چه تغییری! دلم می تر کد از دیدن این آدم ها! می دانی یوسف: این زن ها بسیار آزاد هستند. اصلن باورت نمیشه .دیشب وقتی که تنم را می شستم.به یکی از این زن ها گفتم :که تن پاکم را بیاورد.دیدم که آمد در بغلم خوده انداخت و سینه هایم را بوسید .تعجب کردم. از خودم دورش کردم .و بر افروخته شدم.یک بار بدون مقدمه آمد وگفت:قفط دفعه اول اس.هیچ دست نخورده اس.فقط دختر باکره هستی که این قدر ناز می کنی.این قدر ناز ونزاکت برای چه اس.نمی دانم به چی خود می نازی؟مه از این قسم زن ها بسیار بدم میاید. این زن های نزاکتی وقتی مرد ها را می بینند. چار غوک می کنند. اماسر زن ها باز ،ناز می کنند.نمی دانند: زن،زن اس.مرد ، مرد اس. نه زن به درد مرد می خورد ونه مرد به درد زن .هیچ مرد به درد زن نمی خورد . حتا اگر فرشته هم باشد که نیست.تو ساده هستی. تو این مرد ها رانمی شناسی.این ها تره هیچگاه درک نمی کنند.با لبخند شان بازی نخور!در درون این ظاهر ها آرام هیولای از بربریت و وحشت خفته اس.این ها چه می دانند.آدمیت چه است؟آدم کیست؟تو بسیار ساده هستی! یک زنی نیستی که این مرد ها را به زانو در آوری.چه خوب گفته اند سزای قروت او گرم.مه از همو زن ها خوشم میاید.که این مردها را مسخره کند . در برابرشان ایستاده شود.از پای نیافتد.زن ها ضعیف دست ودل شکسته اند چه به درد می خورند. حتا به درد خودشان هم نمی خورد.پایمال هرکس وناکس می شوند.با قلب واحساس شان بازی می کنند.ساده گی نزدیک به لوده گی اس.با لوده گی با زندگی خود بازی می کنند.فریب مردها را می خورند.سرگرم همین بگومگو بودم که زنگی مارا به آرامش فرا خواند.تلفون از دفتر معلومات بود. گفتند کسی از اعضای فامیلتان زنگ زده اس.وار خطا شدم . از ناراحتی با لباس خواب برآمدم و تن پاکم را به گردنم انداختم.از پله ها زینه پایین می شدم.کرختی تنم را احساس می کردم تا به پله نخست رسیدم.وقتی از دخترم پرسیدم. چه کار داشتی؟دخترم گفت: مه کار نداشتم. علی تلفون کرده بود.از مادرت خبر بگیر!نارام اس. دانستم زیر کاسه نیم کاسه اس.سرا پایم می لرزد.چشمم سیاهی می کرد.یکبار متوجه شدم .دستی از پشت دستم را گرفت.مرا به سوی خود کشید.به فشار، به فشارو زوری که توان را از دست دادم.تمام تنم می لرزید.بازوهانم سرخ شده بود.دیدم علی همچون بختک به جانم چسپیده اس.هر قدر کوشیدم که خودرا راها سازم . نشد که نشد .بوی شراب دهلیز را گرفته بود.او همچون گرگ درنده به جان بره یی معصوم افتاده بود. دنیا بر سرم تاریک شد. گپ ها او زن به یادم آمد .و گپ هایی یوسف که همواره به من می گوید :تو امانت مه هستی مه امانت تو.نزدیک اتاقش که شدیم مره به زور به اتافش برد.داخل اتاق که شدیم در را بست.سینه ام برهنه بود. دستمال راروی سینه ام گذاشتم.به مه گفت: غرضت ندارم . صرف رویت را می بوسم.به دست وپایم افتاد که مه تره دوست دارم.دنیابرسرم قیامت شده بود.گپ های او زن به یادم می آمد.در دام مرد هااگر افتادی. دیگر همه چیزت را می گیرند. آبرو، عزت،غرور، شهامت،زنانه گی، دلبرانه گی... به یک بهانه خود را از دست زها ساختم.ساعت یک شب بود. هر لحظه یوسف به نظرم می آمد. تصور می کردم گریسته است. تا صبح با من!



یوسف عزیز!طلبگار هانیامده بودندوهنوز بابرمادر و نزدیکانش رابه خانه ی مانفرستاده بود.هر سو سروصدا بودکه عروسی رؤیا و بابر اس. ما هیچ خبر نداشتیم. از مرگ خود خبر داشتم از این گپ ها  نی! روز جمعه بود. مادرم همرای خاله ام به حمام رفته بودند.نان چاشت شان را نیز با خود برده بودند.بار وپندک شان بسیار سنگین بود.مه ره هم گفتند.مه گفتم مه درس می خوانم. وقت ندارم.به حمام که رفته بودند.تصادفن شاه گل شان را دیده بودند.شاه گل شان گفته بودند که عروسی اس.از مه هم گله کردندکه چرا ماره خبر نکردید. بیگانه گی کردیدمادر بابر به ما گفته که در دیگر ماه عروسی اس.مادرم تعجب کرده و پرسیده دختر که اس؟شاه گل شان به مادرم گفته چرا خوده به در بی خبری می رنید.از ما پت نکنید. حال کل مردم خبر شده بسیار کارخوب شده ،خدا نیک ومبارکش کنه .تا مه بگویم که مه خبر ندارم . رؤیا خبر نداره.تنها یک روز هموتو یک خواهش کردند.رؤیا قبول نداره.ما گفتیم باشه درس خوده تمام کنه.رؤیا هنوز مکتب اش را تمام نکرده.یک دفعه میدانی شاه گل به مادرم چه می گه:پروا نداره.پس از عروسی می تانه درس خوده تمام کنه .اگر نی ، بس اس، همین فدر که خوانده.دختر ها خانه بخت که می رن،همو خانه بخت همه چیز اس.درس اس. تعلیم اس.تربیه اس.آبرو اس. اعتبار اس.مکتب اس.هر چه که بگویی اس.دختر از خدا چه می خواهد یک شوهر.همرای شاه گل شان یک پندک کلان بودکیسه،لیف، سنگ پا،صابون وگل سر شو.از ساعت هشت صبح تا هشت شب آن جا ماندیم تا شور خوریدیم تاریک شده بود. بسیار خوش بودندو از خوشی در پیراهن نمی گنجیدند.به ما مادر رؤیا گفته که فردا بیریم به خرید.یک لباس مقبول برش انتخاب می کنیم که خوشش بیاید .بابر گفته که در خرید لباس رؤیا می خواهم خودم باشم .هر فدر زن ها از خویش و قوم ما باشند مهمان مه هستند.در همان روز خرید .در همان جا سرو صدا شد که دختر ها ره هم ببرید.و رؤیا را هم.که خودش کالای خوده انتخاب کنه.یکی از پیچه سپیدان خانواده گفت:دختر ها چه می کنند؟اشتک بازی خو نیست؟باز همان خرید سبک میشه.بی برکت میشه.اعتبارش را از دست می دهد. ومردم می گن.هیچ کس نبود چار تا اشتک را آورده بودند.پیش سیال و شریک آبرو ی آدم می ره. یکی از علایم قیامت همین اس که کار ها به دست اشتک ها میافتدو زن ها موهای شان را کوپال شتر می سازند. ما که جوان بودیم چه وقت هایی بود.هر کس کار خوده می کرد.خورد، خوردی می کرد. کلان، کلانی.شفقت بود. محبت بود.یک کلان که یک گپ را می زد .

همگی قبول می کردند. حال هر کس هر چیز اس ، هیچ چیز هم نیست .چه دنیایی شده اس.مسلمانی گم شده، دل هیچ کس پاک نیست.خدا زده گی خو همین را می گویند . خدا زده گی خو شاخ ودم نداره .ما هم عاشق می شدیم . دل ما پاک می بود حرمت عشق را می دانستیم و می شناختیم.همه چیز حرمت داشت .تو . مه .کلان . خورد. اگر یک کلان غالمغال می کرد. نفس کل ما می برآمد.از ترس، از شرم، از حیا.پت از همه عشق می ورزیدیم با نفس های مان . هیچ کس نمی فهمید.تا جان می دادیم .مردم بسیار راز دار بود. حال گپ ناگفته در فیسبوک می رسه. تمام عالم خبر میشه . کافر ، مسلمان ، یهود و انصار. چه دنیای شده ما هیچ خاطره نداریم که با خود در گور ببریم.تا آخرین نفس های مان.میگن فرزندان ما در امریکا،جرمنی و...دوستان امریکایی و خارجی دارند. عجب دنیای شده اس.یک زمان اگر کسی نام خارجی را می گرفت .دنیای را آتش می گرفت.میگن دنیای تغیر کردهاس . دنیا تغیر نکرده ما تغیر کرده ایم.اولاد های مان خودمان، نواسه های مان، همه وهمه. چه شد او رسم و رواج های قدیم. یکی قصه می کرد.صد تا می شنید. حال صد تا قصه می کند . یکی نمی شنود. همگی با کمپیوتر اس. با تلفون دستی اس.با تلویزون اس.با فیسبوک اس.هیچ کس با انسان زنده طرف نیست.هیچ کس در هیچ جای این دنیا .ای شده زندگی!زندگی! زندگی ....!همی رقم محبت گم میشه.تا انسان را به چشم ات نبینی. به دست ات لمس نکنی.با روانت احساس نکنی.نمی دانم انسان و انسانیت چه شد؟واه که چه قدر پراکنده ام یکی در این بر دنیا و یکی در آن بر دنیا. این تنها ماشین اس که مارا یک جا می سازد . باز هم خیر ببینه این ماشین.نشود که همین ماشین خردجال باشه.می گن در آخر زمان که شد. خردجال می آید.

میگن در جاپان زلزله شده اس . زلزله چه اس؟ این قهر خدا اس. اگر قهر خدا نیست ؟پس زمین به دست که اس؟


+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 18:8  توسط سالار عزیزپور  | 

ز تنِ بلور ما هت شب ما سحر ندارد  /سحری چو ماه رویت قمر دگر ندارد

زشمیم عطر مویت همه جا بهار ناز است /همه جا بهار ناز است سر ما گذر ندارد

صنم نگار بنگر گلِِ ِ نو بهار بنگر / دل این نگار بنگر نظر دگر ندارد

زتنِ ِ بلور نازت شب ما سحرندارد/سحری چو آفتابی خبری دگر ندارد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:9  توسط سالار عزیزپور  | 

شنیدم  که دوستداران و هموندان عاصی  فراخوانی را فراخوانده اند، در بزرگذاشت عاصی. نه بر بنیاد رنجی و رواجی که گروه ای  را برسوگ او می گریانند.

این فراخوان بربنیاد رویکردِ ِ و پاسداری از ادبیات به ویژه شعر ، آن هم هنر شاعری امروز نگاهِِِ ِ پاسخگویانه دارد.

پس نکته یی که در پیوند با عاصی این جا پیشکش می شود.نگرش بکر و باز خوانی امروزین از کارنامه عاصی است ، و عاصی به عنوان یک متن  چه گونه باید خوانده شود؟ و چه گونه خوانده شده است؟


می گذریم از این که دسته ای عاصی را نمادِ شعر امروز و دسته ای یل گردان فراز شعر مقاومت خوانده اند وگروهی عاصی را وشعر او را آن گونه جدی نمی گیرند. به هر نگاه در جایگاه ِشعر به ویژه شعر پارسی که اکنون ما می سراییم، بی هیچ گزافه ای عاصی را عبور کرده ایم.


پس چرا بازهم از عاصی می گوییم؟ سوای سخت کوشی،عشق او به ادبیات پارسی و تلاش پیگرانه وی عاصی را شاعر جوانمرگ  می نامیم . راز و رمزِ  ِ ماندگاری عاصی را  در همین جوانمرگیش می توان یافت .

از یک سو این جوانمرگی تداوم فریادی شد بربلندای گاهنامه انسان در برابر خود کامه گی و تمامیت خواهی مرگ آوران سیاه کیش که ورق پاره های آن هنوز نا سروده مانده است و از سوی دیگر متن های شاعرانه عاصی تاهنوز که هنوز است با نگاه های امروزین خوانده نشده است. تو گویی که  عاصی شعری  هست  که هرگز سروده نشده است!





.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 15:10  توسط سالار عزیزپور  | 

ازقونیه تا مونیخ

von Salar Azizpour, Dienstag, 27. September 2011 um 09:01

دنیا

 

می چرخد

برسرم

می رقصد

بر سرم

سرم

سرم

 

دنیا 

از قونیه

تا مونیخ

 

 

دنیا، دنیا ، دنیا

من ترا تا آخرین نفسم می رقصم

 

در چهره نما

جام جم

چه خبر هست؟

 

رییس جمهور منفجرشد

 

در چرخبال آیساف

در انفجار یک مین

در تو

در من

 

در عشقی که برای تو سؤ تفاهم بود

می ترکد

دنیا

 

می ترکد

برسرم

 

 

سلام بر فرهود

سلام بر آرش

سلام برتایمن

سلام بر ایما

سلام بر رؤیا

سلام بر مهرداد

سلام برعرفان

سلام بر زینت

سلام بر سلام

 

 

و سلام بر عشقی که مرا می نویسد

 

تا جاویدانه ی که نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:27  توسط سالار عزیزپور  | 

هفت کوهِ قاف

جاری می شویم در هم

در امواجِ ِپیام ها
تصویر ها
گفت وگو ها
رؤیا ها

اتفاقن؟
تصادفن؟

هفت کوهِ قاف در میان

در امتدادِ شعری که هرگز نمی سرایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:26  توسط سالار عزیزپور  | 

سفر

در سفرم
بی سفر
بی هم سفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:24  توسط سالار عزیزپور  | 

our, Mittwoch, 28. September 2011 um 10:16

دیباچه

پیش از این اگر در تعریف و شناسنامه ی واژه و زبانزدی به معنا و برداشتِ سنتی آن بسنده می کردیم، یا در تعریف آن به روایت های تک خطی تمامیت پندارانه متمسک می شدیم، یا به توضیح وجه دستوری آن اکتفا می کردیم و یا در داربست فلسفه زبان شناسی مدرن، به دگرگونی های این علم به مفهوم همزمانی و در زمانی آن می پرداختیم؛ با آغاز این پیوسته نوشتارهایی که در این کتاب آمده، بنیانگذار بدعتی می شویم که چندین دهه و حتا سده است که گریبان تحولات و دگرگونی جهان انسانی را گرفته است و منحیث نگرش های پسامدرن بر اندیشه های فلسفه ی معاصر به ویژه در گستره ی زبان شناسی بنیاد و طرح دیگر برافگنده است تا انسان را به افق های تازه آشنا سازد و نوای دیگری را در آهنگ اندیشه و هنر بدماند و آرکستری چند صدایی را در برابر تک صدایی ها و تک نوازی های ما به صدا در آورد و از گسترش تنوع در پهنه ی هنر و ادبیات دریغ نورزد.

با این مقدمه، ناگزیر از پرداختن به نگاه نو و شگرد هایی معاصر تر از معاصر هستیم، به ویژه در گستره ی گفتمانی که برگشوده ایم.

می دانیم که اختلاف نام ها در داربست اندیشه ی سنتی و پیشامدرن به گونه ی دیگر مطرح است و در چهار چوب اندیشه مدرن به گونه ی دیگر. تمایز این اختلاف زمانی برجسته می شود که با نمودار های مشخص پای داوری آن بنشنیم و بر شاخصه های تفکر پسا مدرن که هر دو تفکر را از اساس و بنیاد به پرسش می کشد، درنگی داشته باشیم. چرا که این اندیشه پسامدرنیسم است که هم از افق های انتظار ما می گوید و هم از شکست ها و روایت های "جاویدانه" مان. در کنار آن، ما را به ژرفنا و پهنای بحران اندیشه و نگرانی های معاصر مان آشنا می سازد . بحران اندیشه یی که پایه هایش بر قطعیت ها و جزم های " جاویدانه " استوار بوده است.

هر چند پیوسته نوشتار هایی که بر می خوانید بیشتر بر شناسایی واژه ها به ویژه زبانرد هایی چون: پارسی، دری و تاجیکی استوار است، اما در مواردی ناگزیر از گفته هایی می باشیم که زمینه های توضیحی و تفسیری برخی از گفتمان یاد آوری شده را خواهد داشت.

با در نظر داشت نکات آمده در آغازین بخش این دیباچه، مباحث این اثر را به باب های ذیل دسته بندی کرده ایم:

● پسامدرن و شاخصه های زبان شناسانه آن

● تحلیل و تجزیه واژه ها و زبانزدها برمبنای دیدگاه های پسامدرن

● تاریخ زبان و زبان شناسی و جایگاهِ واژه ها بر بنیاد گفتمان های مدرن

● شناسایی واژه ها بر بنیاد قواعد سنتی زبان و دستور زبان

● نتیجه گیری

پست مدرن و شاخصه های زبان شناسانه آن

هر چند از گفتمان ِ پست مدرن به مفهوم ویژه آن، ده ها سال می گذرد، اما هنوز هم این گفتمان در حوزه ی زبانی ما به گونه ی جدی مطرح نشده است وهنوز که هنوز است، رویکرد بنیادی با آن در دستور کار ما نیست. غفلت بزرگ تر از آن ، حتا با اندیشه و تجارب زنده گی مدرن نا آشنا مانده ایم و از ابعاد چند گانه آن بیگانه و در برزخی از اندیشه ها و برداشت های درهم وبرهم، مترد و سر گردان. چه رسد به پست مدرن که گونه یی از واکنش و پیامد مدرنیسیم می باشد.

از همین رو هر زمانی که خواسته ایم به گفتمان و مقولات و اصطلاحاتِ معاصر بپردازیم، با تنگنا ها و محدودیت های زبان فارسی برابر شده ایم. این تنگنا ها سوای پسمانده گی و بحران اندیشه بیشترینه باز تابنده ی موارد زیر میباشد:

● گفتاری بودن فرهنگ

● امتناع از اندیشه معاصر

● بی توجهی نسبت به پیوند اندیشه با زبان و مکانیسیم این دو با همدیگر

● ابزار صرف دانستن زبان

● بی توجهی نسبت به فلسفه زبان به ویژه فلسفه معاصر

 

● بی توجهی نسبت به جایگاه ِ امروزین زبان در مقام تعریف انسان به مثابه ی حیوان سخنورو اندیشمند.

با در نظر داشت ِنکات فوق به جای اندیشیدن و پرسیدن و یافتن شگرد های هنر اندیشه، بیشتر نقش ِ اندیشیدن را بازی کرده ایم و آن هم از طریق ترجمه. چه بسا در مقام مترجم چشم و گوش به جای دیگر داشته ایم تا نفس رویدادها، تا آن جا که رویداد های پیش چشم ما رخ داده و می دهد، از طریق ترجمه یکبار دیگر به خوانش تکراری و مسخ شده ی آن پرداخته ایم.

در این جستار در پهلوی برداشت هایی از پست مدرن و شاخصه های زبانی آن و فشرده برداشتی از پست مدرن، به امکان گسترش زبان فارسی نیزمنحیث یکی از محور هایی این گقتمان نظر داریم. به ویژه درپیوند با اندیشه معاصر. با این منظور از آوردن نقل قول های متعدددر برخی موارد برای اثبات صحت نظریات ِ خود، خوداری کرده ام.

معنای واژه گانی پُست مدرن

پست مدرن ترکیبی از دو واژه یی ست دارای ریشه ی لاتینی که از طریق زبان فرانسه وارد بسیاری از زبان های مطرح دنیا شده است. این ترکیب واژه گان با گونه های مختلف تلفظی در زبان فارسی به کار برده می شود که تاکنون برابرهایی فارسی آن کمتر مورد توجه بوده است .

واژه ی" پُست" که خود پیشاوند است، در زبان فارسی به معنای پس، بعد و فرا آمده است. در مورد گزینش برابر های فارسی پست مدرن، زبان شناسان به گونه ی مختلف و چند گونه می اندیشند؛ چنان که گروهی براین باورند: زبانزد ها و اصطلاحاتی که در قاموس واژه گان بسیاری از زبان ها جا افتید ه اند ، به عین صورت به کار می روند و به اصطلاح حیثیت جهانی پیدا کرده اند ؛ بهتر است به همان گونه در دیگر زبان ها به کار روند با در نظرداشت دستگاه صرفی آن و قابلیت گردان این زبانزد ها در زبان مورد نظر.

درهر صورت اگر همین تلقظ فرنگی آن را بپذیریم و به آن بسنده نماییم. می آیم برسر تعریف این زبانزد. سوگمندانه در تعریف آن خواسته و نا خواسته دچار اختلاف می شویم . سرنخ این برداشت متنوع و مختلف به جاهایی می کشد که تعریف یکدست ، جامع و مانع را نا ممکن و نا میسر می سازد ، چراکه این پست مدرن است که بر نگرش های قطعی و مطلق انگارانه خط بطلان می کشد و آن را از اعتبار می اندازد تا جایی که مجموعه ی روایت های مسلط عصر از این دایره بیرون نمی ماند، حتا علم در بستر شاخصه های این نگرش با بحران تعریف و بازی های زبانی قابل تاویل می شود .

"لیوتار" باورمند است که « منظور ویتگنشتاین از بکار برد ن اصطلاح" بازی زبانی" اشاره به کاربرد های متفاوت و مختلف زبان است : نظیر جمله سازی، دستوردادن ... ارایه یک توصیف ادبی، داستانسرایی، نقل حکایت و روایت و امثالهم، هر یک از این بازی های زبانی با دیگری فرق دارد؛ هربازی زبانی تحت هدایت مجموعه ی قواعد خاص خود قرار دارد.

درست همان طور که بازی شطرنج با قواعدی متفاوت ازقواعد بازی فوتبال پیش می رود. خوب با این توصیف، اگر این دیدگاه در باره ی زبان را بپذیریم، در آن صورت به طور قطعی هییچ" بازی زبانی خاص نمی تواند مدعی برتری بر سایر بازی های زبانی باشد، یا مدعی آن باشد که "نمایانگر چیزی است که اشیا و پدیده هاعملن بدان شباهت دارند" ، یا مدعی آن باشد که به طور عینی قادر به ارایه "گزار های حقیقی" است.

 

بنابراین کاربرد زبان در علوم طبیعی و ریاضی نیز به هیچ وجه نمی تواند مدعی چنین برتری یا امتیاز باشد. لذا دیدگاه و طرز تلقی عصر روشنگری ازعلم به مثابه پارادیم عینیت و عقلانیت نیز به زیر سوال می رود.

علم تنها یک "بازی زبانی" در میان سایر بازی های زبانی است، که اهداف معین و خاصی را مد نظر دارد ...

ویژه گی خاص بازی زبانی علمی که آن را از دیگر بازی های زبانی متمایز و مشخص می سازد این است که هدف آن صرفن معطوف " صدق " است، به معنای گزاره هایی که تمام بازیگران مربوطه در باره ی درستی و صحت آن ها اتفاق نظر دارند. این بازیگران در تعیین این که چه چپزی" صادق" و چه چیزی" کاذب" است از قواعد خاصی پیروی می کنند که در بازی علمی اعمال می شود »1.

اما لیوتار«بخش بزرگ دیگر "بازی زبانی" را روایت می خواند. روایت های دارای معیار های صدق و کذب متفاوتی از معیار های صد ق و کذبی که در علوم هستند »2

با این ترتیب تعریف جامع ومانع پست مدرنیسم دست نیافتنی می ماند و راه دست یافتن برآن در تنوع دیدگاه ها و در تلاش بی وقفه انسان باز می ماند، تا ازیک سو سدی در برابر استبداد رای و نظر بسته باشد و از سوی دیگر تلاش همواره ی انسان را در رسیدن به کمال آگاهی بی مرز و نا محدود جلوه داده باشد.

نخستین طراحان پسا مدرن

آن گونه که در دیباچه این نوشتار گفته آمدیم: پسا مدرن ترکیبی از دو واژه یی ست دارای ریشه لاتینی که از طریق زبان فرانسه وارد بسیاری از زبان ها به ویژه زبان فارسی شده است. برای افاده بهتر این ترکیب واژه گانی ونکاتی آمده در مقدمه، یادآوری نکاتی را الزامی می دانم :

نخست ، بجای پسا مدرنیسم یا پست مدرنیسم بهتر است پسا مدرن نوشته و خوانده شود. چرا که فرانسوا لیوتار که پایه گذار و به برداشتی پدر پسا مدرن نیز خوانده شده است، ما را از بکار برد این « ایسم » برحذر داشته است.

دو دیگر، اصل بطلان روایت های بزرگ که یکی از شاخصه هایی برجسته پسامدرن می باشد با نفس منطق« ایسم » نمی تواند همخوانی داشته باشد و در این راستا سخنی از لیوتار داریم که گفته است:

ما در میانه مدرنیسم و پسا مدرن قرار داریم و هنوز به چشم انداز نظانمند آن نرسیده ایم.

سه دیگر، هر چند خاستگاه ِ این اندیشه به دوره ای خاصی از نظام سرمایه داری ــ دهه پنجاه و دهه شصت سده بیست ــ برمی گردد، رنگ و زمان به ویژه ی را بر می تابد و در جایگاهی« منطق فرهنگی سرمایه داری متآخر» قرارمی گیرد. و به دو دور دیگر از سرمایه داری، دوران رقابت « ریالیسم» و امپریالیسم «مدرنیسم » مرحله دیگر ی می بخشد که همانا سرمایه داری پیشرفته یا فراصنعتی می باشد. با آن هم، پسامدرن یک منطق و مباحثه ی گفتمان گذار است که به زمان، فرهنگ و زبان خاصی محدود نمی شود. رد حقانیت تاریخ محوری یکی از موارد آن است و عدم اعتماد به روایت های بزرگ، گسست از مدرنیسم، چند صدایی و چند سخنی و .... بخش های دیگری از شاخصه آن را می سازد.

سخن آخر این که منطق پسا مدرن پیامد تلاش فرزانه گانی ست که "نخست به جهان اندیشیدند، پس به شیوه ای که جهان دانسته می شود و سر انجام به ابزاری که از آن، دانش از جهان را ممکن می کند. این گذر راه طبیعی و منطقی فلسفه از متافزیک به شناخت شناسی وسپس فلسفه زبان است."

 

در پسا مدرن دیگر تنها این انسان و زبان است که هم موضوع و هم بستر شناسایی ست و هم فاعل تآویل است.

اگر زمانی هابرماس، فیلسوف المانی هگل را پدر مدرنیسم و نیچه را از نخستین طراحان پسا مدرن می دانست .امروز به باور دیگر از کسانی چون: لیوتار، دریدا و فوکو به عنوان نخستین طراحان جدی و اصلی این منطق یاد آوری می شوند. از این رو سخن هابرماس بدون اغماض نمی تواند پذیرفتنی باشد !

شاخصه های زبان شناسانه پسا مدرن

زبان همواره از جایگاه شکوهمندی برخوردار بوده است چی به عنوان ابزار شناخت و چی به مفهوم وسیله ی ارتباط، بنیاد اندیشه و ایجاد ابهام و نجات نام ها. زیرا درک انسان از خود جز از طریق زبان ممکن و میسر نبوده است. از همین رو بزرگان و فیلسوفان ِ چون افلاطون و ارسطو بر آن صحه گذاشته اند. ازسوی دیگر زبان را به عنوان ابزار شناخت مدیون "کا نت" می دانند. اما رویکرد جدید در جایگاه پسامدرن نسبت به زبان، زبان را مبنای تفکر می انگارد نه ابزار شناخت و وسیله ی ارتباط.

از همین رو شاخصه های زبان شناسانه پسا مدرن را می توان در نظریه ی تقدم نشا نه ها بر اشیا و یا نظریه ی شناخت خلاصه کرد تا بدآنجا که فلاسفه ساختار گرا در نیمه اول قرن بیستم به صراحت اعلام کردند که زبان مبنای هستی است و جهان بر پایه زبان شکل گرفته است. به گونه ی فشرده شاخصه های پسا مدرن را چنین می توان نشانی کرد:

● برجسته گی انسان به عنوان موجود سخنور

● محوریت زبان

● ورای زبان چیزی نیست

● زبان و بازی های زبانی

● انکار ارجیحت زبانی بر زبانی دیگر

● زبان مبنای تفکر نه ابزار تفکر

● حصار زبان

● بینا متنیت زبان

● زبان وسیله ابهام نه ابزار افهام و ....

فلسفه سنتی زبان " زبان را به مثابه عرف و کاربست اجتماعی تلقی می کرد ... و اندیشیدن را یک فعالیت اجتماعی، تاریخی و زبان شناختی محسوب می دانست." 3

تا این که شالوده این تفکر از سوی زبان شناسانی چون سوسور به نقد کشیده شد.

ازآن به بعد پیوند میان دال و مدلول قراردادی دانسته شد نه طبیعی. و تقسیم بندی سنتی زبان شناسی که شامل نحو، واجشناسی و واژه شناسی بود از اعتبار افتاد.

" در زبان شناختی پسا مدرن دیگر نیت مولف مطرح نیست چرا که دراین برداشت مولف مرده است. از همین رو هر مخاطب به شیوه ی خویش متن را رمز گشایی می کند و در بستر های تاکیدی خود به دنبال های معنایی آن می گردد.

بنابرین هر مخاطب معنای خاص خود را از متن می یابد یا خلق می کند. به این اعتبار، متن نه واجد یک معنا که دارای ارزش های چند بعدی و معنا های متعدد است.

دوم از آن به بعد "متن سطری از کلمات نیست که یک معنای واحد تیولوژیکی به دست می دهد ، بلکه فضایی چند بعدی است که در آن طیف متنوعی از نوشتار که هیچ یک از آن ها اصل و منشا نیست، با هم آمیخته و در گیرند."4

به ادعای بارت زمانی که صدا منشاء خود را گم می کند. مولف به قلمرو مرگ خود پا ی می گذارد و نوشتار آغاز می شود.

حذف مولف از جانب بارت دو جنبهء عمده و مهم را در برمی گیرد. یکی آنکه مرگ مولف تاکید برآن است که معنا به گونه ی اساسی در گرو کنش نیت مولف نیست، بلکه آنچه معنا را به وجود می آورد. یا تعیین می بخشد ساختار خود زبان است که بی نیاز از حضور مولف امکان رمز گشایی ادراک آن وجود دارد. اما نکته یا جنبه دوم تاکید برحذف معنای یکه و قطعی آن است و متن در گفت و گو با مخاطب آزادانه به تولید معنا می پردازد. چهارم با حذف مولف ادعای کشف رمز به ادعایی بیهوده بدل می شود. مولف قایل شدن برای متن یعنی تحمیل حدی به آن، یعنی قایل شدن یک مدلول نهایی برای آن.

به طور کلی "وجه افتراق ساختار گرایان و پسا ساختار گرایان را در یک نکته اساسی می توان جست و جو کرد و آن فاصله گرفتن از تعیین است.از نگاه پسا ساختار گرایان این مخاطب است که معنا را می آفریند نه مولف، و چون مخاطبان از بستر های معرفتی ثابت و مشترکی برخوردارنیستند معنای آفریده آن ها نیز امکانات مطلق متن را برنمی تابد. از این رو معنا تکثر پیدامی کند و از تعین ساختارمی گریزد"5

این ایده که هر متن در کل یک هویت زبانی و زبان شناختی محسوب می شود، امری است که تفربیا مورد اجماع همه اندیشمندان است.

 

"برای پسا مدرن ها واقعیت چیزی نسیت که در انتظارکشف شدن باشد. پس فقط دانه و نه محتوای آن در فرهنگ ها و گروههای اجتماعی یا افراد متفاوت است. در واقع، آنچه ما معرفت خوانده ایم خود یک ساخت فرهنگی و اجتماعی است. به این ترتیب واقعیت های متعدی وجود دارد. وهر کدام به لحاظ مقبولیت و هماهنگی موضع خاص خود را دارد. این نسبیت گرایی اغلب در نظر ویتگنشاین در مورد " بازی زبان "مطرح می شود. انکار این که جهان مستقلی از عینیت وجود دارد که ما می توانیم نسبت به آن معرفت کسب کنیم. به معنای قبول این امر است که کلمات یک زبان چنین جهانی را توصیف نمی کنند. این معرفت یک ساخت اجتماعی است".6

دریدا، که نام او در بسیاری محافل با پست مدرن مترادف است، دیدگاهی "درون متنی" را مطرح کرد که مبنای مدرنیستی زبان را رد کرد. در برداشت دریدا، هر متن ادبی به نحوی از سایر متون تاثیر پذیرفته است که نه یک متن واحد مرکز غایی معنای است و نه حتی مولف اثر معنای متن را تعین می کند. بنابراین، زبان، یعنی زبان متن، دغدغه ی اصلی است، و نظریه پردازان ادبی پست مدرن به فلسفه لودویگ و مارتین هایدگر رو می آورند. این دوبه صورت های مختلف بر ارجیحت زبان و بی اساس بودن آن تاکید می کنند."

به باور دریدا: " ما نمی توانیم متن را به سوی چیزی جز خود آن هدایت کنیم، به طور مثال به سوی مدلولی « یا واقعیتی متافیزیکی، تاریخی، ...". هیچ چیز بیرون متن وجود ندارد. به قول هایدگر و ساختار گرایان و فرمالیست ها ما محصور در زبان هستیم و زبان نمی تواند دلالتی به واقعیت خارج از خود داشته باشد. اگر واقعیت را داده ی خارج از زبان بدانیم، راهی برای شناخت آن نخواهیم داشت. چرا که واقعیت جز واژه ی درون زبان نیست و همچون هر واژه ی توانایی خروج از محدوده ی زبان را ندارد ." .7

تحلیل و تجزیه واژه ها بر مبنای دیدگاه های پسا مدرن

همان گونه که برداشت از زبان در چشم انداز ِ فلسفه زبان شناسی و نظریه هایی زبان شناسی دگرگون می شود . به همان گونه، نگاه و برداشت ما از واژه ها دگر گون می گردد و زبان بطور عام و واژه ها بطور خاص در داربست صورت نامگذاری های سنتی ، مدرن و پسامدرن برجسته می شود و شاخصه های گوناگون می یابد و از جایگاه ومفهوم متفاوت برخوردار می گردند .

بر اساس این چشم انداز هاست که نگاه و برداشت خود را سازمان می بخشیم . درنگی بر آن، تذکر صورت تاریخی و پیشمنظر آن را ایجاب می کند که ما در این متن و نوشتار به یا دآوری کوتاه و فشرده ِ آن بسنده کرده ایم .

پیش منظر نگاه های زبان شناسی

پیش از فردینان دوسو سور مطالعات زبان شناختی محدود به مطالعات نحوی و بررسی های تاریخی یا ایتمولوزیک وازه ها بود . در واقع ، این نگرش از رویکرد فلسفی دوران به ویزه مکتب تسمیه ناشی می شد . این رویکرد ناظر برآن بود که زبان نام جهان است و هر واژه ای به مثابه بر چسپی است که بر اجزا ء و عناصر عالم وافع چسپانیده شده است . در این نگرش هر واژه با شی ء یا قسمتی از جهان ارتباطی بلاواسطه دارد و به سرعت آن را احضار می کند .

سوسور نپذیرفت که هر واژه ارتباطی ذاتی با اشیاء دارد ، بلکه او مدعی شد که واژه ها نشانه هایی قراردادی اند که هیچ ارتباطی به ماهیت اشیاء ندارند و نتها چیزی که آن ها به یک دیگر پیوند می زند گونه ای قرارداد و پذیرش انتخابی است .

نشانه ی زبانی نه یک چیز را به یک واژه بلکه یک مفهوم را به تصویری آوایی پیوند می دهد .

به نظر سوسور واژه یا نشانه ی زبانی از یک آوا ویک تصویر مفهومی تشکیل یاقته است که همچون دو روی یک سکه به هم مرتبط اند و حضور هر یک حضور دیگری را با خود به همراه دارد . 8

 

پس ما از طریق همین دال هاست که با شی باید ارتباط برقرار می کنیم . به نظر سوسور برای شناخت زبان بایستی نه به مدلول ها که به رابطه ء بین دال ها ، تشابهات ، تمایزات و روابطی از این دست توجه کرد. 9

سوسور به تمایز سنتی معنا شناسی و دستور در زبان شناسی پیش از خود انتقاد می کرد و معتقد بود که معنای هر واژه جدا از نقش آن در جمله و نظم وستوری متن نیست .

مطابق نظر او ، معنای هرواژه افزون برتمایزات اولیه ای که با واژه های دیگر برقرار می کند. درگرو ساختارهای زبانی نیزهست وشماری ازاین واژه ها امکان جا نشینی یکدیگر را دارند وشماری دیگرچنین امکانی را ندارند، بلکه می توانند همنشین باشند و درکنار یکدیگر قرار بگیرند. این مشابهات و تمایزات ،طبقه بندی خاصی از واژه ها ایجاد می کند که به شدت در معنا دهی آنها موثر و حایز اهمیت هستند . مثلن ، یک واژه که به ساده گی می تواند هم مفهوم فعل وهم اسم داشته باشد . معنای اصلی اش را از واژه های همنشین کسب می کند و به موجب جایگاهش در این طبقه بندی ساختاری است که معنای قطعی به خود می گیرد .

سوسور مطالعات زبانی را برمبنای خصلت تاریخی شان در دودسته ِعمده گروبندی کرد . آن دسته از مطالعات که بر سیر تاریخی واژه ها یا تبدلات معنایی شان متمرکز بود . مطالعات " در زمانی " نام گرفت که تقریبن غالب مطالعات زبان شناشی پیش از سوسور دارای همین خصلت بودند و مطالعاتی که ویژه گی تاریخی در آن باز تاب می یابد بنام تحقیق " همزبانی " یادشده است که بیشترینه مطالعات سوسور در همین دایره متمرکز می شود .

به نظر سوسور تمام محصولات تفکر انسانی و رفتار های فرهنگی خصلت نشانه شناسانه دارند و دارای معنا هستند ، اما برای آشکار کردن دلالت معنایی آن ها باید بتوان ساختار های حاکم برآن ها را شناخت و مورد مطالعات قرار داد .

از نگاه پسا ساختار گرایان این مخاطب است که معنا را می آفریند نه مولف و چون مخاطبان نیز در بستر های معرفتی ثابت و مشترکی برخور دار نیستند .معنای آفریده ی ان ها نیز امکانات مطلق متن را برنمی تابد . از این رو ،معنا تکثر پیدا می کند واز تعیین ساختاری می گریزد .

براین اساس پسا ساختار گرایی چون فوکو و دریدا ایده ی ساختار های مسلط و معنای واحد را رها کردند و کوشیدند با تخریب این ساختار ها به امکانات فرموش شده ، محور های فرعی و معنای های به ظاهر بی اهمیت دست یابند و اهمیت تکوینی آن را در شکل گیری ساختار های مسلط نشان دهند .

از این رو مطلیقت معنا منتفی می شودو معنا گریزی در تکثر معنا و معنا های فرعی و حاشیه ای برجسته می شود و تعبیر معنا از واژه ها به تعداد شمار دیدگاه ها و نگاه ها گسترش می یابد . جای که دیگر نه ساختار نحوی و دستوری می تواند مطرح باشد و نه دیگر عناصر ساختاری یک جمله .

از همین رو دیگر نه معنای واحدی از واژه هایی چون : فارسی ، دری و تاجیکی می تواند مطرح باشد و نه برداشت هایی ازآن دست به بستر و زمینه های استبداد فرهنگی میدان خواهد داد .

جایگاه واژه ها بربنیاد گفتمان های مدرن

(فلسفۀ زبان، از افلاتون تا پویر، گفتمان عقل مرکز را بر این نکته متمرکز ساخته است که کار ویژۀ زبان نمایش و بیان امور و اشیا تنها در انحصار انسان است. درحالی که انسان ها در کار ویژه های مربوط به توانایی شناسایی دیگران از طریق نشانه ها

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم 10.

 

(( توضیح کار ویژه های زبانی پیچیده ی نمایش و بیان امور و اشیا، وضع روابط بین اشخاص و بیان تجربیات ذهنی و از لحاظ نظریه ی کنش های کلامی، پیامد های گسترده ای (اولاً) برای نظریه ی تشکیل معنا، (ثانیاً) برای پیش فرض های هستی شناسانه ی نظریه ی ارتباطی و (ثالثاً) برای خود مفهوم عقلانیت در بر دارد.)) 11

 

(نظریه های فردینان دوسوسور، رومن یا کولبن و کلود لوی استروس که به عنوان پایه گذاری ساختار گرایی شناخته شده اند، سعی در آشکار ساختن ساختار های کلی، فرا گیر و نا خود آگاه تمدن های متفاوت بشری داشت که در زیربنای شکل گیری تمامی نظام های ممکن قرار گرفته اند.

 

(همچون نظام های زبانی، اسطوره ای، خویشاوندی و از این دست) هریک از عناصر خود آگاه این نظام ها دارای معنای خاص خود هستند؛ اما در سطح نا خود آگاه معنا تنها در مناسبات میان این عنصرها یافتنی است.

برای مثال به نظر می آید که واژه ی "فیل" که عنصر منفردی است در نظام زبان شناختی، معنای خاصی را در بر می گیرد. معنایی که به جای یک فیل واقعی می نشیند و به ما اجازه می دهد تا در باره اش چیزی بگوییم و گفته های یکدیگر را بفهمیم.

واژه ی ((فیل)) به خودی خود وجدا از نظام زبان شناختی ای که در برش می گیرد، مطلقاً تهی از معنا است. معنای این واژه بنا بر جنبه ای از نظریه ی زبان شناختی ساختار گرا تنها در مناسبتش با دو مجموعه از واژه های دیگر شکل می گیرد: نخست، مجموعه ای هم نشینانه یا سینتاگماتیک که در آن ترتیب عناصر آوایی همگون دگرگون می شود وبه پیدایش واژه ای نو می انجامد. (فیل : لیف) و دوم مجموعه ی جانشینانه یا پارادیگماتیک که عنصر آوایی تازه ای در آن جایگزین یکی از عناصر پیشکش می شود (فیل به فال) بنا بر این در سطح نا خود آگاه، معنای واژه ی ((فیل)) نه در خود واژه که در مناسبتش با واژه های همسایه اش جای می گیرد: ((فیل: فال : پیل ...)) و اندک اندک ((بیل، سیل، میل ...))

و همین طور تا پایان »12ا

پس در نتیجه جایگاه واژه ها بر بنیاد گفتمان های مدرن نه در پیوند ذاتی شان با اشیا و امور زندگی هست بلکه در وجه قرار دادی ایشان و مناسبات شان میان یکدیگر و دنیای سوژه هاست تا دنیای ساختار های معین و مشخص شان را بسازد.

هر چند نشانۀ پیوند غیرمستقیم و قرار دادی شان را با دنیای بیرونی از دست نمی دهند. به آن گونه ای که واژه ها در داربست فلسفه زبان شناسانۀ پسا مدرن از دست می دهد و حتا کاملاًَ از میان بر می دارد و به سرگشتگی و آوارگی پناه می برد و به روان چند منی انسان معاصر تبعید می شود.

شناسایی واژه ها بر بنیاد قواعد سننتی زبان

 

در تفکر سنتی هر واژه به پدیدۀ، شی و شخص بر می گردد و با نشانی از شی، شخص و ذاتی می نماید. به تعبیر دیگر؛ واژه پیوند ذاتی با اشیا، اشخاص و سایر پدیده ها دارد و همین زبان است که از طریق واژه ها با مفاهیم ارتباط می یابد. یعنی؛ ((درهر زبان، برای اشاره به هر مفهوم، صورت صوتی ویژه ای به کار می رود. بر این پایه، هر واژه نشانۀ صوتی است که برای نامیدن یا اشاره به مفهوم خاص از آن استفاده می شود و از این رو به طور یکسان در ارتباط با همۀ اعضا، واحد ها یا مورد های یک دستۀ خاص به کار می رود.

می توان گفت که هر واژه، نمای تعمیم یافته است که دستۀ خاص از چیزها، پدیده ها یا رویداد ها را مشخص می کند.

بر این اساس، روشن است که نظام به هم بافته و سلسله مراتب موجود میان دسته ها ومفاهیم هر واژگان زبان نیز حاکم است.

از جمله واژۀ "گیاه" به واژه های "درخت" "بوته" "علف" و جز این ها مربوط می شود. همچنین هریک از واژه های یاد شده به نوبۀ خود با واژۀ های دیگری ارتباط می یابد.

 

از جمله "درخت انگور"، درخت انجیر، "درخت سیب" و نیز "سرو"، گاج، "چنار" و جز این ها»13

دسته بندی پدیده ها و تشکیل مفاهیم از راه ارتباط با واژگان و نیز نظام دستور زبان، فعالیت های شناختی پیچیدۀ ذهن انسان را منعکس می سازد.

به بیان دیگر؛ از راه زبان، فعالیت های شناختی یا اندیشه، به شکل منظم و صریح جریان می یابد. واژه ها و مفاهیم تعمیم یافتۀ مرتبط با آن ها شالودۀ مناسب را برای جریان اندیشه یا تفکر عالی فراهم می سازند. در واقع، چنان که پیش تر نیز گفته شد، مفاهیم جایگزین شده در ذهن و ارتباط سلسله مراتب آن ها بایکدیگر به همراه واژگان و نظام دستوری زبان به نمای ذهنی انسان از جهان، نظم و ظرافت می بخشند.

 

روشن است که از راه پیوند های دستوری ممکن و نیز به کارگیری واژگان، جمله های بی شمار زبان تولید می شود.

امکان پیوند های دستوری واژه ها از راه برخی با همایی های ضروری و ویژه ممکن می شود؛ مثلاً: واژۀ "خواندن" الزاماً با فاعل "انسان" و مفهول صریح "چیز نوشته" پیوند می یابد.

بر این پایه، همۀ واژه هایی که دو ویژگی یا مشخصۀ معنایی "انسان" و "با سواد" را دارند، در ارتباط با واژۀ "خواندن" در یک دسته قرار می گیرند؛ از جمله "کتاب"، "مجله"، "روزنامه"، صورت حساب و جز این ها. دستۀ سومی نیز همۀ واژه هایی را که مفهوم "خواندن"را دارند,شامل می شود, از جمله : "مطالعه کردن"، "قرائت کردن"، و جز این ها.

تجربه های سادۀ افراد انسان به صورت واژه های اسم و فعل و جز این ها و تجربه های پیچیدۀ آن ها از راه به کار بستن قاعده های دستوری جزء این ها و نیز روابط و قاعده های دستوری برای جمله سازی، نوع خاصی از سازمان دهی ذهنی و پیوند های انتزاعی است که تنها به زبان مربوط می شود.

 

شبکۀ واژگان به همراه امکان پیوند های دستوری واژه ها، فعالیت های شناختی ذهن انسان از جمله استنباط، استدلال، به یاد آوری و حل مسأله را آسان می سازد و به علاوه در تنظیم و گسترش آن ها تأثیر قطعی دارد.

جلمه های زبان، صورت نمادین طبیعی فعالیت های شناختی ذهن یا اندیشه را به دست می دهند و به عبارت ساده که آن ها را بیان می کند.»14

 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری

درپیامد پایان این مباحث به این نتیجه میرسیم که جایگاه واژه ها در داربست دیدگاه ها و به ویژه دیدگاه های فلسفی زبان شناسانه، متفاوت و نا همگون می نمایاند. همانگونه که کارکرد واژه ها از دیدگاه فلسفۀ سنتی زبان شناسانه نقش به ویژه دارد؛ به همانگونه این کار کرد از دیدگاه فلسفۀ مدرن، نقش دیگر می گیرد و در فلسفۀ پسا مدرن زبان شناسانه، جای خود را به ابهام بجای افهام می دهد.

در فلسفۀ سنتی، هر واژه تداعی کنندۀ واقعیت و حقیقت می باشد و یا به تعبیر دیگر؛ واژه ها پیوند جدایی نا پذیری از واقعیت ها و حقیقت ها را می گیرد؛ اما در فلسفۀ مدرن، واژه ها به تنهایی تداعی کنندۀ واقعیت ها و حقیقت ها نبوده؛ بلکه این قرار داد ها هستند که واژه ها را به حقیقت یا واقعیتی پیوند می زنند.

دیگر هیچگونه الزام طبیعی وجود ندارد که پیوند واژه ها را با حقیقت نشان بدهد؛ اما در فلسفۀ پسامدرن، واژه ها نه تداعی کنندۀ معانی هستند و نه تداعی کنندۀ واقعیت ها و حقیقت ها میتوانند باشند؛ بلکه بر عکس این واژه ها ابهام می آفرینند.

هر واژه یا واژه ها، سطرها و متن ها، نه واجب معنا هستند و نه تداعی کنندۀ معانی می باشند؛ بلکه این مخاطب است که نظر به موقعیت خود به واژه ها معنا و مفهوم می بخشد.

چون مخاطبان از موقعیت یکسانی برخور دار نیستند، درین صورت تداعی معانی واژه ها از سوی مخاطبان، ناهمگون، متکثر و متفاوت بوده و از تعین می گریزند و به تکثر دست می یازد.

پس جدال بر سر واژه ها در داربست نگاه های فلسفی و موقعیت های مخاطب فرق می کند و به سوی تعدد نگاه های فلسفی و تعداد موقعیت های مخاطب به جولان در می آید و این اصل پیامد نتایج فلسفۀ زبان شناسی است که ضمانتی برای تعدد اندیشه و جولان تفکرانسانی می گردد و بایستی از آن استقبال کرد و به پیشواز اش شتافت.

 

 

 

پینوشت:

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:50  توسط سالار عزیزپور  | 

دروغ بزرگ

کسی که آمد و بر ما دمی خانی کرد
تمام خاطره ام را ترور و فانی کرد

از آن قبیله ی وحشت از آن دروغ بزرگ
مرا به جانِ تو سوگند چه مهربانی کرد

کسی که از تب وحشت چه بی قرار بمرد
مرا بکشت و به خونش جه ناجوانی کرد

کسی که فکر و غرورش کسی به باد نداد
قسمِ به جان عزیزش که خود مانی کرد

به فکر فصل سلامت خمار خود بودیم
بهارِ وحشت ما بین که خون فشانی کرد
· · vor 14 Stunden

    • Salar Azizpour همسخن عزیز: دوست همدل و همزبانم، درود برشما
      vor 14 Stunden ·
    • كليم الله همسخن درود عزيز پور گرامى ! بعضى ها را عادت برين باشد كه دروغ را هم بزگ گويند و هم شاخدار مثلن : وحدت ملى , سرود ملى وغيره هاى ملى ...... به استثناى بس ملى . به اين دروغ ها بايد خاتمه بخشيم
      vor 14 Stunden · · 1 Person
    • Salar Azizpour سپاس از میترای عزیز
      vor 14 Stunden · · 1 Person
    • Zinat Noor به فکر فصل سلامت خمار خود بودیم
      بهارِ وحشت ما بین که خون فشانی کرد...../
      بهاروحشت/ ، / خون فشاني / چه بهارهاي وحشتی كه به خون فشاني رسيدند...و اميد همه جوانه ها را برباد كردند. ...زیباست.....
      vor 13 Stunden · · 1 Person
    • Salar Azizpour بانوی غزل، زینت عزیز: مقدمت مبارک. چه رویکردِ شاعرانه و هنرمندانه، سپاس برشما.
      vor 13 Stunden ·
    • Salar Azizpour کوروش بزرگ ، دوست فرهیخته ام درود برشما
      vor 13 Stunden ·
    • Salar Azizpour بابک عزیز: سپاس از شما
      vor 12 Stunden ·
    • Salar Azizpour صوفی زاده ی عزیز: ممنون شما
      vor 11 Stunden ·
    • Salar Azizpour حکیمی عزیز دوست فرزانه ام : سپاسگزارم
      vor 10 Stunden ·
    • نجیب الله صائم درود بر سالار عزیز - این غزل ناب از کدام دردمند است که شرح دلم را جاری کرده و به اجازه اش من نیز این غزل را روز صفحه ام میگذارم - سپاس
      vor 9 Stunden · · 1 Person
    • Salar Azizpour دوست فرهیخته و دردمندم جناب نجیب الله : سپاس از همنوایی و همدردی تان. نگارنده ،شاعر این غزل می باشد. برای من جای افتخار است که یک تن از فرزانه گان سر زمینم این غزل را به« دیوار نوشت های» شان می گذارند
      vor 9 Stunden · · 1 Person
    • نجیب الله صائم سپاس از شما بزرگوار - و سپاس از نی نوازی تان که شرح درد اشتیاق بنده حقیر را به تصویر کشیده یی
      vor 8 Stunden · · 1 Person
    • Salar Azizpour صبوری عزیز:ممنون محبت تان
      vor 8 Stunden ·
    • Roya Afson نویسنده، شاعر و دوست گرانقدر سالار عزیز پور!..فراوان در گوشه و کنار خوانده ام که غزل سرگذشت دل است و برای بیان قصه های دل به کار گرفته می شود، اما در غزل زیبا و ژرف شما این عرف دگرگون شده است و چه به جا و خردمندانه شما درد و فلک زدگی نسلی را در غزل به تصویر کشیده اید که از لابلای هر واژه و هر مصرع ذهن جستجوگر میتواند به هزاران تصویر درد های انسان سرزمین ما که بهار و همهء فصل هایش پر از خون ، دود و مرگ است، دست یابد...نمی دانم شاید تنها من اینطور فکر می کنم، اما این صاحب است در غزل که از پنج بیت شکل گرفته است در سه بیت آن کلمهء وحشت در ذهن شاعر تداعی معانی شده چه تصویر و معنای را می توان از آن استنتاج نمود؟..به هر حال در مورد این غزل اندیشه آفرین می توان فراوان حرف زد و از چهرهء دروغ بزرگ و دروغ های بزرگتر پرده برداشت و واقعیت را که در سرزمین ما جریان دارد آفتابی نمود با هر و سیله و امکان که موجود و در دسترس است و شعر که هم از زندگی به وجود می آید و هر نماد، ایماژ و، تشبیه و تصویر آن نتیجهء زندگیست، نباید از واقعیت ها فرار کند و تنها به چشم و دهن و نگاه معشوق بپردازد که متاسفانه اکثرآ چنین می نگریم، شعر باید حتا زشت ترین و دردناک ترین لحظات زندگی را به تصویر بکشد....ممنون وسپاس از شما
      vor 7 Stunden · · 2 Personen
    • Amrullah Munib Mohammad Daderi زیبا سروده ی
      vor 6 Stunden · · 1 Person
    • Salar Azizpour دوست گرامی جناب امر الله: سپاس از رویکرد هنرمندانه تان
      vor 2 Stunden ·
    • Salar Azizpour دوست گرانقدرم جهش عزیز: ممنون شما
      vor 2 Stunden ·
    • Salar Azizpour دوست دانشورم جناب ترکانی: سپاس ازشما
      vor 2 Stunden ·
    • Salar Azizpour رؤیای عزیز: از بهترین زاویه وژرف ترین نگاه این غزل را خوانده اید. این خواننده ی فرهیخته ای همچون شما می باشد که به لایه های مختلف این شعر دست می یابد. ممنون شما دوست همیشه گی ام
      vor 2 Stunden ·
    • Salar Azizpour ممنون شما دوست بی نهایت گرامی سنان عزیز
      vor 2 Stunden ·

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 14:1  توسط سالار عزیزپور  | 

کسی که آمدو بر ما دمی خانی کرد
تمام خاطره ام را ترور و فانی کرد
از آن قبیله ی وحشت از آن دروغ بزرگ
مرا به جان تو سوگند چه مهربانی کرد!

دلم را برده از کف ،شوخ چشم ِ عالم آرایی
نه آن ماهی و ین مهری ، خداوندی و هر جایی
نه جانِ نا مرادم را نشانی از برِ جانان
نه صبحِ بی فروغم را رگ ِ خونی و مینایی

صد هزاران ترانه تویی
بخدا دلبرِ یگانه تویی
تو عزیزی،عزیز ترین منی
غزل نابِ عاشقانه تویی

عروس شرق

von Salar Azizpour, Mittwoch, 21. September 2011 um 00:47

یک کسی آمد چو لیلا سر به صحرایم کند

با دلِ مجنونِ شیدا،مست و رسوایم کند

یک کسی آمد از آن بالا، بالای زمین

با افق های شفق هم خون و آوایم کند

یک کسی آمد،نمی دانم چه بود و ز که بود؟

تا دلِ شب های عشقش با تو گویایم  کند

یک کسی آمد از آنجا چون عروسِ شرقِ شرق

دل به دریا تن به تنها ، می به مینایم کند


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:41  توسط سالار عزیزپور  | 

متن تنظیم شده «پس از باختریvon Salar Azizpour, Montag, 1. August 2011 um 10:36
پس از باختری / بخش نخستvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:36پس از باخترینخست این گفتمان را با دیدگاه ِدیگران می آغاریماخوان ثالث تأثیر ژرفی بالای یک عده از شاعران ما به خصوص واصف باختری داشته است...می توانیم شعر معروف کتیبه رابه عنوان مثال ،نمونه بیاوریم که چه گونه ،شعری« در آن بیشه نیلی پار وپیر»با شعر «کتیبه »هم خوانی دارد. همان طوری که متوجه می شویم...تنها به این تفاوت که صور خیال در کتیبه فقط در یکی دو جا توانسته است خودش را نشان بدهد ،مانند«و شب شط جلیلی بود در مهتاب»در حالی که شعر«در آن بیشه نیلی پار و پیر »مالامال از تصویر های گزین است که به حق نشان می دهد واصف باختری در فاخرساختن بیشتر شیوه اخوانی و گیرایی آن سهم بارزی داشته است برگرفته از کتاب «چند مقاله » صفحه ی هشتاد ودو.بشیر سخاورز   به برداشتِ محمد کاظم کاظمی،واصف باختری بیشتر یک شاعر حرفه ای شعر نیمایی است، به دومعنی، یکی این که بهترین شعر هایش را در این قالب سروده و دیگر این که در میان شاعران ما بیش از همه ،بر ریزه کاری های فنی این قالب وقوف دارد   واصف باختری در شعر امروز دری در پله های بلند توانمندی قرار دارد د .البته سروده های او ممیزات اسلوبی خاصی دارد . و دنیایی که از عظمت و علو بیان و تصویر سازی های و یژه، زبان و تعبیر های به خصوص در آن دیده می شود شعر او توام با نوعی پیچیده گی ا ست و مضامین عمیق زندگی واجتماعی را به طرز و دیده یی ویژه بیان می کند که می توان درآن نوعی مقاومت را نیزبه جستجو گرفت ورد پای تعبیر های فلسفه گرایانه را پیدا کرد...ادبیات معاصر افغانستان ، ص ،نود وسه.نوشته ی دوکتور عبدالقیوم قویم   از شعرایی که نخست در سرایش شعر مقاومت در خشیدند، می توان از واصف باختری ، حیدر لهیب، ، لطیف ناظمی،پر تو نادری وقهار عاصی نام برد، به ویژه از واصف باختری،زیرا وی از جمله نخستین شعرایی است که پشنهاد های نیما و اخوان را درباره ی وزن، درست و دقیق به کار بست.صفحه 582/دانشنامه ی ادب فارسی/حسن انوشه   واصف باختری از برجسته ترین چهره های ادبیات معاصر افغانستان است.آگاهی کامل از وزن های شعر کلاسیک، بدعت های عروضی نیماو شناختی ژرف از فضای اجتماعی و تاریخ میهنش،همراه با بر خور داری از تکنیکی قوی که قالب های شعری کلاسیک وامرورش را هم سنگ می سازد، بیانگر جایگاه والای وی درادبیات امروز افغانستان است. گرچه ویرا متأثر از شاعرانی مانند:نادر نادرپور،مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد می دانند، مسلم است که سروده هایش روایت، زبان و سبکی مشخص دارد ومهرونشان ویژه ی خود را دارد وهر گز درآستانه ِ تقلید متوقف نشده است. خود ِواصف در این باره می گوید:ـ«من این را برای خود یک خلای نمی دانم که در مرحله از زندگی شاعرانه ام تحت تاثیر اخوان باشم. حتا به این می بالم. اخوان شاعر بزرگی است ، اما وقتی سر تاثیر پذیری صحبت می شود. باید مظاهر آن به صورت مشخص، چون نقد ادبی مشخص است، نشان داده شود.ـ»وی از نخستین شاعرانی افغانستان است که به شعر نیمایی و سپید رو آورد وبه سبب آشنایی با زبان های انکلیسی و عربی، به آگاهی جامعه ی ادبی کشورش با ترجمه ی سروده های دیگر شاعران جهان مدد رساند. صفحه ی1073. دانشنامه ِ ادب فارسی متن زیبایی تهیه کرده اید . سالار صاحب . باختری از قله های بلند ادبیات ما است . خدا سایه اش را از سر ما کم نکندبهروز خاوری   ادبیات معاصر ما در درازنای قرن بیستم شگل گرفته است وآزمون های گونا گونی را از سر گذرانده است.با محمود طرزی، لودین ،و داوی به پیشواز فکر تازه ی روشنگری رفته است،با بسمل، خسته، وبیتاب اندیشه های تازه را در قالب های کهن عرصه کرده است؛ با سرور جویا، غبار،شعاع وبلخی به زندان رفته است؛ و با آزاد مردان ِ بسیاری بر چوبه ی دار بوسه زده است. کسانی هم بوده اند که از تالار های دربار سر برآورده اند، ودیگرانی چون خلیلی که هجرت کرده وبه کاروان ادبیات مقاومت در برابر استعمار پیوسته اند.و در فرجام با واصف باختری ،دین خود را در برابرشعر و ادبیات نوین از یاد نبرده استسالار عزیزپور.     هنگامیکه شعروادبیات امروز مطرح می شود ، رسالتی که بردوش نویسنده و شاعرسنگینی میکند ، ازهمه بیشترمسالهیی میگردد که بایست برآن اندیشید وآنرا بصورت تاریخی ، مق ایسی وتشریحی مطرح کرد . درغیرآن ، بسیاراتفاق افتاده است که " بی شعوری" را " شعور" نام نهند و" بی مسوولیتی " را " مسوولیت " عنوان کنند. بزرگواران ونسل گمراه هنگامیکه " کاجستان شعروشعور واصف باختری " نوشتهً استاد لطیف ناظمی را خواندم ، بیشترازهرچیز مرا ؛ نه خود این بزرگواران ! بل نسلی که آنها ؛ به گمراهی شان پرداخته اند ، وا داشت که به تحلیل گذرا از آن نوشته بپردازم وسفسطه یی را که دراین نوشته موجود است ؛ برملا کنم . سفسطه دربرابرفلسفه سفسطه اینست که اندیشه را از زنده گی جدا کنیم و شعر را ازسرنوشت مردم سوا . استاد محترم لطیف ناظمی خواسته اند با این نوشتهً شان نوعی از" بی اندیشه گی " را اندیشه نام نهند ، خفت وخواری را آزاده گی ، گمراهی نسل امروز را گشاینده گی " رازبودن" بخوانند ! مشکل سردمداران ادبیات ( کودتا ) اینست که هیچگاه با اندیشه ؛ صمیمیت نداشته ، هیچگاه اندیشه را یاد نداشته اند ، آنها مردمانی بوده اند که " گندم " را نشان میدادند اما " جو " را می فروختند . مشکل اساسی همین است که نویسنده مقاله وموضوع مقاله هردو ، برخلاف آنچه تاریخ می طلبد ؛ قدم برداشته اند ، آنها هیچگاه به تاریخ ؛ به اندیشه وبه مردم اعتقاد نداشته اند ، به این جهت تصورمیکنند که کسی اگرنام مردم را گرفت ؛ مردم گراست واگر ازجامعه یاد کرد جامعه شناس است ! اندیشه ودانش آقای باختری که به عنوان بررسی موضوع و محتوای شعر وانمود شده است ، طوریکه آقای ناظمی تشریح نموده است یک سلسله شعارهای تقلیدی است که هیچگاه با گوشت وپوست وخون شاعرعجین نگردیده است ، بلکه صرف درسطح کلمات باقی مانده وتنی چند را که هیچگاه موقع فکرکردن نیافته اند متقاعد ساخته اند که همانند آنها فکرکنند . آرمان گرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش برخلاف آنچه آقای ناظمی گفته اند آقای باختری هیچگاه آرمانگرایی ، آزادی خواهی واعتراض وپرخاش نداشته اند ، زیرا آرمانگرایی چیزی نیست که صرف درشعرانعکاس پیدا کند ، بلکه حتماً درزنده گی نیز تجلی میکند وانسان را وا میدارد تا قدمی درراه آرمان خود بگذارد ، آنچه واصف باختری داشته است ؟ چه بوده ؟ درکدام بخش زنده گی شعوری وی انعکاس پیدا کرده است ؟ آزادی خواهی یعنی چه ؟ آیا درکدام عمل ادبی شان تجلی کرده است ؟ اعتراض وپرخاش کدام بوده است ؟ آیا اتحادیه نویسنده گان جای اعتراض وپرخاش به کسی می مانده است ؟ آیا برای آزادی خواهی محلی بوده است ؟ دربارهً نومیدی ، تنهایی وغربت وحسرت گذشته چی میتوان گفت ؟ واصف باختری شاعرنومید است اما نه نومید فلسفی که اورا بیشتربه حرکت وا دارد بلکه نومیدی است که نمی خواهد مردم با داشتن امید به فردا به حرکت وادارشوند ؟ " تنهایی " را نیزآقای باختری هیچگاه تجربه نکرده اند که به انعکاس فلسفی یا هنری آن بپردازند ؟ زیرا از پگاه تا بیگاه دراتحادیه نویسنده گان به سربردن و با چهره هایی چون ( نایبی ) و ( پدرام ) قافله سالاران به گفته باختری شعر نیمایی درافغانستان به سرکردن وازآنها چهره های ادبی ساختن با تنهایی ازگونهً (کافکا) یا آنچه ( سارتر ) و ( کامو) یا شاعران وبزرگان عرفان واندیشه همانند غزالی ومولینا وعین القضاه همدانی و شیخ الاشراق داشته اند وآنرا درآثار خود انعکاس داده اند وشعروادب را عمق بخشیده اند ؛ فرق بسیاراست . غربت به مفهومی که مثلاً دراشعارعرفانی کلاسیک ما انعکاس دارد و درآثار چون مثنوی منعکس است ویا هم درشعرحافظ انعکاس دارد : دو تنها ودوسرگردان ، دو بی کس دد و دامت کمین ازپیش وازپس درشعرباختری وجود ندارد ، صرف زبانش است که برای کسی که طبیعی زبان را یاد گرفته یا به اساس تفکر، غریب می نماید زیرا باختری ازروی کلمه وتعریفات می نویسد نه ازروی تفکر بالای زنده گی و گزینش کلمه وکمک گرفتن از تعریفات .برگرفته از مقاله ی گل احمد یما زیر عنوان:نسل ِامروز وریشه ی سر در گمی در ادبیات، کابل پرس  ادبیات سیاست زده از«رسالت»و مسو ولیت بسیار حرف می زند، ولی به عمق این مقوله توجه ندارد. تماس با این مقولات کاری یک دست و یک رویه نیست تا نقشه ی راه نشانی منزل آخر را به خواننده ی تنگ حوصله نشان بدهد ومشکل او را بگشاید. ادبیات و به ویژه شعر، در طلب محال وبه همین سبب در کامیابی های بزرگ خود ناکام ودر کمال خودناکمال است.خیال حوصله ی بحر می پزد هیهات/چه هاست در سر این قطره ی محال اندیشسالار عزیزپور   در این گفتمان سخن از درستی و نادرستی نیست .سخن ازکژی و راستی نیست.سخن از باز تاب تکثر نگاه ها ست تکثر داوری هاست. بر پایی پلی ست میان این نگاه ها ،داوری ها ،نقد ها ،ونظرهاسالار عزیزپور  به باوری سمیع حامد:استاد باختری یگانه اندیشوری است که بر یافت ها و بافت های زبان وادبیات ما محیط ومسلط بود ودرک درستی را از قلب و قالب شعر نو معرفی کرد. ص 93 . کتاب ، ادبیات معاصردری .نوشته ی دوکتور قیوم قویمسالار عزیزپور  زیبا و واقع بینانهمنوچهر جهش  عرفان گرامی و جهش عزیز سپاس بی پایان از حضور تانسالار عزیزپور شاعر همیشه شاعر ،دوست گرامی وثوق عزیز سپاس از حضور تانسالار عزیزپور   بزرگداشت واصف باختری در سویدن   لطیف ناظمی و واصف باختری کلوب قلم افغانان مقیم استکهولم روز چهارم جون سال روان، بزمی را برای نکوداشت از کارنامۀ واصف باختری ، سخنور نام بُردار ، مترجم شعر و پژوهشگر چیره دست، به راه انداخته بود.  در این محفل جمعی از خامه زنان و اصحاب سخن و فرهنگ و خوانندگان و خواهندگان شعر واصف باختری، در آن گرد آمده بودند. جز استکهولم نشینان، جمعی از دیگر شهرهای سویدن نیز حضور داشتند و تنی چند هم از کشورهای آلمان، بریتانیا، دنمارک و ناروی آمده بودند.پردۀ تالار که یک سو رفت تصویر واصف باختری بر دیوار نمودار گشت و آنگاه صدای ضبط شدۀ گردانندۀ برنامه در تالار پیچید که زندگینامۀ وی را در زمینۀ تصویرهای شاعر، ورق گردانی می کرد.نخست داکتر اکرم عثمان داستان نویس و پژوهشگر نام آشنا به نمایندگی از کلوب قلم حاضران را خوشامد گفت و سپس سخنانی کوتاه در باب شعر و شخصیت واصف بر زبان راند و آنگاه شعر «و آفتاب نمی میرد» شاعر را دکلمه کرد.نخستین سخنران بزم، صاحب این قلم بود که گردانندگان با عنایت فروان، فرصت بیشتری در اختیار وی گذاشته بودند تا مجال بیشتری به باز شناسی جایگاه شعر واصف داشته باشد.نگارنده دوران شاعری واصف باختری را به سه دورۀ متمایز بخشبندی کرد:1. دوران تغرلسرایی و طبیعت گراییاین دوران از سال 1340خورشیدی با غزل «سایه» آغاز می یابد و تا نیمۀ دهۀ پنجاه ادامه دارد. در این برهۀ زمانی، شاعر در چکامه سرایی شیفتۀ پیروان مکتب خراسانی و در غزل از رهسپاران مکتب عراقی است ولی بیشتر گوشۀ چشمی به حافظ دارد. او از معاصران به رهی معیری، نوروزی و امیری فیروز کوهی مهر می ورزد تا جایی که او را شاهنشاه شعر فارسی آن سالها می شمارد:پرسیدم از خرد که درین خشک سال شعرشهر سخن چه گونه بدین فرهی بودگفتا خبر نه ای که مر آن را شهنشهی استوین طرفه بین که نام شهنشه رهی بودارادت شاعر به حافط تا سالهای پسین هم همواره برجاست تا جایی که خود را شاگرد وی می شمارد:شاگرد حافظیم و لیکن به رغم ویهرگز نمی کشیم از ین ورطه رخت خویش 2. دوران آرمان گراییتغییرات اجتماعی و سیاسی در کشور واصف را در راه دیگری می کشاند ـ وجود احزاب سیاسی، تظاهرات خیابانی، آزادی بیان و گونه گون تحولات دیگر ـ شاعر را به کوچه سرخ سیاست می برد و آنگاه فریاد بر می دارد که:ای پتکها، ای داسها، گیرید از ین کناسهازین خیره دل خناسها، داد دل اهل خردشعر های «حماسۀ شعله»، «اشک برزگر»، «عبور از برزخ» و«گامهای سبز اساطیری» را در همان سالها می آفریند. آفریده های سالهای نخست وی شعار گونه اند و صریح و برهنه ولی پس از دهۀ پنجاه شعرهایش جامۀ شعر را بر تن می کنند و از گوهر شعری لبالب می گردند.    3. دوران عرفان گرایی، عشق و آزادیشاعر در این دوران پشت به بت های سرخ می کند و فریاد برمی دارد تا که رخ بر تافتیم از درگۀ بتهای سرخمرغ جان درآشیان سبز عرفان یافتیم  او در اندیشۀ مولانا پژوهش می کند ، در باب شیخ اشراق می نویسد و گزارش عقل سرخ را تهیه می کند. در شعر نیز با آزاد اندیشی فروان اندیشه و تفکر را با زیبایی در هم می آمیزد که تا هم اکنون این روش ادامه دارد.نگارنده در خصوص بوطیقای شعر وی گفت و از ساختار و بافت درونی شعرش نمونه ها آورد.او ازبسامد بالای رنگ سبز و سرخ در شعرش یاد کرد که با بهره گیری از این رنگها در ترکیب های خویش، توانسته است حس آمیزی های دلنشین بسازد. از هنجاری گریزی و آشنایی زدایی، از باستان گرایی؛ اسطوره گرایی و شیوۀ واژه گزینی شعرش یاد کرد و از اهمیت ابهام ذاتی و عرضی گفت که این دومین گاهی حجاب تعقید را بر رخسار شعرش می اندازد.در پایان سخن از توانایی شاعر در ترجمۀ شعر گفت و با ذکری از «بیان نامۀ وارثان زمین» بیان داشت که این (آیرونی) با زبان تلخ و گزنده اش و با زیبایی های ساختاریش در تاریخ ادبیات ما و در حوزۀ ادبیات طنز ما بی نظیر است.دومین سخنران داکتر مجاور احمد زیار زبانشناس و ادبیات شناس نام آور بود که شرح گسترده یی در باب زبان، پیوند زبان و اندیشه و ویژگی زایشی زبان بیان داشت و آنگاه به واکاوی شعر باختری از دیگاه زبان شناسی و پژوهش های زبان شناختی پرداخت. او شعر باختری را سرشار از از ترکیبات دانست و گفت: «باختری از مسجد و مدرسه گرفته تا دانشگاه به کمیت و کیفیت زبان مادری خویش پرداخته است.» داکتر زیار به واژه گزینی در شعر باختری پرداخت و از کاربرد چهار گونه واژه در شعرش یادآوری کرد ـ واژه های گویشی، واژه های باستانی، وام واژه ها، و واژه های باز ساخته. او سپس به ویژگی های دستوری شعر باختری پرداخت و از ویژگی ساختارجمله در شعر واصف سخن زد. پژوهش داکتر زیار به گونۀ علمی تهیه شده بود و با آن که پژوهش ممتع و مفصلی بود؛ او فرازهایی از آن را فشرده و به گونۀ شفاهی عرضه داشت.جلیل شبگیر پولادیان شاعر و پژوهشگر نستوه به اسطوره های شعر باختری پرداخت. او نوشتۀ مشبوعی تهیه دیده بود که به گونۀ گسترده در جست و جوی اسطوره های سامی و فارسی در شعر باختری برآمده بود . باختری از شیوه های گوناگون صور خیال بیشترینه از تشبیه های بلیغ بهره برده است؛ افزون برآنان کاربرد استعاره، نماد، حس آمیزی هنجارگریزی، باستان گرایی و اسطوره گرایی در شعرش پر شمار است. پولادیان از بیشترینه دفترهای شعر وی نمونه هایی برداشته بود تا نقش اسطوره را در شعر باختری برجسته سازد.به دنبال پولادیان نوبت به حمزۀ واعظی رسید. او جامعه شناسی است ورزیده و آگاه که نخست بحث جامه شناسی ادبیات را پیش کشید و پس ازآن شعر باختری را در بوتۀ جامعه شناسی ادبیات انداخت و دید گاه هایش را بیان داشت.داکتر حمیرا نکهت که تن بیمارش را تا استکهولم کشیده بود، نثری زیبا نوشته بود که در آغاز نثر لطیف و عاطفی نگاشته بود که چگونه با باختری آشنا شده است. آنگاه به برخی از شگردهای ساختاری و زیباشناختی شعرش اشاره کرد. او باختری را صاحب سبک خواند و چنین برخواند:«استاد باختری شاعر صاحب سبک است. او در شعر نه تنها در شعر کلاسیک که در تمامی انواعی که به کار گرفته است، مهر خود را می زند. ترجمه های استاد نیز شعرند و در ترجمه او از شعریتشان کاسته نمی شود و در زبان دیگری نیز حایز هویت شعری می شوند؛ در عین حالی که برای ترجمه ها قالب های شعر فارسی را بر می گزیند به محتوای اثر وفادار می ماند و آن را به زیبایی به زبان خویش می کوچاند. مثل شعر واژه ها خوابتان خوش باد از رژینو پد رو سو و شعر پرسش برشت»او دو دفتر تازۀ چاپ شدۀ شعرش را نیز با خود آورده بود که به دوستان و یاران خویش پیوسته هدیه می داد.دستگیر نایل شاعر و ناقد کوشا، در نبشتۀ کوتاه و سودمندش جلوه های بدیعی را در آفریده های باختری باز شناساند و فرازهایی از شعرباختری را باز خواند.بخش دوم به شعر خوانی اختصاص داده شده بود که شریف سعیدی، حمیرا نکهت، هادی میران، شهباز ایرج، شبگیر پولادیان، جبار توکل، فضل االله زرکوب و فرید اروند شعرهای خویش را برخواندند.بخش سوم را به خوانش پیامها وا نهاده بود که برخی از آنها خوانده شد و شماری از پیامها و برخی از نبشته های رسیده، ناخوانده ماند.در پایان بزم واصف باختری در صحبت کوتاهش از یکایک کسانی که در برگزاری این نیکو داشت، قلمی و قدمی زده بودند، سپاسگزاری کرد و از این که در یکی از پیامها پیشنهاد گردیده بود که او را شاعر ملی کشور اعلام بدارند با رنجش خاطر و فروتنانه گفت که او هر گز سزاوار چنین لقبی نیست و از گرداننگان خواست که هنگام چاپ این بخش را از پیام بردارند.گردانندگی برنامه به دوش رحیم غفوری دبیر صفحۀ انترنیتی "فردا" بود که با آرامشی آمیخته با طنز خوش آیندی، بزم را تا پایان گویندگی می کرد هر از گاه لبخندی بر لب می کاشت.درنگی و گپی:1. آن گونه که گفته آمد از کار فرهنگی واصف باختری پنجاه سال می گذرد؛ چه او به گونۀ جدی کار شاعری را از سال 1340 خورشیدی آغازیده است و اینک که در سال 1390 قرار داریم. پنجاه سال تمام از کارنامۀ فرهنگی او می گذرد و سزا بود که مناسبت این بزرگداشت را «پنجاه سال کار فرهنگی واصف باختری» اعلام می کردند یا این که چند ماه دیگر انتظار می بردند و دست به تبجیل هفتادسالگی استاد می زدند.2. شایسته بود که پیشا پیش، موضوعات گوناگون را در باب آفریده های واصف باختری بر می گیزیدند و انتشار می دادند تا خواهندگان آنچه را که می پسندیدند و در حوزۀ کارشان بود به آن بپردازند. چون باختری مردی است چند بعدی، یعنی شاعر، مترجم شعر و پژوهشگر و ای کاش چند عنوان را بر می گزیدند تا هرکسی مایل بود در یکی از این زمینه ها می پرداخت.3. پیام ها را بایست باز می نگریستند چرا که بسا از پیامها طولانی تر از جستار ها بود و طرفه این که گاهی خوانندۀ پیامی به باز خوانی پیام انجمن خویش بسنده نمی کرد و خود به سخنرانی غرایی نیز می پرداخت.4. این روزها در هر گردهمآیی بخشی را هم نذر بازخوانی شعر می کنند که گاهی با روحیۀ بزم مناسبتی ندارد و در این شب نیز چنین بود و جز شعری که در وصفی از اوصاف واصف بود و شعر دیگری که به واصف پیشکش شده بود خوانش شعرهای دیگر؛ بی مناسبت می نمود. سزا بود که شعرهای واصف را با صدای خودش می شنیدیم و یا دیگران سروده هایش را باز خوانی می کردند.5. هیچ یک از آثار باختری را برای فروش نگذاشته بودند؛ نه دفترهای شعرش را، نه کتابهای پژوهشی وی را و نه هم کلیاتش را که در سال 1388 انتشار یافته است که بسا کسان از آن آگهی نداشتند. این کوتاهی هرگز به گردانندگان محفل برنمی گردد که حقا در سامان دهی این بزم، به جان کوشیده بودند. لطیف ناظمی ویراستار: شکرالله شیون یادداشتی بر"خطابه" ی واصف باختری خطابه ی شاعر؛ خطبه نیست.خطابه ی شاعرازجنس خطبه های نیست که دلقکان بارگاه زوروزر وتزویر؛ هرازگاهی برای خواباندن خلایق می دمند.خطابه ی شاعر؛ تازیانه ی بیداری است؛ صوراسرافیل است.خطابه ی شاعر فریاد روح دردمندی است که به سراغ شعوروشرف ما برامده است.شاعرخطابه پیش ازآن که لاشه ی گندیده ی مارا پیش روی مابگذارد ومارا به ما نشان دهد؛ ازحسرت خود سخن می گوید وازرنج آگاهی می نالد:"های مردم! کاش امشب مست می بودمبی خبرازهرچه بود وهست می بودم..."ولی؛ مستی سهم شاعرنیست. سهم شاعررنج آگاهی ودرد حس کردن است. آن که مستی پیشه کند وتن به تخدیربسپارد؛ شاعرنیست .شاعر"خطابه" چنان هست وچنین نی .اگراومستی رابرمیگزید؛ درحسرت مستی نمی سرود. او بیدار تر از همه هشیاران است .او چیزهای را دیده که " بی کم وبی کاست" می گوید.او از ناکجا آباد نمی گوید؛ از شهری سخن میراند که روزگاری درآن ؛ عطشناکان تاریخ یکسره" وامدارجوش نوشانوش بی فرجام" شاعر بوده اند.اینجا "من" شاعر"ما" ی همه ی ما است؛ مایی که تهی شده ازحقیقت خویشتنیم ولب ها مان را باتارهای عنکبوتی دروغ دوخته اند.مایی که ماه نخشب فرهنگ مان تنهادرخاطره ها می درخشد و پالهنگ تاریخ مان را به پاردم ستوران گره زده اند.شاعر- که خسته و آزرده؛ از گردنه های تاریخ فرود آمده است – چشمی به امروز دارد و چشمی به فردا.او می بیند که وارثان آتش خاکستر می خورند و پاسداران چشمه های زلال در لجنزارها گم و گور شده اند.او می بیند که خفاشان شب "بر رخساره ی خورشید پنجه می کشند" ؛ و هیولای ظلمتی را می بیند که از دل کشتزارهای کوکنار بیرون می جهد تا چراغ سرخ هفت هزارساله ی ما را خاموش کند.شاعر به ما نهیب می زند تا دست روی دست نگذاریم و ننشینیم. یا به فرمان بیگانه در کنار رود های خروشان تشنه گی پیشه کنیم یا بر"جگر گاه دشمن دشنه شویم."خطابه ی شاعر؛ سرود گمگشتگی های تاریخی ما و عقده های گره خورده در رگ های ناخود آگاه ما است. این نهیب تلخ و تکان دهنده باید ما را از جا برکند و بجنباند؛ مایی که به قول اخوان ثا لث:" فاتحان گوژ پشت و پیر را مانیمبربه کشتی های موج بادبان برکفدل به دریا برده های فرهی، دردشت ایام تهی، بستهتیغ هامان زنگ خورده، کهنه وخستهگوش ها مان جاودان خاموشتیرهامان بال بشکسته..."  26 فبروری- 2011 تورنتوربانی بغلانی       باختری، شاعری لبریز ازآگاهی وتخیل   واصف باختری را در نخستین روزهای پس از آزادی از زندانِ خلقی‌ها دیدم. با نامش آشنا بودم و می دانستم مردی‌ست لبریز از آگاهی‌های پیشینه و تأریخی. از ادبیاتِ پارسی و جهان هرچه بپرسی پاسخت می‌دهد. بعدها با همشهری عیار و آزاده ام روانشاد استاد قاسم خان در شب‌نشینی‌ها و نشست‌های ویژه با استاد واصف باختری از نزدیک آشنا شدم و با بنیادگذاری انجمن دوستدارانِ مولانا جلال الدین بلخی باهم همکار شدیم.دانش گسترده و ژرفِ استاد واصف باختری در زمینه فلسفه شرق و نگاهِ موزاییک و همه‌گیرش در رابطه به ادبیات قدیم و جدید پارسی رشک‌آور است. او تک تکِ آدم‌های نامورِ یک سده اخیر را با نام و نشان می‌شناسد.آن‌گاهی که واصف باختری در یک نشستِ ویژه با فرهنگیانِ شهرِ کابل که در آن دو هنرپیشه تاجک هم حضور داشتند، سخن از تأریخ می‌راند، همه را به اندایشه وامی‌داشت. او از تأریخ نانوشته‌یی سخن به زبان آورد که می‌توانست به نگارش آید و گوشه‌های تاریکِ تأریخِ پر از جعلِ ما را روشنایی بخشد.فلمبردار تاجکی همه گفتار را که بخشی از آن به آن سوی رودخانه هم نگاهی داشت با کمره سینمایی گرفت. دریغا استاد واصف باختری وقتی دانست که همه گفتارش در نوارِ سینمایی گرفته شده‌است، از فلمبردارِ تاجک خواست تا همه سخنانِ برداشته شده را پاک کند.پس از بلند شدنِ صداهای نوِ پارسی از سوی صدرالدین عینی و نیمایوشیج، واصف باختری را می‌توان ستاره درخشانِ شعر مدرنِ پارسی افغانستان دانست. مرگِ نابه‌هنگامِ حیدر لهیب، حضورِ جرقه‌وارِ محمود فارانی و گرایشِ کهن‌سرایانه خلیل الله خلیلی، واصف باختری را یکه‌تاز میدانِ شعرِ مدرنِ پارسی افغانستان کرده است.حضورِ مستقلِ واصف باختری در بنیادگذاری خانه قلم و ادبیات افغانستان می‌توانست بسیار زاینده باشد، زیرا یکی از انگیزه‌هایی که ادبیات ما نتوانست قله‌های بلندی را فتح کند، دولت‌زدگی آن بوده و است.ادبیات کارِ دولت‌ها نیست وبرخلافِ دید نویسنده نامدارِ ما- که گفته بود: اگر وزیرِ فرهنگِ بهتری داشته باشیم، کارِ فرهنگ و ادبیات سامان می‌یابد- به باورِ من ادبیات در نزدیکی با دولت‌هاست که از پویش و زایش می‌ماند.در مورد سروده‌های استاد گفتی‌ست که شعِرهای واصف باختری به بت‌های زیبا و فریبایی می‌مانند که دستِ استادِ ماهری آن را با دغدغه آن‌سان خوش تراشیده اند که دیگر زیبایی فراناسوتی یافته‌اند. عزیزالله ایما سویس-21 آذر(قوس) 1389 خورشیدی   استادباختری این پدر مسلکی شعر مدرن افغانستان ، میداند که سطر هایش گشودگی گشاینده است " پوشش برداری و پوشیده داری را درین وقوع سراییده " است . رابطه بین اشیای واقعی و ایده و تصویر ، در اتمسفیر شعراز ناممکنات حرف میزند ، ستارۀ قرمز در افق شبنامه ها نمیروید ، زخم باستانی وجود واقعی ندارد ، نوشداروی انتقام تا هنوز ساخته نشده است پس آن حقیقتی که شناخت مارا از این زخم و از این شبنامه و از این نوشدارو به بیان آورد ، شکل نمی گیرد در قلمرو حسی (موجود شدنی و ملموس شدنی ) داخل نمی گردد . سطر ها مانند نقاشی کوبیسم آبستره گی می کنند ، زخم و شبنامه و نوشدارو در ذات مستقلانۀ خود زیبایی ندارند . هر کدام حس رنج و بیزاری از خود و از وضعیت را در آدمی بیدار می سازد . اگر زخم و شبنامه و نوشدارو درتاق خانه گذاشته شود ، هرگز حس لذت یا واکنش خوشایند را بوجود نمی آورد. محمد شاه فرهود     ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱ - ۲۴ خرداد ۱۳۹۰رضا محمدی  واصف باختری چه‌ها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت / ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبردنشست عمری در استوای برگ و تگرک / شکیب صخرۀ نستوه را ز یاد نبردبه استواری آن سنگ آفرین بادا / که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد استاد واصف باختری، که از شهر بلخ (یا باختر) می آید، بدون شایبه شناسنامۀ ادبیات و فرهنگ افغانستان امروز است. مردی که استادی را با پیشغام و پسغام به اربابان جراید نیز گدایی نکرده‌است. استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است. مثلاً ما در شعر فارسی به حافظ با آن همه عظمت "استاد" نمی‌گوییم. حافظ خواجۀ شیراز است، چنانکه سعدی و بیدل و حتا فردوسی نیز شیخ و میرزا و حکیم لقب گرفته‌اند. در تاریخ زبان فارسی به آدم‌های معدودی استاد گفته‌اند. مثلاً عنصری یا منوچهری که در عین جوانی "استاد" خوانده می شده‌اند. جایی خود منوچهری دلیل استادی عنصری را سعی می‌کند این‌گونه بیان کند که "عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غشّ و دین اش بی‌فتن".* * * صدا صحبت های اکرم عثمان، نویسنده و پژوهشگرعنصر بی‌عیب باختری در شخصیت شگفتش نهفته‌است.در عصر کوتاهی جان‌ها باختری آخرین بازماندۀ تبار مردان بزرگ است. رند و عیار و جوانمرد و حکیم و این تنها بخشی از عنصر بی‌عیب اوست. استادی که پوستش را در همۀ عمر به هیچ امیرالمؤمنینی نفروخته‌است. در عین ستودگی "دندان زینت‌المجالس شدن" را از دهان بر کشیده‌است. نصیحتی از او که شاگردانش به‌ندرت توانستند پذیرا شوند: دلم نه بنده افلاک شد نه بردۀ خاکز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشتو انسان‌گرایی او "اومانیسم" وارداتی شاملو نیست. انسان‌گرایی او حتا مدینۀ فاضله باستان گرایانه مزدشتی اخوان نیست. و به این خاطر قیاس او با هر دوی این بزرگان نهایت بی‌انصافی است. انسان‌گرایی او از حکمت داستانی شاهنامه و یادگار زریران سرچشمه می‌گیرد. از وداهای حکیمانه که درآن "شاعران شاگردان خداوندند" و از حکمت روستایی که نسل به نسل به دست‌های مدرن روزگار ما رسیده‌است. حکمتی که در آن "برای هر چیز در زیر آسمان وقتی است" از جامعه ابن داوود. حکمتی که بر انصاف و همه‌بینی استوار است، چنانکه در مورد یافته‌های طلایی بگرام ، که اکنون در موزه بریتانیا به نمایش گذاشته شده، این روزها گفته می‌شود. همزیستی آرام چندین فرهنگ از شرق و غرب در یک وقت. حکمتی که مهربانی و مهرورزی سرفصلش است. دانستن این نکته در مرام و بالتبع شعر اوست که او را باز می‌شناساند. وقتی در زندان حتا زندان‌بانش را پاسبانی دیومنش شیطان‌صفت نمی‌داند، که حکیمانه او را چون خود، اسیر سرنوشتی محتوم می‌داند که دیگرانش رقم زده‌اند. و خطاب او نه به پاسبانی خاص که به نوع پاسبان که به کنش پاسبانی در جان نوع آدمی است:  صدا صحبت های لطیف ناظمی، شاعر... پاسبان منا، ای تو خود بند بر پا،زبان بسته،تنها،چیستی، هیچ دانی؟دشنه‌ای رفته در سینه‌ای روزگاریهمچنان مانده بر جایخفته در خون و زنگارهیچ آزرمی از من مبادت!ما ز یک تیره و یک تباریم شحنه می‌داند آیا که زنجیریانشـ همسرایان رگبارهای شبانه ـزیر این آسمانهنان زرین خورشید رابر سر خوان خوالیگر* خوابنیز هرگز نبینندشحنه می‌داند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان...این نوع نگاه در ادبیات ما بی‌نظیر است. انسانیتی که محصول لیبرالیسم مدرن نیست؛ انسانیتی در حیطۀ امر نمادین لاکانی است، که در آن پرسوناژها همه بازتاب یک چهره در آیینۀ نمادینند. شحنه و پاسبان و مرغ نوری و زندانی همه صورت‌هایی از یک شخصند. مثل رستم و اسفندیار، مثل سهراب و رستم که نمی‌توان آنها را درعین تقابل، جدا دانست.  صدا صحبت های شبگیر پولادیان، شاعرمنتها این همه این حکمت بی‌غش نیست. سنت بلخی این حکمت بر درفش کاویانی محور است که هرساله با بهار در بلخ بامی به نشانۀ دادگری و دادورزی افراشته می‌شود. باختری رنج این همه مشقت و حبس و حرج را بر خود می‌خرد تا سیلی گداخته از خشمش را بر صورت بیداد زمانه بکوبد: ای پتک‌ها، ای داس‌ها، گیرید ازین کناس‌هازین تیره‌دل خناس‌ها، دادِ دلِ اهلِ خرد(... ازشعر "خشم"، سال ۱۳۴۲) زندگی جلوه دگر گیرد / گر ستمدیده گان به پا خیزندبر ستم‌پیشگان نبخشایند / با فرومایگان درآویزند(... از شعر "زندگی چیست؟"، سال ۱۳۴۳) اندیشه ندارم اگر این دیوسرشتان / با رشتۀ بیداد بدوزند دهانمبا نالۀ خود شعله برافروزم، اگرچند / چون شمع بسوزند در این بزم زبانم(...از شعر "مرغ گفتار" سال ۱۳۴۳) و خطاب به "شعر" می‌گوید: پردۀ بیداد و زنجیر ستم را پاره کن / از هراس زورمندان پرده‌پوشی تا به کی؟موج شو، سیلاب شو، سیلاب پرجوش و خروش / لرزه در دل‌ها پدید آور، خموشی تا به کی؟(...از شعر "آهنگ رستاخیز"، سال ۱۳۴۳)آدم عافیت‌طلبی مثل من که گوشۀ راحت عالم را به بهانۀ "خلوت‌گزیدگی" محکم گرفته‌است، سخت غبطه می‌خورد، به حال مردی که در اوج روزگار عافیت، قبای سلطانی و وزارت و صدارت را به قیمت آرمانش نخرید. همان وقت طرفه آشکار است که چه بسیار صاحبان اندک ذوقی می‌توانستند از سترونی روزگار با تملق و پرده‌پوشی و حد اقل دم فرو بستن به چارسوی عالم به عنوان سفیر و وزیر مقرر شوند و رند آتش‌نفسی مثل باختری همۀ این مواجب و مواهب را فروهشت تا آدمی مثل من و همگنان من امروز به او عشق بورزند. چراغی را - مثل قهرمان فیلم نوستالژی تارکوفسکی - از سردابی ناممکن در کندترین ریتم تاریخ افغانستان به این سوی آورد، ولو خود به هزار رنج مبتلا شد: ای سیل، بر این مشت خس و خار چه خندیماییم که راه تو گشودیم و گذشتیمو تنها همین کافی بود که در هیئت اسطوره‌ای جاودان باقی بماند. بعدها در روزگار سخت عالم، به لشکر دوم جاهلیت قادسیه نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که برای سوزانندۀ کتابخانۀ جندی‌شاپور و سال‌ها بعد کتابخانۀ نطامیۀ بعداد و خلاصه همۀ این تاریخ پرمشقت بددینی خطاب می‌شد: سلام باد ز ما کاشفان آتش راکه روز اول جشن کتاب‌سوزان است!* * *شعر باختری جدا از این ویژگی‌های حکمی که اثر حال شخصی اویند، استادانه است. کسی که سستی و استواری زبان فارسی را بداند، می‌داند که چرا شعر باختری شناسنامۀ زبانی مردمی است. شعری که در ان حتا حرفی را نمی‌توان جابه‌جا کرد؛ شعری که با خواندنش آدم - البته اگر باسواد باشد - مست می‌شود، مثل همان مستی که خواندن شعر ناصر خسرو و منوچهری به آدم می‌دهد. شعری که کلمات در آن به‌تنهایی جزیره‌های مستقل به‌هم‌پیوسته‌اند. حروف بر مبنای ریتمی روستایی کنار هم چیده شده‌اند. شعر او از زبان‌بازی‌های مسخرۀ بی‌معنی که در آن کلمات تنها برای بازی با هم جناس شده‌اند، خالی‌ است. جناس او از سر فکری شعری است. شعر او معنی دارد. احساسات مهارناشده مردی گلوبریده در کوچه نیست. می‌توان در پی هر شعرش رساله‌ای نوشت، چنانکه می‌توان در پی شعر خاقانی چنین کرد. و اگر دوستان ما برمن بخندند، محقند. چرا که امروز به‌سختی می‌توان ده نفر را یافت که خاقانی را درست بخوانند.شعر باختری مثل شخصیت اوست که قابل مصادره شدن برای هیچ نهاد و حزب و سازمان مردم‌نهاد و مؤسسه‌ای نیست. شعری برای آوازخوانی و ایجاد صلح نیست. شعری برای صلح است. برای جایزه گرفتن در چلغوزآباد فرنگ نیست. مثل فیلم‌های هنری ما نیست که قبل از نمایش در سینماهای وطنی و خانه‌های افغانی به قصد جایزه در جشنواره‌ها در فرنگ به نمایش درآیند و اصلاً ککش هم نگزد که افغان‌ها دیده‌اند یا ندیده‌اند. خلاصه اینکه شعار نیست و این بزرگ‌ترین آموزه‌ای است که می شود از او آموخت. و برای این است که باختری با تیتر جراید نه بزرگ شده‌است و نه فراموش می‌شود. راستی تا نوشته‌ام تمام نشده، بگویم همۀ اینها اگر هم نبود، به خاطر تربیت دوتا از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شاعران معاصر ما، قهار عاصی و خالده فروغ، فرهنگ روزگار ما به باختری مدیون است.* * *خیلی از دوستان ما شاید بر من خرده بگیرند که فلانی پس از اینهمه داعیۀ تازگی به مریدی استادی کهنه‌کار درآمده است. و راستش من به این مریدی، چنانکه پذیرای آن استاد باشد، مفتخر خواهم بود. اندوه برای کسانی مثل استاد باختری فقط این تازه‌قلمان آوازۀ بازاری خیالی شنیده نیست. حد اقل این جمع می‌توانند شعر باختری را بخوانند، بی این که شخصیت و دانش و "دل بی‌غش و دین بی‌فتن اش" را دریابند. اندوه بزرگ‌تر برای روزگار تاریخی ما انبوه ستایشگران نفهم است. آنان که به "هویی" در آوازه‌اند و شیرازه‌شان با "هایی" از هم می‌پاشد.راستش از انبوه این دانایانی که مدح باختری می‌کنند، آدم می‌ترسد. وقتی می‌گویند "باختری و مثلاً ... شاعران بزرگ روزگارند. این است که به فغان می‌آید: من گوهرم ولیک به بازار روزگار / روشندلی نبود که داند بهای مندل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد / این واپسین سرود من است، ای خدای من این شعر را سالها سال پیش گفته بود مضمونی که بعدها دوباره به گفتنش مجبور شد. نسیم آن سوی دیوار نیز زخمی بود / چو از قبیلۀ اشباح خوابگرد گذشتز دوستان گرانجان کجا برم شِکوه / کنون که خصم سبک‌مایه هر چه کرد گذشت...قسم به غربت واصف که در جهان شما / یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت* * *و سرانجام اینکه این ایام به همت باشگاه قلم افغان‌ها در سوئد و اعضای فرهنگ‌پرور آنها بزرگداشتی برای استاد باختری در استکهلم گرفته شد. مجلسی که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من شرکت در آن بود و برآورده نشد. .     منیژه باختری مرد را دریابید...  در دورة اغتشاش فکری و زبان پریشی عده یی، رهیافت نقادانه و نقب زدن بر فکر و اندیشة نخبه گان جامعه و دریافت نمایه های فکری آنان دشوار کاری است و فقط ژرف نگران میتوانند هویت- بدون خدشه- این نخبه گان را از لا به لای درهم تنیده گیهـای سیاسی، برتری جویی و استعمار گرایی شناسایی کنند.پرنیان در این شماره به بزرگداشت شخصیت چند جانبة ادبی، فلسفی و فرهنگی واصف باختری میپردازد. پرنیان نه تلاش در بزرگنمایی باختری دارد و نه باختری نیازمند بازاریابی و ارزشیابی است. او مرد بی ادعای تاریخ ادبیات سرزمین مان است و این را همه گان نیک میدانند. از آنجایی که پرنیان در خط فرهنگی و ادبیات در پویه است و نمایه های ادبی و فرهنگی را میجوید و میخواهد که در شکل گیری هویت ادبی- فرهنگی سرزمینش سهم خود را بپردازد، به این مأمول دست یازیده است.منتقدان در بررسی آثار ویرجینیا ولف معتقدند که رمانهای او کاوش همزمان در زیبایی شناسی آگاهی و در زیبایی شناسی هنر است و سایه این دو بعد در بزرگنمایی آثارش بی تأثیر نیستند. دقیقاً میتوان در مورد آثار باختری نیز چنین گفت که در آنها زیبایی شناسی آگاهی و زیبایی شناسی هنر هر دو حضور به هم رسانیده اند.نبشته، شعر و شخصیت هیچ نویسنده یی در چند سدة پسین تا این حد مورد ارزیابی قرار نگرفته است- و چه داوریهایی هم که صورت نگرفته اند(!)آثار باختری واکنشهای گونه گونی را برانگیخته و هیچگاه به دور از شخصیتش بررسی نشده است. گروهی بر او سنگهای ملامت را پرتاب کرده اند که چرا روزگاری در شام کبود شعر سرخی گفته است؛ گروهی نفرینش میکنند؛ و گروهی هم به ستایشش میپردازند و ارزشنماهای نقد علمی را فراموش میکنند؛ گروهی هم برای به شهرت رسانیدن منِ خود به نقد منفی آثار و شخصیتش دست میزنند. او آماج ملامت و سنگهای نفرین سیاستبازان و دغلبازان و ((مکاران فرهنگی)) نیز شده است. باختری مجرم است و جرم نابخشودنی اش قلم و حافظة پربار و دگراندیشی اش است و جرم بزرگترش اینست که او راهجویان و راه گمکرده گان را بدون هیچ تبعیضی راهگشا بوده است. فقط همین دو جنس جرم کافیست که او را بر دار زنند. عصیانش شعر و جرمش عشق به زبان و سرزمینش است. او با این عصیان و جرم، بارها آونگ دار پندارهای سخیف شده است.در این میان باختری خاموش است و این ((سکوت کشنده)) اش پاسخی برای هر دو ((گروه دوست و یا دشمن)) است. باختری هیچگاهی نتوانسته است برای دل خود بزید، همه برای او تکلیف تعیین کرده و راه نشان داده اند. و چرخ بلند- گیسو سپید خاتون- دروازه های تقویم را به رویش بسته و آنچه را که بایسته بود، برایش به ارمغان نیاورده است.این سرنوشت دگر اندیش بی ادعای سرزمین ماست که در میان یاران و دیار خود بیگانه زیست و در غربت- همچنان- بیگانه تر میزید.در این ویژه نامه کوشیده شده است تا ابعاد گونه گون شخصیت چند بعدی او در لابلای اندیشه ها، پندارها و خاطرات ادبیات شناسان، منتقدان، دوستان و خواننده گان بازتاب داده شوند. هیچ گونه تبعیضی در گزینش نبشته ها نبوده است. مقالتها و نبشته های گرد آمده در پرنیان قبلاً در مطبوعات نشر شده بودند و یا هم به خواهش پرنیان به تازه گی پرداخته شده اند. پرنیان به این مناسبت فراخوانی را به همه نویسنده گان و مراکز فرهنگی فرستاد و چشم در راه ماند. دلیل تأخیر در چاپ هم بیشترینه انتظار نظریات دوستان و منتقدان بود- نه جیب خالی که سوی ما همواره دهن کجی دارد چون مقداری از هزینة چاپ این ویژه نامه ماهها قبل از سوی مرکز تعاون افغانستان و مؤسسة کابورا عنایت شده بود.ما شهروندان معمولی این سرزمین استیم. نه چیزی زیاد و نه چیزی کم. از هیچ نسبت دادنی نمیگذریم. ما مرد را درمییابیم قبل از آنکه بر سنگ گورش گل بگذاریم.پرنیان در نسیج هستی خود تارهای زرین ندارد؛ زبان ادعا بریده باد �   آرزو عرفانمحترم عزیزپور گرامی مواد های صفحه شما بسیار جنبه های اادبی وفرهنگی را دارست سپاس گذارم مستفید میگردم  رهی پارسیبدون شک استاد باختری از قلع های شامخ ادبیات معاصر افغانستان است که در عرصه های مختلف دانش و فرهنگ قلم و قدم زده است. من با آقای کاظمی هم نظرم که، استاد باختری بیشتر شاعر شاعران است تا شاعر مردمان. ننگ بر من باد !نفرین بر من باد !اگر از شما چیزی بخواهم...تنها خواهشی که دارم اینست که به روسپیان سیاسی نیز قرص ضد حامله گی بدهیدتا نسل بی شرفان فزونی نیابد. شعر از خلیل روادی شاعر کردیترجمه از استاد واصف باختری سالار عزیزپورپارسی عزیز! پس از باختری ، روایتی ست متکثر ، پارادوکس و چندصدایی، که شما می توانید روایت هایی حتا متضاد و پارادوکس را در این جا بیابید.یکی از ویژه گی ها این متن همین رنگینی روایت هاست. که بایستی به آن پرداخت وشاخصه ادبیات مدرن را دریافت.  دوست عزیز هوشنگ زکریا خوش آمدید rسپاس از عرفان عزیز و آریایی عزیز       جای نگاهِ امروزین و ژرف در راستای شناسنایی ومعرفی بزرگان ِفرهنگ ،هنر و اندیشه در دفتر زمانه ما خالی است ،و چه دردا و دریغا! فرهیخته گان و دانشوران را به این امر بنیادین و ستر گ فرا میخوانیمو.· ·  پس از باختری/ بخش دومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:22پس از باختری / بخش دوم/ عزیز الله ایما/محمد شاه فرهودvon Salar Azizpour, Sonntag, 19. Juni 2011 um 21:50واصف باختری به عنوانِ چهره شاخصِ فرهنگیِ دورانِ نوِ ادبیاتِ پارسی سرزمینِ ما سال‌ها موردِ توجه شخصیت‌های ناموری بود.مجید کلکانی با باختری برخورد ویژه‌یی داشت، واصف باختری با طاهربدخشی دوست و آشنا بود، استادخلیلی از او به نیکی یاد می‌کرد، احمدشاه مسعود او را در رأسِ شورای فرهنگی اداره‌کنندهِ وزارتِ فرهنگ می‌گماشت- که از سوی وزیرِ فرهنگِ وقت صدیق چکری رد شدحضو‌رِ واصف باختری در رنگ و رونق بخشیدن انجمن نویسنده‌گان نقش زیادی داشتتا رسیدنِ پای طالبان به کابل واصف باختری گرداننده‌گی بیش‌تر محافل و نشست‌های ادبی-فرهنگی را عهده‌دار بود. کم‌تر کتابِ شعری این دوران را می‌توان یافت که خالی از مقدمه واصف باختری باشدبا این همه از نقدِ سازنده‌یی که بتواند نفسِ تازه‌یی به تنِ نیم مرده شعروادبیات بدمد، کم‌تر نشانی بودبا وجودِ تشکیلِ نهادهای نیمه آزاد و دولتی در عرصه فرهنگ و ادبیات، شعرِ این سال‌های به اصطلاح کودتایی ادامه حضورِ شعرِ باختری گاه به گونه تقلیدی آن بود و گاه هم برگشت به گذشته.جرقه‌های "نبوغ" پس از " سلام بر نبوغِ شاعرانه" خاموش می‌گردددرهوای ادبیاتِ آن روزگار بوی نفسگیرِتعلقات حس‌می‌شودبه این ترتیب چراغِ شعرِ واصف باختری در شب‌های شعرِ نوِ مان درخشنده می‌ماند   سالار عزیزپورنکته پندار ها و روایت های آمده در«پس از باختری» به مفهوم تایید و تاکید این روایت ها و پندار ها نیست بل بازتابنده ی تکثر روایت و حضورچند صدایی در متن است که این خود نشاندهنده ی ابطال وسلطه متن می باشد    سالار عزیز! متن ساز دلیر! در دنیایی که افق انتظار و پهنای نوشتارش بسوی یکدست شدن پیش تازانده می شود ،تو در فکر قطعه قطعه کردن متن افتاده ای؟ ... پاره-متن ها و پاره -نوشته ها را کنار هم گرد می آوری ... سالار ،با کنار هم نشاندن توته های نوشتاری به کُلاژ نوشتاری دست یازیده است .من و تو و هرکسی ،هرچی مینویسیم در واقع تکرار نوشته های قبل از خود هستیم ،ما افکار و محتوا را آگاهانه یا غیر آگاهانه ،با نقل قول علنی و پنهان از مراکز بیشمار فرهنگی اقتباس میکنیم.از اینروست که هر متنی یک نوع بینا متنیت و تکرار مکالمه ها و گفتار هاست.است.بینا متنیت همان شگردی است که متن را از استبداد و سلطه و قطعیت بسوی تقلیل و تلفیق رها میسازد. در متن پاشانی که عزیزپور بنام پسا باختری تهیه کرده است، خواسته است بگوید که این هم یک نوع نوشتار است،نوشتاری از جنسGefällt mir · · Teilen · Löschenپس از باختری/ بخش دومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:28Bearbeitenپس از باختری/ خواننده گان گرامی !بخشِ ِ دوم این گفتمان را از یاد نبرید/دو نگاه از خویی،به استاد واصف باختری و نگاه های دگرvon Salar Azizpour, Dienstag, 21. Juni 2011 um 16:12ثریا بهاء   دونگاه از خویی، به استاد واصف باختریوشعری که از فردوسی نیستچوایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد .چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام.اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران ) به کلیفورنیا دعوت شده بود. اما آن شب چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان" باختری به اخوان ثالث پهلو می زند" به این بهانه شوونیسم ایرانی ها را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب به دنیا آمده است. با تأسف که درکشوری که جنگ همه ارزش های فرهنگی وادبی را واژگونه نموده است.واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.خویی، ازمن مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠" بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان. نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت." نگاه دوم: هنگام صرف غذا، بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد" باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد، چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مبادایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.ایران هست! اما دوملیون تن ایرانی از ایران به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور، جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد. اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟ چه نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟ وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان فریاد بر می دارند که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟ کدام وطن ؟ کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟پس از آن شب خواستم دونگاه خویی، بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم ٠lاحسان سلام ای عوام کالانعامسخن گفتن در باب شخصیت ادبی و مقام علمی استاد واصف باختری در توان من نیست ، اما به رسم ارادت و اشارت، چند نکته یی را در بارۀ طنزاندیشی و طنز پردازی استاد به این بحث اضافه می کنم.سخن از منظومۀ طنزی «بیان نامۀ وارثان زمین» است. این اثر، از ماندگار ترین آفرینش های استاد در حوزۀ ادبیات طنز افغانستان و به ویژه شعر طنز است. این سرودۀ بلند، تصویر طنزآمیز برهه یی از حکمروایی زشتی و پلشتی هاست که شاعر را به عصیان و اعتراض کشانده است. تازیانۀ طنز و تسخر در این اثر بر فرق کسانی فرود می آید که قهرمانان ضد ارزش استند. طنز استاد باختری در این مقام، به پاسداری ارزش ها برخاسته است و بی گمان به هدفش رسیده است. در بیان نامۀ وارثان زمین، عناصر طنز به گونۀ زنده و پویا در متن اثر نفس می کشند و درونمایه با قالب و شیوۀ پرداخت همخوانیی تنگاتنگ دارد. در این خامه، طنز موقعیت و طنز کلامی با هم آمیخته اند و لحن طنز در بستر افقی و عمودی شعر پایکوبی می کند. این طنز، تأمل برانگیز، گزنده، پرخاشگر و تلخ است. شعلۀ نیشخند در آن زبانه می کشد.خندۀ تلخ طنز آن گاه گوش عبرت را پاره می کند که زنگ شگرد های طنزی به صدا درمی آیند. بازی با واژه ها، پارادوکس های لفظی و معنایی، طعن و استهزاء و تهکم، بیان معکوس و وارونه گزینی، پارودی سازی، ناسازگاری و تناقض درونی، قیاس امور ناسازگارو ترکیب سازی های غریب و ... از شگرد هایی استند که در این منظومه جلوه نمایی می کنند.ویژه گی های که دربیشترینه سروده های استاد باختری وجود دارند، در این سرودۀ طنزی نیز جایگاه شان را حفظ کرده اند، از جمله: باستان گرایی، آشنا زدایی، تلمیحات، نماد و اسطوره، فلسفه گرایی و....در بیان نامۀ وارثان زمین، طنزیت و ادبیت چنان با هم تندیده اند، که یک تن شده اند. شناخت و نقد فراگیراین اثر ماندگار فرصت و توانایی بیشتر می طلبد تا بدان پرداخته شود. به باور من عصیان و اعتراض استاد طنز پردازمان در این اثر، آن گاه به اوجش می رسد که در روایتی می گوید:و نیز بدانید ای عوام کالانعامکه جماع جز با منکوحۀ مشروعهاز معاصی کبیره است.و اما، مانه با سرپوشیده ییبل با چند«چیز» جماع کرده ایم و می کنیم و خواهیم کرد:جغرافیاتاریخفرهنگزیرا اینها را از اموال لامالک می پنداریم              عزیزالله ایما   واصف باختری به عنوانِ چهره شاخصِ فرهنگیِ دورانِ نوِ ادبیاتِ پارسی سرزمینِ ما سال‌ها موردِ توجه شخصیت‌های ناموری بود .مجید کلکانی با باختری برخورد ویژه‌یی داشت، واصف باختری با طاهربدخشی دوست و آشنا بود، استادخلیلی از او به نیکی یاد می‌کرد، احمدشاه مسعود او را در رأسِ شورای فرهنگی اداره‌کنندهِ وزارتِ فرهنگ می‌گماشت- که از سوی وزیرِ فرهنگِ وقت صدیق چکری رد شدحضو‌رِ واصف باختری در رنگ و رونق بخشیدن انجمن نویسنده‌گان نقش زیادی داشتتا رسیدنِ پای طالبان به کابل واصف باختری گرداننده‌گی بیش‌تر محافل و نشست‌های ادبی-فرهنگی را عهده‌دار بود. کم‌تر کتابِ شعری این دوران را می‌توان یافت که خالی از مقدمه واصف باختری باشدبا این همه از نقدِ سازنده‌یی که بتواند نفسِ تازه‌یی به تنِ نیم مرده شعروادبیات بدمد، کم‌تر نشانی بودبا وجودِ تشکیلِ نهادهای نیمه آزاد و دولتی در عرصه فرهنگ و ادبیات، شعرِ این سال‌های به اصطلاح کودتایی ادامه حضورِ شعرِ باختری گاه به گونه تقلیدی آن بود و گاه هم برگشت به گذشته.جرقه‌های "نبوغ" پس از " سلام بر نبوغِ شاعرانه" خاموش می‌گردددرهوای ادبیاتِ آن روزگار بوی نفسگیرِتعلقات حس‌می‌شودبه این ترتیب چراغِ شعرِ واصف باختری در شب‌های شعرِ نوِ مان درخشنده می‌ماند   سالار عزیزپورنکته پندار ها و روایت های آمده در«پس از باختری» به مفهوم تایید و تاکید این روایت ها و پندار ها نیست بل بازتابنده ی تکثر روایت و حضورچند صدایی در متن است که این خود نشاندهنده ی ابطال وسلطه متن می باشد  محمد شاه فرهود سالار عزیز! متن ساز دلیر! در دنیایی که افق انتظار و پهنای نوشتارش بسوی یکدست شدن پیش تازانده می شود ،تو در فکر قطعه قطعه کردن متن افتاده ای؟ ... پاره-متن ها و پاره -نوشته ها را کنار هم گرد می آوری ... سالار ،با کنار هم نشاندن توته های نوشتاری به کُلاژ نوشتاری دست یازیده است .من و تو و هرکسی ،هرچی مینویسیم در واقع تکرار نوشته های قبل از خود هستیم ،ما افکار و محتوا را آگاهانه یا غیر آگاهانه ،با نقل قول علنی و پنهان از مراکز بیشمار فرهنگی اقتباس میکنیم.از اینروست که هر متنی یک نوع بینا متنیت و تکرار مکالمه ها و گفتار هاست.است.بینا متنیت همان شگردی است که متن را از استبداد و سلطه و قطعیت بسوی تقلیل و تلفیق رها میسازد. در متن پاشانی که عزیزپور بنام پسا باختری تهیه کرده است، خواسته است بگوید که این هم یک نوع نوشتار است،نوشتاری از جنس کنارهم نشینی.جانشینی بسوی سلطه آفرینی و قطعیت میرود و اما همنشینی جا را برای رها شدن و جذب بنمایه های متفاوت مهیا میسازد. متن زمانی به آزادگی میرسد که زمینۀ فرسایش نیت مؤلف و تولد تأویل های خواننده را فراهم سازد. کلاژ و تلفیقی که بنام پس ازبا ختری شکل گرفته است می تواند به حیث نمونه ای از یک متن موزائیک و رهاشده از چنگ مؤلف به خوانش درآید. کنار هم نشاندن پاره-متن ها در کلیت خود نوعی از تولید یک متن جدید است که بوسیلۀ خوانندۀ متون (عزیزپور) انجام یافته است.متونی که با صدا های متفاوت در زمانهای متفاوت بروی کاغذ آمده اند،اینک در زمان دگر با شگرد دگر بار دگر بروی کاغذ (شیشۀ دیجیتالی)می آیند.  بر گرفته از نگرشی بر گامِ بی توقفبانو فروغ می‌نگارد: «شعر واصف باختری، هم تاریخ است، ‌ هم مبارزه است و مقاومت است، هم گذشته است، ‌ هم امروز است، هم آمیزش گذشته و امروز است و هم فرداست که با زبان نمادین و زبان ابهام‌آمیز ارائه می‌شود.» زبان ابهام‌آمیز و نمادین، به کاربستن واژه‌هایی که از بارِ معنایی ژرفی بهره دارند، باستان‌گرایی، ترکیب‌های درخشان در شعر، بیان روایتی و داستانی و... از ویژه‌گی‌های شعر استاد باختری‌اند که به آن پرداخته شده است     .  برگرفته از نبشته ی:واصف باختری،در انزوای ترس و تردید/کابل پرس/افراسیاب  نفد ادبی در رسانه های ما، خصوصی است وقومی ومنطقه ای  باری که سردبير کابل پرس، کوشيد ، نقد ادبی را از زبونی و حقارت برهاند و آنرا به جايگاه اصلی اش ، يعنی نقدی متکی بر دانش بشری، آفاقيت و جامعيت برساند؛ دريغ که بهاری مستعجل بود ؛ ايکاش روزی نقد واقعی ، جای تعارف و تزوير را بگيرد !واما اين نوشته با يک سروده واصف باختری که گويا در ديار غربت انشاد شده و تبصره ای برآن پايان می گيرد ، سروده از وبسايت کابل ناتها برداشته شده :الااختران !شب دشنه در مشت /از نردبان افق پله در پله بالا و بالا کشانید /تن سرد و سربین خود را /و خورشید مصلوب را سرنگون/ ساخت / از اوج باروی خاور/الا اختران آخر از گوهر آفتابید/اگر شدز کو پال رویینهء شب/جگرگاه خورشید پاره/نگویم که کیفر ستائید/همین بس شما را/اگر نعش خونین او را ز چنگال شب وارهانید/الا اختران آخر از گوهر آفتابید. / شاعر گرامی ميگويد ، شب با دشنه اش ، سينه آفتاب را شکافته است ؛ ای ستارگان شمااز شب انتقام ستانيد و آفتاب را نجات دهيد! گمان ميبرم ، منوچهری دامغانی ، هزار سال قبل ، همين مضمون را آورده است !و شبيه اين مضمون هزاران بار، از سوی همدوره گان استاد باختری و متقدمان بازسازی شده !مگر« شعر آفتاب نمی ميرد» خود شاعر، مماثل اين مضمون را در خود ندارد؟و اين که شب ، نماد بدبختی و پتياره و آفتاب ، نماد آزادی و سپيد بختی است ؛ کودکان دبستانی هم اين مقوله را ميدانند!واما اين که اختران ، تعبيری برای جوانمردان، آزادگان و سلحشوران باشد ،بر شاعر ، خرده نتوان گرفت!پس از باختری/بخش سومvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 20:07پس از باختری/ نبود حتا حضورجدی نقد سنتی/بخش سومvon Salar Azizpour, Donnerstag, 30. Juni 2011 um 15:00پس از باختری/نبود حتا حضور جدی نقد سنتی/بخش سومبه اجمال نکات آمده در دوبخش را به گونه ی فشرده به شکل زیر می توان خلاصه کردــ باختری، شاعر نیماییـــ باختری، شاعرنیمایی به مفهوم دقیق کلمهـــ باختری، شاعر متاثر از اخوان ثالثـــ باختری، شاعر سخنور وفلسفه دانـــ باختری،شاعرِ ِ شاعرانـــ باختری، در برزخِ ِ انزوا وترســـ باختری، بی بدیل ترین استاد زمانه یی که بیشترین شاعران معاصر در برابر ش زانو زده اندـــ باختری ، پدر معنوی شعر مدرن افغانستانـــ باختری،شاعر مشکل سراـــ باختری،شاعر اسطوره پردازـــ باختری ، از دنیای شاعرانه تا دنیای واقعیـــ باختری، شاعر طناز و ژرف اندیشـــ باختری ، شاعر نماد ها و نمود ها بیشرینه نگاه ها ی آمده میان تقریظ وتعریض، میان ستایش و نکوهش، میان برزخی از گفتن ونگفتن، میان ادای دین وخورده گیری در نوسان است.به استثنای موارد اندک،افزون ترین نگاه ها در داربست گفته های سنتی وتعارفی جا باز می کنندو یا به خاطری خالی نبودن عریضه به قلم آمده اند، از یاد داشت ها و برداشت هابر بنیاد رویکرد های جامعه شناسانه گرفته تاتذکرات بدیع محورانه، بیشترینه در سطح متن لغزیده اندو کمتر به ژرفنای و پهنای متن به مفهوم امروز ین آن راه یافته اند،بر بنیاد چنین نگرشی ،حتا از حضور جدی یک نقد سنتی ــ هنوز که هنوز است ــ بی نیاز نیستیم  نبود حتا حضور جدی نقد سنتی  یکی از ویژگی ها ی نقد سنتی،نقدمؤلف محور است ویا مؤلف خدا .نقدهایی که برمبنای زنده گی نویسنده تدارک دیده می شود ویا بر بنیاد ساختار های جامعه شناختی و روانشناختی و حتا تاریخی،آثار نویسنده گان ِرامورد نقد قرار می دهند،درگستره ی نقد شعر پارسی دری می توان از محمد بن قیس رازی نام برد، در جایگاهِ ِنخستین منتقدسنتی.قیس راری ازدانشمندان ونویسنده گان سده ششم وهفتم هجری است. زادگاهش بنابر گفته خودش شهر «ری»بوده است. کتاب المعجم فی معاییر الشعار یکی ازآثار اوست و در برگیرنده ی سه مباحث مختلف به ترتیب ذیل می باشد:عروض،قافیه،نقد شعر.در نگارش این اثر ازآثار پیشینیان از جمله:از حدایق السحر وطواط و غایت العروضین سود برده است. نام برده ،ویژگی های نقد سنتی را چنین بر می شمارد:بدان که شعررا ادواتی است وشاعری رامقدمانی که هیچ کس لقب شاعری را نزیبد، اما ادوات شعرکلمات صحیح و الفاظ عذب و عبارات بلیغ ومعانی لطیف است که چون در قالب اوزان مقبول ریزند و در سلک ادبیات مطبوع کشند، آن راشعر نیک خوانند و تمام صنعت جز باستکمال آلات وادوات آن دست ندهد وکمال شخص، بی سلامت اعضاء وابعاض آن دست نبند.به همین گونه اگر بر بنیاد وشاخصه های نقد سنتی رویکرد ِ ژرف داشته باشیم، نمی توان کمترین نمونه ی دقیق آن را در میان نبشته های اهالی قلم ،پس از باختری یافت،با وجودی که بیشترین این گفتاورد ها در داربست نقد سنتی باز تاب یافته است که شتابزده گی ونگاه ِگذارا عمد ه ترین شاخصه این نوشته ها ویاد داشت ها و داوری ها را می سازدپس از باختری/ بخش چهارمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:39چشم انداز ِ نگاه دگر، پس از باختری/بخش چهارمvon Salar Azizpour, Montag, 18. Juli 2011 um 09:38چشم اندازِ ِنگاه ِ دگر، پس از باختری/بخش چهارمvon Salar Azizpour, Samstag, 2. Juli 2011 um 00:50نگاهِ یک دست ، یک سو نگرو یک سان بین ، میان متن، کتابت و کتاب، و اثر ،کمترین تمایزی را در نظر داشته است. در حالی که کتاب در بهترین و در بدترین حالت اش نشانی از کاتب را بر می تابدو این در حالی ست که متن در چهار راهی پر از نشانه ها، خود را به کوچه حسن چپ می زند و در آیینه ی از تکثر و در رنگین کمانی از نگاه ها رها می شود. درچند صدایی ها وپرسش ها در تعبیر ها وبرداشت های متعدد به تعداد مخاطبان و خواننده گان. بر بنیاد چنان نگاهی ،طرح فراروی از باختری برایمان مطرح نبوده است و اگر بوده ،در میان داعیه های کلی بافانه واظهار نظر ها ی غیر مسؤولانه و فخر فروشانه ویا مرید و مراد پرورانه ،اعتبار و ارزش خود را از دست داده است. و این در زمانی ست که دیدگاه مدرن در زبان شناسی،نشانه شناسی ،فلسفه،نقد ادبی،سیاست،و جامعه شناسی نگاه و فضای دگری را پیشکش نسل نوین ساخته است.از همین رو فاصله گرفتن از سنت هاو درآمیختن با سنت ها ، به ویژه در دوره های گست، طبیعی ترین واکنش نسل هاست .«برای به پیش رفتن،ناگزیر از نگاهی دوباره وچند باره و دقیق به قله های شعر مدرن ویا به تعبیر برخی شعر امروز هستیم. شعری که دغدغه ی نماد گرایی چون:بودلر وسیاسی بودن همچون:آراگون وفلسفی بودن نظیر: هولدرین و میهن دوست بودن چون: شیموس هینی را باخود به گونه ی دگر تجربه کرده است «وظیفه نفدامروز، نشاندنِ نوعی داوری وقطعیت، به جای قطعیتی دیگر نیست. جوهره وماهیت این نقد در ارائه ی گفت وگویی خلاصه می شود که امکان داوری های گونا گون را مهیا می کتد  نکته ی دیگری را که می توان در نقد امروز و پسا مدرن به آن پرداخت ، افشای آن مضامین پنهانی است که از نظر نیت ِ نویسنده نیز پنهان می ماند. این به آن معنی است .زبان در عین حال که ابزار افهام و تفهیم است ، وسیله سؤ تفاهم و کتمان نیز است ــدر نقد سنتی ما در پی دریافت نیت مؤلف هستیم . در نقد امروز ،نیت مؤلف دگر برایمان مطرح نیست. در نقد دیروز ما در پی کشف ،آخرین منظور خدا وعقل کل بوده ایم.در نقد امروز چنین نیست. در نقد دیروز مؤلف یگانه خالق اثر و پخش اثر به شمار می رفت. در نقد امروز این خواننده و مخاطب است که در کنار مؤلف ،خواننده ومتن را تولید می کند . هر چند مؤلف و نویسنده در ایجاد متن جایگاه ِخود را دارد .در فرجام ، این خواننده است که اهمیت دارد. پس از نظریه ی «دریافت »که جایگاهِ خواننده را در تولید و دریافت متن برجسته می سازدنقد مدرن هم به مثابه ی یگانه معیار و ملاک نقد ادبی و دانشگاهی اعتبارش را از دست می دهد.و دگر نقد ادبی در ادبیت متن خلاصه نمی شود . . .  شعری پارسی پس از باختری جای خود را در بازی های زبانی و کلامی در کثرت نگاه ها، درکثرت زبان ها ، لحن ها، گویش ها،سپیدی های متن،بینامتنی ها،در طنز ها، ایروتیک ها ، متن های پارادوکسی ها خالی کرده است از همین رو ، کارنامه ی شاعرانه و ادبی باختری از یک نگاه به تاریخ پیوسته است و از سوی دگر در موزاییک ِاز فضای شعر هزار وچند صد ساله در یکی از قله هایی شعر پارسی دری صعود می کند.پارادوکس میرایی و نامیرایی شعر باختری در همین فضای پارا دوکسی آن نهفته و پنهان است. بر این بنیاد ،فراروی و عبور از باختری به شعر پسا باختری به معنی عبور از شعر مدرن ،ساختار گراو متمرکز و توقف در سمبول و استعاره می باشد،Gefällt mir · · Teilen · Löschen  Arash Khorasan Poor, هارون راعون, Saadat Panjshiri und 9 anderen gefällt das. آرش آذیش سالار نازنین به دور از اغراق وخوش آمد گویی های دوستانه ، نوشته ی تان با همه ی موجز بودن دفتری از توضیح آ گاهی های نوین ادبی است... دست مریزاد02. Juli um 11:30 · Gefällt mir Roya Afsonاستاد گرانمایه ام جناب عزیز پور.بحث جالبی را پیش کشیده اید شعر را که هم جنبهء تخنیکی و فنی دارد و هم جنبهء عاطفی ، احساسی و تخیل، کی میتواند نقد کند شعرا و ادبا یا مردم که پاسدار اصلی زبان و فرهنگ سر زمین خویش اند و هر شعری را سینه به سینه، به نسلهای بعدی انتقال میدهندو در کنا ر این نکته، نکتهء دیگر اینکه ایا یک فرد را در یک زمان معین که ظهور میکند میتوان کلیت فرهنگ و هنر و ادبیات یک سرزمین نامید؟..وآنقدر کیش شخصیت پرستی را برای او بزرگ ساخت که دیگران در پهلوی وی ستاره های کوچکی هم به شمار نیایند، که متاسفانه در جامعهء ما چنین بوده و است، چرا ما شخصیت سازی را آنقدر بزرگ میسازیم که هر چیزی را به خوب و بد مطلق تبدیل میکنیم و خودی را خوب مطلق میگویم و آنرا که مورد پسند ما نیست بد مطلق؟02. Juli um 11:34 · Gefällt mir مجیب مهرداد جناب عزیزپور گرامی را درود می فرستم. نوشته بسیار خوبی است. امیدوارم این نبشته را تطبیقی تر بسازید. یعنی حالا فتح بابی شده است. پس از این اگر مصداقی تر به این تحول بپردازید خیلی عالی می شود. این را که اگر بوطیقای نیما ها و شاملو ها و باختری ها متحول شده است جانشین آن چی بوطیقایی است و مشخصات این بوطیقا و عناصر آن چیست؟02. Juli um 12:34 · Gefällt mir مجیب مهرداد امیدوارم روی شعر جوان در دهه هشتاد نوشته های ارزنده تان را بخوانم چون در میان نسل پیشین شمار آمانی که می نویسند خیلی کمی اند و همین شما ها غنیمت های هستید برای نوشتن در باره دو نسلی که ما تنها با یکی از این نسل ها آشنایی داریم و با نسل پیشین تنها با کتاب های پراکنده که حالا خیلی کمیاب شده اند./ درود02. Juli um 12:36 · Gefällt mir · 1 Person Salar Azizpour مهر داد عزیز :با سپاس از شما .این بخش چهارم از شمارمتن هایی ست که مکتوب می شود و به صورت کتاب الکترونیکی آماده چاپ است. نکاتی تذکر یافته شما در بخشِ ِ های پایانی کتاب درج است .02. Juli um 12:42 · Gefällt mir Salar Azizpour سپاس از حضورصمیمانه زینت عزیز02. Juli um 13:16 · Gefällt mir Salar Azizpour حیدری گرامی تشکر از یاد کرد تان02. Juli um 13:17 · Gefällt mir Salar Azizpour دوست فرزانه ام آذیش عزیز : برای پیشبرد یک ردیکرد جدی و. بنیادین ، نیاز به همکاری همه فرزانه گان وادب پژوهان را دارم. سپاس از محبت تان02. Juli um 13:21 · Gefällt mir Salar Azizpour رویا ی عزیز:خرسندم که نکاتِ بسیار مهمی را در پیوند به نقد و جایگاه ِ نقد امروز اشاره داشته اید02. Juli um 13:32 · Gefällt mir Salar Azizpour حکیمی عزیز:زنده باشی دوست گرامی02. Juli um 17:27 · Gefällt mir Aman Poyamak سلام و خسته نباشید به سالارپور عزیز نفس تان گرم تر از این باد.03. Juli um 05:26 · Gefällt mir Salar Azizpour پویامک عزیز،چشم بسوی بیشتر رویکرد شما عزیزان ژرف اندیش وفرهنگ پرورم03. Juli um 07:13 · Gefällt mir Salar Azizpour احسان الله ادیب دوست فرهیخته ام،سپاس از حضور تان03. Juli um 07:36 · Gefällt mir محمد اسلم سلیم دوست گرانمایه سالارعزیز پور متن بسیار دقیق وماندگار را خواندم که باید یک کسی با آن می پرداخت که شما این مسولیت بزرگ را آعازگرید واین پرداخت ها آثار ماندگار تاریخ زبان وادبیات کشور ما است نوی گری ونو آوری برای شما موفقیت آرزو دارم03. Juli um 11:51 · Gefällt mir Salar Azizpour همشهری فرزانه ام جناب محمد اسلم سلیم، با رویکردِ ژرف به من افتخار بخشیدید. سلامت و سر فراز باشید03. Juli um 12:32 · Gefällt mir حسین پویا سخن سالار گرامی ! بحث جالبی بود . ممنون03. Juli um 14:37 · Gefällt mir Salar Azizpour هدفمند عزیز:سپاس از یاد کردتان03. Juli um 14:53 · Gefällt mir Salar Azizpour پویای فرهیخته دوست فرزانه ام سپاس از رویکردتان03. Juli um 14:54 · Gefällt mir M.s. Farhoedروشنفکر و منتقد افغان یعنی سقراط،و سقراط "کسی که نمی نویسد"عزیز پور می خواهد سوژۀ دکارتی را برهم بزند و بگوید که من "می نویسم"نوشتن همان فضایی است که در فرهنگ روشنفکرانه و ادبی مان تیره و تار مانده است.کسی که در قرن بیست و یکم می نویسد،نمی تواند نیندیشد و نپرسد،و این اندیشیدن و پرسیدن را هم بالای خود و هم در مورد دیگران بکار نبرد.نوشتار "شعر پس از باختری "برای من به نوشتار رضا براهنی شباهت دارد که در خطاب به پروانه ها اصطلاح "پسا نیمایی"را بر خویشتن خویش بکاربست،واین عبارۀ پساباختری از سوی عزیزپور بر خویشتن خویش تطبیق میگردد.چرا پس از باختری؟مگر نسل ما ادامۀ استاد باختری در روشهای مدرن نیستیم؟عزیز پور مینویسد تا بگوید که من شاعر و نویسنده ی بعد از باختری هستم.کجای عملیۀ نوشتن(شعر و نثر)سلار به تمایز و تفاوت توقف کرده است؟گمان دارم که سالار در فضای پسامدرن قلم میکوبد و باور ندارد که هنوز این فضا را پست مدرنیزم بنامیم.در حالی که پیش از ژان فرانسوا لیوتار این چارلز جنکس بود که مرگ معماری مدرن را درآثار سال های 1975 و 1977اعلام کرد و اصطلاح پست مدرن را برای معماری جدید بکار برد و بدنبال آن در سال 1986 اصطلاح پست مدرنیزم را مطرح کرد همانگونه که اصطلاح مدرنیزم وجود داشت ...پس از جنکس،فلاسفۀ پاریس بیشترینه به فضای پسامدرن گرایش یافتند تا چسپاندن یک ایزم بر آن.... عزیز پور نیز در فضای پسا مدرن می نویسد ،فضایی که ساختارش شکسته است،ساختی که عناصرش را تلفیق و تنوع تشکیل میدهد.خوانشی که از متن درین فضا صورت می پذیرد ،جدا از قرائت های مدرن و پیشن است.معرفت شناسی و هستی شناسی درین روش و نگرش ،گریزنده و پاشان است،زنجیرۀ دال-مدلول (سوسوری)جایش را به حرکت و جهش دال های سرگردان رها می سازد.( دریدایی) رابطۀ سوژه/ابژه به فضای ویرانسار انتقال میابد ،فضایی که کارکرد زبان در آن"نتیجۀ تفاوت ها"نیست بل نتیجۀ "تفاوط ها"ست یعنی تفاوت زبانی و تعویق معنایی.در فضای مدرن (شعر مدرن ،نقد مدرن ...)معنا،حقیقت،زیبایی ...در مرکزیت متن ،قبلاً موجود است یعنی ارجاعی است بسوی عقل مؤلف ،در حالی که به نگرۀ پسا مدرنی ها منجمله سالار عزیزپور (که نمیدانم خودرا پسامدرن میداند یا هنوز هم از این اصطلاح میترسد)مسألۀ معنا،زیبایی،حقیقت وعیره نمود های روانشناختی و معرفت شناختی به حرکت و توقفی ارتباط میگیرد که از تولد خواننده در تولید معنا و زیبایی منشاء میگیرد.03. Juli um 17:08 · Gefällt mir Salar Azizpour چنین است حکایت ،دوست هم باورم ، محمد شاه فرهود.من می نویسم با باور هایی که آن را نهادینه کرده ام وزیسته ام، اگر ننویسم مرده ام . برای من نوشتن یعنی نفس کشیدن و حضور داشتن است. آن چنان حضوری که در آن نفس می کشم و خودرا تولید می کنم به تعداد ِنگاه ها و باورهاو در این میان الفبای نوشتن برای من ،خطر کردن است . چنان است حکایت دوست هم باورم.03. Juli um 17:34 · Gefällt mir Ilias Saboory خواندم و استفاده بردم درود بر شما03. Juli um 19:42 · Gefällt mir Salar Azizpour صبوری عزیز:نویسا وپر کار بمانید03. Juli um 22:21 · Gefällt mir Salar Azizpour دوست دانشورم جناب قاضی زاده گرامی ، درود برشما03. Juli um 22:48 · Gefällt mir Salar Azizpour سلام عزیز درود برشما04. Juli um 00:22 · Gefällt mir Salar Azizpour شاعر گرامی ودوست فرزانه ام هارون راعون عزیز خوش آمدید و سپاس از حضورسبز تان04. Juli um 23:14 · Gefällt mir Salar Azizpour همشهری عزیز ودوست شاعرم جناب پنجشیری درود برشما04. Juli um 23:15 · Gefällt mir  Schreibe einen Kommentar ...Gefällt mir · · Teilen · LöschenEhsanullah Haidari und Arezo Erfan gefällt das.Salar Azizpour ممنون شما، دوست فرهیخته ام عرفان عزیز18. Juli um 09:49 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan توصیف عالی ما باید هر پرزه نوشته ای محترم باختری را نگهداری کنیم بدون شک لسان سوچه دری را در معرض خطر میبینیم شما بااین خدمت تان هزار سال زنده باشید18. Juli um 09:50 · Gefällt mirSalar Azizpour شرمنده ی لطف ومهربانی بی پایان شما، خود را در خور این همه ستایش و جایگاه نمی دانم18. Juli um 10:03 · Gefällt mirArezo Erfan شنیده بودم که اسانهای خوب زیاد اند اما باید انها را جستجوع کرد که عمر یاری نمی کند واینکه تصادفا اشخاص خوب با ما مقابل میشوند ما خوش شانس هستیم من به شخصیت والای شما واقعا افتخار میکنم18. Juli um 10:10 · Gefällt mirSalar Azizpourدوست فزرانه ام عرفان عزیز! به باورِ بارت:متن هر گز یک مکالمه نیست، مخاطره یی نیست، نه تعرض، نه اخاذی، نه رقابت گویش های فردی، متن جزیره ی کوچکی در میان در یای روابط مشترک انسانی است، سرشت نا اجتماعی لذت را نشان می دهد ویا شاید به باور من:...Mehr anzeigen18. Juli um 10:35 · Gefällt mir · 1 PersonSalar Azizpour حیدری عزیز سپاس از حضور تانپس از باختری/ بحش پنجمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:59بوطیقای پس از باختری/بخش پنجمvon Salar Azizpour, Montag, 18. Juli 2011 um 08:43دروازه های بسته ی تقویم به عنکبوت بگوییدبه آن زبان که بجز راویان باد ندانندـ نسیج هستی خویش ـجذام هندسی خط وسطح فاصله رابهر کرانه بگسترمیان زاویه ء لحظه ها ی تشنه ء صبحوبر صحیفه دیوار های سبز بشارترواق خانه ما بارگاه فتح توباداگر به نیمه شبی دیدیکه در گریز شبیخونیان منطق نورشکیب خانه نشینان ـ سکوت پردگیان ـبه گوش پنجره ها گفتصدای نبض نجابت خموشتر باداودست حادثه نوزاد بذر رابط رازبام فاجعه افگندبه سوگواری ما خنده ات دریغ مبادمبادت از " نفس سرخ ابرها " بیمیکه بانگ رعد شبا هنگامنه از قبیله ء صحرا نشین توفانهاکه از تبار عقیم خطوط فاصله بود به عنکبوت بگوییدرواق خانه ی ما بارگاه فتح تو باد یکی از وِیژه گی ها و مولفه های شعر سنتی«کلاسیک و مدرن»عمدتن شعر موضوع است. اگر شاعر کهن با ارجاع به موضوعات معینی در ارتباط با یار و می و یا مسایل اخلاقی و عرفانی شعر می سرود، در شعر نیما جای آن ها را عمدتن مطالب اجتماعی می گیرد. تا شاملو در این راستا به درد مشرک می رسد و فروغ به تولدی دیگرو باختری به آفتابی که نمی میرد ، نقب می زند ، در حالی که در شعر در وضعیت پسا مدرن ،به تعبیر ی محمد شاه فرهود :زنجیرۀ دال-مدلول (سوسوری)جایش را به حرکت و جهش دال های سرگردان رها می سازد.( دریدایی) رابطۀ سوژه/ابژه به فضای ویرانسار انتقال میابد ،فضایی که کارکرد زبان در آن"نتیجۀ تفاوت ها"نیست بل نتیجۀ "تفاوط ها"ست یعنی تفاوت زبانی و تعویق معنایی.در فضای مدرن (شعر مدرن ،نقد مدرن ...)معنا،حقیقت،زیبایی ...در مرکزیت متن ،قبلاً موجود است یعنی ارجاعی است بسوی عقل مؤلف . در شعر مدرن در بهترین صورت اش رابطه دال و مدلول سوسوری به جایش باقی است از نمودار ویژه آن از «دروازه های بسته ی تقویم» می توان نام برد.هرچند این شعر از نمادین ترین شعر های معاصر است که فضای دال و مدلولش ، ذهنی ترین فضا ی غیر واقعی شاعرانه را بر پا داشته است .ساختار گرایی شاخصه ی دگر این شعر را می سازد و این شعربا آن همه فضای ذهنی و نمادین و در مواردی غیر قابل دسترس یکی از ساختار گرا ترین شعر معاصر زبان ادبیات پارسی دری است.پایان بندی و نکته یی آغاز این شعر با این بیت «به عنکبوت بگویید». روندِ تکرار ،تاکید و انسجام را در این شعر را قوت بیشتر از پیش می بخشد.Gefällt mir · · Teilen · LöschenIlias Saboory und Arezo Erfan gefällt das.Arezo Erfan بسیار عالی سپاس از پست چنین مطالب ارزشمند18. Juli um 08:49 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز! سپاس بی پایان از رویکرد و یادکرد شما فرهیخته گرامی18. Juli um 09:08 · Gefällt mir · 1 PersonSalar Azizpour باید ددهانی کردکه بخش های نخستین این متن در چهره نما پیدا و در دسترس خواننده گان فرهیخته و گرامی قرار دارد18. Juli um 09:14 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan عزیز پور محترم من همیشه این معلومات های ارزنده را از صفحه شما مخوانم وبعضا بر میدارم در دکومنت نگاه میدارم اما این سایت را اگر زحمت نشود اضافه معلومات دهید ممنون تان میشوم مثل همیشه ممنون18. Juli um 09:18 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز!فیسبوک خودم ویا به برداشتی جهره نما و یا رخنمای که من درآن می نویسم وهمین اکنون در اختیار شماست18. Juli um 09:25 · Gefällt mirArezo Erfan سپاس گذارم برای من هم همین طریقه بهتر است از زحمات تان واقعا سپاس گذارم18. Juli um 09:31 · Gefällt mirSalar Azizpour سلامت باشید، دوست گرامی18. Juli um 09:32 · Gefällt mirSalar Azizpour عرفان عزیز، بخش چهارم این متن را در اختیار شما قرار دادم18. Juli um 09:42 · Gefällt mir · 1 PersonArezo Erfan سپاس گذارم استاد محترم ونهایت ارجمند18. Juli um 09:44 · Gefällt mirSalar Azizpour دوست شاعر صبوری گرامی سپاس از یاد کردتان19. Juli Juli um 10:55 · Gefällt mirبوطیقای پس از باختری بخش ششمvon Salar Azizpour, Sonntag, 31. Juli 2011 um 19:34بو طیقای پس از باختری/ بخش ششمvon Salar Azizpour, Dienstag, 19. Juli 2011 um 12:53بو طیقای پس از باختری در شگرد گرایی،چند صدایی،هنجار گریزی های نحوی ودستوری،تمرکز زدایی و نا پیوسته گی شگلی،بازی زبانی،تمامیت زدایی ، ساختار شکنی،کنایه و تاویل ومعنا گریزی خلاصه نمی شود. بو طیقای پس از باختری در برگیرنده ی تمامی فرم ها، قالب ها،ژانر ها ،شگرد ها ونگاه هایی شاعرانه از آغاز تا امروز می باشد که چنین نگاهی به هیچ صورت توجیه کننده ی نا آگاهی ها ،سهل انگاری ها ،آسان پذیری ها ،تنبلی های ما نمی تواند باشد برعکس آن . چنین فضایی از یک شاعر می خواهد که با تمامی ابعاد شعر و شاعری از شعر کلاسیک گرفته تا نیمایی و شاملویی دقیفن آشنا باشد چرا که بدون یک چنین آشنایی ، دست یابی به متن ها امروز ممکن و میسر نمی شود . چه رسید به نوشتن چنین متن ها درحالی که بیشترینه سروده هایی باختری در فضای کلاسیک به جولان در آمده است و در داربست شعر سنتی ،نیمایی و سپید نفس می کشد واز تنگنا ی فضای فراتر ازآن رنج می برد چنان مبادمباد بشکند ای رودها غرور شماکه اين صحيفه شد آغاز با سطور شماشبان تيرة لب تشنه گان باديه راشکوه صبحدمان ميدهد حضور شماهزار دشت شقايق، هزار چشمة نوشبشارتيست ز آينده های دور شماچه شادمانه به کابوس مرگ میخنديددو روی سکه هستيست سوگ و سور شماشکيب زخمی مرغابيان ساحل راتوان بال عقابان دهد عبور شمامباد خسته شود دستهای جاری تانمباد تنگ شود سينة صبور شمامباد سايه ابليس سار وسوسه هاشبی گذر کند از کوچة شعور شمامباد تيره مردابيان تبيره زندمباد بشکند ای رودها غرور شما   گنج بادآوردهای فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟آن یل گردن فراز پهنة ناورد کو؟سرخرو، نی سرخ جامه، سبز چون روح بهارآن که پیش دشمنان رنگش ندیدم زرد کو؟با زبان بیزبانی داستانپرداز بودآن نگاهان نجیب، آن چشم غمپرورد کو؟ای کدامین دست ناپیدا ز پا افگندیشکو چنان درد آشنای دیگر ای بی درد کو؟آن که شبهای سترون را به خاکستر نشاندآن که پیغام بلوغ عشق می آورد کو؟دفتر سرخ شهادت را دلارا شاه بیتآن به سوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟   جهنم است، جهنمجهنم است، جهنم نه نیمروزانستگلوی کوچه چو دلهای کینه توزانستبه هر کرانه که بینی کفن فروشانندکه گفته است که این شهر جامه دوزانست؟لباس زال، سزاوار پیکرش باداکنون که رستم ما نيز از عجوزانستسلام باد ز ما کاشفان آتش راکه روز اول جشن کتاب سوزانست   خطابه های مردم! کاش امشب مست می بودم بی خبر از هرچه بود و هست می بودم های مردم، هیچ می دانید؟ راست می گویم زانچه هستم، زانچه دیدم بی کم و بی کاست می گویم های مردم روزگاری می فروشان تمام شهر- آن شهری که از من بود و از من نیست- وام دار جوش نوشانوش بی فرجام من بودند لیک حالا شحنه خون ریز است و من از ناگزیری رهسپار کوچه های سبز اما سرد افیونم های مردم، ما رانده از درگاه تاریخیم گرچه نقال دروغ آهنگمان هر لحظه ای در گوش ما گوید که چونان ماه نخشب، ماه تاریخیم لیک هرگز نبض تاریخی که از آن گفت و گو داریم آیا بوده مان در دست؟ های مردم، شرم مان بادا اگر یکبار دیگر دست روی دست بگذاریم و بنشینیم تا هلاکوی دگر از مرز های دور بیگانه کیفر بومسلم از عباسیان گیرد های مردم نیمه مستم راست می گویم راه دیگر نیست یا بدین سانی که هستیم و بدین سانی که فرمان می دهد دشمن در کران برکه های پاک و روشن تشنه باید بود یا بدان سانی که باید بود و فرمان می دهد میهن بر جگر گاه پلید خصم دشنه باید بود های مردم، راست می گویم زانچه می دانم زانچه می بینم بی کم و بی کاست می گویم    از میعاد تا هرگز... ازان جزیره برون آی،‌ای جزیره‌نشینکه اشک آینه‌هاحباب طوفان شدپیام سبز گیاهان ز یاد باران رفتو تیر لحظۀ امیدبه هرزه‌پویی برگ خزان به خاک نشستبه‌ ناکجایی دنیای مرده‌گان پیوستو مرغ نام نجیب تو‌ای خجسته‌ترینبه داربست کبود فسانه‌های کهنبه‌باغ کاغذی یاد‌ها نشیمن ساختنه راهبی، نه جذامی، ازان جزیره برون آیازان جزیره که هر نخل بر کرانۀ آنصلیب مرگ پیام‌آوران خورشید استازان جزیره که هر سنگ و سنگ‌ریزۀ آنبه زهر شسته خدنگیستکه آشیانۀ مرغان رابه‌روی گسترۀ زرد مرگ می‌ریزددران جزیرۀ خاموش موریانۀ ترسکتاب روح ترا برگ‌برگ خواهد خوردگزافه‌گوی‌ترین روز را که می‌گفتینگین افسر زرّین روزگارانستخود از سلالۀ ظلمت بودتبار تیرة شب را سپاس ننگت بادز هرزه‌تازی این شبروان درنگت بادازان جزیره برون آیدر آبگینه نگنجد غرور سرکش موجشکست تاک فرو‌خفته دور باد از توکه نخل‌های بلند ایستاده می‌میرندازان جزیره برون آیگمان مبر که در آن‌جا نیزتهیست جای یهودا کنار سفرۀ توگمان مبر که در آن‌جا نیزسرود خویشتن خویش را شباهنگامزچشم سایۀ خود پنهانبه‌گوش باد توانی‌گفتازان جزیره برون آیشکوه سبز گیاهان باغ فردا رابه کار گیر و سلامی به آفتاب رسانبه‌سوی روشنی سرخ سرنوشت بران           ...وآفتاب نمی میرد   وسایه گفت به بادچه روی داد که شهربلند قامت بالندهستبر بازوی توفندهکه هرگذرگاهشرگی زپیکر هستی بودکنون فتاده زپایو هرگذرگاهشرگ بریده ء جنگاوریست خون آلودچه روی داد که آهندلان صخره شکنبسان پیکره ها، نقش ها، عروسکهاستاده اند در آنسوی شیشه های زمانتناوران همه گویی که سنگواره شدندو چهره ها همه آیینه های تیره ء مسخو پای ها همه چون نبض مرده گان قرونودست ها همه چون دشنه های زنگ آگینونامها همه گی بنده ، بنده زاد، غلاموچشم ها همه چون شیشه های رنگ آگینو خشم ها نازایو خوابها سنگینسپیده های دروغین به چشم ها چیرهگرسنه گان بیابانراببین چگونه به تصویر نان فریفته اندو دلقکان نگونمایه بر تکاور ننگکشیده روسپی آرزوی خویش به برنه هیچ بادی از سوی خاوران برخاستنه هیچ ابری در سوگ آفتاب گریستزبس به جنگل باور هاکلاغهای دروغ آشیانه بگزیدندمباد در تب پندار های تیره ء خو یشفراز برج گمان دیده بان خواب آلودبه روی پیک سحر نیز در فرو بنددو سوگوار ترین مرغیگانه عاشق جنگلبه روی چوبه ءدار آشیان بیارایدوسایه، سایه ء اندوهناک سرگردانشنید پاسخ آوای خویشتن از بادبه بی گناهی گلهای سرخ دشتستانو خواب سبز گیاهان گریستن تا کیبه باغ قرن گذاری کنکه چتر آبی کاج و نگین نیلی برگودست کوچک هر سبزهترا به به جنگل سبز امید میخوانندشهاب زود گذر شد اگر ستاره ء توستاره ء دگری آفتاب خواهد شدو آفتاب نمی میردبرو بپرس زمرغان بیشه های کبودزتیر خورده پیام آوران توفان هاز آشیانه به دوشان دشتهای غرورکه راه جنگل سبز امید میدانندبرو بپرس مگر راه دیگری هم است ؟برو بپرس در این راه رهسپاری است ؟وسایه گفت به همزاد خویش آری است
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 4:20  توسط سالار عزیزپور  |