آه
آه
دیوانه شدم
کاش!
تنهای تنها رویای توبودم.
رویای دست نیافتنی
در آغوش تو می بودم
و در آغوش تو می ماندم
همیشه و برای ابد
یوسف من، یوسف من، یوسف من
کشتی مرا!
ای دل نادان
آرزو کیاهی
جستجوکیاهی
از وقتی که گمشدۀ خود را یافتم، یوسف خود را کسی که برای بار نخست و نخستین بار مرا با احساس عاشقانه آشنا کرد و کسی که از نگاه ها و دستانش، احساس خود را خواندم.
دیگر هیچگاه رهایم نکرد؛ درخواب و بیداری، در حضر و سفر، در بدترین لحظات زندگی همراه و همیار و یاورم بود؛ دستم را گرفته و دستگیری ام نموده است.
این داستان، روایتی است از دنیای واقعی من ودر واقع، دنیای واقعی ما که صد ها پرده بر آن سایه افگنده و از هزار و یک شب آن، حتا یک شب آنرا کس نمی داند.
این داستان، گشایش راز زندگی ماست که باید سر انجام گشوده می شد. هنوز ماه عسل وصلت دوبارۀ مان را درست نیاغازیده بودیم که آدم های دیگر وارد دنیای ما شدند؛ دنیایی که تجربه و حوادث آن واقعاً برای مان غافل گیر کننده بود؛ هم برای من و هم برای یوسف!
این شاید نخستین داستانی باشد که بیشتر از یک نویسنده دارد.
من با اضافۀ یوسف، یوسف به اضافۀ من، یک سیب و دو نیم!
از خود متنفرم، بیزارم، بیزار، بیزار!
همگی تصور می کنند، زنی بدکاره ام؛ نمی دانم در خوابم و یا بیدار!
جهانی که در آن تنها چراغ های سرخ چشمک می زند، پشت ویترین ها و مردان در پله های مختلف این جهان در جستجوی اطفای شهوت شان پرسه می زنند و همه چیز ما در جهان امروز حیثیت کالا را یافته است.
عشق، عاطفه و مهربانی روی دیگر این نمایش است که محتوایش را از دست داده است.
در نزد بسیاری ها، دامی گشته برای شکار آدم ها...
هنرمندان دیوار نویس می دانند که: ((ما دیگر نمی دانیم که هستیم.))
((من وجود دارم، اسمم فلانی است، در نیویارک زندگی می کنم.)) نشانه ها حاملان معنا هستند.
اما امروزه این گونه ((برچسب ها)) مشکلی را حل نمی کنند: ((من وجود دارم؛ اما نه اسمی دارم ونه حرفی برای گفتن.))
امر فرا سیاسی به محل مناقشه بدل می گردد و این گویای انحلال و درجۀ آمیزش همۀ مقولات فرهنگی است که اکنون خود را درعالمِ بی ساختار به نمایش می گذارند.
امر فرا جنسی مرز میان مرد و زن را از میان برمی دارد.
امر فرا زیبایی شناسانه، مرز هنر و هنرمند را از میان برمی دارد.
هنگامی که همه چیز به معنای چیز از دست رفته- سیاست، بدن، جنسیت باشد، امر فرا سیاسی دقیقاً به این خاطر به جا می ماند تا نا پدیدی آن همه را نشان دهد.))
حال به زنان آموخته می شود که خواهان همه چیز باشند تا میل و اشتیاق به هیچ چیز نداشته باشند تا جنس زن به عنوان جنسی دارای حقوق و لذات برابر و ((زن به عنوان ارزش)) را به وجود آوردند.
میدانی یوسف؟ بابر پسر کاکایم است، سکۀ سکه. آدمِ بدی نیست، زمانی خواستگارم بود، بیست سال پیش از آن روز می گذرد. سال های بدی نبود.
کسان زیادی می خواستند با من عروسی کنند.
یکش هم تو بودی یادت هست یوسف!
میان این همه خواستگار ها خود را گم کرده بودم، تنها به دنبال تو بودم، توهم فرار کردی، فراری!
بگو، بگو یوسف چه کنم؟ که دلم می ترکد، منفجر می شوم، دیوانه می شوم. لعنت بر مه، لعنت بر ایمیل، لعنت بر تلفون، لعنت بر کمپیوتر!
باید پاداشِ علاقمندی بیست سال، بیش از امروز، دیگران را، من جبیره کنم.
باید پاداش زن بودن، پاداش آدم بودن را تنها من بپردازم. چه گناهِ نه نبخشیدنی از من سر زده که جبران کردنی نیست! و بخشیدنی نیست!!
پس از دو سال باز هم به کابل آمدم. دیدن مادرم، برادرم، خواهرم، اصلن دیدن تو، تو! دلم می لرزد، هنوز دلم پشتت می لرزد!
می فامی یوسف! دگر همیش بهانه است. تنها می خواهم تو را ببینم و سرم را روی شانه هایت بگذارم و تو برایم شعر بخوانی و قصه بگویی! ومن صدای قلب ات را بشنوم!
لطفن مره رهنمایی کن! یوسف! اگر نی دیوانه می شم، باورکن! اگه ده امریکا این آدمه مهمان نمی کردی، شاید به این روز گرفتار نمی شدی.
چه بگویم! مه خو از اول گفتم، به هرکس و ناکس مهربان نباش!
ده غمشان می مانی!
مه خو گفتم ای آدم از همو آدم های شله است که می شناسی شان!
مشکلات ات زیاد می شود!
امروز کابل سالهای 1360 نیست. می دانی منظورم چه هست –چه کنم که تصورش را نداشتم، آدمی با این تحصیل و مقام!
می فامی چه میگه! صدقۀ سرا پایت شوم، حالا که تو را یافتم خود را یافتم و گم شدۀ خود را. ایله دادنی ات نیستم، سرم هم اگر بره!
اگر پشتم نگردی، خود کشی می کنم و می نویسم بخاطر رویایم خوده کشته ام که بد نام شوی. به زنم به فامیلم به همگی گفتم که توره دوست دارم و فدایت می شوم.
24 ساعت ایمیل پشت ایمیل، تلفون پشت تلفون...
پیام پشتِِ پیام دیوانه ام کرده، نمی دانم چه تصور کرده است و چه تصویری از مه داره!
یوسف گناهِ بزرگی کرده ام که به این مصیبت گرفتار شدم.
آیا! پاداش انسانیت همین اس!
وقتی که از امریکا به مه تلفون کرد که تنها هستی، گفتم بلی، گفت کار ات دارم و یک گپِ خاص برایت می گویم، گفتم بگو!
وقتی یک زن حرف کسی را بشنود، گناه کرده، گوش برای چیسست؟ زبان برای چیست؟ انسان برای چیست؟
اگه ده امریکا ای مردکه را مهمان نمی کردم و به حرف دلش گوش نمی دادم به چنین روزی شاید گرفتار نمی شدم.
باید چنین باشد؟
- مه خو گفتم رویا که این مردها به صدها نیرنگ آشنا هستند!
نیت شان را بعد ها می فهمی!
یوسف! می دانی- وقتی که ده امریکا به مه زنگ زد و پرسید کی هست؟ گفتم تنها هستم. گفت خوب هست که تنها هستی! گپ های زیادی دارم که باید برایت بگویم، از همان وقتی که مه خواستگارت بودم، عاشقت هم بودم، همیشه به فکرت بودم، غرور تو، زیبایی تو، چشمان تو، اندام تو مره بی خود کرده که هیچگاه به خود نیامدم.
- من هیچ چیز نگفته و تنها به حرف هایش گوش دادم.
می گریست به مانند طفلی که از درد بی مادری بگرید و یا واقعن عاشق باشد!
برایم تعجب آور بود که مردی به این پختگی مانند طفل یتیمی بگرید. او با گریۀ خود مرا بر انگیخت؛ اما احساس محبت و عشقم پیش تو بود و من در برابر او و احساسات اش خلع سلاح بودم و چیزی نداشتم در بدل آنهمه التماس و اظهار محبت!
از اینکه قلب انسانی را جریحه دار ساخته بودم، احساس نا راحتی می کردم و احساس گناهکاری و اما از سوی دیگر نمیشه یک دل و صد دلبر می داشتم و این احساس آخر برایم غیر قابل تحمل بود. ...
بیست سال پیش یادت رفته که طلبگارت بودم، تو قبول نکردی، به نظرت نیامدم، غریب بودم، ا زخانوادۀ سر شناس نبودم، دلت به حالم نسوخت.
حتا در این بیست 20سال مره یاد نکردی. حالا ایله دادنی ات نیستم.
20سال انتظار، 20سال درد، دوری و هجران، 20سال دَرُم دادی و دلت به حالم نسوخت. از رنج و درد فراقم، همگی خبرداره که چگونه 20 سال در آتش فراقت سوختم و خاکسترشدم.
جز هیکل نا توان، چیز دیگری از من نمانده و تقصیر از توست که مرا در آتش هجرانت نشاندی. به کی بگویم که چه برمن گذشت!
مه برش گفتم مانند تو مه ده ها طلبگار داشتم، خی باید همرای تمام شان ارتباط بگیرم، بخاطری که می خواستند همراه من عروسی کنند و از طرفی، مه حالا شوهر دارم و اولاد دارم، حالا وقت ای گپ ها نیست و دیگر تو مره دوست داشتی؛ اما مه خبر نداشتم و این تقصیر من نیست.
می فهمی برایم چه گفت!
نی ای گپ هاره نزن، اگه نی خوده می کشم.
تو هر عقده و عقیده اگر داشته باشی به مه مربوط نیست!
بابر را تو می شناسی، اندام بسیار ریز ریز، بایک بادِ هوا از جا بیجا می شود.
پدرش از خورد ظابطان صحیه بود. شاید عقدۀ حقارت مقام پدرش، ذهنش را منحرف کرده باشد و او با این حس تحقیر کلان شده و با بسیار زحمت تحصیلات خود را تمام کرد به فکر ازدواج افتاده بود؛ آنهم با من.
خدا کند که مریضی ات خوب شده باشد وآن سی دی را هم خریده باشی و بشنوی بیادم.این موسیقی است که ترا در من جاری می سازد. در شادی در اندوه و در تمام لحظاتی که نفس می کشم.و زنده هستم.نفش هایم ترا عبادت می کند وبه یاد تو می تپد.
رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 100
بعد از تلفون هایت زیاد به یادم می آیی، دلم تنگ شده و کمی نا را حتم امروز، نمی دانم چرا؟
رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 101
عزیزم سلام!
امید که خوب باشی، مصروف بودم، نمی شد تلفون هایت را بگیرم، عفوکن، جانم خدا حافظ، رویایت، یوسف من، ایمیل شماره 102
عزیزم!
تلفون هایت را اکنون گرفته نمی توانم، صبا به کار می آیم، اگر توانستم تماس می گیرم.
رویایت، یوسف ایمیل شماره 103
عزیزم سلام!
امید، خوب باشی، امروز دوست اسپانیایی من آمد قصه کردم بسیار خوش شد، بغلم کرد، تمام قصۀ نامهربانی هایت را هم کردم، گفت: خی چرا همرایش گپ زدی
رویایت، یوس من ایمیل شماره 104
عزیزم!
خواهش کردم که تلفون نکن تا به چند وقت طاقت کن که عادت کنیم
بی از او می توانی طاقت کنی
ایمیل شماره 105
تمام قصه ات کردم دوستم دلش سوخت به من گفت که چرا پس گپ زدی؟ مزاحم!
ایمیل شماره 106
سلام، امید خوب باشیی، مصروف بودم، نامه یی فرستادم نشد تا سه بجۀ تان به کار بودم علی آمد
ایمیل شماره 107
دیگه از سیاست به مه نگو، عصابم خراب میشه.
هموتره از مه دور کرده از او نهایت نفرت دارم، خودت هم می دانی!
ایمیل شماره 108
عزیزم! همین لحظه فال حافظ را خواندم
که غزل راز نهان بر آمد. ص 125
اگر داشتی بخوان
ایمیل شماره 109
جانم!
حیف که نیستی می دیدی ام که یک لباس سبز جلا دار پوشیده ام و می خواستم به آغوشت بیایم.
شمارۀ ایمیل 110
اولین بار است که نازم دادی، کشتیم، فدایت شوم، مه هم جانم میرم مهمانی!
ایمیل شماره 111
عزیزم!
نا آرام بودم، از انتحاری یی که در کابل صورت گرفت، خواستم احوالت را داشته باشم.
ایمیل شماره 112
سلام عزیزم، امید خسته نباشی زشت گفتمش، با علی جنگ کردم همه چیز گفتمش هیچ نگفت
هیچ نمی فهمد، لچک اس، آدم بی آب و بی آبروست!بیایید شهری برای خود بنا نهیم. و برجی را که سرش به آسمان برسد
ایمیل شماره 113
من یوسف هستم.اگردبیرباشی،خط نیکو داری و بر سخن قادر باشی و تجاوزکردن در خط به عا دت کنی وبسیارنبشتن نیز عادت کنی.تا ماهرتر باشی بر نبشتن ... و در نامه باید که بسیار غرض ومعانی در اندک مایه سخن به کار بری.
سال 1352 خورشیدی کودتای داوود خان بود، با عجله از خیرخانه به پارک زرنگار رفتم، همرای بس های ملی بس.
اعلامیۀ تغییر نظام شاهی به جمهوری از طریق لودسپیکر پارک زرنگار پخش می شد.
آنسوتر تانک ها اطراف قلعۀ ارگ را در محاصره گرفته و صاحب منصبان و شماری از مردم، حلقه های گل را به گردن سر بازان می انداختند.
پایان حاکمیت های شاهی و خانوادگی را مردم جشن می گرفتند.
قلعۀ ارگ (جایی که کلکانی ها به شهادت رسیده بودند) در انتظار خون خانوادۀ داوود خان و ترکی بود.
به نزدیکی جادۀ پشتونستان رسیدیم، تبصره های مردم و خبرهای سرچوک، چاق بود. درمیان مردم مردِ مسن و آراسته و مؤدب، از آیندۀ کشور ابراز نگرانی می کرد.
جاده ها پر از مردم گروه گروه، سربازان، تانک ها به شهر ریخته بودند و مراکز قدرت نظامی را در محاصره گرفته بودند و من نوجوان بی تجربه خوش بودم که داوود خان رفیق پدرم است و از گفتن این جمله احساس غرور می کردم؛ اما پدرم ناراحت بود و می گفت کار خوبی نشد، پادشاه آدم خوبی بود.
بعد از این، جنجال پیدا شد، یادم آمد از توصیۀ چند روز پیش پدرم که برای برادرم می گفت: مظاهره نکن که اگر کدام گپ داری به مه بگو، من به پادشاه می گویم.
خانۀ ما در دامنۀ خیرخانه بود، اطرافش خالی، خالی و خانۀ ما از باغ بالا به مانند تخمی، سپید می زد.
امروز سالگرۀ پسر کاکایم است، دیگ شیر جای آنسوتر عده یی را مشغول داشته، برای تهیۀ کیک و ترتیب کیک و کلچۀ مهمانان شماری از خودی ها در درون اتاق نشسته اند و شمار جوانان و بزرگان در تراس خانه، بالای چوکی ها نشسته اند. پدرم، کاکایم.
همگی آمادگی نوشیدن شیرچای با کیک و کلچه را داشتند.
- من و یوسف دنیای دیگر داشتیم، در پی خلوتی بودیم، ایام نوجوانی بود و آغاز چشم بردک ها و دل سپاری ها. از منزلی به منزل دیگر رفتم.
پس از خنده و شوخی، دوباره برگشتیم.
یوسف بی هیچ ترسی اولین پیالۀ شیرچای و قاب کیک را پیش رویم گذاشت، دست و پایم می لرزید، از شرم سرخ شده بودم، قلبم می تپید به حدی که تصورش را نداشتم.
خاله، عمه، مادر و پدرم را و برادران و خواهرانم را ار یاد برده بودم.
غرق در چشمان یوسف بودم، تصور می کردم که تنها یوسف است و خانۀ خالی از همگان، چقدر دیگران فراموش کرده بودم، عملن دیگران را از یاد برده بودم و نمی دیدمشان.
وقتی از منزل برادرم به منزل خودمان رفتیم، یوسف آمد، دستم را به سوی خود کشید و با تماس دشتش، آتش به جانم افتاد، لرزه به جانم افتاد، تکان خوردم، سرخ شدم، ضربان قلبم تمام وجودم را به لرزه در آورده بود. دلم می خواست دستانش را بر دور گردنم بیاویزید.
من تازه نو جوان شده بودم و یوسف جوان بود. در چهره و سیما و چشمان یوسف آرزوهای خود را می دیدم و آرامش خود را. ...
مکتب مریم
بخش دوم
به یوسف تلفون کردم و گفتم کجاهستی؟
یوسف گفت: خانه.
گفتم: باش چند لحظه بعد تلفون می کنم و ساعت ده صبح، پیش روی رستورانت خوشه بیا!
دیدم در ساعت موعود، یوسف سوار تکسی آمد. پس از احوال پرسی، در یک تکسی کهنه در عقب چوکی راننده نشستیم.
راننده از آیینه، ما را نگاه می کرد. لباس سیاه پوشیده بودم و چادر سیاه نازک به دور گردنم آویخته بودم.
یوسف دستم را گرفت وسر خود را به رخسار چپم گذاشت.
با تماس سرش، سرا پا می سوختم، راننده از آیینه تماشا می کرد و می دید که چه می کنیم و ما هر دو حضور راننده را فراموش کرده بودیم.
من به یوسف گفتم: کاش در یکی از رستورانت ها در همین نزدیکی ها می نشستیم و قصه می کردیم، به یوسف گفتم کجا می ریم، یوسف گفت: می ریم، دور نیست، نزدیک است، به نزدیکی شهرنو.
یوسف احساس می کرد که تمام مردم شهر، ما را تعقیب می کنند و تمام دنیا همچنان!
نزدیک هوتلی که تازه ساخته شده بود، تکسی ایستاد. داخل هوتل شدیم، یکی به دنبال هم؛ از راه باریک که اطرافش با گل ها آراسته شده بود، عبور کردیم. راه زینه و پله های آنرا یکی به دنبال هم گذشتیم و به دفتر رهنمای هوتل رسیدیم. دو جوان شیک و بلند قامت ایستاده بودند. شناسنامه ی ما را خواستند. یوسف شناسنامه ی ما را به رهنمای هوتل داد و اتاقی را کرایه گرفتیم، برای یک شب، اصلن برای همان لحظات کوتاه هم آغوشی. هنوز در اتاق درست جابجا نشده بودیم که گارسون آمد. چیزی برای نوشیدن نمی خواهید! شربت لیمو خواستیم و پس از لحظه یی هر دوی مان لخت مادر زاد شدیم؛ برهنه، برهنه، مثل آدم های بهشتی، مثل آغاز زایمان ما، آغاز پیدایش و تولدی دیگر، همدیگر را به آغوش گرفتیم و بوسیدیم. تلفون های پی در پی، یوسف را مضطرب کرده بود، می گریستم و می گریستم.
فراموش کرده بودم که عروسی کرده ام. احساس کردم، شب عروسی ما است، انگشتری یی را به دست یوسف کردم، انگشتری به نشانه ی (ی) و (ر) و علامه ی سیمرغ، به یاد چنین روزی!
در همین لحظه بود که یادم آمد، خاطرات بیست سال پیش از امروز که در خانه ی خود مان بودیم و یوسف برایم شعر می خواند و ما همه زیر صندلی نشسته بودیم و اولین بار بود که کسی تنم را لمس می کرد و آن نخستین باری بود که احساس محبت کردم، سرا پایم لرزیده بود و وجودم را آتش گرفته بود. پس از آن روزی نبود که در رفت و آمد از مکتب، یکدیگر را نبینیم و چشم در چشم هم نداشته باشیم.
آهنگ معین (پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش) را می شنیدم که خبر رادیوی آزادی از انتحاری می گفت و شمار تلفات، تقلب در انتخابات و نا امنی های بیشتر ولایات افغانستان. ...
روز های آخر، پیش از آنکه یوسف کابل را ترک گوید، به خانه ی ما آمده بود، شعر همان آهنگ (شنیدم از اینجا سفر می کنی) برایم داد و آخرین باری بود که درکابل دیدمش، اشک بر چشمانم جاری شد. اولین و آخرین امید و آرزویم کابل را ترک می گفت، چند روز پیش هم شنیده بودم که یوسف کابل را ترک می گوید، آنقدر گریسته بودم که تاب گریستن را از دست داده بودم.
هیچ وقت آنروز تلخ و تار را از یاد نمی برم که زنگ خانه به صدا در آمد. زن کاکایم بود، همراه با قرآن مجید! هنوز سپیده ندمید بود، دنیا تاریکِ تاریک بود و پدرم مشغول تلاوت قرآن. زن کاکایم پدرم را غافلگیر کرده بود، پدرم یک مرتبه جواب شان داده بود؛ اما این بار به روی قرآن و سوگند به قرآن، پدرم را وا داشت که تصمیم جدی بگیرد.
مرا خواست، دست و پایم می لرزید، خون در جانم خشک شده بود. چنان برهِ بی گناهی بودم که بدست قصاب بی رحمی سپرده می شدم.
دانشگاه:
از میان سر و های درختان گذشتم، با ظواهری وعده گذاشته بودم، وقت و ناوقت برایم ایمیل می کرد. از وقتی که در یک محفل خودمانی که زنها و مرد ها باهم بودند سر خوردم و او مرا در رقص با یکی از نزیکانم دید که مست بود و شراب خورده بود، از آن به بعد، نشانی ایمیل و تلفونم را از کسی پرسیده بود.
در آن محفل دامن کوتاهی پوشیده بودم و سپیدی های اندامم معلوم می شد. همرای کسی که رقصیدم از پاکستان می شناختمش. با او بسیار صمیمی و خودمانی بودم. ظواهری از آن به بعد مرا آرام نگذاشت و هر روز ایمیل می کرد. فضای دانشگاه بسیار آرام بود. محصلان با شماری از اروراق و کتاب های در دست در رفت و آمد بودند و از کنار ما می گذشتند. وقتی که نزدیکش شدم، سلام ادیبانه یی کرد با ادای فرهنگی!
بعد از ادای احترام، خواهش کرد که به موترش بنشینم؛ اما من قبول نکردم. رفته بودم که بپرسم از مه چه می خواهد!
در درازچوکی های دانشگاه نشستیم، یکی در برابر هم. ناگهان عکسم را گرفت، تکان خوردم، مضطرب شدم که چرا عکسم را می گیرد؟ پرسیدم، او می خواست با این ترتیب به من نزدیک شود؛ اما برایش گفتم که عکسم را پاک کند و برایش گفتم تا عکس را پاک نکنی همرایت گپ نمی زنم.
صدای تلفون بود، تلفون یوسف! تکان خوردم، تعجب کردم که چرا در این وقت اساس برایم زنگ زده است. در تمامی اوقاتی که خطر مرا تهدید می کند زنگ یوسف می آید.
بعد از آن به ظواهری گفتم: مه می رم که نا وقت نشود.
می دانی ظواهری برایم چه گفت؟
می فهمی چرا دوستت دارم؟
از وقتی که در آن محفل دیدمت، همرای آن پاهای سفید و برهنه.
از همان روز در انتظار روزی بودم که ترا در آغوش بگیرم و شب را بامن بگذرانی.
پس از خدا حافظی-
- به خانه نا رسیده، به من نوشت: افسوس که از چنگم فرار کردی. به پای خودت آمده بودی. افسوس! افسوس!
حالا نمی دانم در آغوش که هستی! از پیشم مفت رفتی اگه دلت نمیشد چرا آمده بودی؟ به پای خودت! دلکت بود، می فامم!
ظواهری آدم معروف و با نام و نشان است. می شناسی یوسف او را!
که زمانی گوینده ی تلویزیون بود؛ اما نمی دانم که در درون این آدم موقر و آرام، چه تلاطمی از توطیه و رذالت موج می زند.
من با نام و نشانش بازی خورده بودم و تصور می کردم، آدمی اس که به گپ می فامه و اگر همرایش گپ بزنم... شاید از آن به بعد، مزاحمم نشود.
چه می فامیدیم! چه هیولایی در درون این آدم آرام نهفته است.
ظواهری یک شخصیتی دارد که ما می شناسیم و همه ی مردم ظاهرن او را می شناسند.
اما شخصیت پنهانی و واقعی نیز دارد... که بر خاسته از عقده ها و محرومیت های دوران کودکی و نوجوانی اش است و برخاسته از نگاهی است که نسبت به زن ها دارد.
به گفته ی فروید ضمیر پنهانش به گفته ی یونگ ضمیر قومی اش و به گفته ی ژان لکان پاره ها شخصیت اش و من پیدا و پنهانش را.
ساعت یازده ی پیش از چاشت، پیش فاکولته ی حقوق ایستاده بودم. آمد و گفت بریم! اینجه گپ زده نمی توانم. مه گفتم: مه جای دگه رفته نمی توانم و اصلن جای دیگر نمی رم. در همان نزدیکی ها دراز چوکی بود بنشینیم. هر قدر اصرار کرد قبول نکردم و برایش گفتم: اینجا برادر زاده هایم است و حال می آیند؛ فقط یک و نیم ساعت وقت داریم.
بعد گفت: همه چیز را گفت: و گفت که تِیپ ات خوشم می آید. مثل تمام مرد ها که همیشه برایم گفته اند، باز گفت: به من ارتباط داشته باشم. تو ره از دوران فاکولته دوست داشتم و از دوران فاکولته بسیار گپ های دیگر.
باز سرم پایین بود که با موبایل خود عکسم را گرفت. هرقدر گفتم پاک کن، گفت: نمی کنم. باز خوده نزدیک کرد و می خواستم تلفونش را از دستش بگیرم، بعد خوده دور کرد، باز یگان گپ دیگر گفت.
گفت این پای مقبولت را نمیشه... باز که گفتم می رم، خدا حافظی نکرد تا روز بعد گفت. همین طور ماند تا امروز تا امروز و این تاریخی که برایت نو می نویسم، جگر خون شدم. آرمان به دل رفت. ای کاش می رفتم همرایش! آن قدر عذر و زاری کرد قندولک. کاش نمی شناختمش! کاش نمی دیدمش! چه کار بدی کردم. آخر گفت: یکبار بگیرمت به آغوشم، هوتل هم بریم، غرضت نمی گیرم، صرف گپ بزن!
کاش یک حرف خو ب می گفتمش! از آن به بعد تا صبح نخوابیدیم، رویا نمی دانست که ظواهری در یک حادثه ی جنایی جانش را از دست داده است.
کسی را دوست داشته، برایش خانه گرفته. خانمش و فامیلش و شوهر همان زن خبر می شوند و با یک توطیه او را به قتل می رسانند.
و دردی را که خانم ظواهری داشته، درد دیگری است که مثنوی ده من کاغد می شود.
زندگی برای هر کس از دید خودش منطقی و معقول می نماید. از همین رو ما به تعداد آدم ها دنیا ها داریم. دنیای رویا، دنیای یوسف، دنیای ظواهری، دنیای خانم ظواهری، دنیای قاتل، دنیای مقتول!
دنیای عشق، دنیای نفرت، دنیای فریب، دنیای نیزنگ، دنیای دنیاها!
از کابل که بر گشتم، کمپیوتر را دیدم و ایمیل ها را باز کردم که باز برایم نوشته:
صدقه ی ات شوم او کاکه، پشتت دق شدم. من از او تشکری کردم به خاطری که در کابل برایم پنیر و بادام و خسته آورده بود از شمالی.
به من گفت: صدقه ی او مهربانی هایت شوم. مه گفتم تو مهربان هستی، برایم گفت: او مهربانی های من صدقه ی او مهربانی هایت شود.
به یاد همان لحظه یی افتادم که درمیدان هوایی تو برایم گفتی: پیشم باش! نرو! سرم بسیار تأثیر کرد. باز برایت گفتم، کاش می توانستم پیشت باشم! و تو برایم گفتی نام من از زبان تو شعری است که هرگز نسروده ام.
تازه از کابل برگشته بودم که علی با دوستش یکجا به خانه ما آمد. وقتی که در را باز کردم، غافلگیر شدم و دستم را کش کرد و مرا بوسید و چیزی نگفتم، خاموش ماندم، مانند سنگ بی هیچ حس، عاطفه و زبان. دوستش نگاهی مترددانه به من کرد و از کنارم گذشت و به چوکی سالون نشست. یوسف از چهار سو ترا می دیدم که به من نگاه می کنی و قلبت می لرزد. رخسارت سرخ می شود و از شرمساری عرق سر و رویت را می پوشاند و سر افگنده می مانی و خجالت زده!
تصور می کنم که دنیا بر سرت قیامت شده و من شرمنده تر از آن می خواستم یک قطره آب شوم و به زمینی فرو روم تا هیچ کس را نبینم و شرمنده ی کرده ی خود نباشم.
از حادثه یی که برایم تحمل شده بود ، گریستم تا آب در جشمانم خشک شد. تو سویم نگاه می کردی ، چشمانم از درد برق می زد.
ظواهری در فرجام کشته شد.
سهراب در را بر خود می بندد. خسته است. از چهارسو پرسش هایی در باره ای کابل بانک او را گیح کرده است.
کابل بانک درسکوتِ بی پایان غوطه ور است، دیگر صدای خنده از طعام خانه کابل بانک بلند نمی شود. بیست وهفتم ماهِ روزه است که سرو صدای دولتی شدن کابل بانک را از سر چوک می شنوی.واشنگتن پست ونیویارک تایمز غوغا به راه انداخته که فساد اداری کابل بانک را می بلعد.کابل بانک ،بانکی که چندی بیش ریاست جهموری افغانستان راکمپاین می کرد ودر عین زمان رقیب او را . از کرزی تا داکتر عبدالله همه دست در دامن این بانک دراز کرده بودند.وگاوی شیری بود هم برای دولت وهم برای ملت. امروز در اثر دسایس ودست هایی پشت پرده از نفس افتاده است. قبیله سالاران بعد از برکناری امرالله صالح در فکر تهاجم دیگری بودند وحریفان مسلکی این بانک از شادی در لباس نمی گنجیدند. اژدهای خودی و تحریک گروهی استفاده جو بزرگان ِ این بانک را به جان هم انداخته است .فرهاد و آرش هردو به جان هم افتادند.هر دو قربانی توطیه وغرور شدند. می بینیم که تاریخ چه گونه تکرار می شود یک سو حبیب الله کلکانی در موقعیت وجایگاه ِ دیگر و از سوی عبدالخالق هزاره هردو قربانی یک توطیه ی مشترک می شوند.
به دنبال برکناری ریس امنیت پیشین ، توطیه ی از جای دیگر سر بلند می کند. خلع ید اقتصادی اقوام و تیره هایی که شهروند دست چندم این کشور شمرده می شود .
شاید تصور می کردم که بدون تو زندگی کنم ، اما نشد که نشد!کاش پیدایت نمی کردم . کاش بی خبر می ماندی. از خداوند یک آرزو دارم که صرف یک شب با تو تنها باشم وآن شب هم شب یلدا باشد! فهمیدی یوسف
پس از شاهی گداهی مصلحت نیست.
سهراب می گوید: روز اول عید آرش با لباس خامک دوزی سپید بسیار جوان می نماید. همه مهمانان ناراحت به نظر می آمدند. وقتی با ارش برابر شدم یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به سردارانی می ماندیم که پس از هزیمت سپاه در نخستین منزل اتراق کرده باشیم. پای پیاده از جاده ی شهرنو می گذشتم . جاده خلوت بود . در نزدیکی پل باغ عمومی موتر سیاهرنگی در کنارم توقف کرد.و به بسیار مهربانی مرا به موتر دعوت کرد. تشکر کردم و گفتم در همین نزدیکی ها کار دارم. درست نشاختمش از نگاهش تعحب او را نسبت به خود درک کردم.تعجبی توام با تاثر!
باز هم فرهاد و آرش را می بینیم . در کنفرانس مطبوعاتی ! یکی از خشم می لرزد ودیگری با سکوتِ تلخ اش تکرار شکست تبارش را باز گو می کند.باروایت ِ تکراری و همیشگی که تاریخ معاصر ما را در بر می گیرد.
یوسف یادم می آید. آن روز هایی که هنوز از کابل فرار نکرده بودی . در یکی از همان روز ها لیلا دختر کاکایم به مه گفت : مه یکی را به تو پیدا کرده ام. حتمن خوشت می آید . بچه بسیار خوب است ! هم نامت! تحصلکرده ! خوش برخورد ، خوش چهره ، اگر ببینی صد درصد خوشت می آید ! مه برش گفتم : نی ! عروسی نمی کنم . اصلن در فکرش هم نیستم! لیلا گفت : خی کسی را دوست داری؟ گفتم نی ! اصرار کرد باز گفتم نی ! بار دیگر اصرار کرد و دستش را به سرم گذاشت و به سرش سوگند خورد که به کسی نمی گویم . بگو ! از خویش ها اس. گفتم هان! ده نام را گرفت از الف تا ی . یک دفعه گفت : یوسف نیست ؟ گفتم نی! باز گفت یوسف نیست؟ گفتم هان! گفت :او می فهمد؟ گفتم نی ! گفت ؛ خی چرا دوستش داری ! گفتم دلم می خواهد!
سال هایی سال از آن روز ها گذشت . در همین روز ها وقتی به کابل آمده بودم. تصادفن لیلا هم به کابل آمده بود. برایم گفت : دیدی اش ؟ گفتم نی ! برایم گفت : با یکی از نزدیکان ما عروسی کرده است .بغلم کرد و دستش را به دستم زد وبا طعنه گفت: دیدی که ایلایت کرد! نفسم قید شد، سرم چرخید ، تمام وجودم را آتش گرفت ، رنگم پرید، آب دهانم خشک شد ،چشمانم سیاهی کرد. یک کلمه نتوانستم بگویم . خشک و مات ماندم مثل ِ یک سنگ بی صدا شدم. در همان لحظه هم چنان قلبم به یاد تو می تپد اما لیلا نمی دانست. دلم بود . چیغ بزنم و برش بگویم که او از مه است.
یادت است ! روز عاشقان ! برای اولین بار برایت نوشتم: سلام ! یوسف جان ! امید با فامیل خوب باشی. و بعدن نوشتم یوسف جان یک خواهش دارم . دیگر از طرف تو هیچ جواب نیامد. مه بسیار منتظر ماندم . دیدم که جواب نیامد. باز نوشتم که سلام ! باز گفتی :چه خواهش داری ؟ بگو ! یادت است . باز گفتم یک نوار را به دست بچه خاله ام روان کن .
یوسف در همین روز ها بابر برایم نوشته اگر نمی نویسی ، باز مه تلفون نمی کنم برایت ! شله که گپ بزن . باز مه نوشتم که مصروف می باشم. و برایش گفتم که هر دقیقه که دلت بخواهد نمی توانم همرایت تماس بگیرم .
یک دفعه می دانی چه گفت : مه از ادم هایی عادی نیستم که تو فکر می کنی . گفت مه فلان بهمان هستم . ریس هستم . مه فقط بی کار هستم که بیست وچهار ساعت برایت پیام می فرستم.
باز برش گفتم که مه وقت ندارم . از مقام و چوکی اش بسیار گفت و بسیارسرم فخر فروخت.
مه جوابش دادم
وگفتم پس مزاحمم نشو ! چه آدمی ! چه مزاحمی ! گفتم به مه چه . حس حقارت شخصیت اش چنین شگل داده است . مه برش گفتم ، به مریضی ات به صحت ات فکر کن! بسیار عصبانی شد . گفت : مسلمان نیستی؟ مه برش گفتم او رقم که تو مسلمان هستی مه نیستم. این خانه وکار بارت به خودت وزنت و اولادهایت مبارک باشه! آدم بی ظرفیت. خوده گم می کنه . در کابل هم که بود شله که مه برت تحفه می خرم . بگو ! چه باشد .
ساعت پنج دیگر بود که جیسیکا زنگ زد، برایم گفت:به مهمانان ترجمان پیدا نکردیم. از من خواهش کرد که بیایم. قبول کردم و گفتم تا یک ساعت بعد می رسم.یک ساعت تا آن شهر فاصله بود.ساعت هفت شب رسیدم.سه زن بود و دو مرد.مرد کابلی اندکی انگلیسی می دانست.به زن ها کدام مشکل پیدا شده بود. به کدام شهر دیگر رفته بودند. نیم ساعت بعد آمدند.نام یکی شان ملحیه بود،دیگرش سیمین نام داشت وآن سومی مرجان بود.سیمین اصرار داشت که شب همرایش بمانم.بعد علی مره معرفی کردو گفت از دوستان بسیار خوب مه است. سیمین به علی گفت:زن بسیار خوب و مهربان است. علی گفت: تا صبح همراه شماست. بعد با سیمین تا دیر شب قصه کردم. علی منتظر فرصت بود. و هر لحظه تلفون می کرد.بلاخره به مه زنگ زدو گفت سلیمان اس و تره کار دارد.مه برآمدم در دهلیز. ناگهان چون هیولایی به جانم افتاد وبغلم کرد.بوسید. مثلی گرگی که به جان ِ بره ی بیافتد. نفسم قید شد. می خواستم ، چیغ بزنم. نتوانستم. گلویم خفه شده بود.و تنها بوسید مره و ایلایم کرد.نفرت عجیبی در دلم خانه کرد، نفرتی که مرا منفجر می کرد.هنوز روشنی روز دامنش را نگسترده بودو هنوز برگ هایی در ختان در روشنی شمار نمیشد.به یاد تو افتادم و شرمنده شدم.تصور می کردم تو ناظر حال من هستی.و هر لحظه مرا می بینی در واقع هم چنان بود . در همان لحظه که علی می خواست مرا ببوسد . زنگت می آمد . مثلی که مره می دیدی وتمام احساسات مرا لمس می کردی.و بار بار از این حالت متعجب می شدم.تره نزدیک تر از خود می یافتم . می دانی یوسف ! شاید هیج کس باور نکنه.چیزی را که احساس کرده ام و به چشم خود دیدم. برای هیچ کس باور کردنی نیست . حالاتی که من ناظر بوده وعملن احساس کرده ام .
می دانی هیولایی ست که سایه وار در پی گردم است. هر لحظه تصور می کنم که به مه تجاوز می کند. روزی از روز هاکه به کار می رفتم. دیدم در دکان باز است و هر وقت یک کار گر امریکایی تبار اول می رفت و پاک کاری می کرد. این بار به همان تصور به دکان داخل شدم به تصور همو گارگر امریکایی . فکر کردم به تشناب است. رفتم که لباس کارم را بپوشم.در را قفل کردم ولباس کارم راپوشیدم. علی خود را آن جا پنهان کرده بود. می خواست برمن تجاوز کند. تکان خوردم . ترسیدم. چیغ زدم . سرا پایم می لرزد. دستم را به دست خود گرفت. سر میزبرد.یک گیلاس آب سرد آوردو به من گفت : به تو غرض ندارم و تو نا حق ترسیدی. آب را که نوشیدیم. مره گریه گرفت. گفت گریه نکن! نه خوده بی آب کن ونه مره! عاجل از پهلویم برخاست. کافی آورد.می لرزدم. گریه می کردم. باز گفت مه غرضت ندارم. چرا این قدر گریه می کنی.باز موزیک گذاشت. فقط طرفم نگاه می کرد. و اوف می کرد. باز دستم را شستم از پلیدی او !
از بیمارستان برآمدم. گریه ام گرفت. علی نوار احمد ظاهر را گذاشت. گریه ام بیشتر شد. تو به یادم می آمدی .علی دفتعن بیرک کرد .به سیت عقبی آمد .به پهلویم نشت. دستم را به سوی خود کش کرد. نه ماندمش ! دستم را پس کشیدم.یک دفعه گفت:دلم می کفد. بگو! چه شده.گفتم از این کرده چه شود. از مه چه می خواهی .چرا پشتم را ایلا نمی کنی.همه جا یک کس در وجودم ، قلبم ، رگ و پوستم به همراهم اس و مرامی بیند. چرا نمی فهمی؟ گفتم: مه نمی گذارمت.به مه دست مزن.پلید نا پاک! می دانی چه گفت: مه تره می خواهم و بس.می تانی هر که را که دوست داری داشته باش. به مه ارتباط ندارد .باز به مه گفت : کار بیهوده نکن. که خبرت کردم.سگرت اش را روشن کرد به آن سرعت رفت که تصورش را نداشتم.وقتی که پیاده شدم گفت:
به امید دیدار دوباره!
می دانی یوسف! مه بیش این ها بازیچه ی بیش نیستم.این ها نه قلب دارند.نه احساس ونه عاطفه.این همه وحشی ، جانی و متجاوز را خداوند سر راهم پیدا کرده اس. به مه نو نیست این چیز ها ! بیست سال اس که رنج این زندگی را می کشم، با چنین رسم و ایین آن .این دو سال اس که تو آمدی واز حالم باخبر شدی.می دانی ! علی چه می گوید: فقط وفقط مه تره می خواهم.هر قسم که شوه از خودم می سازمت.میگه دلت را جمع بگیر.نا حق کاری نکن که به ضزرت باشد. باز از مریضی ام می گوید .می خواهد خود را به مه دل سوز نشان بدهد. یا ازمه شو یا زندگی ات را خراب می کنم. یوسف ! دیروز باز همان گپ های لیلا به یادم آمد.که از من پرسیده بود .یوسف را دوست داری . یوسف هم دوستت دارد؟ گفتم نمی فامم! خی چرا دلت را خوش می کنی و خود را می فریبی.بیگیر اوکسی را که هم نامت اس . به فاکولته انجینری اس. وقتی که به پاکستان رفتی. مه گریه کردم.باز مره بغل کرد.گفت: احمق هستی.چه طور رفت از پیشت؟ رهایت کرد.این گپ هایش هیچ یادم نمی رود.
مره به زور قران گرفتند.پیش پای پدرم افتادند.در هندوستان یک هفته همراه سلیمان نخوابیدم. تا بعد از یک هفته مره در یک هوتل برد و خودرا نشه کرد.در عالم بهوشی برمن تجاوز کرد.و به زور مره از خود ساخت .سلیمان همیشه به مه می گوید: مه خواهر خوانده تره دوست داشتم و دارم.از همو خاطر به مه شراب می دهدو قصه های دوستی و عشق بازی اش را می کند.کاری در حق مه کرده اند که در حق هیچ بشری نکرده اند. درهندوستان یک پیراهن سبزی جلادار پوشیده بودم به محفل که رفتم.کلگی از فامیل شوهرم پرسیدند که این دختر را از کجا کردید به این زیبایی و مقبولی.فردا آن روز یک هندی به خواستگاریم آمده بود . همگی از روزی که به سر مه آمده انگشت حیرت به دندان می گزیدند. در همان روز ها بود که مه می خواستم به هر شگلی شود به پاکستان پیش تو بیایم .اما نشد که نشد.می خواستم با تو فرار کنم. یوسف ! می دانی.شاید باور نکنی عزیزم!
یوسف هستم. نویسنده وبرای رویا می نویسم.جز رویا هیچ چیز نیستم.با رویا نفس می کشم.لباس می پوشم .غذا می خورم.شعر می سرایم .داستان می نویسم. می اندیشم. نگران می شوم.تلاش می کنم. دوست می دارم. عشق می ورزم.رنج می برم .همبستر می شوم.روز وشب را می شناسم.خدا نکند روزی بیاید که رویا نباشد.آن وقت این جهان بدون رویا چه می تواند باشد!
رویا ملکه یی آفرینش ها و سرایش هاست.ملکه یی عشقی که این جهان را معنی و مفهوم می بخشد.ملکه یی بیست وپنج سال عشق و وفاداری بیست و پنج سال محبت و از خود گذری ها ست. و این تنها متن اس که می ماند.هنوز که هنوز اس این آهنگ ها در رگ و پوستم جاری اس. با این آهنگ ها ست که من نفس می کشم.پرواز می کنم و...
باز آمدی ای جان من جان ها فدای جان تو
جان من و صد هم چون من قربان تو قربان تو
من کز سر آزاده گی از چرخ سر پیچیده ام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو
گفتی که جانان که ام ؟جانان من ،جانان من
گفتی که حیران که ای؟حیران تو حیران تو
امشب اگر مرغ سحر خواند دورد می خوانمش
چون بار ها بر بست ،لب او درشب هجران تو
هر جا که سفر کردم تو هم سفر م بودی
و زهر طرفی رفتم تو راهبرم بودی
نشد یک لحظه زیادت جدا دل
زهی دل ،آفرین دل ،مرحبا دل
زدستش یکدم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت،دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدا را
زدستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر وعاجز وبی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
در فرجام نخستین آهنگی که رویا برایم گفته بود. هیچ گاه از یادم نمی رود:
این چه عشق ست که بردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن در طلب ات
بازهم کوشش باطل دارم
امشب سالگره دخترم اس. سلیمان غرق شراب دست از پا نمی شناسد. گریه ام می گرید به یاد یوسف ، یوسفی که در سفر است. به یاد پیام هایش به یاد گپ هایش. این که هر لحظه یی که می خواستم در اختیارم بود . شب ، روز درخوب وبیداری.هر صبح با زنگ تلفونش بیدار می شدم ودر سپهر کلماتش خود را گم می کردم.در این شب آنقدر نوشیدم که تعجب همگان را برانگیختم.علی با استفاده از فرصت برایم شراب می داد.تامرا بی خود سازد. واز تغافل من سو استفاده کرده باشد.
مهمانان بیش از بیست تن بودند.علی درجمع بامن شاد می رقصید .من بی حضور خود بی حضور قلب و روان خود بی حضور عاطفه و احساس خود بر دور خویش می چرخیدم .دست در دست علی مست وسرشار از هر چه بود و نبود ،بدور خود می چرخیدم.تا بدین سان انتقام از عشق گرفته باشم. انتقام از تقدیر بی روزن، انتقام از زمانه یی که روح و روان ندارد. انتقام از روزنه های بی حاصل ، انتقام از هر چه که عشق اس و وفاداری، انتقام از خود، انتقام از قلبی که مرا تنها گذاشته بود.
همان شب بود که به دخترم گفتم که به سلیمان بگوید :شبانه می ترسم از تو و از هماغوشی با تو . از تو واز هر که شوهر اس.از رسم و رواج ، اخلاق ، قانون، حتا از خود می ترسم ! یوسف شاید باورت نشود. ازهمه چیز متنفرم.از عشق، از فرزند .می خواهم در لذت و مستی آن قدر غرق شوم که حتا زبانم لال ترا فراموش کنم.
و در بازار مکاره یی دلالان جسم و جان خود را به فروش بگذارم. و در دست شهوات مهار نشدنی علی ها و بابر ها خود را رها سازم .
باد ها از کدام سو می وزند. زنگ ها برای که به صدا در می آید .عاطفه ام را یخ بسته است .شمعی که درجانم شعله ور بود .آخرین نفس هایش را می رندو به باد می رود .ترا می سوزد ،مرامی سوزدو هر چه که در هستی هست می سوزد.ومی سوزد تا فردایی که نیست .
یاد آن سفر شمالی به خیر! در چشمه دوغ پیاده شدیم . تو گلی سرخ بدستم دادی. دخترم وسیمین در کنارم بودند . یادت اس ؟ من بی هیچ نگرانی وترسی آن گل سرخ را به سینه ام زدم.نشانی از تو .نشانی از زمانه یی که عشق را می بلعد .در جنون آبادی که هر کس از سایه اش می ترسد . هنوز آن گل سرخ در سینه ام اس.و آن دستمال گردنت به سرم . که رنگ رادار سیاه وسپید داشت. همان دستمال سیاه وسپید پناهم اس. ونشانی از حرمت چیست ؟ می دانی!
پس از valentin.
امروز برابر به روز عاشقان است .روز لیلی ،روز مجنون، روز هملت، روز ژولی، روز شیرین، روز فرهاد،روز ورقه، روز گلشاه، روز ویس، روز رامین، روزبیژن، روزمنیژه، روز رویا، روز یوسف و..................
در امریکا و اروپا قلب های نقاشی شده را سبد، سبد به بازار می برند. روی کتاب ها ، روی تابلو ها روی دست ها ولباس ها به لیلام می کشند. چرا ما در این روز جش نمی گیریم. در حالی که عارفان و عاشقان داریم. قلب داریم احساس داریم .
از وقتی که یوسف از کابل به کانادا برگشته بیش اولاد هایش و خانمش من دیگر آن رویا نیستم.هنوز داغ هایی آن روزدر سینه ام اس.از روزی که من در کابل با او وداع کردم.وعده کرد در کانادا که رسید زنگ می زند. از آن روز یک هفته می گذرد. احوالش را ندارم.خود را گم کرده ام نمی دانم زنده هستم ویا نی!انگشان ِ دستم افگار شده شب و روز در آتش هجران و بی وفایی اش می سوزم.هر لحظه و ثانیه به ثانیه گوشم به آواز و جشمم به انتظار اوست ! خواب از جشمانم پریده و از خشم وناامیدی به شراب پناه برده ام. می خواهم از این به بعد عشق را و انسانیت را همه وهمه را فراموش کنم. یک روز بیش برایش گفتم که مه از زندگی ات می برایم.ضرب الااجل اش هم تعین کردم.دیگر فکر کن که مرده ام .تو فریبم دادی .تو دروغ گو بودی.و فریب کار هستی
هز جند نمی خواستم این حرف ها سخت و زشت را برایش بگویم . بازهم گفتم. اما در دلم توفانی از اندوه وغم فریاد می کرد.نمی خواستم این حرف ها را برایش بگویم . جرا که او مه ره فریب نداده او به مه خیانت نکرده است. جرا مرا فریب بدهد جرا با قلبم بازی کند.تمام وجودم از او بوده واز او می باشد ضرورت به دروغ و فریب نداشته است .در واقع هم به من دروغ نمی گوید. اما از خشم و امید زیاد کاسه صبرم لبریزشد واین حرف هارا برایش گفتم.اما می دانم او نمی رنجد . و در هر حال از مه اس .
هر چه از دهانم بزآمد ،برایش گفتم.دردم دوچندان وصد چندان شد.همان لحظه دیگر آن رویا نبودم که تنها از یوسف باشم وبا یوسف باشم. می خواستم توهین اش کنم.خردش بسازم.بر زمین اش بزنم.تحقیرش کنم .آبرو اش را وآبروی عشق مانرا بریزم. از پا در آورمش .صدایش را نشنوم. صورتش را نبینم. از خواب و رویاش برایم.آن قدر توهین اش کنم که از من و حتا عشق من دست بردار شود.ناامید شود .دیگرآرزوی مرا نکند .حتا خاطرات مرا فراموش کند .حتا علاقه یک ثانیه حرف زدن را با من نداشته باشد .
اما چه کنم که من در وجودم منفجر شده ام .به رویا و رویا هایی دیگر.رویاهای دیگر در برابرم ایستاده هستند و در وجودم جاری .از یوسف می گویندو عشق او. از صداقت او می گویند و عشق او . از حضور او می گویند و وفاداری او .از این که مرا هیچگاه تنها نگذاشته درهر حالتم بامن بوده ومی باشد .در خواب در بیداری در همه جا در من جاری اس .
چرا رویا توهین ام کرد. مرا فریبکار خواند. حتا در خواب نمی دیدم که رویا برایم جنین گپ هایی بزند.از درد برخود می لرزدم. رویا را مقصر نمی دانم.پس از بیست وپنج سال مرا یافته بود.باید کاملن در اختیارش می بودم.یوسف تو رویای یک زن را درک نمی کنی.پاکی ،صداقت و وفاداری زنی را که در بیست وپنج سال زندگی خانواده گی اش تنها وتنها با تو بوده وبه یا تو زنده گی کرده است.شب وروز در سفر درخطر ودر بهترین وبدترین حالات زندگی اش باتو بوده وبه یاد تو بوده است .آن عشق به آن صمیمیت و وفاداری جنین امید وآرزوی را می پروراند. می دانی یوسف! چه گونه سهل انگاری هایم را جبیره کنم.در برابر انسانی که دستم را گرفت. مرا غرور داد.غزت داد. سرفرازی داد. عشق دوباره داد. به دنیای غیر از دنیای فریب ، ودروغ آشنا ساخت . در برابر بزرگی و عشق اش احساس بسیار کوچکی می کنم. به یاد روز valentin
افتادم .یکبار دیگر قلبم را به رویا دادم. به کسی که دوستش می دارد و ارزش عشق و دوستی را می داند!
.
امروز می خواهم بدانم که عشق چیست؟عشق شیرین به فرهاد.عشق زن آزاده یی که حتا آزاد تر از زنان امروز می نماید! نوع شورش می نماید در برابر اخلاق و هنجار هایی اجتماعی مسلط زمانش !فرهاد در این عشق، عشق ناسوتی را به عشق لاهوتی ترجع می دهدو بی پناهی وبی کسی خود را در عشق ورزیدن با شیرین از یاد می برد. از همان روست که عشق تنها احترام داشتن نیست .باهم بودن نیست.خلوت و خلوص نیست. عشق یا مجموعه این هاست به اضافه این که خود را از برکت وجود دیگری به یاد آوردن وخویشتن خودرا درآیینه ی دیگزی شناختن است .که در این شناخت حریم هایی شخصی متلاشی می شود.و جهان عاشق جز جهان معشوق چیزی دیگری نیست.
این هم درست می نماید که ما به تعداد عاشقان و عشق ورزان ،جهان های متعدد و متکثر داریم. جهان لیلی ، جهان مجنون، جهان ویس ،جهان رامین. ویس در واقع قربانی مادرش می شود. ویس قاعدتن باید معشوق ناکام می بود.به خاطری که از سوی مادرش جفا می بیند وهم از سوی دایه اش. قاعدتن ویس بایستی زنی می بود. رابطه نا پذیر. اما این عقده وکمبودش را از طریق ایجاد اعتماد دو باره با رامین جبران می کند. چرا که توانایی نزاع و بخشش را می یابد ومی آزماید .و از این آزمون در عشق اش موفق بدر می آید. از همین رو خوش فرجام ترین منظومه عاشقانه می نماید. هر جند رامین در آغاز به خاطری انتقام گرفتن از برادرش با ویس هم خوابه می شود.بعد ها ست که عاشق ویس می شود. هر چند درآغاز مردی بسیار شرابخواره و زن باره می باشد.
فرهاد نماد ونمودی از منتهای شیفته گی انسان در عشق است .حتا در برابر قدرت زمانش می ایستدو
از عشق اش برنمی گردد.از یک سو در برابر معشوقی ایستاده است که دست ودل باز است و از سوی دیگر در برابر خسرو پرویز که شهنشاه زمانش است .
در عصر گولبال که خشونت ، سکس و ایروتیسم یکی از برجسته ترین شاخصه هایش رامی سازد. عشق را برخی هامعادل سکس و سکس را برخی ها معادل عشق می دانند.اما در واقع عشق همان نیروی است که انسان را از طریق معشوقش به جهان پیوند می زند.و این پیوند است که آرامش اش را ضمانت می کند. از یاد داشت هایی یوسف بعد از valentin
تله پاتی!
یوسف خوب گوش! مه به خاطری نمی گویم که تره از خود بسازم. مه تا صبح به بیرون ماندم.نوشیده بودم زیاد.گوش کن،خوب به دقت. مه تا جهار صبح رفتم خانه ی خواهر خوانده ام.آنجا خوابیدم و دم صبح بود. در زندگی تا به حال این گونه خواب ندیده ام. خواب دیدم که در یک اتاق هستیم باهم .مانند زن وشوهر.نه
اولاد داریم ونه کسی و کویی .تو می گی میرم پیش دوستانم.مه اصرار دارم که نی نمیشه.تو می گی آنجا مرد هاست. مه باز هم اصرار می کنم و یک لباس بسیار نازک هم پوشیده ام.باز که مه اصرار می کنم . تو مره می زنی.دستم افگار میشود .باز هم می گویم مره هم با خود ببر .تو از اتاق می برایی.و می گویی تو این گپ ها را نمی فامی.گریه ام می گرید. دلت می سوزد. باز می گی خی بیا ! از دستت جه کنم! مره می گی بغلم کن.و آغوشت را باز می کنی .مره بغل که می کنی.مه کاملن ارواح واری داخل وجودت می شوم. و صدا می زنی کجا هستی . می گویم با تو هستم و در روان تو جاری هستم.
بعد هر دوتکان می خوریم مه از وجودت می برایم. باز می گم خی حالا کجا بیریم.مه کاملن گم میشوم. باز می ریم یک جا . باهم هستیم. تو با چند نفر ،گپ می زنی.باز مره می گی رویا هستی ؟ مه می گویم هان.باز برمی گردیم به اتاق.آنجا دو باره در
پهلویت هستم.یک زنجیر به گردنم است .تو می گی رویا این زنجیر را از گردنت بکش . مه می گویم چرا ؟می گی این زنجیربخت مارا بسته کرده است.هردو مصروف زنجیر هستیم.مه برت می گویم تنبل هستی. اگر دست مه جور می بود.دفعتن این زنجیر را می کشیدم.باز تو تلاش می کنی که زنجیر را بکشی.مه بیش پایت می نشینم.تو به گردنم مصروف هستی.پایین میشم زنجیر پطلونت را باز می کنم.آن قدر با هم غرق می شویم و عشق می کنیم که خودرا فراموش می کنیم .می دانی یوسف بسیار زیاد ترسیدم.چیزی را که در خواب برایم گفتی .آن را در ایمیل نوشته بودی.تصور کردم شب در همان لحظه ،آن را نوشتی.به خدا برایم بسیار تعجب آور بود.از تعجب و حیرت انگشتم را به دندان گرفتم. و این خواب را به فال نیک گرفتم.برای جاویدانگی عشق ما !
چه قدر تهی است این زندگی اگر رویا نباشد، اگر عشق نباشد، اگر خدا نباشد.آنگاه تنها و تنها این شفیته گی انسان می ماند و این گردونه گردان!آن جاست که انسان تنها می تواند با سایه خود راز و نیاز کند .آن جاست که عشق از در می رود و خشونت از پنجره وارد می شود. از همین رو جای که عشق نیست .اکراه و زور است، توطیه است،خیانت است،دروغ است، ریا است.خود کامگی است.اعتراف نیست .خود شناسی نیست.فداکاری نیست.تحمل نیست .گذشت نیست .تو نیستی من نیستم.خلوت عاشقانه نیست. واین که گفته اند چشم عاشق کور است. این رخ دیگر این سکه می باشد.
نمی دانم در خواب بودم ویا بیداری!در را باز می کنی. پیراهن سرخ بادامن سیاه پوشیده ای.با قامت بلند تر ازقامت ات می نمایی. با آن لب ها گوشتی آبدار، چشمانی به رنگ باده ،سرخ ، سرخ، پیشانی بلند و براق بالای سرم می آیی وبه من نگاه می کنی.و در کنار تخت خوابم می نیشنی.از عشق ات می گویی و از رنجی که کشیده ای.اشک در جشمانت جاری میشود.و یک بار می گویی که هیچ کس مرا درک نکرد حتا تو ،تو ،تو ،تو که جون سایه به دمبالت بودم.مرا درک نکردی ونشناختی.قلبم هنوز هم تنها ونتها برای تو می تپد.می دانی یوسف من هیج گاه باخود نبوده ام.بخاطرتو زندگی کرده ام و برای تو.اما تو قدرم را نمی دانی.تو ظالم هستی. ظالم و خدا نترس ! یکبار می روی به سوی آشپزخانه. به من می گویی من امروز یک نانی برایت بپزم که در زندگی نخورده باشی.من برایت می گویم خی باش که من کمک ات کنم. تو می گویی. نی . هیچ شور نخور! من تمام کار ها را می کنم.به سوی آشپزخانه می روی. همه چیزی را پیدا می کنی. من برایت می گویم . که چه گونه همه چیز را یافتی. مثلی که در همین خانه سال ها زندگی کرده باشی. تو برایم می گویی. خی باور نداری. که من همیشه همین جا هستم .برایت نان میپزم. لباست را می شویم.کتاب هایت مرتب می کنم.و بالا سرت میآیم و برایت قصه می گویم .هر چیزی که تو می نویسی. همان قصه های شبانه من است ودیگر هیچ!
تنها نه ازاین مردم صد رو وریا دیده
از مردمک خود هم بد دیده که می گرید.
این روز ها می دانی یوسف!با هیچ کس تماس نگرفتم. خانه خواهر خوانده ام هستم.با شوهرم قهر هستم. با دختر و فرزندانم هیج تماس ندارم . حتا از تو هم خبر ندارم.یوسف می دانی با وجودی که از همه بریده ام. اما با تو هستم. و هیچ نمی توانم لحظه ی بی تو باشم . نی تصورش را نمی توانم.اما نفرت از سرا پایم می بارد از همه . حتا از خودم. نمی دانم که این چه سر نوشتی است که بر پیشانی من نوشته شده است .
از بس که شراب خوردم و اشک ریختم.توازن وجودم را از دست داده ام.تمام وجودم از درد سیخ می کشد.آتشفانی از رنج و اندوه مرا متلاطم می کند.وجودم کشتی بی لنگر را می ماند که در میان اوجی ازتوفان شکسته و بی بادبان می نماید.یگانه امیدم هنوز هم عشق تو هست می دانم یوسف هر لحظه و هر ثانیه در فکرم هستی. مرا از یاد نمی بری .هنور این باور در قلبم می تپد واشک را در جشمانم خشک می سازد.
یوسف می دانی ! دیروز مرده بودم .چه دنیای زیبایی!نه رسمی ونه عادتی و نه قاعده ونه قانونی!مرا به زور قران به کسی نمی دادند.آن جا ما مجبور نبودیم که دروغ بگویم.به کسی خیانت کنم.آن جا کسی به نام دوست شوهرم نبود .که جشم بر پستان هایم داشته باشد. و برآلت های جنسی ام. اما به دورغ برایم ابراز عشق و محبت کند.در آن جا هیج کس مجبور نبود .دروغ بگوید . نه بابر شاه ونه ظواهری ونه علی. حتا تو هم ضرورت نداشتی. دروغ بگویی.با وجودی که دراین دنیا هم مجبور نیستی که دروغ بگویی. جرا که مه از تو بوده و می باشم . در آن جا ، تنها و نتها تو با من بودی. بی هیج تظاهری! وهیچ کس مزاحم ما نبودند حتا این کس هایی که امروزهر روزه دل و جان را فدایم می کنند.به هزاران فریب و دروغ می خواهند شبی را با من ،هم خوابه شوند .
این دنیا چه قدر کثیف است.با این آدم ها. کاش کسی را نمی شناختم.هیج کس را.حتا ترا با این سنگ دلی.می دانی چه بر من می گذرد.شاید تصورش را هم نتوانی!شاید بتوانی!به خاطر کتابت نه به خاطر مه.تو روان شناس هستی .جامعه شناس هستی .ادیب هستی وفلسفه دان هستی به مه چه ؟که چه هستی ؟در ک یک زن فراتر از این هاست.فراتر از تصور تو. می دانی عزیزم!شاید برای تو .قبول این گپ ها سخت باشد و غیر قابل تحمل . چرا که غرور تو مهار ناشدنی هست.گرچه از آغاز این غرورات مرادلبسته خود سا خت.عاشق و بی قرار خود.من در این دنیا مثل تو ادم مغرور ندیده ام.برای من گاه گاه این غرور ات درد سر می آفریندو مه رابیشتر به تو وابسته می سازد.
یوسف مره ببخش . می دانم ، نمی بخشی. لطفن مره ببخش! لطفن.می دانی دیروز برایت دروغ گفتم.بیش خواهر خوانده ام نمی رفتم. به تو دروغ گفتم.نمی دانم چرا دروغ گفتم .مه به خانه خواهر خوانده ام نرفتم.به خانه ماندم.دوا خوردم. زهر خوردم که بمیرم..اگر دخترم سر وقتم نمی رسید.مرده بودم .ای کاش می مردم. تا ترا حداقل در او دنیا از خود می کردم.بیش از این که دیگران به تو برسند ترا از خود می ساختم.در این دنیا خو از مه نشدی .حداقل در او دنیا از مه می شدی.
بوسف چرا ندانستی که مه بیش خواهر خوانده ام نیستم .اگر می بودم برایت ایمیل می کردم و یا تلفون می کردم .همو فال بین راست گفته بود که یک خطر شمارا تهدید می کند. راست گفته بود.می دانی یوسف آن روز که تراتوهین کردم. دیگر خوابم نمی برد. دیگربرخود خشمگین بودم .و از خود متنفرم . از آن روز ازدرد از خشم در لباس خود جای نداشتم .در لباسم نمی گنجیدم .اما نمی دانستم توهر لحظه با من هستی.پیشا پیش در ایمیل نوشته بودی. از مرگم وخودکشی ام گفته بودی.نمی دانم این چه رابطه یی است میان من وتو.به خدا از تعجب شاخ در آورده ام.از این رابطه وپیوند.از این که چه گونه باهم هستیم و یک دیگر را درک می کنیم.حتا تو آگاه تر از خودم بودی.پیشا پیش ذهنم را خوانده بودی.ومن نمی دانستم .
رویا تو شهر زاد قصه گو تمام داستان های من هستی. تمام داستان ها که به قلم آمده ویا هنوز به قلم نیامده است .می دانی رویا!در این دنیای با این همه رنگ این همه اختلاف این همه تفاوت چه گونه باهم پیوسته و همبسته ایم .ببین به طبیعت، به رنگین کمانش! ببین به انسان ها واختلاف و تمایزات آن ها.ببین به پراکندگی انسان .زمانی شده که به تلویزون نگاه می کنی و همزمان با آن موسیقی می شنوی در همین حالت با فرزندت گپ می زنی ، روح و روانت در جای دیگر می باشد. می دانم رویا تو همه این ها را می دانی.
از زمانی که تقدس زدایی شد از کلام.و بازار سرریشته ی وجدان انسانی را حتا ادبیات و عشق را در دست گرفت .می رود که انسان خلع سلاح شود؟ در تمامیت جغرافیای انسانی اش، در خلوت هایی عاشقانه و حتا درضمیر پنهانش! در چنین یک شرایط می شود یکبار دیگر "مار هایی زیردرخت سنجد "،"خاکستر و خاک" ، "پنجره" ،"گدی پران باز"، "مرد ها ره قول اس" ، "در گریز گم می شویم"، "پهلون مراد و اسپی که اصیل نبود" را نوشت و بر گردانی کرد ؟
این ها که گفتم بخشی از هویت ما را می سازند.و به حق .اما در زمانی که هستی ما در تمامیت جغرافیای انسانی ماتهدید می شود با کدام زبان و با کدام فرم و تکنیک ومحتواباید به سراغ رومان نویسی رفت ؟که چراغ هستی را در هزار و یک شب دیگرمان به ساحل مراد و طلوع صبح هدایت کند ! از روایت های کبیر نوشت و یا از روایت های صغیر.از دیکتاتوران بزرگ نوشت ویا از دیکتاتوران کوچک.از عشق های لاهوتی نوشت و یا از عشق های لاسوتی.از دیروز نوشت ویا از فردا های که نیامده و هر گز نخواهد آمد! ازپدران نوشت ویا از فرزندان و نسلی که در راه است.با روایت هایی که هنوز در تقدیر مان نقش نبسته است و یا هر گز نقش نخواهد بست ؟ پلک های رویا نمی خوابید ومن می گریستم.
همگی قبول می کردند. حال هر کس هر چیز اس ، هیچ چیز هم نیست .چه دنیایی شده اس.مسلمانی گم شده، دل هیچ کس پاک نیست.خدا زده گی خو همین را می گویند . خدا زده گی خو شاخ ودم نداره .ما هم عاشق می شدیم . دل ما پاک می بود حرمت عشق را می دانستیم و می شناختیم.همه چیز حرمت داشت .تو . مه .کلان . خورد. اگر یک کلان غالمغال می کرد. نفس کل ما می برآمد.از ترس، از شرم، از حیا.پت از همه عشق می ورزیدیم با نفس های مان . هیچ کس نمی فهمید.تا جان می دادیم .مردم بسیار راز دار بود. حال گپ ناگفته در فیسبوک می رسه. تمام عالم خبر میشه . کافر ، مسلمان ، یهود و انصار. چه دنیای شده ما هیچ خاطره نداریم که با خود در گور ببریم.تا آخرین نفس های مان.میگن فرزندان ما در امریکا،جرمنی و...دوستان امریکایی و خارجی دارند. عجب دنیای شده اس.یک زمان اگر کسی نام خارجی را می گرفت .دنیای را آتش می گرفت.میگن دنیای تغیر کردهاس . دنیا تغیر نکرده ما تغیر کرده ایم.اولاد های مان خودمان، نواسه های مان، همه وهمه. چه شد او رسم و رواج های قدیم. یکی قصه می کرد.صد تا می شنید. حال صد تا قصه می کند . یکی نمی شنود. همگی با کمپیوتر اس. با تلفون دستی اس.با تلویزون اس.با فیسبوک اس.هیچ کس با انسان زنده طرف نیست.هیچ کس در هیچ جای این دنیا .ای شده زندگی!زندگی! زندگی ....!همی رقم محبت گم میشه.تا انسان را به چشم ات نبینی. به دست ات لمس نکنی.با روانت احساس نکنی.نمی دانم انسان و انسانیت چه شد؟واه که چه قدر پراکنده ام یکی در این بر دنیا و یکی در آن بر دنیا. این تنها ماشین اس که مارا یک جا می سازد . باز هم خیر ببینه این ماشین.نشود که همین ماشین خردجال باشه.می گن در آخر زمان که شد. خردجال می آید.
میگن در جاپان زلزله شده اس . زلزله چه اس؟ این قهر خدا اس. اگر قهر خدا نیست ؟پس زمین به دست که اس؟
این فراخوان بربنیاد رویکردِ ِ و پاسداری از ادبیات به ویژه شعر ، آن هم هنر شاعری امروز نگاهِِِ ِ پاسخگویانه دارد.
پس نکته یی که در پیوند با عاصی این جا پیشکش می شود.نگرش بکر و باز خوانی امروزین از کارنامه عاصی است ، و عاصی به عنوان یک متن چه گونه باید خوانده شود؟ و چه گونه خوانده شده است؟
می گذریم از این که دسته ای عاصی را نمادِ شعر امروز و دسته ای یل گردان فراز شعر مقاومت خوانده اند وگروهی عاصی را وشعر او را آن گونه جدی نمی گیرند. به هر نگاه در جایگاه ِشعر به ویژه شعر پارسی که اکنون ما می سراییم، بی هیچ گزافه ای عاصی را عبور کرده ایم.
پس چرا بازهم از عاصی می گوییم؟ سوای سخت کوشی،عشق او به ادبیات پارسی و تلاش پیگرانه وی عاصی را شاعر جوانمرگ می نامیم . راز و رمزِ ِ ماندگاری عاصی را در همین جوانمرگیش می توان یافت .
از یک سو این جوانمرگی تداوم فریادی شد بربلندای گاهنامه انسان در برابر خود کامه گی و تمامیت خواهی مرگ آوران سیاه کیش که ورق پاره های آن هنوز نا سروده مانده است و از سوی دیگر متن های شاعرانه عاصی تاهنوز که هنوز است با نگاه های امروزین خوانده نشده است. تو گویی که عاصی شعری هست که هرگز سروده نشده است!
.
دنیا
می چرخد
برسرم
می رقصد
بر سرم
سرم
سرم
دنیا
از قونیه
تا مونیخ
دنیا، دنیا ، دنیا
من ترا تا آخرین نفسم می رقصم
در چهره نما
جام جم
چه خبر هست؟
رییس جمهور منفجرشد
در چرخبال آیساف
در انفجار یک مین
در تو
در من
در عشقی که برای تو سؤ تفاهم بود
می ترکد
دنیا
می ترکد
برسرم
سلام بر فرهود
سلام بر آرش
سلام برتایمن
سلام بر ایما
سلام بر رؤیا
سلام بر مهرداد
سلام برعرفان
سلام بر زینت
سلام بر سلام
و سلام بر عشقی که مرا می نویسد
تا جاویدانه ی که نیست
دیباچه
پیش از این اگر در تعریف و شناسنامه ی واژه و زبانزدی به معنا و برداشتِ سنتی آن بسنده می کردیم، یا در تعریف آن به روایت های تک خطی تمامیت پندارانه متمسک می شدیم، یا به توضیح وجه دستوری آن اکتفا می کردیم و یا در داربست فلسفه زبان شناسی مدرن، به دگرگونی های این علم به مفهوم همزمانی و در زمانی آن می پرداختیم؛ با آغاز این پیوسته نوشتارهایی که در این کتاب آمده، بنیانگذار بدعتی می شویم که چندین دهه و حتا سده است که گریبان تحولات و دگرگونی جهان انسانی را گرفته است و منحیث نگرش های پسامدرن بر اندیشه های فلسفه ی معاصر به ویژه در گستره ی زبان شناسی بنیاد و طرح دیگر برافگنده است تا انسان را به افق های تازه آشنا سازد و نوای دیگری را در آهنگ اندیشه و هنر بدماند و آرکستری چند صدایی را در برابر تک صدایی ها و تک نوازی های ما به صدا در آورد و از گسترش تنوع در پهنه ی هنر و ادبیات دریغ نورزد.
با این مقدمه، ناگزیر از پرداختن به نگاه نو و شگرد هایی معاصر تر از معاصر هستیم، به ویژه در گستره ی گفتمانی که برگشوده ایم.
می دانیم که اختلاف نام ها در داربست اندیشه ی سنتی و پیشامدرن به گونه ی دیگر مطرح است و در چهار چوب اندیشه مدرن به گونه ی دیگر. تمایز این اختلاف زمانی برجسته می شود که با نمودار های مشخص پای داوری آن بنشنیم و بر شاخصه های تفکر پسا مدرن که هر دو تفکر را از اساس و بنیاد به پرسش می کشد، درنگی داشته باشیم. چرا که این اندیشه پسامدرنیسم است که هم از افق های انتظار ما می گوید و هم از شکست ها و روایت های "جاویدانه" مان. در کنار آن، ما را به ژرفنا و پهنای بحران اندیشه و نگرانی های معاصر مان آشنا می سازد . بحران اندیشه یی که پایه هایش بر قطعیت ها و جزم های " جاویدانه " استوار بوده است.
هر چند پیوسته نوشتار هایی که بر می خوانید بیشتر بر شناسایی واژه ها به ویژه زبانرد هایی چون: پارسی، دری و تاجیکی استوار است، اما در مواردی ناگزیر از گفته هایی می باشیم که زمینه های توضیحی و تفسیری برخی از گفتمان یاد آوری شده را خواهد داشت.
با در نظر داشت نکات آمده در آغازین بخش این دیباچه، مباحث این اثر را به باب های ذیل دسته بندی کرده ایم:
● پسامدرن و شاخصه های زبان شناسانه آن
● تحلیل و تجزیه واژه ها و زبانزدها برمبنای دیدگاه های پسامدرن
● تاریخ زبان و زبان شناسی و جایگاهِ واژه ها بر بنیاد گفتمان های مدرن
● شناسایی واژه ها بر بنیاد قواعد سنتی زبان و دستور زبان
● نتیجه گیری
پست مدرن و شاخصه های زبان شناسانه آن
هر چند از گفتمان ِ پست مدرن به مفهوم ویژه آن، ده ها سال می گذرد، اما هنوز هم این گفتمان در حوزه ی زبانی ما به گونه ی جدی مطرح نشده است وهنوز که هنوز است، رویکرد بنیادی با آن در دستور کار ما نیست. غفلت بزرگ تر از آن ، حتا با اندیشه و تجارب زنده گی مدرن نا آشنا مانده ایم و از ابعاد چند گانه آن بیگانه و در برزخی از اندیشه ها و برداشت های درهم وبرهم، مترد و سر گردان. چه رسد به پست مدرن که گونه یی از واکنش و پیامد مدرنیسیم می باشد.
از همین رو هر زمانی که خواسته ایم به گفتمان و مقولات و اصطلاحاتِ معاصر بپردازیم، با تنگنا ها و محدودیت های زبان فارسی برابر شده ایم. این تنگنا ها سوای پسمانده گی و بحران اندیشه بیشترینه باز تابنده ی موارد زیر میباشد:
● گفتاری بودن فرهنگ
● امتناع از اندیشه معاصر
● بی توجهی نسبت به پیوند اندیشه با زبان و مکانیسیم این دو با همدیگر
● ابزار صرف دانستن زبان
● بی توجهی نسبت به فلسفه زبان به ویژه فلسفه معاصر
● بی توجهی نسبت به جایگاه ِ امروزین زبان در مقام تعریف انسان به مثابه ی حیوان سخنورو اندیشمند.
با در نظر داشت ِنکات فوق به جای اندیشیدن و پرسیدن و یافتن شگرد های هنر اندیشه، بیشتر نقش ِ اندیشیدن را بازی کرده ایم و آن هم از طریق ترجمه. چه بسا در مقام مترجم چشم و گوش به جای دیگر داشته ایم تا نفس رویدادها، تا آن جا که رویداد های پیش چشم ما رخ داده و می دهد، از طریق ترجمه یکبار دیگر به خوانش تکراری و مسخ شده ی آن پرداخته ایم.
در این جستار در پهلوی برداشت هایی از پست مدرن و شاخصه های زبانی آن و فشرده برداشتی از پست مدرن، به امکان گسترش زبان فارسی نیزمنحیث یکی از محور هایی این گقتمان نظر داریم. به ویژه درپیوند با اندیشه معاصر. با این منظور از آوردن نقل قول های متعدددر برخی موارد برای اثبات صحت نظریات ِ خود، خوداری کرده ام.
معنای واژه گانی پُست مدرن
پست مدرن ترکیبی از دو واژه یی ست دارای ریشه ی لاتینی که از طریق زبان فرانسه وارد بسیاری از زبان های مطرح دنیا شده است. این ترکیب واژه گان با گونه های مختلف تلفظی در زبان فارسی به کار برده می شود که تاکنون برابرهایی فارسی آن کمتر مورد توجه بوده است .
واژه ی" پُست" که خود پیشاوند است، در زبان فارسی به معنای پس، بعد و فرا آمده است. در مورد گزینش برابر های فارسی پست مدرن، زبان شناسان به گونه ی مختلف و چند گونه می اندیشند؛ چنان که گروهی براین باورند: زبانزد ها و اصطلاحاتی که در قاموس واژه گان بسیاری از زبان ها جا افتید ه اند ، به عین صورت به کار می روند و به اصطلاح حیثیت جهانی پیدا کرده اند ؛ بهتر است به همان گونه در دیگر زبان ها به کار روند با در نظرداشت دستگاه صرفی آن و قابلیت گردان این زبانزد ها در زبان مورد نظر.
درهر صورت اگر همین تلقظ فرنگی آن را بپذیریم و به آن بسنده نماییم. می آیم برسر تعریف این زبانزد. سوگمندانه در تعریف آن خواسته و نا خواسته دچار اختلاف می شویم . سرنخ این برداشت متنوع و مختلف به جاهایی می کشد که تعریف یکدست ، جامع و مانع را نا ممکن و نا میسر می سازد ، چراکه این پست مدرن است که بر نگرش های قطعی و مطلق انگارانه خط بطلان می کشد و آن را از اعتبار می اندازد تا جایی که مجموعه ی روایت های مسلط عصر از این دایره بیرون نمی ماند، حتا علم در بستر شاخصه های این نگرش با بحران تعریف و بازی های زبانی قابل تاویل می شود .
"لیوتار" باورمند است که « منظور ویتگنشتاین از بکار برد ن اصطلاح" بازی زبانی" اشاره به کاربرد های متفاوت و مختلف زبان است : نظیر جمله سازی، دستوردادن ... ارایه یک توصیف ادبی، داستانسرایی، نقل حکایت و روایت و امثالهم، هر یک از این بازی های زبانی با دیگری فرق دارد؛ هربازی زبانی تحت هدایت مجموعه ی قواعد خاص خود قرار دارد.
درست همان طور که بازی شطرنج با قواعدی متفاوت ازقواعد بازی فوتبال پیش می رود. خوب با این توصیف، اگر این دیدگاه در باره ی زبان را بپذیریم، در آن صورت به طور قطعی هییچ" بازی زبانی خاص نمی تواند مدعی برتری بر سایر بازی های زبانی باشد، یا مدعی آن باشد که "نمایانگر چیزی است که اشیا و پدیده هاعملن بدان شباهت دارند" ، یا مدعی آن باشد که به طور عینی قادر به ارایه "گزار های حقیقی" است.
بنابراین کاربرد زبان در علوم طبیعی و ریاضی نیز به هیچ وجه نمی تواند مدعی چنین برتری یا امتیاز باشد. لذا دیدگاه و طرز تلقی عصر روشنگری ازعلم به مثابه پارادیم عینیت و عقلانیت نیز به زیر سوال می رود.
علم تنها یک "بازی زبانی" در میان سایر بازی های زبانی است، که اهداف معین و خاصی را مد نظر دارد ...
ویژه گی خاص بازی زبانی علمی که آن را از دیگر بازی های زبانی متمایز و مشخص می سازد این است که هدف آن صرفن معطوف " صدق " است، به معنای گزاره هایی که تمام بازیگران مربوطه در باره ی درستی و صحت آن ها اتفاق نظر دارند. این بازیگران در تعیین این که چه چپزی" صادق" و چه چیزی" کاذب" است از قواعد خاصی پیروی می کنند که در بازی علمی اعمال می شود »1.
اما لیوتار«بخش بزرگ دیگر "بازی زبانی" را روایت می خواند. روایت های دارای معیار های صدق و کذب متفاوتی از معیار های صد ق و کذبی که در علوم هستند »2
با این ترتیب تعریف جامع ومانع پست مدرنیسم دست نیافتنی می ماند و راه دست یافتن برآن در تنوع دیدگاه ها و در تلاش بی وقفه انسان باز می ماند، تا ازیک سو سدی در برابر استبداد رای و نظر بسته باشد و از سوی دیگر تلاش همواره ی انسان را در رسیدن به کمال آگاهی بی مرز و نا محدود جلوه داده باشد.
نخستین طراحان پسا مدرن
آن گونه که در دیباچه این نوشتار گفته آمدیم: پسا مدرن ترکیبی از دو واژه یی ست دارای ریشه لاتینی که از طریق زبان فرانسه وارد بسیاری از زبان ها به ویژه زبان فارسی شده است. برای افاده بهتر این ترکیب واژه گانی ونکاتی آمده در مقدمه، یادآوری نکاتی را الزامی می دانم :
نخست ، بجای پسا مدرنیسم یا پست مدرنیسم بهتر است پسا مدرن نوشته و خوانده شود. چرا که فرانسوا لیوتار که پایه گذار و به برداشتی پدر پسا مدرن نیز خوانده شده است، ما را از بکار برد این « ایسم » برحذر داشته است.
دو دیگر، اصل بطلان روایت های بزرگ که یکی از شاخصه هایی برجسته پسامدرن می باشد با نفس منطق« ایسم » نمی تواند همخوانی داشته باشد و در این راستا سخنی از لیوتار داریم که گفته است:
ما در میانه مدرنیسم و پسا مدرن قرار داریم و هنوز به چشم انداز نظانمند آن نرسیده ایم.
سه دیگر، هر چند خاستگاه ِ این اندیشه به دوره ای خاصی از نظام سرمایه داری ــ دهه پنجاه و دهه شصت سده بیست ــ برمی گردد، رنگ و زمان به ویژه ی را بر می تابد و در جایگاهی« منطق فرهنگی سرمایه داری متآخر» قرارمی گیرد. و به دو دور دیگر از سرمایه داری، دوران رقابت « ریالیسم» و امپریالیسم «مدرنیسم » مرحله دیگر ی می بخشد که همانا سرمایه داری پیشرفته یا فراصنعتی می باشد. با آن هم، پسامدرن یک منطق و مباحثه ی گفتمان گذار است که به زمان، فرهنگ و زبان خاصی محدود نمی شود. رد حقانیت تاریخ محوری یکی از موارد آن است و عدم اعتماد به روایت های بزرگ، گسست از مدرنیسم، چند صدایی و چند سخنی و .... بخش های دیگری از شاخصه آن را می سازد.
سخن آخر این که منطق پسا مدرن پیامد تلاش فرزانه گانی ست که "نخست به جهان اندیشیدند، پس به شیوه ای که جهان دانسته می شود و سر انجام به ابزاری که از آن، دانش از جهان را ممکن می کند. این گذر راه طبیعی و منطقی فلسفه از متافزیک به شناخت شناسی وسپس فلسفه زبان است."
در پسا مدرن دیگر تنها این انسان و زبان است که هم موضوع و هم بستر شناسایی ست و هم فاعل تآویل است.
اگر زمانی هابرماس، فیلسوف المانی هگل را پدر مدرنیسم و نیچه را از نخستین طراحان پسا مدرن می دانست .امروز به باور دیگر از کسانی چون: لیوتار، دریدا و فوکو به عنوان نخستین طراحان جدی و اصلی این منطق یاد آوری می شوند. از این رو سخن هابرماس بدون اغماض نمی تواند پذیرفتنی باشد !
شاخصه های زبان شناسانه پسا مدرن
زبان همواره از جایگاه شکوهمندی برخوردار بوده است چی به عنوان ابزار شناخت و چی به مفهوم وسیله ی ارتباط، بنیاد اندیشه و ایجاد ابهام و نجات نام ها. زیرا درک انسان از خود جز از طریق زبان ممکن و میسر نبوده است. از همین رو بزرگان و فیلسوفان ِ چون افلاطون و ارسطو بر آن صحه گذاشته اند. ازسوی دیگر زبان را به عنوان ابزار شناخت مدیون "کا نت" می دانند. اما رویکرد جدید در جایگاه پسامدرن نسبت به زبان، زبان را مبنای تفکر می انگارد نه ابزار شناخت و وسیله ی ارتباط.
از همین رو شاخصه های زبان شناسانه پسا مدرن را می توان در نظریه ی تقدم نشا نه ها بر اشیا و یا نظریه ی شناخت خلاصه کرد تا بدآنجا که فلاسفه ساختار گرا در نیمه اول قرن بیستم به صراحت اعلام کردند که زبان مبنای هستی است و جهان بر پایه زبان شکل گرفته است. به گونه ی فشرده شاخصه های پسا مدرن را چنین می توان نشانی کرد:
● برجسته گی انسان به عنوان موجود سخنور
● محوریت زبان
● ورای زبان چیزی نیست
● زبان و بازی های زبانی
● انکار ارجیحت زبانی بر زبانی دیگر
● زبان مبنای تفکر نه ابزار تفکر
● حصار زبان
● بینا متنیت زبان
● زبان وسیله ابهام نه ابزار افهام و ....
فلسفه سنتی زبان " زبان را به مثابه عرف و کاربست اجتماعی تلقی می کرد ... و اندیشیدن را یک فعالیت اجتماعی، تاریخی و زبان شناختی محسوب می دانست." 3
تا این که شالوده این تفکر از سوی زبان شناسانی چون سوسور به نقد کشیده شد.
ازآن به بعد پیوند میان دال و مدلول قراردادی دانسته شد نه طبیعی. و تقسیم بندی سنتی زبان شناسی که شامل نحو، واجشناسی و واژه شناسی بود از اعتبار افتاد.
" در زبان شناختی پسا مدرن دیگر نیت مولف مطرح نیست چرا که دراین برداشت مولف مرده است. از همین رو هر مخاطب به شیوه ی خویش متن را رمز گشایی می کند و در بستر های تاکیدی خود به دنبال های معنایی آن می گردد.
بنابرین هر مخاطب معنای خاص خود را از متن می یابد یا خلق می کند. به این اعتبار، متن نه واجد یک معنا که دارای ارزش های چند بعدی و معنا های متعدد است.
دوم از آن به بعد "متن سطری از کلمات نیست که یک معنای واحد تیولوژیکی به دست می دهد ، بلکه فضایی چند بعدی است که در آن طیف متنوعی از نوشتار که هیچ یک از آن ها اصل و منشا نیست، با هم آمیخته و در گیرند."4
به ادعای بارت زمانی که صدا منشاء خود را گم می کند. مولف به قلمرو مرگ خود پا ی می گذارد و نوشتار آغاز می شود.
حذف مولف از جانب بارت دو جنبهء عمده و مهم را در برمی گیرد. یکی آنکه مرگ مولف تاکید برآن است که معنا به گونه ی اساسی در گرو کنش نیت مولف نیست، بلکه آنچه معنا را به وجود می آورد. یا تعیین می بخشد ساختار خود زبان است که بی نیاز از حضور مولف امکان رمز گشایی ادراک آن وجود دارد. اما نکته یا جنبه دوم تاکید برحذف معنای یکه و قطعی آن است و متن در گفت و گو با مخاطب آزادانه به تولید معنا می پردازد. چهارم با حذف مولف ادعای کشف رمز به ادعایی بیهوده بدل می شود. مولف قایل شدن برای متن یعنی تحمیل حدی به آن، یعنی قایل شدن یک مدلول نهایی برای آن.
به طور کلی "وجه افتراق ساختار گرایان و پسا ساختار گرایان را در یک نکته اساسی می توان جست و جو کرد و آن فاصله گرفتن از تعیین است.از نگاه پسا ساختار گرایان این مخاطب است که معنا را می آفریند نه مولف، و چون مخاطبان از بستر های معرفتی ثابت و مشترکی برخوردارنیستند معنای آفریده آن ها نیز امکانات مطلق متن را برنمی تابد. از این رو معنا تکثر پیدامی کند و از تعین ساختارمی گریزد"5
این ایده که هر متن در کل یک هویت زبانی و زبان شناختی محسوب می شود، امری است که تفربیا مورد اجماع همه اندیشمندان است.
"برای پسا مدرن ها واقعیت چیزی نسیت که در انتظارکشف شدن باشد. پس فقط دانه و نه محتوای آن در فرهنگ ها و گروههای اجتماعی یا افراد متفاوت است. در واقع، آنچه ما معرفت خوانده ایم خود یک ساخت فرهنگی و اجتماعی است. به این ترتیب واقعیت های متعدی وجود دارد. وهر کدام به لحاظ مقبولیت و هماهنگی موضع خاص خود را دارد. این نسبیت گرایی اغلب در نظر ویتگنشاین در مورد " بازی زبان "مطرح می شود. انکار این که جهان مستقلی از عینیت وجود دارد که ما می توانیم نسبت به آن معرفت کسب کنیم. به معنای قبول این امر است که کلمات یک زبان چنین جهانی را توصیف نمی کنند. این معرفت یک ساخت اجتماعی است".6
دریدا، که نام او در بسیاری محافل با پست مدرن مترادف است، دیدگاهی "درون متنی" را مطرح کرد که مبنای مدرنیستی زبان را رد کرد. در برداشت دریدا، هر متن ادبی به نحوی از سایر متون تاثیر پذیرفته است که نه یک متن واحد مرکز غایی معنای است و نه حتی مولف اثر معنای متن را تعین می کند. بنابراین، زبان، یعنی زبان متن، دغدغه ی اصلی است، و نظریه پردازان ادبی پست مدرن به فلسفه لودویگ و مارتین هایدگر رو می آورند. این دوبه صورت های مختلف بر ارجیحت زبان و بی اساس بودن آن تاکید می کنند."
به باور دریدا: " ما نمی توانیم متن را به سوی چیزی جز خود آن هدایت کنیم، به طور مثال به سوی مدلولی « یا واقعیتی متافیزیکی، تاریخی، ...". هیچ چیز بیرون متن وجود ندارد. به قول هایدگر و ساختار گرایان و فرمالیست ها ما محصور در زبان هستیم و زبان نمی تواند دلالتی به واقعیت خارج از خود داشته باشد. اگر واقعیت را داده ی خارج از زبان بدانیم، راهی برای شناخت آن نخواهیم داشت. چرا که واقعیت جز واژه ی درون زبان نیست و همچون هر واژه ی توانایی خروج از محدوده ی زبان را ندارد ." .7
تحلیل و تجزیه واژه ها بر مبنای دیدگاه های پسا مدرن
همان گونه که برداشت از زبان در چشم انداز ِ فلسفه زبان شناسی و نظریه هایی زبان شناسی دگرگون می شود . به همان گونه، نگاه و برداشت ما از واژه ها دگر گون می گردد و زبان بطور عام و واژه ها بطور خاص در داربست صورت نامگذاری های سنتی ، مدرن و پسامدرن برجسته می شود و شاخصه های گوناگون می یابد و از جایگاه ومفهوم متفاوت برخوردار می گردند .
بر اساس این چشم انداز هاست که نگاه و برداشت خود را سازمان می بخشیم . درنگی بر آن، تذکر صورت تاریخی و پیشمنظر آن را ایجاب می کند که ما در این متن و نوشتار به یا دآوری کوتاه و فشرده ِ آن بسنده کرده ایم .
پیش منظر نگاه های زبان شناسی
پیش از فردینان دوسو سور مطالعات زبان شناختی محدود به مطالعات نحوی و بررسی های تاریخی یا ایتمولوزیک وازه ها بود . در واقع ، این نگرش از رویکرد فلسفی دوران به ویزه مکتب تسمیه ناشی می شد . این رویکرد ناظر برآن بود که زبان نام جهان است و هر واژه ای به مثابه بر چسپی است که بر اجزا ء و عناصر عالم وافع چسپانیده شده است . در این نگرش هر واژه با شی ء یا قسمتی از جهان ارتباطی بلاواسطه دارد و به سرعت آن را احضار می کند .
سوسور نپذیرفت که هر واژه ارتباطی ذاتی با اشیاء دارد ، بلکه او مدعی شد که واژه ها نشانه هایی قراردادی اند که هیچ ارتباطی به ماهیت اشیاء ندارند و نتها چیزی که آن ها به یک دیگر پیوند می زند گونه ای قرارداد و پذیرش انتخابی است .
نشانه ی زبانی نه یک چیز را به یک واژه بلکه یک مفهوم را به تصویری آوایی پیوند می دهد .
به نظر سوسور واژه یا نشانه ی زبانی از یک آوا ویک تصویر مفهومی تشکیل یاقته است که همچون دو روی یک سکه به هم مرتبط اند و حضور هر یک حضور دیگری را با خود به همراه دارد . 8
پس ما از طریق همین دال هاست که با شی باید ارتباط برقرار می کنیم . به نظر سوسور برای شناخت زبان بایستی نه به مدلول ها که به رابطه ء بین دال ها ، تشابهات ، تمایزات و روابطی از این دست توجه کرد. 9
سوسور به تمایز سنتی معنا شناسی و دستور در زبان شناسی پیش از خود انتقاد می کرد و معتقد بود که معنای هر واژه جدا از نقش آن در جمله و نظم وستوری متن نیست .
مطابق نظر او ، معنای هرواژه افزون برتمایزات اولیه ای که با واژه های دیگر برقرار می کند. درگرو ساختارهای زبانی نیزهست وشماری ازاین واژه ها امکان جا نشینی یکدیگر را دارند وشماری دیگرچنین امکانی را ندارند، بلکه می توانند همنشین باشند و درکنار یکدیگر قرار بگیرند. این مشابهات و تمایزات ،طبقه بندی خاصی از واژه ها ایجاد می کند که به شدت در معنا دهی آنها موثر و حایز اهمیت هستند . مثلن ، یک واژه که به ساده گی می تواند هم مفهوم فعل وهم اسم داشته باشد . معنای اصلی اش را از واژه های همنشین کسب می کند و به موجب جایگاهش در این طبقه بندی ساختاری است که معنای قطعی به خود می گیرد .
سوسور مطالعات زبانی را برمبنای خصلت تاریخی شان در دودسته ِعمده گروبندی کرد . آن دسته از مطالعات که بر سیر تاریخی واژه ها یا تبدلات معنایی شان متمرکز بود . مطالعات " در زمانی " نام گرفت که تقریبن غالب مطالعات زبان شناشی پیش از سوسور دارای همین خصلت بودند و مطالعاتی که ویژه گی تاریخی در آن باز تاب می یابد بنام تحقیق " همزبانی " یادشده است که بیشترینه مطالعات سوسور در همین دایره متمرکز می شود .
به نظر سوسور تمام محصولات تفکر انسانی و رفتار های فرهنگی خصلت نشانه شناسانه دارند و دارای معنا هستند ، اما برای آشکار کردن دلالت معنایی آن ها باید بتوان ساختار های حاکم برآن ها را شناخت و مورد مطالعات قرار داد .
از نگاه پسا ساختار گرایان این مخاطب است که معنا را می آفریند نه مولف و چون مخاطبان نیز در بستر های معرفتی ثابت و مشترکی برخور دار نیستند .معنای آفریده ی ان ها نیز امکانات مطلق متن را برنمی تابد . از این رو ،معنا تکثر پیدا می کند واز تعیین ساختاری می گریزد .
براین اساس پسا ساختار گرایی چون فوکو و دریدا ایده ی ساختار های مسلط و معنای واحد را رها کردند و کوشیدند با تخریب این ساختار ها به امکانات فرموش شده ، محور های فرعی و معنای های به ظاهر بی اهمیت دست یابند و اهمیت تکوینی آن را در شکل گیری ساختار های مسلط نشان دهند .
از این رو مطلیقت معنا منتفی می شودو معنا گریزی در تکثر معنا و معنا های فرعی و حاشیه ای برجسته می شود و تعبیر معنا از واژه ها به تعداد شمار دیدگاه ها و نگاه ها گسترش می یابد . جای که دیگر نه ساختار نحوی و دستوری می تواند مطرح باشد و نه دیگر عناصر ساختاری یک جمله .
از همین رو دیگر نه معنای واحدی از واژه هایی چون : فارسی ، دری و تاجیکی می تواند مطرح باشد و نه برداشت هایی ازآن دست به بستر و زمینه های استبداد فرهنگی میدان خواهد داد .
جایگاه واژه ها بربنیاد گفتمان های مدرن
(فلسفۀ زبان، از افلاتون تا پویر، گفتمان عقل مرکز را بر این نکته متمرکز ساخته است که کار ویژۀ زبان نمایش و بیان امور و اشیا تنها در انحصار انسان است. درحالی که انسان ها در کار ویژه های مربوط به توانایی شناسایی دیگران از طریق نشانه ها
از مدرنیسم تا پست مدرنیسم 10.
(( توضیح کار ویژه های زبانی پیچیده ی نمایش و بیان امور و اشیا، وضع روابط بین اشخاص و بیان تجربیات ذهنی و از لحاظ نظریه ی کنش های کلامی، پیامد های گسترده ای (اولاً) برای نظریه ی تشکیل معنا، (ثانیاً) برای پیش فرض های هستی شناسانه ی نظریه ی ارتباطی و (ثالثاً) برای خود مفهوم عقلانیت در بر دارد.)) 11
(نظریه های فردینان دوسوسور، رومن یا کولبن و کلود لوی استروس که به عنوان پایه گذاری ساختار گرایی شناخته شده اند، سعی در آشکار ساختن ساختار های کلی، فرا گیر و نا خود آگاه تمدن های متفاوت بشری داشت که در زیربنای شکل گیری تمامی نظام های ممکن قرار گرفته اند.
(همچون نظام های زبانی، اسطوره ای، خویشاوندی و از این دست) هریک از عناصر خود آگاه این نظام ها دارای معنای خاص خود هستند؛ اما در سطح نا خود آگاه معنا تنها در مناسبات میان این عنصرها یافتنی است.
برای مثال به نظر می آید که واژه ی "فیل" که عنصر منفردی است در نظام زبان شناختی، معنای خاصی را در بر می گیرد. معنایی که به جای یک فیل واقعی می نشیند و به ما اجازه می دهد تا در باره اش چیزی بگوییم و گفته های یکدیگر را بفهمیم.
واژه ی ((فیل)) به خودی خود وجدا از نظام زبان شناختی ای که در برش می گیرد، مطلقاً تهی از معنا است. معنای این واژه بنا بر جنبه ای از نظریه ی زبان شناختی ساختار گرا تنها در مناسبتش با دو مجموعه از واژه های دیگر شکل می گیرد: نخست، مجموعه ای هم نشینانه یا سینتاگماتیک که در آن ترتیب عناصر آوایی همگون دگرگون می شود وبه پیدایش واژه ای نو می انجامد. (فیل : لیف) و دوم مجموعه ی جانشینانه یا پارادیگماتیک که عنصر آوایی تازه ای در آن جایگزین یکی از عناصر پیشکش می شود (فیل به فال) بنا بر این در سطح نا خود آگاه، معنای واژه ی ((فیل)) نه در خود واژه که در مناسبتش با واژه های همسایه اش جای می گیرد: ((فیل: فال : پیل ...)) و اندک اندک ((بیل، سیل، میل ...))
و همین طور تا پایان »12ا
پس در نتیجه جایگاه واژه ها بر بنیاد گفتمان های مدرن نه در پیوند ذاتی شان با اشیا و امور زندگی هست بلکه در وجه قرار دادی ایشان و مناسبات شان میان یکدیگر و دنیای سوژه هاست تا دنیای ساختار های معین و مشخص شان را بسازد.
هر چند نشانۀ پیوند غیرمستقیم و قرار دادی شان را با دنیای بیرونی از دست نمی دهند. به آن گونه ای که واژه ها در داربست فلسفه زبان شناسانۀ پسا مدرن از دست می دهد و حتا کاملاًَ از میان بر می دارد و به سرگشتگی و آوارگی پناه می برد و به روان چند منی انسان معاصر تبعید می شود.
شناسایی واژه ها بر بنیاد قواعد سننتی زبان
در تفکر سنتی هر واژه به پدیدۀ، شی و شخص بر می گردد و با نشانی از شی، شخص و ذاتی می نماید. به تعبیر دیگر؛ واژه پیوند ذاتی با اشیا، اشخاص و سایر پدیده ها دارد و همین زبان است که از طریق واژه ها با مفاهیم ارتباط می یابد. یعنی؛ ((درهر زبان، برای اشاره به هر مفهوم، صورت صوتی ویژه ای به کار می رود. بر این پایه، هر واژه نشانۀ صوتی است که برای نامیدن یا اشاره به مفهوم خاص از آن استفاده می شود و از این رو به طور یکسان در ارتباط با همۀ اعضا، واحد ها یا مورد های یک دستۀ خاص به کار می رود.
می توان گفت که هر واژه، نمای تعمیم یافته است که دستۀ خاص از چیزها، پدیده ها یا رویداد ها را مشخص می کند.
بر این اساس، روشن است که نظام به هم بافته و سلسله مراتب موجود میان دسته ها ومفاهیم هر واژگان زبان نیز حاکم است.
از جمله واژۀ "گیاه" به واژه های "درخت" "بوته" "علف" و جز این ها مربوط می شود. همچنین هریک از واژه های یاد شده به نوبۀ خود با واژۀ های دیگری ارتباط می یابد.
از جمله "درخت انگور"، درخت انجیر، "درخت سیب" و نیز "سرو"، گاج، "چنار" و جز این ها»13
دسته بندی پدیده ها و تشکیل مفاهیم از راه ارتباط با واژگان و نیز نظام دستور زبان، فعالیت های شناختی پیچیدۀ ذهن انسان را منعکس می سازد.
به بیان دیگر؛ از راه زبان، فعالیت های شناختی یا اندیشه، به شکل منظم و صریح جریان می یابد. واژه ها و مفاهیم تعمیم یافتۀ مرتبط با آن ها شالودۀ مناسب را برای جریان اندیشه یا تفکر عالی فراهم می سازند. در واقع، چنان که پیش تر نیز گفته شد، مفاهیم جایگزین شده در ذهن و ارتباط سلسله مراتب آن ها بایکدیگر به همراه واژگان و نظام دستوری زبان به نمای ذهنی انسان از جهان، نظم و ظرافت می بخشند.
روشن است که از راه پیوند های دستوری ممکن و نیز به کارگیری واژگان، جمله های بی شمار زبان تولید می شود.
امکان پیوند های دستوری واژه ها از راه برخی با همایی های ضروری و ویژه ممکن می شود؛ مثلاً: واژۀ "خواندن" الزاماً با فاعل "انسان" و مفهول صریح "چیز نوشته" پیوند می یابد.
بر این پایه، همۀ واژه هایی که دو ویژگی یا مشخصۀ معنایی "انسان" و "با سواد" را دارند، در ارتباط با واژۀ "خواندن" در یک دسته قرار می گیرند؛ از جمله "کتاب"، "مجله"، "روزنامه"، صورت حساب و جز این ها. دستۀ سومی نیز همۀ واژه هایی را که مفهوم "خواندن"را دارند,شامل می شود, از جمله : "مطالعه کردن"، "قرائت کردن"، و جز این ها.
تجربه های سادۀ افراد انسان به صورت واژه های اسم و فعل و جز این ها و تجربه های پیچیدۀ آن ها از راه به کار بستن قاعده های دستوری جزء این ها و نیز روابط و قاعده های دستوری برای جمله سازی، نوع خاصی از سازمان دهی ذهنی و پیوند های انتزاعی است که تنها به زبان مربوط می شود.
شبکۀ واژگان به همراه امکان پیوند های دستوری واژه ها، فعالیت های شناختی ذهن انسان از جمله استنباط، استدلال، به یاد آوری و حل مسأله را آسان می سازد و به علاوه در تنظیم و گسترش آن ها تأثیر قطعی دارد.
جلمه های زبان، صورت نمادین طبیعی فعالیت های شناختی ذهن یا اندیشه را به دست می دهند و به عبارت ساده که آن ها را بیان می کند.»14
نتیجه گیری
درپیامد پایان این مباحث به این نتیجه میرسیم که جایگاه واژه ها در داربست دیدگاه ها و به ویژه دیدگاه های فلسفی زبان شناسانه، متفاوت و نا همگون می نمایاند. همانگونه که کارکرد واژه ها از دیدگاه فلسفۀ سنتی زبان شناسانه نقش به ویژه دارد؛ به همانگونه این کار کرد از دیدگاه فلسفۀ مدرن، نقش دیگر می گیرد و در فلسفۀ پسا مدرن زبان شناسانه، جای خود را به ابهام بجای افهام می دهد.
در فلسفۀ سنتی، هر واژه تداعی کنندۀ واقعیت و حقیقت می باشد و یا به تعبیر دیگر؛ واژه ها پیوند جدایی نا پذیری از واقعیت ها و حقیقت ها را می گیرد؛ اما در فلسفۀ مدرن، واژه ها به تنهایی تداعی کنندۀ واقعیت ها و حقیقت ها نبوده؛ بلکه این قرار داد ها هستند که واژه ها را به حقیقت یا واقعیتی پیوند می زنند.
دیگر هیچگونه الزام طبیعی وجود ندارد که پیوند واژه ها را با حقیقت نشان بدهد؛ اما در فلسفۀ پسامدرن، واژه ها نه تداعی کنندۀ معانی هستند و نه تداعی کنندۀ واقعیت ها و حقیقت ها میتوانند باشند؛ بلکه بر عکس این واژه ها ابهام می آفرینند.
هر واژه یا واژه ها، سطرها و متن ها، نه واجب معنا هستند و نه تداعی کنندۀ معانی می باشند؛ بلکه این مخاطب است که نظر به موقعیت خود به واژه ها معنا و مفهوم می بخشد.
چون مخاطبان از موقعیت یکسانی برخور دار نیستند، درین صورت تداعی معانی واژه ها از سوی مخاطبان، ناهمگون، متکثر و متفاوت بوده و از تعین می گریزند و به تکثر دست می یازد.
پس جدال بر سر واژه ها در داربست نگاه های فلسفی و موقعیت های مخاطب فرق می کند و به سوی تعدد نگاه های فلسفی و تعداد موقعیت های مخاطب به جولان در می آید و این اصل پیامد نتایج فلسفۀ زبان شناسی است که ضمانتی برای تعدد اندیشه و جولان تفکرانسانی می گردد و بایستی از آن استقبال کرد و به پیشواز اش شتافت.
پینوشت:
یک کسی آمد چو لیلا سر به صحرایم کند
با دلِ مجنونِ شیدا،مست و رسوایم کند
یک کسی آمد از آن بالا، بالای زمین
با افق های شفق هم خون و آوایم کند
یک کسی آمد،نمی دانم چه بود و ز که بود؟
تا دلِ شب های عشقش با تو گویایم کند
یک کسی آمد از آنجا چون عروسِ شرقِ شرق
دل به دریا تن به تنها ، می به مینایم کند